فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت یازدهم یندم من ینادم الظالم

پشیمان می شود هر که ندیم ظالم شود
گویند گرگی خونخوار که در میان روز تابستان سرچشمه آب روان را به غضب متصرف شده کمینگاه تشنگان و خستگان ساخته بود، چشمش بر بره فربه ای افتاد که در پایین رود می خرامد و گاه گاهی به به تفنن جرعه آبی می آشامد.
آن طماع خود خواه بر آن طفل بی گناه بانگ زد که ای بی ادب بد نسب! چرا آب را بر هم می زنی و گل آلود می کنی؟
بره بیچاره با کمال وحشت و نهایت دهشت و ادب جواب داد: ای آقای من! لب های کوچک رقیق به رود روان به عمیق اثری ننماید و بعلاوه آب جاری از پایین به بالا سرایت نکند، مع ذلک چون محاجه و مباحثه با بزرگان ادب نیست از آنجا دور می روم و باعث تکدر خاطر عالی نمی شوم. گرگ قوی پنجه بواسطه عجز از جواب رنجه شد، با کمال تشدد بر آشفت و گفت: تو آن نیستی که شش ماه قبل در غیبت من لب بگشادی و نسبت بی رحمی و ستمگری دادی؟
بره ترسان و هراسان در جواب عرض نمود: والله این دعا گوی ثناجوی سه ماه زیاده عمر نداشته و آن زمان که می فرمایید قدم در عالم وجود نگذاشته بود!
گرگ بهانه جو گفت: اگر تو نبودی پدرت بوده! و خون آن بی گناه را به جرم ناکرده پدر از شیر مادر حلال تر دانست: الا لعنه الله علی القوم الضالمین.
نتیجه
از این مثل ما باید دو فایده اخذ کنیم: اولا آن که از ظالم حتی المقدور کناره جوییم، چه او همیشه به جهت فایده خود بهانه جویی می کند. ثانیا آن که بدانیم که سخن حق و دلیل قاطع بر دل دشمن مجادل تاثیر ندارد.

حکایت دوازدهم شر الامراء من القی کله علی الفقراء

بدترین امیران آن است که زحمت فقیران دهد
کلاغی بی شرم و گستاخ، بر پشت گوسفندی بی شاخ، فرود آمد. و آن حیوان بردبار هر قدر می خواست او برخیزد بر نمی خاست.
آخرالامر گفت: ای شوم غدار! ای پست نظر مردار خوار! اگر می توانی قدرتت را به سگی نشان بده و این بار را بر دوش او بنه.
جواب داد: الحق آن چه تو می دانی من هم می دانم لکن بار خود را بر دوش آن می نهم که می توانم، چون بر اقویا دست ندارم پا بر سر ضعفا می گذارم.

عاجز کشند خلق زمانه به هوش باش - پر می کنند طایر در خون طپیده را

نتیجه
بعضی سفله طبیعتان عاجز کش هستند که بر ضعفا اذیت می کنند و بر فقرا زحمت می دهند و به آن افتخار می نمایند. حتی المکان از ایشان نباید تحمل کنیم و حلم از این گونه اشخاص باعث انتشار ظلم و کثرت ظالم است و معاشرت و آمیزش با آن ها جایز نیست.

حکایت سیزدهم اتقوا من غضب الحکیم

بپرهیزید از خشم برد بار
گویند عقابی به جهت خود و اطفال در جست و جوی قوت بود و تلاش معاش می نمود، چشمش بر بچه خرگوشی افتاد، فی الحین او را در ربود. مادر بیچاره طفل عزیزش را در چنگال دشمن خونخواره دید، هر قدر عجز و لابه نمود که ای سلطان طیور، ترحمی فرمایید و از خدا بترسید و از جزای عمل غافل نشوید که:

دست شد بالای دست بین تا کجا - تا به یزدان که الیه المنتهی

عقاب گرسنه شکم، گوش پند شنیدن نداشت، بچه خرگوش را بالای درخت در آشیانه نزد اطفال منتظر خود گذاشت، مادر فی لفور حیله ای اندیشید که جزا به مثل دهد. آتشی افروخته و هیزمی نیم سوخته از حسن اتفاق از کاروان رفته مانده بود پای درخت؛ جمع آوری نمود. عقاب ظالم که هلاک خاندان و سوختن خانمان خود را به رای العین ملاحظه می کرد، به قدم معذرت پیش آمد که طفلت را تقدیم می نمایم و هر چه بخواهی تسلیم می کنم. نه ز ما و نه ز تو، رو دم مزن
نتیجه
اشخاصی که طبعا حلیم و وضعا ضعیف هستند، بعضی اوقات به جهت انتقام برانگیخته می شوند و امتحان شده است که غالب می شوند. پس ما باید همیشه این حکایت را در نظر گرفته از ظلم به ضعفا احتراز کنیم.