فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت هشتم شهاده الافعال خیر من شهاداه الاقوال

گواهی دادن به کردار بهتر است از گواهی به گفتار
روباهی را روایت کنند که در چاهی افتاده بود و با سر پنجه و ناخن به زجر و زحمت خود را نگاه می داشت که در آب فرو نرود و غرق نشود. گرگی که دوست او بود بالای سرش ایستاده نوحه و ناله می نمود؛ روباه از او خواهش می کرد که ای رفیق! تدبیری بکن، چاره ای بساز که کار از دست رفته و نیم جانی مانده، طنابی از خانه همسایه بیار یا دمت را فروگذار که بالا آیم و از این ورطه نجات یابم و برای من که در شرف هلاکتم و نهایت فلاکت، تلهف و تاسف فایده ندهد و گریه و ندبه عایده نبخشد، دعوی دوستی به شهادت اقوال ثابت نشود که آن را مجعول توان دانست، بلکه به افعال معلوم گردد که آن را مجهول نتوان شمرد.
گرگ گفت: ای عزیزتر از جان! قربانت شوم در خانه همسایه نمی روم مبادا کشته یا به خون آغشته شوم و دم فرو نمی گذارم مبادا دم کنده یا در چاه افکنده شوم. لکن گریه و زاری و فریاد و بی قراری ضرری ندارد و خسارتی نیارد. عاقبت الامر روباه بیچاره غریق شد و گرگ غمخوار با چشم خونبار به منزل مراجعت نمود.
نتیجه
اظهار دلتنگی و غمگینی به جهت آن که در مهلکه گرفتار است، تسلی کامل نیست، بلکه بر حزن و افسوس او می افزاید؛ دوست برای روز محنت و بلا لازم است، نه هنگام راحت و رخا؛ حکیمی گفته است: بلا را دوست می دارم که دوست مرا از دشمن امتیاز می دهد.

حکایت نهم الا خلاق فی الصغر تنموا الی الکبر

اخلاق در کوچکی نمو می نماید تا به پیری
طفلی از مدرسه کتابی را به سرقت به خانه برد و به مادر سپرد. مادر نادان او را به جای زجر و توهین، مدح و تحسین کرد و در عوض توبیخ و نفرین، بارک الله و آفرین گفت. طفل ساده لوح آن عمل قبیح را هنری صحیح دانست و آن فعل شنیع را مقامی منیع شمرد. روز به روز تربیت آن ثمر نمود و تقویت آن شجر کرد تا به سر حد کمال رسید؛ یعنی طراری مشهور و دزدی معروف شد و عاقبت گرفتار و حکم قتلش صادر گردید. او را با دست بسته و سر و پای برهنه، در ازدحام عام می دواندند تا زیر دست قاتلش نشاندند؛ آن بیچاره با نهایت عجز و لابه درخواست که روی مادر ببیند و به جهت وداع دقیقه ای با او بنشیند؛ جلاد او را رخصت داد. او به بهانه نجوا، سر بر گوش مادر نهاد و به غیظ دل گوش مادر را به ضرب دندان از بیخ برکند و به دور افکند. حضار به یک بار در عجب آمدند و در غضب شدند که زهی شوم غدار و بی رحم خونخوار که با مادر چنین رفتار کند. پسر سر بلند کرد که ای مردم! تعجب مکنید، تاسف نخورید که باعث قتلم مادرم بود و بس، اگر اول تحسینم نمی کرد و تنبیهم می نمود، این روز را نمی دیدم.
نتیجه
تهاون و مسامحه در تادیب طفل سبب تضییع اوست، افعال قبیحه نالایق اطفال را از ابتدا باید جلوگیری نماییم و گیاه هرزه را اول باید از ریشه براندازیم و از تنبیه و تعلیم و نصیحت او کوتاهی نکنیم و غفلت نورزیم و در حضور او کلمات نالایق نگوییم و اعمال ناشایسته ننماییم والا خود را و او را به هلاکت انداخته ایم.

حکایت دهم سوء الظن من الحزم

بد گمانی از عاقبت اندیشی است
فوجی از گرگان با جماعتی از گوسفندان مدت های مدیده نزاع داشتند و مراتب عدیده رایت محاربه بر افراشتند، تا عاقبت کار به صلح انجامید و ملک بیارمید و شرایط مصالحه بر این مقرر شده بود که گوسفندان سگان گله را دور، و گرگان اطفال خود را از خود مهجور نمایند، تا دوستی پایدار و مصالحه برقرار بماند. خلاصه چون گوسفندان نادان، حافظان و حارسان خود جدا کردند و گرگان محیل اطفال را مخفی ساختند، مدتی نگذشت که اطفال به مادر بپیوستند و عهد مودت را بشکستند و حمله سخت به آن فوج بی اسلحه بردند و گویند.

چنان پنجه کین برافراشتند - کزان گله یک بره نگذاشتند

نتیجه
ما باید هیچ وقت در امور حزم و احتیاط را از دست ندهیم و خود را از حافظ و نگاهبان بی نیاز ندانیم و به تملقات چرب و نرم مکاران فریب نخوریم.

اگر سلام کند دام می نهد صیاد - وگر نیاز برد کیسه می برد طرار