فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت ششم الدوله تجی بالوفاق و تذهب بالنفاق

دولت به واسطه اتفاق می آید و به واسطه نفاق می رود
در امثال چهار گاو را گفته اند که در مزرعه با کمال صفا و داد و محبت و اتحاد در چرا بودند و شیری شجاع در کمین، مراقب بود که راهی بگشاید و شکاری بنماید، لکن به مضمون یدالله مع الجماعه: دست خدا همراه جماعت است؛ دستی بر آنها نمی یافت. مدت های مدید این آرزو در دل او ماند، گربه نمک به حرام و خرگوش بهوش خام، سنگ تفرقه میان ایشان انداخت و به سخن های سرد، گرمی آنها را به برودت مبدل ساخت، کم کم وفاق ایشان به نفاق به شفاق و افتراق منجر شد و ایام به کام دل دشمن گردید.

دانی که شیر شرزه به آنها چکار کرد - یک چهار گاو منافق شکار کرد

نتیجه
نفاق است که خانه ها خراب نموده و خانواده ها بر باد داده و خرمن ها آتش زده، عقل ها کور و چراغ ها را بی نور کرده...
حکیمی معروف گوید تا آفتاب اتفاق به کشوری نتابد، گیاه تربیت و ترقی در طوایف آن نروید، پس ما باید هوشیار باشیم و به شیطنت شیاطین یعنی سخن چینان و مفتنان گوش ندهیم و رشته محکم اتفاق را به پنجه نفاق وا نتابیم و از اجتماع به جانب افتراق نشتابیم. چه خوب می گوید خواجه:

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت - آری به اتفاق، جهان می توان گرفت

حکایت هفتم جالس الفقراء تزد شکرا

بنشین با فقرا تا شکرت زیاده شود
آورده اند که الاغی بی شاخ به میمونی بی دم، از بخت بد شکایت می نمود که چرا شاخ تیز ندارد و آلت دفع ستیز؟ میمون مذکور به الاغ مسطور هم رد جواب به مثل خطاب می کرد که چرا دم ندارد و آرایش؟ در این هنگام، مور کور از تاس لغزنده خود سر بر آورد که ای ناسپاسان و حق ناشناسان! این گونه مقال ناشی از جهل و ضلال است، اگر چشم به کوری من باز کنید و در عاجزی من نظر افکنید که از بینایی محرومم و از توانایی مایوس، غمتان تبدیل به نشاط یابد و دلتنگی شما مبدل به فرح و انبساط شود؛ چه که در خانه خود محبوسم و از هر گونه نعمت مایوس، اگر رزق من به پای خود من نیاید، بمیرم و نتوانم او را بگیرم.
نتیجه
همواره باید به مقام مقدر و رزق مقرر خود، شاکر باشیم و نظر به زیر دست خود اندازیم که اسباب تشکر و تذکر است. گویند وقتی ارسطو یکی از مزارع خود را می فروخت و دل یکی از دوستان بر او می سوخت؛ حکیم به او گفت: ای فرزند من! باید بر تو افسوس خورم و حیف برم، چه هنوز تو یک مزرعه داری و من سه، پس دریغ و افسوس تو برای چه؟ سقراط حکیم فرماید: غنای حقیقی قناعت است و فقر واقعی حرص، چه که اول صابر است و شاکر و ثانی مضطرب است و شاکی.

گدا را کند یک درم سیم، سیر - فریدون به ملک عجم نیم سیر

هر چند طبقات کاینات لازم ملزوم یکدیگراند، لکن:

ملک آزادگی و کنج قناعت گنجی است - که به شمشیر میسر نشود سلطان را

حکایت هشتم شهاده الافعال خیر من شهاداه الاقوال

گواهی دادن به کردار بهتر است از گواهی به گفتار
روباهی را روایت کنند که در چاهی افتاده بود و با سر پنجه و ناخن به زجر و زحمت خود را نگاه می داشت که در آب فرو نرود و غرق نشود. گرگی که دوست او بود بالای سرش ایستاده نوحه و ناله می نمود؛ روباه از او خواهش می کرد که ای رفیق! تدبیری بکن، چاره ای بساز که کار از دست رفته و نیم جانی مانده، طنابی از خانه همسایه بیار یا دمت را فروگذار که بالا آیم و از این ورطه نجات یابم و برای من که در شرف هلاکتم و نهایت فلاکت، تلهف و تاسف فایده ندهد و گریه و ندبه عایده نبخشد، دعوی دوستی به شهادت اقوال ثابت نشود که آن را مجعول توان دانست، بلکه به افعال معلوم گردد که آن را مجهول نتوان شمرد.
گرگ گفت: ای عزیزتر از جان! قربانت شوم در خانه همسایه نمی روم مبادا کشته یا به خون آغشته شوم و دم فرو نمی گذارم مبادا دم کنده یا در چاه افکنده شوم. لکن گریه و زاری و فریاد و بی قراری ضرری ندارد و خسارتی نیارد. عاقبت الامر روباه بیچاره غریق شد و گرگ غمخوار با چشم خونبار به منزل مراجعت نمود.
نتیجه
اظهار دلتنگی و غمگینی به جهت آن که در مهلکه گرفتار است، تسلی کامل نیست، بلکه بر حزن و افسوس او می افزاید؛ دوست برای روز محنت و بلا لازم است، نه هنگام راحت و رخا؛ حکیمی گفته است: بلا را دوست می دارم که دوست مرا از دشمن امتیاز می دهد.