فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت سوم

جوله الباطل ساعه - و جوله الحق الی قیام الساعه
جولان باطل یک ساعت است - و جولان حق تا قیامت است

روزی وزغی سخیف از حوضی کثیف با صوتی عنیف فریاد می کرد که منم طبیب حاذق و حکیم صادق، هر دردی را دوا کنم و هر مرضی را شفا دهم. جانوران اطراف او متفکر بودند و متحیر که چگونه این حیوان بد قیافه تواند دانای علوم و دارای فنون باشد؟ ناگاه روباهی آگاه در آنجا رسید و گفت: ای جماعت! باور ننمایید که دعوتش مقرون به دلیل نیست، زیرا که این طبیب خود علیل است، اگر چانه پر چین خود را فربه و پوست پیس خود را ساده و شکل معوج را راست نماید، ادعای طب بر او صادق آید؛ فی الفور بیماران متفرق و مطب او خالی ماند.

کذاب اگر چاشت خورد شام ندارد - مشهور شود راست وگر نام ندارد

نتیجه
هر چند مریضی که دعوی طبابت کند و شبکوری که ادعای کمالی دارد پست ترین مردم بشمار می آید، لکن ما باید ملاحظه عیوب خود را نموده، از نقص همسایه چشم بپوشم چنان که می فرمایند: طوبی لمن اشتغل بعیوب نفسه عن عیوب غیره. یعنی خوشا به حال کسی که به اصلاح عیب خویش بکوشد و چشم از عیب دیگران بپوشد.

حکایت چهارم من اعجب برایه ضل و من استغنی بعقله زل

هر که رای خود پسندد در خطا افتد و هر که به عقل خود کفایت کند بلغزد
گویند خری که حامل انواع اطعمه دروگران بود به مزرعه رسید و سبکبار بیارمید، در آنجا توده ای از خار سبز دید، از شدت گرسنگی و خستگی از آن می خورد و لذت فوق العاده می برد و تفکرها می کرد و تحسرها داشت که این مردم نادان چرا این طعام لذیذ نظیف و خوراک لطیف را گذاشته بر خود و من زحمت می دهند و از راه دور غذا می آورند؛ همانا حکمت بالغه الهی چنین اقتضا نموده که قدر این نعمت عزیز را کسی نداند تا به جهت من بماند، تعالی شانه و جل برهانه.
نتیجه
مردم در طبیعت و سریرت چنان مختلفند که در صورت و هیات؛ لهذا ممکن است که چیزی به جهت شخصی قوت جانفزا باشد و برای دیگری سم جانگزا. همچنین در عقاید و آراء کل حزب بما لدیهم فرحون: هر طایفه به آنچه دارند شادند.
پس نباید ما خود پسند و متکبر باشیم و برای خود مغرور؛ هر مطلبی را باید بسنجیم و در صحیح و سقیم آن تفکر و تدبر نماییم، بعد از دقت و درک، آن را قبول کنیم، عقلا گفته اند: تامل ثم تقبل: فکر کن پس قبول کن.

حکایت پنجم وضع الاحسان فی غیر موضعه ظلم

گذاشتن نیکویی در غیر محل خود ستم است
روزی روباهی برای تحصیل روزی روبه راه نهاد و از قضا در دام افتاد. خروسی از دور او را می دید، با نهایت احتیاط به تماشای دشمن گرفتار خود آمد. روباه مکار به پاس احترام به ورود او قیامی کرد و تعظیم و تکریمی بجا آورد و با کمال احترام احوالی پرسید که خوش آمدید پسر عم مهربان عزیزتر از جان! کجا تشریف دارید که مدتی است مدید شوق دیدار سرکار داشته و حالا هم صوت فرح افزای شما بود که چنان بنده را مجذوب و از عقل مسلوب ساخت که سر را از پا نشناخت و به اینجانب چنان دو اسبه تاخت که خود را در دام بلا انداخت که البلاء للولاء: بلا برای دوستی است.
اما چون یار اهل است، کار سهل است؛ حالا استدعا می کنم که اندکی نزد فدوی توقف فرموده، به صوت ملیح و قول فصیح، تسلیت خاطرم دهید تا این بند سست را به دندان بدرم و خدمت سر کار عالی به کام دل برسم، و در صورتی که بنده از عهده شکستن بند بر نیاید و کارش به جان رسد و کاردش به استخوان، قبول زحمت فرمایید، و کاردی از مطبخ ارباب به من برسانید که هرگاه به یاری شما از این بند جستم بنده ام تا هستم.
آن مرغ زیرک مطلب را دریافته، قتل خود را در خلاص او دید، به سرعت تمام، خود را به صاحب دام رسانید و او را به سروقت آن محیل خون آشام آورد، کارش را به تمام رسانید.
نتیجه
خیر خواهی عموم بنی نوع انسان بهترین اعمال است و امداد ایشان خوشترین افعال و لکن باید بی ملاحظه عواقب امور اقدام به کاری ننماییم، مثلا بعضی اسخیای زمان به واسطه رعایت سائلان، پرورش کاهلان می نمایند و باعث تنبلی جاهلان می شوند؛ پس شخص کریم باید چنان از مستحقان دست گیری کند که طامعان را به طمع نیندازد و باب تکدی و سؤال بر جهال مفتوح نسازد.