فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت بیست و دوم الکسب کنز لا یفنی

کسب و رنج، مال و گنجی است که فانی نمی شود
گفته اند که پیر دهقانی دانا چند پسر قابل توانا داشت؛ هنگام مرگ می خواست به نوع وصیت، گنج نصیحت به ایشان ارزانی دارد؛ گفت: ای نور چشمان عزیز من! گنجی شایان و مالی فراوان در فلان بستان مدفون و مکنون است، بعد از وفات من در آن جست و جو کنید و کند و کوب نمایید که البته خواهید یافت؛ بعد از فوت پدر، به طمع گنج و زر، زمین را هر قدر بیشتر شکافتند کمتر یافتند و در همان سال به واسطه خوبی کندن و شیار، ربع محصول بستان را به چند برابر دیدند و سر وصیت پدر را فهمیدند که فرموده است:

مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

نتیجه
ما باید بدانیم فقر در کاهلی است و غنا در رنج و زحمت؛ پس در تمام عمر باید ملتفت وقت باشیم که بیهوده نگذرد و این مطلب خیلی مهم است؛ چقدر عمر دراز است اگر بیهوده صرف نکنیم و چقدر کوتاه است اگر از او غفلت نماییم! ممکن است که بواسطه تحمل زحمت، در هر سال تکمیل صنعتی و تحصیل عملی بکنیم که شخص تنبل در یک عمر نمی کند. حیات و زندگی کاهل جاهل، در عالم بی فایده است بلکه مضر، چون نان نوع می خورد ولی خدمت به نوع نمی کند.

حکایت بیست و سوم عز من قنع ذل من طمع

عزیز شد آن که قناعت کرد، ذلیل شد آن که طمع نمود
گویند موشی دهاتی با موشی شهرستانی الفتی داشتند، حقیقی و مودتی خالص و واقعی! روزی آن یار صحرایی، دوست خود را به مهمانی دعوت نمود و به جهت تشریفات مقدم گرامیش، انواع اطمعه لذیذ از نخود و گشنیز و کشک و مویز، به قدر مقدور فراهم آورد؛ احترامات فائقه و تدارکات لایقه او در نظر بلند و خاطر ارجمند دوست شهری ناپسند آمد. خلاصه بعد از نهار و قدری گشت و گذار، به زبانی نرم و سخنانی گرم، گفت: ای یار دیرین! آیا از این منزل تنگ و تاریک، دلتنگ نمی شوی که به جهت قوت لایموت باید دانه از دهان مور ضعیف بگیری و چینه از پیش مرغ نحیف بربایی؟ برخیز و بیا به خانه ما و ملاحظه وضع زندگانی ما بنما؛ اگر خاطر پسند افتاد همان جا منزل گیر و این چند روز دنیا را به عیش بگذران. خلاصه بالوفاق و الاتفاق به طرف شهر حرکت و طی مسافت می نمودند تا بعد از اندکی رنج و تعب در اول شب وارد محل معهود و سرای موعود گردیدند.
سرایی دید آراسته و پیراسته به همان قسم که دل می خواسته؛ عمارت آن همه عالی، فروش آن همه قالی، شمع های افروخته محفل را روشن نموده و اسباب های اندوخته مجلس را گلشن ساخته، صحن حیاطش رفته و آب پاشیده و آجرهای دیوارش سابیده و تراشیده، درهایش براق و شیشه هایش شفاف؛ الحق یک نگاهش به صد خانه خودش می ارزد.
روحش به نشاط آمد و دلش در وجد و انبساط، در حالت بهت بود و عالم تحیر، که رفیق شهری بانگی زد که ظاهرش را دیدی باطنش را تماشا کن! پس او سوراخ به سوراخ، به مخزن و کاخ و دیوار به دیوار به آشپزخانه و انبار برد؛ و الحق در نظر کوتاه همت شکم پرست، بهشت برین بود و مقام علیین! با خود یک دل و یک جهت شد که در اینجا معتکف و مقیم شود؛ خلاصه هنگام شام شد و وقت طعام، لب بر لب کاسه نرسیده صدای پای خادم آمد؛ دست از سفره کشیدند و به سوراخ خزیدند. خادم گذشت و آن ها پیش آمدند، هنوز بسم الله به یکدیگر نگفته بودند که از ورود سگ آشفته شدند، بار دیگر به لانه دویدند، پس از دقیقه ای قدم پیش گذاشتند و لقمه ای برداشتند که گربه عابد از وضو فارغ شده، تسبیح گویان به طرف سجاده خرامان شد که موش شهری و دهاتی از صدای ذکر او هراسان شده دعای قنوت را به فریاد بلند خواندند که یا خفی الالطاف نجنا برحمتک ممانحذر و نخاف. هر دو دست از جان شسته وداع نان کردند؛ از آن جا محروم و مایوس در کنج خانه مخفی شدند. بعد از ساعتی از شدت جوع به آشپزخانه رجوع نمودند که از ته مانده ظروف سد رمقی نمایند؛ با هزار خوف و هراس در مطبخ رفتند و چند لقمه تناول نمودند، لکن کنیز مطبخی کف گیر را به طرف آنها انداخت و دم موش شهری را مقطوع ساخت، با دم کنده به انبار رفته دو طفل عزیز را در دام بلاگرفتار دید، شروع به ناله و زاری نمود، موش دهاتی بعد از تعزیت و تسلیت او، معذرت خواست که یک روز بلکه یک ساعت خانه خود را به یک عمر در چنین خانه برابر نکنم.

به دریا در منافع بیشمارست - اگر خواهی سلامت بر کنار است

با کمال عجله و شتاب به جانب خانه خود شتافت و هیچ وقت آرزوی عیش نکرد.
نتیجه
قدر راحت خود را باید بدانیم و به عزت و نعمت دیگران حسد نبریم زیرا که مخاطرت و بلیات ایشان را مطلع نیستیم، شاید ایشان به راحت ما غبطه می خورند. هر گاه شخص به قدر کفایت زندگانی خود دارد نباید خود را پست تر از اشخاصی شمارد که زیاده از کفایت خود دارند، چون که در استغنا برابرند و برادر و در راحت نیکوترند و خوشتر.

حکایت بیست و چهارم دبر الخروج قبل الولوج

تدبیر بیرون رفته را پیش از آمدن اندرون بکن
گویند دهقانی در مزرعه تخم پنبه می کاشت و امید پنبه می داشت و با خود زمزمه می کرد:

از مکافات عمل غافل مشو - گندم از گندم بروید جو ز جو

پرستویی مال اندیش از دور به تماشای آن، ملاحظه عاقبت تمام طیور را می نمود؛ غیرت حب جنس او را مبعوث نموده فریادی بلند بر آورد که: ای طوایف مختلف الشکل! با یکدیگر متفق الرای شوید تا این تخم فساد را از ریشه براندازیم که من به رای العین می بینم که این پنبه رشته و آن رشته بافته و آن بافته دام راه همه خواهد شد، علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد. هر قدر بیشتر گفت کمتر شنیدند، بلکه او را به اغراض شخصیه متهم داشتند که سروری می خواهد و مهتری می جوید و این را به مصلحت خود می گوید. مدتی گذشت، باز آن مصلح خیر اندیش آن کار پر زجر بی اجر را پیش گرفت که: ای مرغان هوا وای کولان بینوا! هنوز وقت باقی است و فرصت از دست نرفته، آن تخم سبز شده و ریشه گرفته برگ داده و غنچه کرده؛ همتی کنید و اقدامی نمایید که به هجوم عام غنچه ها را تمام به خاک ریزیم! باز استهزا نمودند و سخریه کردند. پرستوی بیچاره دید برای کوران می رقصد و به جهت کران می نوازد، اهد قومی انهم لا یعلمون گویان سر خود گرفت؛ او از گفتن و آنان هم از زحمت شنیدن فارغ شدند.
نتیجه
پس ما باید ملاحظه عاقبت کار خود را بنماییم و علاج واقعه را قبل از وقوع، و در کارهای خود مشورت با عقلا و دانایان بکنیم و در حفظ جان و مال و آبرو، نهایت دانایی و مال اندیشی را به کار بریم که کار از دست نرود و این مسئله خیلی مهم است که اول هر کاری ملاحظه آخر آن را بنمایند.