فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت پنجم وضع الاحسان فی غیر موضعه ظلم

گذاشتن نیکویی در غیر محل خود ستم است
روزی روباهی برای تحصیل روزی روبه راه نهاد و از قضا در دام افتاد. خروسی از دور او را می دید، با نهایت احتیاط به تماشای دشمن گرفتار خود آمد. روباه مکار به پاس احترام به ورود او قیامی کرد و تعظیم و تکریمی بجا آورد و با کمال احترام احوالی پرسید که خوش آمدید پسر عم مهربان عزیزتر از جان! کجا تشریف دارید که مدتی است مدید شوق دیدار سرکار داشته و حالا هم صوت فرح افزای شما بود که چنان بنده را مجذوب و از عقل مسلوب ساخت که سر را از پا نشناخت و به اینجانب چنان دو اسبه تاخت که خود را در دام بلا انداخت که البلاء للولاء: بلا برای دوستی است.
اما چون یار اهل است، کار سهل است؛ حالا استدعا می کنم که اندکی نزد فدوی توقف فرموده، به صوت ملیح و قول فصیح، تسلیت خاطرم دهید تا این بند سست را به دندان بدرم و خدمت سر کار عالی به کام دل برسم، و در صورتی که بنده از عهده شکستن بند بر نیاید و کارش به جان رسد و کاردش به استخوان، قبول زحمت فرمایید، و کاردی از مطبخ ارباب به من برسانید که هرگاه به یاری شما از این بند جستم بنده ام تا هستم.
آن مرغ زیرک مطلب را دریافته، قتل خود را در خلاص او دید، به سرعت تمام، خود را به صاحب دام رسانید و او را به سروقت آن محیل خون آشام آورد، کارش را به تمام رسانید.
نتیجه
خیر خواهی عموم بنی نوع انسان بهترین اعمال است و امداد ایشان خوشترین افعال و لکن باید بی ملاحظه عواقب امور اقدام به کاری ننماییم، مثلا بعضی اسخیای زمان به واسطه رعایت سائلان، پرورش کاهلان می نمایند و باعث تنبلی جاهلان می شوند؛ پس شخص کریم باید چنان از مستحقان دست گیری کند که طامعان را به طمع نیندازد و باب تکدی و سؤال بر جهال مفتوح نسازد.

حکایت ششم الدوله تجی بالوفاق و تذهب بالنفاق

دولت به واسطه اتفاق می آید و به واسطه نفاق می رود
در امثال چهار گاو را گفته اند که در مزرعه با کمال صفا و داد و محبت و اتحاد در چرا بودند و شیری شجاع در کمین، مراقب بود که راهی بگشاید و شکاری بنماید، لکن به مضمون یدالله مع الجماعه: دست خدا همراه جماعت است؛ دستی بر آنها نمی یافت. مدت های مدید این آرزو در دل او ماند، گربه نمک به حرام و خرگوش بهوش خام، سنگ تفرقه میان ایشان انداخت و به سخن های سرد، گرمی آنها را به برودت مبدل ساخت، کم کم وفاق ایشان به نفاق به شفاق و افتراق منجر شد و ایام به کام دل دشمن گردید.

دانی که شیر شرزه به آنها چکار کرد - یک چهار گاو منافق شکار کرد

نتیجه
نفاق است که خانه ها خراب نموده و خانواده ها بر باد داده و خرمن ها آتش زده، عقل ها کور و چراغ ها را بی نور کرده...
حکیمی معروف گوید تا آفتاب اتفاق به کشوری نتابد، گیاه تربیت و ترقی در طوایف آن نروید، پس ما باید هوشیار باشیم و به شیطنت شیاطین یعنی سخن چینان و مفتنان گوش ندهیم و رشته محکم اتفاق را به پنجه نفاق وا نتابیم و از اجتماع به جانب افتراق نشتابیم. چه خوب می گوید خواجه:

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت - آری به اتفاق، جهان می توان گرفت

حکایت هفتم جالس الفقراء تزد شکرا

بنشین با فقرا تا شکرت زیاده شود
آورده اند که الاغی بی شاخ به میمونی بی دم، از بخت بد شکایت می نمود که چرا شاخ تیز ندارد و آلت دفع ستیز؟ میمون مذکور به الاغ مسطور هم رد جواب به مثل خطاب می کرد که چرا دم ندارد و آرایش؟ در این هنگام، مور کور از تاس لغزنده خود سر بر آورد که ای ناسپاسان و حق ناشناسان! این گونه مقال ناشی از جهل و ضلال است، اگر چشم به کوری من باز کنید و در عاجزی من نظر افکنید که از بینایی محرومم و از توانایی مایوس، غمتان تبدیل به نشاط یابد و دلتنگی شما مبدل به فرح و انبساط شود؛ چه که در خانه خود محبوسم و از هر گونه نعمت مایوس، اگر رزق من به پای خود من نیاید، بمیرم و نتوانم او را بگیرم.
نتیجه
همواره باید به مقام مقدر و رزق مقرر خود، شاکر باشیم و نظر به زیر دست خود اندازیم که اسباب تشکر و تذکر است. گویند وقتی ارسطو یکی از مزارع خود را می فروخت و دل یکی از دوستان بر او می سوخت؛ حکیم به او گفت: ای فرزند من! باید بر تو افسوس خورم و حیف برم، چه هنوز تو یک مزرعه داری و من سه، پس دریغ و افسوس تو برای چه؟ سقراط حکیم فرماید: غنای حقیقی قناعت است و فقر واقعی حرص، چه که اول صابر است و شاکر و ثانی مضطرب است و شاکی.

گدا را کند یک درم سیم، سیر - فریدون به ملک عجم نیم سیر

هر چند طبقات کاینات لازم ملزوم یکدیگراند، لکن:

ملک آزادگی و کنج قناعت گنجی است - که به شمشیر میسر نشود سلطان را