فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت هفدهم وحده المرء خیر من جلیس السوء

تنهایی شخص از همنشین بد بهتر است
خوکی ماده در صحرایی، چند بچه شیر خواره داشت. پیر گرگی دنیا دیده در همسایگی او دندان طمع بر آن لقمه های لذیذ تیز کرده و به جهت تحصیل مقصود، وسیله ای بهتر از اظهار دوستی نمی دید. روزی نزدیک مادر اطفال به پرسیدن احوال آمد که ای بانوی خوش سخن وای خاتون میمون! بواسطه حق قرب جوار، هرگونه فرمایشی داشته باشید خواهشمند است که بلا مضایقه رجوع فرمایید که در انجام آن با دل و جان حاضرم، حتی در موقعی که به جهت امری لازم تشریف فرمای محلی شوید کمترین خدمتکارم و بهترین پرستار برای توجه اطفال صغار شما!
خوک با نهایت ادب جواب داد: ای مادر مهربان بسیار زحمت کشیدید و التفات فرمودید، از زحمات شما متشکرم و به التفات شما متذکر! مستدعی و متمنی است که به هیچ وجه بعد از این به خود زحمت آمدن ندهید که این بهترین التفات است به این دوستدار ثناجو، و خوشترین عنایت است به این مخلص دعاگو! امیدوارم که بعد از این تشریف نیاورید و اسباب خجلت نشوید! مراحم عالی مستدام، خداحافظ.
نتیجه
اظهار دوستی از بسیاری مردم بدون غرض و مرض نیست؛ پس ما باید بدون امتحان با شخصی مرافقت و مخالطت ننماییم و نیازموده شخصی را به خانه خود راه ندهیم که سبب مخاطرت کلیه می شود.

حکایت هجدهم لا تحقر العدو لوکان حقیرا

دشمن را کوچک مشمار اگر چه حقیر باشد
گویند شیری قوی پنجه در جنگلی می غرید و از روی غرور مبارز می طلبید؛ پشه ضعیف جثه به هوای مبارزت برخاست و بال و پری بیاراست و به آوازی بلند رجزی بر خواند که منم آن که به خرطوم تیز پیل را برمانم و از پنجه شیر را بدرانم، خواب از چشم ها بربایم و آرام از دلها ببرم و از این دعوی سکوت نکنم تا به ثبوت نرسانم. شیر مغرور از لاف و گزاف او از جا درآمد و تا خواست از جای خود حرکت کند، پشه مکار خود را در پره بینی آن خونخوار جا داد و با تیشه فولادی به کسب آبا و اجدادی خود مشغول گردید. آن حیوان بیچاره از نیش آن خونخوار بر می جست و فرو می جست و با چنگال خود بینی و صورت خود را می خراشید و می خروشید تا آنکه مدهوشانه بیفتاد و جان بداد و پشه با کمال غرور باد در خرطوم انداخته که شیر اوژنم و پیل افکن، نمرود کشم و دشمن شکن! کیست که با من همسری تواند یا برابری کند؟ که به یکبار کمند محکم عنکبوت در پایش پیچید و تا رفت خبردار شود خونخواره سوم خونش را بمکید.

دانی که چه گفت زال با رستم گرد - دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد

نتیجه
باید از این حکایت بیاموزیم که به بزرگی خود مغرور نشویم و از دشمن حقیر غافل نگردیم.

حکایت نوزدهم هلاک المرء فی العجب

هلاک مرد در خود پسندی است
در امثال آمده که اسبی با زین معرق و رکاب مرصع، شیهه زنان از کوچه ای می گذشت؛ الاغی را دید که با پالان چرکین زیر بار سنگین لنگ لنگان می رود؛ آن حیوان مغرور بر آن حلیم صبور بانگ زد که دور شو ای بی خرد نادان که الان با خاک یکسان خواهی شد! آن بیچاره با عجله و شتاب و عجز و اضطراب، خود را به کنار کشید تا او بگذشت؛ چیزی نگذشت و طولی نکشید که از حوادث زمان یک چشم آن خود پسند جوان کور شد و از حسن و زیبایی مهجور گردید؛ لهذا اسب سواری یابوی باری و توسن سلطانی ستور پالانی گردید و ناز خوشی او به عراده کشی رسید! روزی آن خر مسکین رفیق قدیم را به آن حالت جدی ملاحظه نمود، نزدیک رفته سلامی کرد و احوالی پرسید که کجا رفت زین زرین و آن همه آرایش و تزیین؟ من با همه کودنی چون توسنی تو را آن روز نگریستم بر احوال امروزت گریستم.

تکبیر عزازیل را خار کرد - به زندان لعنت گرفتار کرد

نتیجه
غرور و شرمندگی لازم و ملزوم یکدیگرند و تواضع و رفعت عاشق و معشوق هم، چنان که گفته اند: هر که خود را از آن چه هست برتر داند، او را مردم از آن چه هست پست تر دانند و هر که خود را از آن چه هست پست تر شمارد، او را از آن چه هست برتر شمارند.