فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت اول السلطان العادل ظل الله

خسرو دادگر سایه یزدان است

حکایت کنند شخص عربی تاریک شبی در بیابانی هولناک شتر خود را گم کرد، در تفحص وتجسس هر چه تکاپو و جستجو نمود اثری از آن به نظر نیاورد، بلکه راه را نیز گم کرده و در آن تیه حیرانی و سرگردانی تن بر خاک و دل بر هلاک نهاده بود که به ناگاه از گوشه افق، طلعت نورانی ماه بتافت و از پرتو آن، شتر گمشده و راه از دست داده و جان در خطر افتاده را به یکبار بیافت. آن مرد عرب با شوق و طرب، با دلی شاد و خاطری آزاد تعظیمی کرد و تکریمی بجا آورد و گفت: و الله لاادری ما اقول لک.

به فلک می رود از روی چو خورشید تو نور - قل هو الله احد چشم بد از روی تو دور

اگر طلعتت را بستایم بیش از مدح من خدایش روشن فرموده است و اگر رفعتت را بسرایم فوق ثنای من عطا نموده، اگر خاموش نشینم حق وفا را بجا نیاورده ام و اگر به ثنا برخیزم خود را رسوا کرده ام، الحمدلله خیرت عام است و فیضت تام، حق ثنا ندارم، دست دعا بر آرم، که جمالت مستدام و کمالت بر دوام باد.
نتیجه
نعمتان مجهولتان الصحه و الامان: مردم قدر دو نعمت مجهوله که صحت و امان است ندانند و شکر آن نتوانند.(1)

حکایت دوم من اتکی فی امره بغیره لا ینال بخیره

کسی که کار خود به غیر گذارد خیر نبیند
گویند تیهوئی در مزرعه گندم، جوجگان خرد داشت و از درویدن آن خوفناک بود که مبادا دروگران اطفالش را دستگیر نمایند، لهذا به آن جوجگان وصیت نمود که در غیاب من هر چه از مالک مزرعه بشنوید آشکار سازید که از غفلت کار به فساد نینجامد. شب اول به مادر خبر دادند که دهقان آمد و سفارش به پسران خود نمود که رفقا را خبر دهید که محصول ما رسیده است، فردا بیایند و آن را درو کنند که تاخیر جایز نیست. مادر دانا گفت: باکی نیست و با کمال اطمینان با بچگان عزیز شب را بسر بردند. صبح از خانه برای تحصیل رزق بیرون رفت. شب دوم باز خبر دادند که دهقان آمد تا نزدیک چاشت انتظار داشت، بعد از یاس بر آشفت و با پسران خود گفت که رفقای بی وفا نیامدند، اقربا و اقوام اعمام و بنی اعمام را اطلاع دهید که فردا بیایند و حاصل را حصاد نمایند و نهایت تاکید را نمود که مبادا تاخیر کنند. باز مادر گفت: آسوده باشید و حرکت نکنید که اقوام هم اقدامی ننمایند و آرام بیارمید و صبح قدم از خانه بیرون نهاد و بال و پری بگشاد. شب سوم آمد، گفتند: ای مادر! مالک مزرعه آمد تا ظهر چشم به راه اقوام ماند و متغیرانه این شعر خواند.

گر بخارد پشت من انگشت من - خم شود از بار منت پشت من

ای فرزند دلبند! باید خود در کار خود بکوشیم و چشم از کمک دیگران بپوشیم؛ داس ها تیز کن که فردا خود این کار را انجام خواهم داد. وقتی که مادر این خبر بشنید فی الحال با کمال استعجال، اطفال را شبانه از آن محل انتقال داد، زیرا که یقین داشت که شخص در امور خود تعلل و اهمال نخواهند نمود.
نتیجه
باید امورات خود مراقبت نماییم و در عهده شخص دیگر نگذاریم و الا آن کار انجام نگیرد و اتمام نپذیرد و هر گاه خود از عهده به تنهایی برنیاییم باید به مدد دیگران تحت نظارت خود آن عمل را به اتمام رسانیم.

حکایت سوم

جوله الباطل ساعه - و جوله الحق الی قیام الساعه
جولان باطل یک ساعت است - و جولان حق تا قیامت است

روزی وزغی سخیف از حوضی کثیف با صوتی عنیف فریاد می کرد که منم طبیب حاذق و حکیم صادق، هر دردی را دوا کنم و هر مرضی را شفا دهم. جانوران اطراف او متفکر بودند و متحیر که چگونه این حیوان بد قیافه تواند دانای علوم و دارای فنون باشد؟ ناگاه روباهی آگاه در آنجا رسید و گفت: ای جماعت! باور ننمایید که دعوتش مقرون به دلیل نیست، زیرا که این طبیب خود علیل است، اگر چانه پر چین خود را فربه و پوست پیس خود را ساده و شکل معوج را راست نماید، ادعای طب بر او صادق آید؛ فی الفور بیماران متفرق و مطب او خالی ماند.

کذاب اگر چاشت خورد شام ندارد - مشهور شود راست وگر نام ندارد

نتیجه
هر چند مریضی که دعوی طبابت کند و شبکوری که ادعای کمالی دارد پست ترین مردم بشمار می آید، لکن ما باید ملاحظه عیوب خود را نموده، از نقص همسایه چشم بپوشم چنان که می فرمایند: طوبی لمن اشتغل بعیوب نفسه عن عیوب غیره. یعنی خوشا به حال کسی که به اصلاح عیب خویش بکوشد و چشم از عیب دیگران بپوشد.