فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت نوزدهم هلاک المرء فی العجب

هلاک مرد در خود پسندی است
در امثال آمده که اسبی با زین معرق و رکاب مرصع، شیهه زنان از کوچه ای می گذشت؛ الاغی را دید که با پالان چرکین زیر بار سنگین لنگ لنگان می رود؛ آن حیوان مغرور بر آن حلیم صبور بانگ زد که دور شو ای بی خرد نادان که الان با خاک یکسان خواهی شد! آن بیچاره با عجله و شتاب و عجز و اضطراب، خود را به کنار کشید تا او بگذشت؛ چیزی نگذشت و طولی نکشید که از حوادث زمان یک چشم آن خود پسند جوان کور شد و از حسن و زیبایی مهجور گردید؛ لهذا اسب سواری یابوی باری و توسن سلطانی ستور پالانی گردید و ناز خوشی او به عراده کشی رسید! روزی آن خر مسکین رفیق قدیم را به آن حالت جدی ملاحظه نمود، نزدیک رفته سلامی کرد و احوالی پرسید که کجا رفت زین زرین و آن همه آرایش و تزیین؟ من با همه کودنی چون توسنی تو را آن روز نگریستم بر احوال امروزت گریستم.

تکبیر عزازیل را خار کرد - به زندان لعنت گرفتار کرد

نتیجه
غرور و شرمندگی لازم و ملزوم یکدیگرند و تواضع و رفعت عاشق و معشوق هم، چنان که گفته اند: هر که خود را از آن چه هست برتر داند، او را مردم از آن چه هست پست تر دانند و هر که خود را از آن چه هست پست تر شمارد، او را از آن چه هست برتر شمارند.

حکایت بیستم من لم یشکر الناس لم یشکرالله

هر که حق منعم خود را تشکر ننماید شکر خدا را ننموده است
گویند گرگ گرسنه بره فربهی را دید که از پستان بزی شیر می خورد و دنبال او می دود؛ آن ناصح بی غرض و آن طبیب بی مرض، آن طفل ساده لوح را مخاطب داشت که ای غافل کول و ای جاهل نامعقول، مادر حقیقی را گذاشته و دایه مجازی را به جای آن برداشته ای، مادرت اینک در آن رمه است و بهتر از همه! بره جواب داد که کلام شما را حمل بر غرض نمی کنم و از مرض نمی دانم، شاید چنان است که می فرمایید و راه راست است که می نمایید! لکن بنده از این بز مهر مادری دیده ام، لازم است که از او متابعت فرزندی نمایم.

گرگی که مرا شیر دهد میش من است - بیگانه اگر وفا کند خویش من است

نتیجه
صفت وفا و حق شناسی از صفات مستحسنه است و اشخاص بی وفا که پاس حقوق ولی نعمت خود را ندارد، در نظر ارباب خبرت و بصیرت از سگ پست تراند.

حکایت بیست و یکم یری العاقل فی البدایه ما یری الجاهل فی النهایه

عاقل و دانا در اول می بیند - آنچه را که نادان در آخر می بیند

گویند کرکسی طماع، مدت ها در اطراف کبوتر خانه ای به طمع، پرواز می نمود و راهی در آن مجمع نمی یافت، آخر الامر بوسیله دوستی و حمایت که بهترین وسایل است پیش آمد: که ای خیل بی پرستار و ای جماعت بی مدد کار، شما را دشمنان غدار در کمین اند و در هر جا گوشه نشین عن غریب بر سرتان هجوم آرند و یک تن را زنده نگذراند، لکن من متعهد می شوم که شما را در کنف حمایت محفوظ دارم و در ظل عاطفت محروس، به شرط آن که به سلطنت من رضا دهید و سر تسلیم و اطاعت نهید. باری به سخن های لطیف و سوگندهای غلیظ مالک الرقاب آن خیل طیور و فرمانفرمای آن قوم جهول گردید. پس از چند روزی آن حامی ضامن، محتاج معاون شده، از همجنسان تیز چنگال خود یک یک، دو دو وارد کبوتر خانه نمود و سرباز قشون را به سرتیپ و سرهنگ و سردار منظم ساخت. باری به زودی دیدند که گوشتشان کباب و خونشان شراب و بال و پرشان رختخواب رؤسای ناجنس است؛ در اندک مدتی آن محل عالی از کبوتر سفید رو خالی و از کرکسی سیاه رو پر خواهد شد، جمع شدند و اجنبی را از خانه خود بیرون نمودند.
نتیجه
ما باید از مصاحبت ناجنس احتراز کنیم و به اشخاصی که مجرب ما نیستند اعتماد ننماییم، زیرا که ناجنس بالطبع هرگز دوست نخواهد گشت.