فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت سیزدهم اتقوا من غضب الحکیم

بپرهیزید از خشم برد بار
گویند عقابی به جهت خود و اطفال در جست و جوی قوت بود و تلاش معاش می نمود، چشمش بر بچه خرگوشی افتاد، فی الحین او را در ربود. مادر بیچاره طفل عزیزش را در چنگال دشمن خونخواره دید، هر قدر عجز و لابه نمود که ای سلطان طیور، ترحمی فرمایید و از خدا بترسید و از جزای عمل غافل نشوید که:

دست شد بالای دست بین تا کجا - تا به یزدان که الیه المنتهی

عقاب گرسنه شکم، گوش پند شنیدن نداشت، بچه خرگوش را بالای درخت در آشیانه نزد اطفال منتظر خود گذاشت، مادر فی لفور حیله ای اندیشید که جزا به مثل دهد. آتشی افروخته و هیزمی نیم سوخته از حسن اتفاق از کاروان رفته مانده بود پای درخت؛ جمع آوری نمود. عقاب ظالم که هلاک خاندان و سوختن خانمان خود را به رای العین ملاحظه می کرد، به قدم معذرت پیش آمد که طفلت را تقدیم می نمایم و هر چه بخواهی تسلیم می کنم. نه ز ما و نه ز تو، رو دم مزن
نتیجه
اشخاصی که طبعا حلیم و وضعا ضعیف هستند، بعضی اوقات به جهت انتقام برانگیخته می شوند و امتحان شده است که غالب می شوند. پس ما باید همیشه این حکایت را در نظر گرفته از ظلم به ضعفا احتراز کنیم.

حکایت چهاردهم عاقبه الظلم و خیمه

ظلم عاقبت بدی دارد
گرگی خونخوار را شنیده ام که در پوست میش بی آزار در آمده، در میان گله رفت و آمد می نمود و گاه گاهی یکی از آنها را در وقت فرصت می ربود، به حکم لا یخفی امر یعنی هیچ امری پنهان نمی ماند. فسقش بروز کرد و مکرش آشکار شد.
شبان عادل آن گرگ ظالم را با همان جامه در راه گذار عامه بیاویخت که عبره للناظرین و تنبیها للعابرین گردد.
هر که بر آن خوش ظاهر بد باطن می گذشت سؤال می نمود: چرا گوسفند بی گزند را مصلوب نموده اند؟ جواب می داد: برون را منگرید که میش است، درون را ملاحظه نمایید که گرگ و گرفتار اعمال خویش است.
نتیجه
مقصود از این مثل آن است که ایام تقلب و تزویر طول نمی کشد و امری پنهان نمی ماند. و همچنین باید دانست که فقر با دیانت بهتر است از غنای با خیانت. و حکما گفته اند که خسارت صدق از منفعت کذب بسیار نیک تر است؛ چون که اول به منافع کلیه و ثانی به مضراب عمده منتهی و منجر می شود.

حکایت پانزدهم عش قنعا تکن ملکا

زندگانی کن به قناعت و باش پادشاه
حکایت کنند خوکبانی نصرانی در سواحل دریا خوک چرانی می نمود؛ آرامی دریا را به طمع انداخت که تجارت دریا کند، پس گله خوک را حمل کشتی نمود. اتفاقا طوفانی برخاست و دریا به موج آمد، ملاحان به خلاصی جان خود مال التجاره تاجر جدید بدبخت را به دریا ریخته و او با سود سفر که سلامتی است به وطن مراجعت نموده به کار قدیم مشغول شد. باز چند روزی دریای متلون المزاج را آرام دید، هوای مسافرت و تجارت در سرش به حرکت آمد؛ فی الحین عقل سلیم بر او بانگ زد که العاقل لا یلدغ من جحر مرتین: عاقل گزیده نمی شود از یک سوراخ دوبار. پس دریا را مخاطب نمود که ای دریا! هر چند امروز آرامی و ملایم لکن از فردای تو مطمئن نیستم؛ چه که دیروز تو را دیده ام.
نتیجه
حوادث در مکمن کمینگاه غیب است نه در صورت عیان؛ پس نباید قلیل معلوم موجود را فدای کثیر موهوم مفقود نماییم و فریب مردم نا مجرب را خورده، سرمایه خود را به اسم بخت و اقبال به باد فنا دهیم.