فهرست کتاب


خورشید غایب

ثقه المحدثین میرزا حسین نوری‏ تلخیص: رضا استادی

باب یازدهم: کسانی که در زمان غیبت کبری خدمت آن جناب رسیده اند

حکایت اول: داستان مسجد جمکران

شیخ فاضل، حسن بن محمد بن حسن قمی - معاصر شیخ صدوق - در تاریخ قم از کتاب مونس الحزین فی معرفه الحق و الیقین از مصنفات شیخ صدوق نقل کرده که سبب بنای مسجد جمکران و عمارت آن این بوده است که شیخ عنیف صالح، حسن بن مثله جمکرانی (رحمة الله علیه) می گوید که: من شب سه شنبه، هفدهم ماه مبارک رمضان سال 293 در خانه خود خفته بودم که ناگاه جماعتی مردم به در خانه من آمدند، نصفی از شب گذشته؛ مرا بیدار کردند و گفتند: بر خیز طلب امام مهدی، صاحب الزمان (علیه السلام) را اجابت کن که تو را می خواند!
حسن گفت: من برخاستم و آماده شدم.
گفتم: بگذارید تا پیراهنم بپوشم.
آواز آمد که: هو ما کان قمیصک؛ پیراهن به بر مکن که از تو نیست! دست فرا کردم و شلوار خود را برگرفتم.
او از آمد که: لیس ذلک منک، فخذ سراویلک!؛ آن شلوار که برگرفتی از تو نیست؛ آن شلوار که از آن تو است برگیر!.
آن را انداختم و از خود برگرفتم و در پوشیدم و طلب کلید در خانه کردم؛ آواز آمد که: الباب مفتوح.
چون به در خانه آمدم، جماعتی از بزرگان را دیدم؛ سلام کردم؛ جواب دادند و ترحیب کردند (یعنی مرحبا گفتند) مرا بیاورند تا بدان جایگاه که اکنون مسجد است.
چون خوب نگاه کردم، تختی دیدم نهاده و فرش نیکو بر آن تخت گسترده و بالش های نیکو نهاده و جوانی سی ساله بر آن تخت، تکیه بر چهار بالش کرده، پیری پیش او نشسته و کتابی در دست گرفته و می خواند، و فزون از شصت مرد بر این زمین، بر گرد او نماز می کنند؛ بعضی جامعه های سفید، و بعضی جامه های سبز داشتند و آن پیر، حضرت خضر بود.
پس آن پیر مرا نشاند و حضرت امام (علیه السلام) مرا به نام خود خواند و گفت برو و حسن بن مسلم را بگو که تو چند سال است که عمارت این زمین می کنی و می کاری و ما خراب می کنیم، و پنج سال است که زراعت می کنی و امسال دیگر باره باز گرفتگی و عمارتش می کنی؛ رخصت نیست که تو در این زمین، دیگر بار زراعت کنی؛ باید هر انتفاع (در آمد) که از این زمین بر گرفته ای، رد کنی ؛ تا بدین موضع، مسجد بنا کنند.
و بگو این حسن بن مسلم را که این زمین شریفی است و حق تعالی این زمین را از زمین های دیگر، برگزیده است و شریف کرده و تو با زمین خود گرفتی؛ و دو پسر جوان عزوجل از تو باز ستد و تو تنیه نشدی؛ و اگر نه چنین کنی، آزار وی به تو رسد، آنچه تو آگاه نباشی.
حسن بن مثله گفت: یا سیدی و مولای! مرا در این، نشانی باید؛ که جماعت، سخن بی نشان و حجت نشنوند و قول مرا تصدیق نکنند.
گفت: انا سنعلم هناک...؛ ما اینجا علامت بکنیم تا تصدیق قول تو باشد؛ تو برو و پیام مرا برسان!
به نزدیک سید ابوالحسن رو و بگو تا برخیزد و بیاید و آن مرد را حاضر کند و انتفاع چند ساله که گرفته است، از او طلب کند و بستاند و به دیگران دهد تا بنای مسجد بنهند و باقی وجوه آن را بیاورند و صرف عمارت مسجد بکنند.
مردم را بگو تا رغبت بکنند بدین موضع و عزیز دارند و چهار رکعت نماز اینجا بگزارند؛
دو رکعت تحیت مسجد؛ در هر رکعتی یک بار الحمد و هفت بار قل هو الله احد و تسبیح رکوع و سجود، هفت بار بگویند؛
و دو رکعت نماز امام صاحب الزمان (علیه السلام) بگزارند به این نحو: چون فاتحه خواند، به اباک نعبد و ایاک نستعین رسد و صد بار بگوید و بعد از آن، فاتحه را تا آخر بخواند، و در رکعت دوم نیز به همین طریق بگزارد و تسبیح در رکوع و سجود، هفت بار بگوید و چون نماز تمام کرده باشد، لا اله الا الله و تسبیح فاطمه زهرا (علیهما السلام) بگوید چون از تسبیح فارغ شود، سر به سجده نهد و صدر بار صلوات بر پیغمبر و آلش (علیهم السلام) بفرستد.
فمن صلیتها فکانما صلی فی البیت العتیق؛ هر که این دو رکعت نماز بگزارد، همچنین باشد که دو رکعت نماز در کعبه گزاره باشد.
حسن به مثله جمکرانی گفت: من چون این سخن را بشنیدم، با خود گفتم که: گویا این موضع است که تو می پنداری، انما هذا المسجد للامام صاحب الزمان؛ و اشارت بدان جوان کردم که در چهار بالش نشسته بود پس، آن جوان به من اشارت کرد که: برو!، من بیامدم؛ چون پاره ای راه بیامدم؛ دیگر باز خواندند و گفتند: بزی در گله جعفر کاشانی چوپان است؛ باید آن بز را بخری؛ اگر مردم ده بها نهند، بخر، و اگر نه، تو از خاصه خود بدهی و آن بز را بیاوری و بدین موضع فردا شب بکشی! آن گاه روز هجدهم ماه مبارک رمضان، گوشت آن بز را بر بیماران و کسی که مرضی سخت داشته باشد، انفاق کنی و حق تعالی همه را شفا دهد، و بز ابلق است و موهای بسیار دارد و هفت علامت دارد؛ سه بر جانبی و چهار بر جانبی.
رفتم، مرا دیگر باره بازگردانید و گفت: هفتاد روز یا هفت روز ما اینجاییم.
(اگر بر هفت روز حمل کنی، دلیل کند بر شب قدر که بیست و سیم است و اگر بر هفتاد حمل کنی، شب بیست پنجم ذی القعده بود و روز بزرگوار است).
پس حسن بن مثله گفت: بیامدم تا خانه، و همه شب در آن اندیشه بودم تا صبح شد.
نماز بگزارم و نزدیک علی المنذر آمدم و آن احوال با وی بگفتم؛ او با من بیامد.
رفتم بدان جایگاه که مرا برده بودند.
پس گفت: با الله! نشان و علامتی که امام (علیه السلام) مرا گفت، یکی این است که زنجیرها و میخ ها اینجا ظاهر است.
پس به نزدیک سید ابولحسن الرضا شدیم، چون به در خانه وی رسیدیم، خدم و حشم وی را دیدم که مرا گفتند: از سحرگاه، سید ابولحسن در انتظار توست، تو از جمکرانی؟
گفتم بلی!
من در حال به درون رفتم و سلام کردم؛ جواب نیکو داد و اعزاز کرد، مرا به تمکین نشاند و پیش از آن که من حدیث کنم، مرا گفت: ای حسن مثله! من خوفته بودم در خواب، شخصی مرا گفت: حسن بن مثله نام، مردی از جمکران پیش تو آید بامداد، باید آنچه گوید سخن او را تصدیق کنی و بر قول او اعتماد کنی که سخن او سخن ماست؛ باید که قول او را بازنگردانی! از خواب بیدار شدم؛ تا این ساعت، منتظر تو بودم.
حسن ین مثله، احوال را به شرح، با وی بگفت؛ در حال بفرمود تا اسب ها را زین بر نهادند و بیرون آوردند و سوار شدند.
چون به نزدیک ده رسیدند، جعفر چوپان، گله بر کنار راه داشت؛ حسن بن مثله در میان گله رفت، و آن بز، از پیش همه گوسفندان می آمد، پیش حسن بن مثله دوید، و آن بز را گرفت که به وی دهد، و بز را بیاورد.
جعفر چوپان سوگند یاد کرد که من هر گز این بز را ندیده ام و در گله من نبوده است، الا امروز که می بینم، و هر چند که می خواهم این بز را بگیرم، میسر نمی شود.
پس بز را همچنان که سید فرموده بود، در آن جایگاه آوردند و بکشتند و سید ابوالحسن الرضا بدین موضع آمدند و حسن بن مسلم را حاضر کردند و انتفاع (در آمدها) از او گرفتند و وجوه رهق را بیاوردند و مسجد جمکران را چوپ بپوشانیدن و سید ابوالحسن الرضا زنجیرها و میخ ها را به قم برد و در خانه خود گذاشت.
همه بیماران می رفتند و خود را در زنجیر می مالیدند؛ خدای تعالی شفای عاجل می داد و خوب می شدند.
ابوالحسن محمد بن حیدر گوید که: به استفاضه شنیدم که: سید ابوالحسن الرضا مدفون است و در موسیان به شهر قم، و بعد از او فرزندی از وی را بیمار نازل شد و وی در خانه شد و سر صندوق را برداشتند زنجیرها و میخ ها را نیافتند.
مولف می گوید: در نسخه فارسی تاریخ قم و در نسخه عربی که عالم جلیل، آقا محمد علی کرمانشاهی، مختصر این قصه را در حواشی رجال میر مصطفی، در باب حسن از آن نقل کرده، تاریخ قصه را در نود و سه - یعنی نود سه بعد از دویست - نقل کرده است.
و اما ما دو رکعت نماز منسوب به آن حضرت (علیه السلام) از نمازهای معروفه است، و جماعتی از علما آن را روایت کرده اند؛
اول: شیخ طبرسی - ثاحب تفسیر - در کتاب کنوز النجاح روایت کرده از یکی از خدمه ابی عبدالله حسین بن محمد بزوفری و او گفته است که: بیرون آمده از ناحیه مقدسه حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) که هر کس را بسوی حق تعالی حاجتی باشد، پس باید که بعد از نصف شب جمعه، غسل کند و به جای نماز خود رود و دو رکعت نماز گزارد و در رکعت اول بخواند سوره حمد را، و چون به ایاک نعبد و ایاک نستعین برسد، صد مرتبه آن را مکرر کند و بعد از آن که صد مرتبه بخواند و رکوع و دو سجده بجا آورد و سبحان ربی العظیم و بحمده را هفت مرتبه در رکوع بگوید و سبحان ربی الاعلی و بحمده را در هر یک از دو سجده، هفت مرتبه بگوید، از آن رکعت دوم را مانند رکعت اول به جا آورد و بعد از تمام شدن نماز، این دعا را بخواند، پس به درستی که حق تعالی البته حاجت او را بر آورد هر گونه حاجتی که باشد، مگر آن که حاجت او در قطع کردن صله رحم باشد.
و دعا این است:
اللهم ان اطعتک فالحمده للک و ان عصیتک فالحجه لک منک الروح و منک الفرج سبحان من انعم و شکر سبحان من قدر و غفر.
اللهم ان کنت عصیتک فانی قد اطعتک فی احب الاشیا الیک و هو الایمان بدک لم اتخذ لک ولدا و لم ادع لک شریکا منا منک به علی لا منا منی به علیک و قد عصیتک یا الهی علی غیر وجه المکابره والخروج عن عبودیتک ولا الجحود لربوبیتک ولکن اطعت هوای وازلنی الشیطان فلک الحجه علی و البیان فان تعذبنی فبذنوبی غیر ظالم لی وان تغفز لی وترحمنی فانک جواد کریم.
بعد از آن تا نفس او وفا کند، یا کریم یا کریم را مکرر بگوید بعد از آن بگوید:
یا امنا من کلی شی ء و کل شی ء منک خائف حذر اسئلک بامنک من کل شی ء و خوف کل شی ء منک ان تصلی علی محمد و آل محمد و ان تعطینی امانا لنفسی و اهلی و ولدی و سائر ما انعمت به علی حتی لا اخاف و لا احذر من شی ء ابدا انک علی کل شی ء قدیر و حسبنا الله و نعم الوکیل یا کافی ابراهیم نمرود و یا کافی موسی فرعون اسئلک ان تصلی علی محمد و آل محمد و ان تکفینی شر فلان بن فلان.
و به جای فلان بن فلان نام شخص را که از ضرر او می ترسد و نام پدر او را بگوید و از حق تعلی طلب کند که ضرر او را رفع نماید و کفایت کند پس، به درستی که حق تعالی، البته کفایت ضرر او را خواهد کرد - ان شاء الله تعالی -.
بعد از آن، به سجده رود و حاجت خود را درخواست نماید و تضرع و زارری کند به سوی حق تعالی؛ به درستی که نیست مرد مؤمنی و نه زن مومنه ای که این نماز را بگزارد و آن دعا را از روی اخلاص بخواند مگر آن که گشوده می شود بر او، درهای آسمان برای برآمدن حاجت او، و دعای او مستجاب می گردد در همان وقت و در همان شب؛ هر گونه که حاجتی که باشد، و این به سبب فضل و انعام حق تعالی بر ما و بر مردمان است.
دوم: سید عظیم القدر، سید فضل الله راوندی در کتاب دعوات در ضمن نمازهای معصومین (علیهم السلام) می گوید: نماز مهدی (علیه السلام) دو رکعت است: در هر رکعتی حمد یک مرتبه و صد مرتبه ایاک نعبد و ایاک نستعین و صد مرتبه صلوات بر پیغمبر و آل او (علیهم السلام) بعد از نماز.
(علیهما السلام).: سید جلیل، علی بن طاووس در کتاب جمال الاسبوع همین نماز رابه نحو نسبت به آن حضرت داده ولکن ذکر صد صلوات بعد از او نقل کرده و فرمود این دعا را در عقب نماز بخواند:
اللهم عظم البلاء و برح الخفاء و انکشف الغطاء و ضاقت الارض و منعت در برخی نسخه ها به جای معت، بما وسعت می باشد السماء و الیک یا رب المشتکی و علیک المعول فی الشده و الرخاء اللهم صل علی محمد و آل محمد الذین امرتنا بطاعتهم و عجل اللهم فرجهم بقائمهم و اظهر اعزاز یا محمد یا علی یا علی یا محمد اکفیانی فانکما کافیای یا محمد یا علی یا علی یا محمد انصرانی فانکما ناصرای یا محمد یا علی یا علی یا محمد احفظانی فانکما ناصرای یا محمد یا علی یا علی یا محمد احفضانی فانکما حافظای یا مولا یا صاحب الزمان سه مرتبه الغوث سه مرتبه ادرکنی سه مرتبه الامان سه مرتبه.
مسجد شریف جمکران در یک فرسخی قم تقریبا، از سمت دروازه کاشان واقع است.
حکایت دوم: اسماعیل بن عیسی بن حسن هرقلی
عالم فاضل، علی بن عیسی اربلی در کشف الغمه می فرماید: خبر داد مرا جماعتی از ثقات برادران من، که در بلاد حله، شخصی بود که او را اسماعیل بن عیسی بن حسن هر قلی می گفتند؛ از اهل قریه ای بود که آن را هرقل می گویند؛ وفات کرد در زمان من، و من او را ندیدم...
بیرون آمد در وقت جوانی از ران چپ او چیزی که آن را توثه می گویند، به مقدار قبضه (کف دست) آدمی و در هر فصل بهار می ترکید و از آن خون چرک می رفت.
این درد، او را از همه شغلی باز می داشت.
به شهر حله آمد و به خدمت رضی الدین علی بن طاووس رفت و از این درد شکایت نمود.
سید، جراحان حله را حاضر نمود؛ آن را دیدند و همه گفتند: این توثه بر بالای رگ اکحل، برآمده است و علاج آن نیست الا به بریدن، و اگر این را ببریم، شاید رگ اکحل بریده شود، و آن رگ هرگاه بریده شد، اسماعیل زنده نمی ماند، و در این بریدن چون، خطر عظیم است، مرتکب آن نمی شویم.
سید بن اسماعیل گفت: من به بغداد می روم؛ باش تا تو را به همراه ببرم و به اطبا و جراحان بغداد بنمایم؛ آگاهی ایشان بیشتر باشد و علاجی توانند کرد.
به بغدا آمد و اطبا را طلبید؛ آنان نیز جمعیا همان تشخیص کردند و همان عذر گفتند و اسماعیل دلگیر شد؛ سید به او گفت: حق تعالی نماز تو را با وجود این نجسات که به آن آلوده ای، قبول می کند، و صبر کردن در این درد، بی اجر نیست.
اسماعیل گفت: پس چون چنین است، به زیارت سامره می روم و استغاثه به ائمه هدی (علیهم السلام) می برم.و متوجه سامره شد.
صاحب کشف الغمه می گوید: از پسرش شنیدم که می گفت: از پدرم شنیدم که گفت: چون به آن مشهد منور رسیدم و زیارت امامین همامین، امام علی نقی و امام حسن عسگری (علیهما السلام) کردم و به سردابه رفتم و شب در آنجا به حق تعالی بسیار نالیدم و به صاحب الامر (علیه السلام) استغاثه بردم، و صبح به طرف دجله رفتم و جامه ام را شستم و غسل زیارت کردم و ابرقی (آفتابه ای) که داشتم، پر آب کردم و متوجه مشهد مقصود حرم امام علی و امام حسن عسگری (علیهما السلام) است که در شهر سامراء عراق می باشد.شدم که یک بار دیگر زیارت کنم.
به قلعه نارسیده، چهار سوار دیدم که می آیند و چون در حوالی مشهد جمعی از شرفاء (سادات) خانه داشتند، گمان کردم که از ایشان باشند، چون به من رسیدند، دیدم که دو جوان، شمشیر بسته اند، یکی از ایشان خطش دمیده بود (نوجوان بود) و یکی، پیری بود پاکیزه وضع، که نیزه ای در دست داشت، و دیگری شمشیری حمایل کرده و فرجی (یک نوع لباس) بر بالای آن پوشیده و تحت الحنک بسته و نیزه به دست گرفته؛ پس آن پیر، در دست راست قرار گرفت و بن نیزه را بر زمین گذاشت، و آن جوان دو طرف چپ ایستادند، و صاحب فرجی در میان راه مانده، بر من سلام کردند و جواب سلام دادم.
فرجی پوش گفت: فردا روانه می شوی؟
گفتم: بلی.
گفت: پیش آی تا ببینم چه چیزی تو را در آزاد دارد؟
مرا به خاطر رسید که اهل بادیه (یعنی بیابان نشین ها) احتزاری از نجسات نمی کنند و تو غسل کرده ای و رخت را آب کشیده ای و جامه ات هنوزتر است؛ اگر دستش به تو نرسد، بهتر باشد.
در این فکر بودم که خم شد و مرا به طرف خود کشید و دست بر آن جراحت نهاده فشرده؛ چنان که به درد آمد و راست شده بر زمین قرار گرفت.
مقارن آن حال، آن شیخ گفت: افلحت یا اسماعیل!
من گفتم: افلحتم، و در تعجب افتادم که نام مرا چه می داند.
باز همان شیخ که با من گفت خلاص شدی و رستگار یافتی، گفت: امام است امام.
من دویدم ران و رکابش را بوسیدم؛ امام (علیه السلام) راهی شد و من در رکابش می رفتم و جزع می کردم؛ به من گفت: برگرد!
من گفتم: هرگز از تو جدا نمی شوم.
باز فرمود که: برگرد که مصلحت تو در برگشتن است!
و من همان حرف را اعاده کردم.
پس آن شیخ گفت: ای اسماعیل! شرم نداری که امام دوباره فرمود برگرد و خلاف قول او عمل می کنی؟!
این حرف در من اثر کرد؛ پس ایستادم.
چون قدمی چند دور شدند، باز به من ملتفت شد و فرمود که: چون به بغداد رسی، مستنصر تو را خواهد طلبید و به تو عطایی خواهد کرد؛ از او قبول مکن و به فرزندم رضی (الدین بن طاووس) بگو که چیزی در باب تو، به علی بن عوض بنویسد که من به او سفارش می کنم هر چه تو خواهی، بدهد.
من همان جا ایستاده بودم تا از نظر من غایب شدند و من تاسف بسیار خوردم؛ ساعتی همانجا نشستم، و بعد از آن به مشهد برگشتم.
اهل مشهد چون مرا دیدند، گفتند: حالت متغیر است، آزاری داری؟
گفتم: نه.
گفتند: با کسی جنگ و نزاعی کرده ای؟
گفتم: نه، اما بگوید که این سواران را که از اینجا گذشتند، دیدید؟
گفتند: ایشان از شرفاء باشند.
گفتم: نبودند، بلکه یکی از ایشان امام بود.
پرسیدند که: آن شیخ،ء یا صاحب فرجی؟
گفتم: صاحب فرجی.
گفتند: زخمت را به او نمودی؟
گفتم: بلی آن را فشرد و درد کرد.
پس ران مرا باز کردند اثری از آن جراحت نبود، و من خود هم از دهشت به شک افتادم و ران دیگر را گشودم؛ اثری ندیدم، و در اینجا خلق بر من هجوم کردند و پیراهن مرا پاره پاره کردند، و اگر اهل مشهد مرا خلاص نمی کردند، در زیر و پا رفته بودم.
و فریاد و فغان، به مردی که ناظر بین النهرین بود، رسید و آمد؛ ماجرا شنید و رفت که واقعه را بنویسید، و من شب در آنجا ماندم.
صبح، جمعی مرا مشایعت نمودند، و دو کس همراه کردند و برگشتند و صبح دیگر بر در شهر بغداد رسیدم (دیدم) که خلق بسیار بر سر پل جمع شده اند و هر کس که می رسد، از او اسم و نسبتش را می پرسند.
چون ما رسیدیم و نام مرا شنیدند، بر سر من هجوم کردند؛ رختی را که ثانیا پوشیده بودم، پاره پاره کردند و نزدیک بود روح از تن من مفارقت کند که سید رضی الدین به جمعی رسیدند و مردم را از من دور کردند و ناظر بین النهرین نوشته بود صورت حال را و به بغداد فرستاده و او را ایشان را خبر کرده بود.
سید فرمود که: ای مردی که می گویند شفا یافته تویی که این غوغا در این شهر انداخته ای؟
گفتم: بلی!
از اسب به زیر آمده، ران مرا باز کرد، و چون زخم را دیده بود و از آن اثری ندیده، ساعتی غش کرد و بی هوش شد، و چون به خود آمد گفت:
وزیر مرا طلبیده و گفته که از مشهد، این طور نوشته آمد، و می گویند آن شخص به تو مربوط است؛ زود خبر او را به من برسان! و مرا با خود نزد آن وزیر که قمی بود، برد.
گفت که: این مرد، برای من و دوست ترین اصحاب من است.
وزیر گفت: قصه را به جهت من نقل کن! از اول تا آخر، آنچه بر من گذشته بود نقل نمودم؛ وزیر فی الحال کسانی به طلب اطبار و جراحان فرستاد.
چون حاضر شدند، فرمود: شما زخم این مرد را دیده اید؟
گفتند: بلی!
پرسیدند که: دوای آن چیست؟
همه گفتند: علاج آن منحصر در بریدن است، و اگر ببرند، مشکل که زنده بماند.
پرسیدند: بر تقدیری که نمیرد، تا چند گاه آن زخم به هم آید؟
گفتند: اقلا دو ماه آن جراحت باقی خواهد بود؛ بعد از آن شاید مندمل شود، ولیکن در جای آن گودی سفید خواهد ماند که از آنجا موی نروید.
باز پرسید که: شما چند روز شد که او را دیده اید؟
گفتند: امروز دهم است.
پس وزیر ایشان را پیش طلبیده، ران مرا برهنه کرد؛ ایشان دیدند که با ران دیگر، اصلا تفاوتی ندارد و اثری به هیچ وجه از آن زخم نیست؛ در این وقت، یکی از اطبا که از نصاری بود، صحیه زده، گفت: و الله هذا من عمل المسیح؛ یعنی به خدا قسم که این شفا یافتن نیست مگر از معجزات مسیح، یعنی عیسی بن مریم (علیهما السلام).
وزیر گفت: چون عمل هیچ یک از شما نیست، من می دانم عمل کیست.
و این خبر به خلیفه رسید؛ وزیر را طلبید؛ وزیر مرا با خود به خدمت خلیفه برد، و مستنصر مرا امر فرمود که کیسه ای را که در آن، هزار دینار بود، حاضر کرد، و مستنضر به من گفت: این مبلغ را نفقه خود کن!
من گفتم: حبه ای را از این، قبول نمی توانم کرد.
گفت: از کی می ترسی؟
گفتم: از آن که این عمل اوست؛ زیرا که او امر فرمود که از ابوجعفر چیزی قبول مکن! پس خلیفه مکدر شد و بگریست.
صاحب کشف الغمه می گوید که: از اتفاقات حسنه این که، روزی من این حکایت را از برای جمعی نقل می کردم، چون تمام شد، دانستم که یکی از آن جمع، شمس الدین محمد، پسر اسماعیل است و من او را نمی شناختم؛ از این اتفاق، تعجب نمودم و گفتم: تو ران پدر را در وقت زخم دیده بودی؟
گفت: در آن وقت کوچک بودم، ولی در حال صحبت دیده بودم، و مو از آنجا برآمده بود و اثری از آن زخم نبود، و پدرم هر سال یکبار به بغداد می آمد و به سامره می رفت و مدت ها در آنجا به سر می برد و می گریست و تاسف می خورد؛ به آرزوی آن که مرتبه ای دیگر آن حضرت را ببیند، در آنجا می گشت، و یک بار دیگر، آن توفیق نصیب او نشد، و آنچه من می دانم، چهل بار دیگر به زیارت سامره شتافت و شرف آن زیارت را دریافت و در حسرت دیدن صاحب الامر (علیه السلام) از دنیا رفت.
مولف گوید که: شیخ حر عاملی در کتاب امل الامل می فرماید:
شیخ محمد بن اسماعیل الهرقی، فاضل عالم و از شاگردان علامه بود و من کتاب مختلف علامه حلی به خط او دیدم، و ظاهر می شود از آن نسخه را در آن زمان مولفش نوشته و نزد او یا پسرش - یعنی فخر المحققین - خوانده است....
حکایت سوم: داستان بردار میرزا محمد حسن نایینی
میرزا نائینی، از علمای بزرگ، و مراجع تقلید شیعه در سده چهاردهم است در سال تالیف نجم الثاقب 26 ساله در سال وقوع آن داستان هشت ساله بوده است..
که بسیار مشابهت دارد با حکایت گذشته، و آن چنان است که خبر داد ما را جناب عالم فضال صالح، میرزا محمد حسین نایینی اصفهانی، فرزند ارجمند جناب عالم عامل و مهذب کامل، میرزا عبدالرحیم نایینی، ملقب به شیخ الاسلام که: مرا برادری است از پدر و مادر، نامش میرزا محمد سعید که مشغول تحصیل علوم دینیه است؛ تقریبا در سال 1285 دردی در پایش ظاهر شد و پشت قدم او ورم کرد به نحوی که آن را (کج) کرد و از راه رفت عاجز شد.
میرزا احمد طبیب، پسر حاج میرزا عبدالوهاب نایینی را برای او آوردند؛ معالجه کرد؛ کجی پشت پا بر طرف شد و ورم رفت و ماده متفرق شد.
چند روزی نگذشته که ماده ای گویا مقصود دمل است. در بین زانو و ساق ظاهر شد و پس از چند روز دیگر، ماده دیگر، در همان پا، در ران پیدا شد و ماده ای در میان کتف، تا آن که هر یک از آنها زخم شد و دردی شدید داشت؛ معالجه کردند؛ منفجر شد و از آنها چر؟ می آمد.
قریب یک سال یا زیاده، مشغول معالجه این زخم ها بود، به انواع معالجات، و هیچ یک از آنها ملتئم نشد، بلکه هر روز بر جراحت افزوده می شد، و در این مدت طولانی، قادر نبود بر گذاشتن پا بر زمین، و او را از جانبی به جانبی به دوش می کشیدند.
و از جهت طول مرض، مزاجش ضعیف شد و از کثرت خون و چرک که از آن زخم ها بیرون رفته بود، از او جز پوست و استخوان، چیزی باقی نمانده بود، و کار بر پدرمان سخت شد، و به هر نوع معالجه که اقدام می نمود، جز زیادی جراحت و ضعف حال و قوا و مزاج، اثری نداشت، و کار آن زخمها بدانجا رسید که آن دو، که یکی در مابین زانو و ساق، و دیگری در ران همان پا بود، اگر دست بر روی یکی از آنها می گذاشتند چرک و خون از دیگری جاری می شد.
و در آن ایام، وبای شدیدی در نایین ظاهر شده بود و ما از خوف وبا در قریه ای از قرای آن، پناه برده بودیم؛ پس مطلع شدیم که جراح حاذقی که او را آقا یوسف می گفتند، در قریه نزدیک قریه ما منزل دارد.
پس پدرم کسی نزد او فرستاد و برای معالجه حاضر کرد، و چون عمویم مریضی را برای او عرضه داشت، ساعتی ساکت شد تا آن که پدرم از نزد او بیرون رفت و من در نزد او ماندم با یکی از خالوهای خالو: برادر مادر؛ دایی. من که او را حاجی میرزا عبدالوهاب می گویند؛ مدتی با او نجوا کرد و من از آن کلمات دانستم که با او خبر یاس می دهد و از من مخفی می کند که مبادا به مادرم بگویم و مضطرب شود و به جزع افتد.
پس پدرم برگشت.
آن جراح گفت که: من فلان مبلغ می گیرم، آن گاه شروع می کنم در معالجه.
و غرض او از این سخن این بود که امتناع پدرم از دادن آن مبلغ پیش از معالجه، وسیله باشد برای او، از برای رفتن، پیش از اقدام به معالجه.
پس پدرم از دادن آنچه خواست پیش از معالجه امتناع نمود پس او فرصت را غنیمت شمرد و قریه خود مراجعت نمود و پدر و مادرم دانستند که عمل جراح به جهت یاس و عجز او بود، از معالجه با وجود آن حذاقت و استادی که داشت، و از او مایوس شدند.
و مرا خالوی دیگر لود در غایب تقوا و صلاح، که او را میرزا ابوطالب می گفتند - و در شهر، شهوتی داشت که رقعه ای استغاثه به سوی امام عصر حضرت حجت (علیه السلام) که او می نویسد برای مردم، سریع الاجابه (است) و زود تاثیر می کند و مردم در شداید و بلاها، بسیار به او مراجعه می کردند.
پس، مادرم از او خواهش کرد که برای شفای فرزندش رقعه استغاثه بنویسد، در روز جمعه نوشت، و مادرم آن را گرفت و برادرم را برداشت و به نزد چاهی رفت که نزدیک قریه ما بود؛ پس برادرم آنم رقعه ای را در چاه انداخت، و او معلق بود در بالای چاه در دست مادرم، و در این حال برای او و پدرم، رقعی پیدا شد؛ پس هر دو سخت بگریستند و این در ساعت آخر روز جمعه بود.
پس چند روزی نگذشت که من در خواب دیدم که سه سوار بر اسب، به هیات و شمائلی که در داستان اسماعیل هر قلی وارد شده، از صحرا به خانه ما می آیند؛ در آن حال، واقعه اسماعیل به خاطرم آمد و در آن روزها بر آن واقف شده بودم و تفصیل آن در نظر بود.
پس ملتفت شدم که آن سوار مقدم، حضرت حجت (علیه السلام) است، و این که آن جناب، برای شفای برادر مریض من آمده، و برادر مریض، در فراش خود، در فضای خانه، بر پشت، خوابیده تا تکیه داده، چنانکه در غالب ایام چنین بود.
پس حضرت حجت (علیه السلام) نزدیک آمدند و در دست مبارک نیزه داشت؛
پس آن نیزه را در موضعی از بدن او گذاشت و گویا در کتف او بود؛ به او فرمود: بر خیز که خالویت از سفر آمده!
و چنین فهمیدم در آن حال که مراد آن جناب از این کلام، بشارت است به آمدن خالوی دیگرم نامش حاجی میرزا علی اکبر (است) که به سفر تجارت رفته بود و سفرش طول کشیده بود و ما بر او به جهت طول سفر و انقلاب روزگار - از قحط و غلای شدید - خائف بودیم.
چون حضرت نیزه را بر کتف او گذاشت و آن سخن را فرمود، برادرم از جای خواب خود برخاست و به شتاب به سوی در خانه رفت به جهت استقبال خالوی مذکور.
پس، از خواب بیدار شدم؛ دیدم فجر طلوع (کرده) و هوا روشن شده؛ کسی به جهت نماز صبح، از خواب بر نخاسته؛ پس از جای برخاستم و به سرعت پیش از آن که جامعه بر تن کنم، نزد برادرم رفتم؛ او را از خواب بیدار کردم و گفتم به او که: حضرت حجت (علیه السلام) تو را شفا داده؛ برخیز!
و دست او را گرفتم و به پا داشتم.
پس، مادرم از خواب برخاست بر من صیحه زد که چرا او را بیدار کردم؛ چون به جهت شدت درد، غالب شب بیدار بود و اندکی خواب در آن حال غنیمت بود؛ گفتم: حضرت حجت (علیه السلام) او را شفا داده.
چون او را به پا داشتم، شروع کرد به راه رفتن در فضای حجره و حال آن که در آن شب چنان بود که قدرت نداشت بر گذاشتن قدمش بر زمین، و قریب یک سال یا یازده چنین بر او گذشته بود و از مکانی به مکانی او را حمل می کردند.
پس، این حکایت در آن قریه منتشر شد و همه خویشان و آشنایان که بودند، جمع شدند که او را ببینند، زیرا به عقل باور نداشتند، و من خواب را نقل می کردم و بسیار فرحاک بودم از این که من مباردت کردم به بشارت شفا در حالی که او در خواب بود، و چرک و خون در آن روز منقطع و زخم ها ملتئم شد.
پس از گذشتن هفته و چند روز بعد از آن، خالو با غنیمت و سلامت وارد شد و در این تاریخ 1303 است، تمام اشخاصی که نام ایشان در این حکایت برده شد، در حیاتند جز مادرم و جراح مذکور که داعی حق را لبیک گفتند.
والحمد لله.
رقعه استغاثه به حضرت (علیه السلام)
مولف گوید که: رقعه ای استغاثه به سوی حضرت حجت (علیه السلام) به چند روایت شده و در کتب ادعیه متداوله موجود است، ولکن نسخه ای به نظر رسیده که در آن کتب نیست؛ بلکه در مزار بحار الانوار و کتاب دعای بحار که جمع آنهاست نیز ذکر نشده.
چون نسخه آن کمیاب است، لهذا نقل آن در اینجا لازم دیدم.
فاضیل متبحر بن محمد الطیب، از علمای دولت صفویه، در کتاب انیس العابدین نقل کرده است:
بسم الله الرحمن الرحیم توسلت الیک یا ابالقاسم محمد بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب النبا العظیم و الصراط المستقیم و عصمه اللاجین بامک سیده نساء العالمین و بابائک الطاهرین و بامهاتک الطاهرت بیاسین و القرآن الحکیم و الجبروت العظیم و حقیقه الایمان و نور النور و کتاب مسطور ان تکون سفیری الی الله تعالی فی الحاجه لفلان او هلاک فلان بن فلان.
و این را در گل پاکی بگذارد و در آب جاری یا چاهی بینداز! در آن حال بگو: یا سعید بن عثمان و یا عثمان بن سعید اوصلا قصتی الی صاحب الزمان (علیه السلام).
نسخه چنین بود ولکن به ملاحضه روایات و طریقه بعضی از رقاع، باید چنین باشد:یا عثمان بن سعید و یا محمد بن عثمان!... والله العالم روایت دیگر از رقعه قبلا در باب هفتم یاد شده..
حکایت چهارم: از سید بن طاووس
از علما بزرگ سده هفتم..
سید ابن معظم طاووس - طالب ثراه - در کتاب فرج المهموم فی معرفه نهج الحلال و الحرام من النجوم فرمود: به تحقیق که درک کردم در زمان خود جماعتی را که ذکر می کردند که ایشان، مشاهده نمود مهدی (علیه السلام) را، و در ایشان بود کسانی که حامل شده بودند از جانب آن حضرت رقعه ها و عریضه ها را که عرض شده بود بر آن جناب، و از این جمله است که صدق آن را دانستم، و آن چنان است که خبر داد مرا کسی را که اذن نداده است که نام او را ببرم؛ پس ذکر نمود که: او را از خدای تعالی خواسته بود که بر او تفضل نماید به مشاهده نمودن حضرت مهدی (علیه السلام) را.
پس در خواب دید که او مشاهده خواهد نمود آن جناب را در وقتی که او را اشاره نمودند به آن وقت.
گفت: چون آن وقت رسید، او در مشهد مطهر مولای ما، موسی بن جعفر (علیهما السلام) بود؛ پس شنید آوازی را که شناخته بود آن را پیش از آن وقت، و او مشغول بود به زیارت مولای ما، حضرت جواد (علیه السلام)؛ پس سائل مذکور، خود را نگاه داشت از مزاحمت کردن آن جناب، و داخل شد در حرم منور، و ایستاد در نزد پاهای ضریح مقدس مولای ما، حضرت کاظم (علیه السلام).
پس بیرون آمد آن که معتقد بود که اوست مهدی (علیه السلام)، و با او بود رفیقی، و این شخص مشاهده نمود آن جناب را، و با او به جهت وجوب تادب در حضور مقدس آن جناب، تکلم نکرد.
حکایت پنجم: داستان شیخ وزام
و نیز سید ابن طاووس در آن کتاب فرموده که از آن جمله است خبری که حدیث کرد مرا به آن، ابوالعباس بن میمون واسطی، در حالی که ما به سمت سامره می رفتیم.
گفت: چون متوجه شد ورام بن ابی فراس (رحمة الله علیه) از شهر حله - به جهت تالم و ملاتی که پیدا کرده بود از مغازی - و اقامت نمود در مشهد مقدس، در مقابر قریش (کاظمین)، دو ماه الا هفت روز، گفت: پس متوجه شدم من از شهر واسط بسوی سامرا و هوا به شدت سرد بود؛ پس مجتمع شدیم با شیخ ورام در مشهد کاظمی و عزم خود را در زیارت سامراء برای او بیان کردم.
گفت: می خواهم با تو رقعه بفرستم که آن را بر دکمه لباس خود ببندی یا در زیر پیراهن خود؛ پس آن را در جامعه خود بستم.
فرمود: چون رسیدی به قبه شریفه - یعنی قبه سرداب مقدس - و داخل شدی در آنجا در اول شب و کسی در نزد تو باقی نماند و آخر کسی بودی که خواستی بیرون بیایی، پس رقعه را در قبه بگذار؛ چون وقتی صبح بروی به آنجا و رقعه را در آنجا نبینی، به احدی چیزی مگو!
گفت: پس من آنچه را به من امر فرمود، کردم.
پس صبح رفتم و رقعه را نیافتم و برگشتم به سوی اهل خود، و شیخ پیش از من، به میل خود برگشته بود به سوی اهل خود؛ یعنی به حله مراجعت نمود؛ پس در موسوم زیارت آمدم و شیخ را در منزلش در حله ملاقات کردم.
فرمود به من: این حاجت برآورده شد.
ابوالعباس گفت: این حدیث را به احدی قبل تو نگفتم؛ از وقت وفات شیخ ورام تا حال که قریب سی ساله است.
مولف گوید: شیخ ورام مذکور، از زهاد علما و ادعیان فقهاست و از اولاد مالک اشتر است و مصنف کتاب تنبیه الخواطر که معروف است به مجموعه ورام، و او جد مادری ابن طاووس است.
حکایت ششم: داستان علامه حلی از فقهای شیعه سده هشتم..
سید شهید، قاضی نورالله شوشتری در مجالس المومنین در ضمن احوالات آیت الله علامه حلی گفته که:
از جمله مراتب عالیه که جناب علامه به آن، امتیاز داد، آن است که میان اهل ایمان، اشتهار یافته که یکی از علمای اهل سنت که در بعضی فنون علمی، استاد جناب علامه بود، کتابی در رد مذهب شیعه امامیه نوشته بود و در مجالس، آن را با مردم می خواند و اضلال ایشان می نمود، و از بیم آن کسی از علمای شیعه رد آن نماید، آن را به کسی نمی داد که بنویسد، و جناب علامه همیشه چاره می اندیشید که آن را به دست آرد، تا رد آن نماید.
لاجرم علاقه استاد و شاگردی را وسیله درخواست عاریت کتاب مذکور کرد، و چون آن شخص نخواست که یکبار دست رد بر سینه او نهد، گفت: سوگند یاد کرده ام که این کتاب را زیاده از یک شب پیش کسی نگذارم.
جناب علامه نیز آن را قدر را غنیمت دانسته، کتاب را برگت و به خانه برد که در آن شب از آن کتاب به قدر امکان، نقل نماید.
چون به نوشتن آن اشتغال نمود و نصفی از شب بگذشت، خواب بر او غلبه نمود؛ حضرت صاحب الامر (علیه السلام) پیدا شد و به علامه گفت که: کتاب را به من واگذار و تو خواب کن!
چون شیخ از خواب بیدار شد، رونویسی آن نسخه، از کرامات صاحب الامر (علیه السلام) تمام شده بود.
مولف گوید: این حکایت را در کشکول فاضل المعی، علی بن ابراهیم مازندرانی - معاصر علامه مجلسی (رحمة الله علیه) - به نحو دیگر دیدم، و آن چنان است که نقل کرده آن جناب، کتابی از بعضی از افاضل خواست که نسخه ای از آن رونویسی کند؛ او ابا کرد از دادن و آن کتب بزرگی بود.
تا آن که اتفاق افتاد که به او داد، به شرط آن که یک شب بیشتر، نزد او نماند، و استنساخ آن کتاب نمی شد مگر در یک سال یا بیشتر.
پس علامه آن را به منزل آورد و شروع کرد به نوشتن آن در آن شب؛ پس چند صفحه نوشت و ملالت پیدا کرد؛ پس دیدی مردی از در داخل شد به صفت اهل حجاز و سلام کرد و نشست و از علامه درخواست کرد که وی بنویسد و مشغول نوشتن شد.
چون بانگ خروس صبح آمد، کتاب بالتمام به اتمام رسیده بود.
و بعضی گفتند که: چون شیخ خسته شد، خوابید، چون بیدار شد، کتاب را نوشته دید؛ والله اعلم.
حکایت هفتم: نقل از سید بن طاووس
و سید بن طاووس در کتاب فرج المهوم می فرماید: و از این جمله، است، حکایتی که دانسته ام آن را از کسی که محقق شده در نزد من حدیث او و تصدیق کرده ام او را؛ گفت: نوشتم به سوی مولای خود مهدی (علیه السلام) مکتوبی که متضمن بود چند امر مهم را، و تقاضا کردم که جواب دهد از آنها به قلم شریف خود، و برداشتم مکتوب را با خود به سوی سرداب شریف در سر من رای (سامراء).
پس مکتوب را در سرداب گذاشتم؛ آن گاه خوف کردم بر او؛ پس برداشتم آن را با خود، و آن در شب جمعه بود و تنها، در یکی از حجره های صحن مقدس ماندم.
چون نزدیک نصف شب شد، خادمی با شتاب داخل شد، گفت: بده به من مکتوب را! (یا گفت: می گویند بده مکتوب را - و این شک از راوی است -) پس نشستم برای تطهیر نماز و طول دادم؛ چون بیرون آمدم، نه خادمی دیدم و مخدومی.
حکایت هشتم: شنیدن سید بن طاووس، صدای حضرت را
و نیز آن سید جلیل القدر (رحمة الله علیه) در اواخر کتاب مهج الدعوات فرموده است که: بودم من در سامراء، پس شنیدم در سحر، دعای حضرت قائم (علیه السلام) را و حفظ کردم از آن جناب، دعا را... و بود این قصه در شب چهارشنبه، سیزدهم ذی قعده سال 638.
در محلقات کتاب انیس العابدین مذکور است که نقل شده از ابن طاووس (رحمة الله علیه) که او شنید در سحر، در سرداب مقدس صاحب الامر (علیه السلام) که آن جناب می فرمود:
اللهم ان شیعتنا خلقت من شعاع انوار نا و بقیه طینتنا و قد فعلوا ذنوبا کثیره اتکالا علی حبنا و لایتنا فان کانت ذنوبهم بینک و بینهم فاصفح عنهم فقد رضینا و ما کان منها فیها بینهم فاصلح بینهم و قاص بها عن خمسنا و ادخلهم الجنه و زحزحهم عن النار و لا تجمع بینهم و بین اعدائنا فی سخطک بحار الانوار: جلد 53، ص 302..
حکایت نهم: زیارت امیرالمؤمنین توسط امام عصر (علیهما السلام)
و نیز سید بن طاووس (رحمة الله علیه) در کتاب جمال الاسبوع روایت کرده از شخصی که او مشاهده نمود حضرت صاحب الامر (علیه السلام) را که زیارت می کرد امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به این زیارت و این مشاهده در بیداری بود نه در خواب، در روز یک شنبه که آن روز، روز امیرالمؤمنین (علیه السلام) است.
السلام علی الشجره النبویه و الدوحه الهاشمیه المضیئه المثمره بالنبوه (المونقه / خ) بالامامه السلام علیک و علی ضجعیک آدم و نوح السلام علیک و علی اهل بیتک الطیبین الطاهرین السلام علیک و علی الملائکه المحدقین بک و الحافین بقبرک یا امیر المومنین! هذا یوم الاحد و هو یومک و باسمک و انا ضیفک فیه و جارک فاضفنی یا مولای و اجزنی فانک کریم تحب الضیافه و مامور بالاجابه فافعل ما رغبت الیک فیه و ورجوته منک بمنزلتک و آل بیتک عند الله و منزلته عندکم و بحق ابن عمک رسول الله صلی الله علیه و علیکم اجمعین این زیارت در مفاتیح الجنان ذکر شده است..
حکایت دهم: از شیخ ابراهیم کفعمی، از علمای سده نهم
شیخ صالح، شیخ ابراهیم کفعمی در کتاب بلد الامین گفته: مروی است از حضرت مهدی (علیه السلام): هر کس بنویسد این دعا را در ظرف تازه با تربت حسین (علیه السلام) و بشوید و بخورد آن را، شفا می یابد از مرض خود.
بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله دواء و الحمد لله شفا و لا اله الا الله کفا و هو الشافی شفاء و هو الکافی ء اذهب الباس برب الناس شفاء لا یغادره سقم و صلی الله علی محمد و آله النجباه.
و دیدم به خط سید زین الدین علی بن الحسین حسینی که این دعا را آموخت به مردی که مجاور بود در حائر - یعنی کربلا، علی مشرفه السلام - از مهدی (علیه السلام) در خواب خود، و به مرضی مبتلا بود، پس شکایت کرد به سوی قائم (علیه السلام)؛ پس امر فرمود به نوشتن این دعا و شستن آن و خوردنش؛ پس کرد آنچه را فرموده بود و فی الحال از آن مرض آفیت یافت.
و الحمد الله.
حکایت یازدهم: نقل از ریاض العلماء
عالم فاضل، میرزا عبدالله اصفهانی - معروف به افندی - در جلد پنجم کتاب ریاض العلماء و حیاض الفضلاء در احوالات شیخ ابن جواد نعمانی گفته که: او از کسانی است که دیده است قائم (علیه السلام) را و روایت نموده از آن جناب.
دیدم منقول از خط شیخ زین الدین علی بن حسن بن محمد خازن حائری شهید، که به درستی تحقیق که دیده است ابن ابی (کذا) الجواد نعمانی، مولای ما - مهدی (علیه السلام) - را، پس عرض کرد به او: ای مولای من! برای تو مقامی مقصود مکان هایی است در آن دو شهر، مانند مسجد جمکران در قم ایران.است در شهر نعمانیه عراق مقامی است در شهر حله؛ پس کدام وقت تشریف دارید در هر یک از آنها؟
فرمود به او که: در شب سه شنبه و روز سه شنبه در نعمانیه می باشم و روز جمعه و شب جمعه در حله می باشم.
ولکن اهل حله به آداب و رفتار نمی کنند در مقام من، و نیست مردی که داخل شود در مقام من به ادب و سلام کند بر من و ائمه (علیهم السلام)، و صلوات فرستد و سلام کند بر من و بر ایشان دوازده مرتبه، آن گاه دو رکعت نماز به جای آورد با دو سوره، و با خدای تعالی مناجات کند در آن دو رکعت، مگر آن که خدای تعالی عطا فرماید به او آنچه را که می خواهد.
پس گفتم: ای مولای من تعلیم فرما به من این مناجات را!
فرمود: اللهم قد اخذ التادیب منی حتی مسنی الضر و انت ارحم الراحمین و ان کان ما اقترفته من الذنوب استحق به اضعاف ما ادبتنی به وانت حلیم ذو اناه تعفو عن حتی یسبق عفوک و رحمتک عذابک.
و سه مرتبه این دعا را بر من تکرار فرمود تا آن که فهمیدم - یعنی حفظ نمودم - آن را.
مولف می گوید: نعمانیه بلدی است، ما بین واسط و بغداد، و ظاهرا از اهل آن بلد باشد شیخ جلیل، ابو عبدالله، محمد بن محمد ابراهیم بن جعفر کاتب شهر به نعمانی، معروف به ابی ابی زینب، شاگرد شیخ کلینی و صاحب تفسیر مختصر که در انواع آیات است و کتاب غیبت از کتب مشروحه مفصله معتبره است؛ چنانکه شیخ مفید در ارشاد اشاره فرموده است.
اماکن مخصوص و معروف به مقام آن حضرت (علیه السلام)
مخفی نماند که در جمله ای از اماکن، محل مخصوصی است معروف به مقام آن جناب؛ مثل وادی السلام نجف و مسجد سهله در کوفه و مقامی که در حله و خارج قم و غیر آن هست.
ظاهر آن است که کسی در آن مکان ها به زیارت امام زمان مشرف، یا از آن جناب معجزه ای در آنجا ظاهر شده؛ و از این جهت، آن اماکن شریفه متبرکه، محل انس و تردد ملائکه و قلت شیاطین است و این خود یکی از اسباب قریبه اجابت دعا و قبول عبادت است.
و در بعضی از اخبار رسیده که: خداوند را مکان هایی است که دوست می دارد عبادت کرده شود در آنجا و وجود امثال این امکان - چون مساجد و مشاهد ائمه (علیهم السلام) و مقابر امام زادگان و صلحا و ابرار - دز اطراف بلاد، از الطاف غیبیه الهیه است برای بندگان درمانده و مضطر و مریض و مقروض و مظلوم و هراسان و محتاج و نظایر ایشان که به آنجا پناه برند و تضرع نمایند و به وسیله صاحب مقام آن، از خداوند دوای درد خود را بخواهند و شفا طلبد و دفع شر اشرار کنند.
بسیار شده که با مرض رفتند و با عافیت برگشتند، و مظلوم رفتند و مغبوط برگشتند، و با حال پریشان رفتند و آسوده خاطر مراجعت نمودند و البته در آداب و احترام آنجا بکوشند، خیر در آنجا بیشتر بینند.
حکایت داوزدهم: به نقل از سید حیدر کاظمینی
سید حیدر کاظمی (رحمة الله علیه) خبر داد شفاها و کتبا که: در زمانی که مجاور بود. در نجف اشرف به جهت تحصیل علوم دینه - و این در حد سال 1275 ق بود - می شنیدم از جماعتی از اهل علم و غیر ایشان از اهل دیانت که ذکر می کردند مردی را که شغلش فروختن سبزیجات و غیره بود که او دیده است مولای ما، امام منتظر (علیه السلام) را.
پس جویا شدم که شخص او را بشناسم؛ پس شناختم او را و یافتم که مرد صالح متدینی است، و خویش داشتم که با او در مکان خلوتی مجتمع شوم که از او مستفسر شوم کیفیت ملاقات و دیدنش، حجت (علیه السلام) را.
پس مقامات دوستی با او را پیش گرفتم؛ بسیاری از اوقات که به او می رسیدم سلام می کردم و از سبزیجات و امثال آن که می فروخت می خریدم؛ تا آن که میانم من و او رسته دوستی پیدا شد؛ همه اینها به جهت شنیدن آن خبر شریف بود از او؛ تا آن که اتفاق افتاد برای من که رفتم به مسجد سهله در شب چهارشنبه، به جهت نماز معروف به نماز استجاره استجاره طلب پناه کردن و پناه بردن..
چون به در مسجد رسیدم، شخص مذکور را دیدم که در اینجا ایستاده؛ پس فرصت کردم و از او خواهش کردم که امشب را نزد من بیتوته کند؛ پس با من بود تا آن گاه که فارغ شدیم از اعمال موظفه در آن مسجد شریفه، و رفتیم به مسجد کوفه.
چون به آن مسجد رسیدیم و پاره ای از اعمال آن را به جا آوردیم و در منزل مستقر شدیم، سئال کردم او را از خبر معهود، و خواهش نمود که قصه خود را به تفضیل بیان کند.
پس گفت: من بسیار شنیدم از اهل معرفت و دیانت که هر کس ملازمت عمل استجاره داشته باشد در مسجد سهله، در چهل شب چهارشنبه، پی در پی، به نیت دیدن امام منتظر (علیه السلام) موفق می شود به رویت آن جناب، و این که این مطلب، مکرر واقع شده؛ پس شایق شدم به کردن این کار قصد کردم ملازمت عمل استجاره را در هر شب چهارشنبه، و مرا مانع نبود از کردن این کار، شدت گرما و سرما و باران و غیر آن؛ تا این که قریب یک سال گذشت بر من و من ملازم بودم عمل استجاره را و بیتوته می کردم در مسجد کوفه تا این که عصر سه شنبه ای بیرون آمدم از نجف اشرف، پیاده - به عادتی که داشتم - و موسوم زمستان بود و ابرها متراکم هوا تاریک تاریک و کم کم باران می آمد.
پس متوجه مسجد شدم و مطمئن بودم آمدن مردم را به آنجا حسب عادت مستمره، تا این که رسیدم به مسجد، هنگامی که آفتاب غروب کرده بود و تاریکی سخت عالم را فرا گرفته بود با رعد و برق زیاد؛ پس خوف بر من مستولی شد و از تنهایی،ترس مرا گرفت؛ زیرا که در مسجد احدی را ندیدم؛ حتی خادم مقرری که در شب های چهارشنبه به آنجا می آمد، آن شب نبود.
پس بسیار متوحش شدم، و با خود گفتم: سزاوار این است که نماز مغرب را بجای آورم و عمل استجاره را به تعجیل بکنم و بروم به مسجد کوفه؛ پس خود را به این ساکن کردم.
پس برخاستم و نماز خواندم، آن گاه عمل استجاره را کردم از نماز و دعا (و آن را حفظ داشتم) و در بین نماز استجاره، ملتفت مقام شریف شد. که معروف است به مقام صاحب الزمان (علیه السلام)، پس دیدم در آنجا روشنایی کامل و شنیدم از آن مکان، قرائت نماز گزاری؛ پس مطمئن شدم و دلم مسرور، و کمال اطمینان پیدا کردم و گمان کردم در آن مکان شریف، بعضی از زوار هستند که من مطلع نشدم به ایشان هنگامی که داخل مسجد شدم؛ پس عمل استجاره را با اطمینان خاطر، نمام کردم.
آن گاه متوجه مقام شریف شدم و داخل شدم در آنجا؛ پس روشنایی عظیمی در آنجا دیدم و چشم به چراغی و شمعی نیفتاد ولکن غافل بودم از تفکر در این مطلب (که به شمع و چراغ چگونه روشن است) و دیدم در آنجا سید جلیلی به هیات اهل علم، ایستاده، نماز می کند؛ پس دلم مایل شد به سوی او و گمان کردم او یکی از زوار غریب است؛ زیرا که چون در او تامل کردم، فی الجمله دانستم که او را از اهالی نجف اشرف نیست.
پس شروع کردم در خواندن زیارت امام عصر (علیه السلام) که از وظایف مقرره آن مقام آن است، و نماز زیارت کردم.
چون فارغ شدم، اراده کردم که از او خواهش کنم که برویم به مسجد کوفه، پس بزرگی و هیبت او مرا مانع شد، و من نظر کردم به خارج مقام؛ پس دیدم شدت تاریکی او را و شنیدم صدای رعد و باران را؛ پس به روی مبارک خود، ملتفت من شد و مهربانی و تبسم به من فرمود: می خواهی که برویم به مسجد کوفه؟
گفتم: آری ای سید من! عادت ما اهل نجف چنین است که چون مشرف شدیم به عمل این مسجد، می رویم به مسجد کوفه.
پس با آن جناب بیرون رفتیم و من به وجودش مسرور، و به حسن صحبتش خرسند بودم؛ پس راه می رفتیم در روشنایی و هوای نیک و زمین خشک که چیزی به پا نمی چسبد، و من غافل بودم از حال باران و تاریکی که می دیدم آن را، تا رسیدیم به مسجد.
آن جناب - روحی فداه - با من بود و من در غایت سرور امنیت بودم به جهت مصاحبت آن جناب؛ نه در تاریکی داشتم نه در باران.
پس در بیرون مسجد را زدم و آن بسته بود؛ پس خادم گفت: کیست در را می کوبد؟
پس گفتم: در را باز کن!
گفت: از کجا آمدی در این تاریکی و شدت باران؟!
گفتم: از مسجد سهله.
چون خادم در را باز کرد، ملتفت شدم به سوی آن سید جلیل؛ پس او را ندیدم و دنیا را دیدم در نهایت تاریکی، و. به شدت باران و بر ما می بارد؛
پس مشغول شدم به فریاد کردن که: یا سیدنا و مولانا! بفرماید که در باز شد و برگشتم به پشت سر خود فریاد می کردم؛ اثری اصلا از آن جناب ندیدم و در آن زمان اندک، سرما و باران و هوا مرا اذیت کرد.
پس داخل مسجد شدم و از حال غفلت بیدار شدم؛ چنانکه گویا در خواب بودم، و مشغول شدم به ملامت کردن نفس بر غفلتش از آن نشانه ها و معجزات ظاهره که دیده بودم، و متذکر شدم آن کرامات را؛ از روشنایی عظیم در مقام شریف، با آن که چراغی در آنجا ندیدم و اگر بیست چراغ هم در آنجا بود، آن قدر روشن نمی کرد، و نامیدن آن سید جلیل، مرا به اسمم، با آن که او را نمی شناختم و ندیده بودم، و به خاطر آوردم که چون در مقام، نظر به فضای مسجد می کردم، تاریکی زیادی می دیدم و صدای رعد و باران می شنیدم و چون بیرون آمدم از مقام، به مصاحبت آن جناب (علیه السلام)، راه می رفتیم در روشنایی، به نحوی که زیر پای خود را می دیدم و زمین خشک بود و هوا ملایم طبع، تا رسیدم به مسجد، و از آن وقت که مفارقت فرمود، تاریکی هوا و سردی باران دیدم، و غیر این ها از آنچه سبب شد که قطع کردم بر این که آن جناب، همان است که من این عمل استجاره را برای مشاهده جمالش می کردم، و گرما و سرما را در راه جنابش متحمل می شدم و ذلک فضل الله یوتیه من یشا سوره جمعه: آیه 4..
حکایت سیزدهم: از علی بن یونس عاملی
شیخ عظیم الشان، زین الدین علی بن یونس عالمل بیاضی در کتاب الصراط مستقیم الی مستحق التقدیم فرموده که: من با جماعتی که زیاده از چهل نفر مرد بودند، بیرون رفتیم به قصد زیارت قاسم بن موسی الکاظم (علیه السلام) و رسیدم به آنجا که میان ما و مزار شریف او به قدر میلی (دو کلیومتر) بود؛ پس سواری را دیدم که پیدا شد؛ گمان کردیم که او اراده گرفتن اموال ما دارد؛ پس پنهان کردیم آنچه را که بر آن می ترسیدیم.
چون رسیدیم، آثاری اسبش را دیدم و او را ندیدم؛ پس نظر کردیم... احدی را ندیدم؛ تعجب کردیم از این مخفی شدن با مسطح بودن زمین و حضور آفتاب؛ پس ممتنع نیست که او امام عصر (علیه السلام) باشد.
قاسم مذکور، در هشت فرسخی شهر حله مدفون است، و پیوسته علما و اخیار به زیارت او می روند، و حدیثی در میان مردم معروف است قریب به این مضمون که جناب رضا (علیه السلام) فرمود: هر کس قادر نیست به زیارت من، پس زیارت کند برادرم قاسم را! و این خبر را ندیدم ولکن در اصول کافی خبری است که دلالت می کند بر عظمت شان و بزرگی مقام او.
حکایت چهاردهم: نقل از میرزا محمد تقی الماسی
عالم فاضل متقی، میرزا محمد تقی بن میرزا کاظم بن میرزا عزیز الله بن ملا محمد تقی مجلسی (رحمة الله علیه) - نواده دختری علامه مجلسی که ملقب است به الماسی - در رساله بهجه الاولیاء فرمود (چنانکه شاگرد آن مرحوم، فاضل بصیر، سید محمد باقر بن سید محمد شریف حسینی اصفهانی در کتاب نور العیون از او نقل کرده) بعضی برای من نقل کردند که مرد صالحی از اهل بغداد که در سال 1136 هجری هنوز زنده بود، گفته که: روانه سفری بودیم و در آن سفر بر کشتی سوار بر روی آب حرکت می نمودیم؛ اتفاقا کشتی ما شکست و آنچه در آن بود، غرق گشت و من به تخته پاره ای چسبیده بودم؛ در موج دریا حرکت می نمودم تا بعد از مدتی بر ساحل جزیره خود را دیدم.
در اطراف جزیره گردش نمودم و بعد از نا امیدی از زندگی به صحرایی رسیدم؛ در برابر خود کوهی دیدم؛ چون نزدیک آن رسیدم، دیدم که اطراف کوه، دریا و یک طرفش صحرا است، بوی عطر میوه ها به مشامم رسید؛ باعث انبساط و زیادتی شوقم گردید.
از کوه بالا رفتم؛ از آنجا رو به قله کوه آوردم و در برابرم باغی در نهایت سبزی و خرمی و طراوت و نضارت و معموری دیدم؛ رفتم تا داخل باغ گردیدم که اشجار میوه بسیاری در آنجا روییده بود، و عمارت بسیار عالی - مشتمل بر بیوتات و غرفه های بسیار - در وسط آن، بناه شده؛ پس من قدری از آن میوه ها خوردم و در بعضی از آن غرفه ها پنهان می شدم و تفرج آن باغ را می کردم.
بعد از زمانی که دیدم که چند سوار، از دامن کوه صحرا پیدا شدند و داخل باغ گردیدند و یکی مقدم بر دیگران، در نهایت مهابت و جلال می رفت.
پس پیاده شدند و اسب های خود را سر دادند، و بزرگ ایشان، در صدر مجلسی قرار گرفت و دیگران نیز در خدمتش در کمال ادب نشستند و بعد از زمانی سفره کشیدند و چاشت حاضر کردند؛ پس آن بزرگ به ایشان فرمود که: میهمانی در فلان غرفه داریم و او را برای چاشت طلب باید نمود.
پس به طلب من آمدند؛ من ترسیدم و گفتم: مرا معاف دارید!
چون عرض کردند، فرمود: چاشت او را همان جا ببرید تا تناول نماید!
و چون از چاشت خوردن فارغ شدیم، مرا طلبید و گزارش احوال مرا پرسید، و چون قصه مرا شنید فرمود: می خواهی به اهل خود برگردی؟
گفتم: بلی!
پس یکی از آن جماعت را فرمود که: این مرد را به اهل خودش برسان!
پس با آن شخص بیرون آمدیم؛ چون اندکی راهی رفتیم، گفت: نظر کن!
این است حصار بغداد؛ و چون نظر کردم، حصار بغداد را دیدم و آن مرد را دیگر ندیدم؛ در آن وقت ملتفت گردیدم و دانستم به خدمت مولای خود رسیده ام.
از بی طالعی خود، از شرفی چنین، محروم گردیدم، و با کمال حسرت و ندامت داخل شهر و خانه خود شدم.
مؤلف گوید: شرح احوال میرزا محمد تقی الماسی مذکور را در رساله فیض قدسی در احوال مجلسی (رحمة الله علیه) بیان کردیم.
و فاضل مذکور، یعنی سید محمد باقر، در چند ورق، قبل از نقل این حکایت گفته که او فاضل عالم باورع دینداری بود که در زهد از دنیا و کثرت عبادت و بکاء گوی سبقت از همگان می ربوده.
در فقه حدیث، مرجه طلبه اهل زمان خود بوده و این حقیر، بسیاری از احادیث و رجال در نزد آن حمید الخصال گذرانیده و قدری از فروع فقه و غیره از آن بزرگوار بوده.
در سال 1159 به جوار رحمت الهی واصل گردیده.
انتهی.
او را الماسی به جهت آن می گویند که پدرش میرزا کاظم، متمول و با ثروت بود و الماسی هدیه کرد به حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و در جای دو انگشت نصب کرد که قیمت آن پنج هزار تومان بود، و از این جهت به الماسی معروف شد.
حکایت پانزدهم: نیز به نقل از میرزا محمد تقی الماسی
و نیز سید محمد باقر مذکور، در کتاب نور العیون روایت کرده از جناب میرزا محمد تقی الماسی که در رساله بهجه الاولیا فرموده که:
خبر داد مرا مرد موثق صالحی از اهل علم از سادات شولستان، از مرد موثقی که گفت:
اتفاق افتاده در این سال ها که جماعتی از اهل بحرین عازم شدند بر مهمانی کردند جمعی از مومنین به نوبت.
پس مهمانی کردند تا آن که رسید نوبت به یکی از ایشان که در نزد او چیزی نبود، پس به جهت آن مغموم شد و حزن و اندوهش زیاد شد.
اتفاق افتاد که او شبی بیرون رفت به صحرا؛ دید شخصی را که به او رسید و. گفت: برو نزد فلان تاجر و بگو: محمد بن الحسن (علیهما السلام) می گوید:
بده به من دوازده اشرفی که نذر کرده بودی آن را برای ما! پس بگیر آن را اشرفی ها را از او و خرج کن آن را در مهمانی خود!
پس آن مرد رفت به نزد آن تاجر و آن رسالت را از جانب آن شخص به او رساند؛ پس آن تاجر به او گفت: گفت این را به تو، محمد بن الحسن (علیهما السلام) به نفس خود؟
پس بحرینی گفت: آری.
پس تاجر گفت: شناختی او را؟
گفت: نه.
گفت که: او صاحب الزمان (علیه السلام) بود، و این اشرفی ها را نذر کرده بودم برای آن جناب.
پس آن بحرینی را اکرام کرد و آن مبلغ را به او داد و از او التماس دعا کرد و خواهش نمود از او که چون آن جناب، نذر مرا قبول کرد، نصفی از آن اشرفی ها را به من دهی، و من عوض آن را به تو بدهم؛ پس بحرینی آمد و آن مبلغ را خرج کرد در آن مصرف، و آن شخص موثق به من گفت که: من این حکایت را از بحرینی به دو واسطه شنیدم.
حکایت شانزدهم: نقل از بحار الانوار
و در بحار ذکر فرموده که: جماعتی از اهل نجف مرا خبر دادند که مردی از اهل کاشان در نجف اشرف آمد و عازم حج بیت الله بود.
در نجف، مریض شد به مرض شدید، تا آن که پاهای او خشک شده بود و قدرت، بر رفتن نداشت و رفقای او، او را نجف، در نزد یکی از صلحاء گذاشته بودند که آن صالح، حجره ای در صحن مقدس داشت.
آن مرد صالح، هر روز در را بر روی او می بست و بیرون می رفت به صحرا برای تماشا و از برای بر چیدن درها در بیابان نجف، سنگ ریزه های است که به آنها در می گویند و گاهی نگین انگشتر می کنند..
در یکی از آن روزها آن مریض به آن مرد صالح گفت که: دلم تنگ شده و از این مکان متوحش شدم؛ مرا امروز با خود ببر بیرون و در جایی بینداز؛
آن گاه به هر جانب که خواهی برو!
پس گفت که: آن مرد راضی شد؛ مرا با خود بیرون برد و در بیرون نجف: مقامی بود که آن را مقام حضرت قائم (علیه السلام) می گفتند؛ مرا در آنجا نشانید و جامه خود را در آنجا در حوضی که بود، شست و بر بالای درختی در آنجا بود، انداخت و به صحرا رفت و من تنها در آن مکان ماندم؛ فکر می کردم که آخر امر من به کجا منتهی می شود؟
ناگاه جوان خوش روی گندم گونی را دیدم که داخل آن صحن شده و بر من سلام کرد و به حجره ای که در آن مقام بود، رفت؛ در نزد محراب آن، چند رکعت نماز با خضوع و خشوع به جای آورد که من هرگز نماز به آن خوبی ندیده بودم؛ چون از نماز فارغ شد، به نزد من آمد و از احوال من سوال نمود.
به او گفتم که: من به بلایی مبتلا شدم که سینه من از آن تنگ شده و خدا مرا از آن عافیت نمی دهد تا آن که سالم گردم، و مرا از دنیا نمی برد تا آن که خلاص گردم.
آن مرد به من فرمود که: محزون مباش! زود است که حق تعالی هر دو را به تو عطا کند.
از آن مکان گذشت و چون بیرون رفت، من دیدم که آن جامه از بالای درخت به زمین افتاد؛ من از جای برخاستم و آن جامه را گرفتم و شستم و بر درخت انداخت ؛ بعد از آن با خود فکر کردم و گفتم که: نمی توانستم که از جای برخیزم، اکنون چگونه چنین شدم که برخاستم و راه رفتم؟!
و چون در خود نظر کردم، هیچ گونه درد و مرضی در خویش ندیدم؛
دانستم که آن مرد، حضرت قائم (علیه السلام) بود که حق تعالی به برکت آن بزرگوار و اعجاز او، مرا عافیت بخشیده است.
از صحن آن مقام بیرون رفتم و در صحرا نظر کردم؛ کسی را ندیدم؛
بسیار نادم و پشیمان گردیدم که چرا من آن حضرت را نشناختم؟ صاحب حجره رفیق من آمد و از حال من سوال کرد و متحیر گردید.
من او را خبر دادم به آنچه گذشت؛ او نیز بسیار متحسر شد که ملاقات آن بزرگوار، او را میسر نشد.
با او به حجره رفت و سالم بود تا آن که صاحبان و رفیقان او آمدند و چند روز با ایشان بود، آن گاه مریض شد و مرد و در صحن مقدس دفن شد و صحت آن دو چیز که حضرت قائم (علیه السلام) به او خبر داد، ظاهر شد، که یکی عافیت بود و دیگری مردن.
حکایت هفدهم: شیعیان بحرین
و نیز در بحار الانوار فرموده که: جماعتی از ثقات ذکر کردند که مدتی ولایت بحرین، تحت حکم فرنگ بود، و فرنگیان، مردی از مسلمانان را والی بحرین کردند که شاید به سبب حکومت مسلمانی، آن ولایت معمورتر شود به حال آن بلاد اصلح باشد، و آن حاکم از ناصبیان بود وزیری داشت که در عدوات با اهل بیت پیامبر (علیهم السلام)، از آن حاکم، شدیدتر بودند و پیوسته اظهار عداوت و دشمنی نسبت به اهل بحرین می نمود، به سبب دوستی که اهل آن شهر، نسبت به اهل بیت رسالت (علیهم السلام) داشتند.
آن وزیر لعین، پیوسته برای کشتن و ضرر رسانیدن اهل آن بلاد، حیله ها و مکرها می کرد.
در یکی از روزها، وزیر خبیث، داخل شد بر حاکم و اناری در دست داشت و به حاکم داد و حاکم چون نظر کرد در آن انار، دید که بر آن انار نوشته: لا اله الا الله محمد رسول الله و ابوبکر و عمر و عثمان و علی خلفا رسول الله، چون حاکم نظر کرد، دید که آن نوشته، از اصل انار است و مصنوعی نیست.
پس متعجب شد و به وزیر گفت که: این علامتی است ظاهر و دلیلی قوی بر ابطال مذهب شیعه؛ چه چیزی است رای تو در باب اهل بحرین؟
وزیر لعین گفت: اینها جماعتی اند متعصب، انکار دلیل و براهین می نمایند و سزاوار است از برای تو که ایشان را حاضر نمایی و این انار را به ایشان بنمایی.
پس هر گاه قبول کنند و از مذهب خود برگردند، از برای تو است ثواب جزیل، و اگر از برگشتن ابا نمایند و بر گمراهی خود باقی بمانند، ایشان را مخیر نما میان یکی از سه چیز؛ یا جزیه بدهند با ذلت، یا جوابی از این دلیل بیاورند و حال آن که راه جواب و فراری ندارد، یا آن که مردان ایشان را بکشی و زنان و اولاد ایشان را اسیر نمایی و اموال ایشان را به غنیمت برداری.
حاکم، رای آن خبیث را تحسین نمود و به پی علما و افاضل و اخیار ایشان فرستاد؛ ایشان را حاضر کرد؛ انار را به ایشان نشان داد و به ایشان خبر داد که: اگر جواب شافی در این باب نیاورید، مردان شما را می کوشم و زنان و فرزندان شما را اسیر می کنم و مال شما را به غنیمت بر می دارم، یا آن که باید به ذلت، مانند کفار، جزیه بدهید.
چون ایشان این امور را شنیدند، متحیر گردید و قادر بر جواب نبود و روهای ایشان متغیر گردید و بدن ایشان بلرزید.
پس بزرگان ایشان گفتند که: ای امیر! سه روز ما را مهلت ده، شاید جوابی بیاوریم که تو از آن راضی باشی، و اگر نیاوردیم، با ما بکن آنچه خواهی!
پس تا سه روز، ایشان را مهلت داد، و ایشان با خوف و تحیر از نزد او بیرون رفتند و در مجلسی جمع شدند و با هم مشورت کردند تا آن که ایشان بر آن متفق شدند که از صلحای بحرین و زهاد ایشان، ده نفر را اختیار نمایند؛ پس چنین کردند.
آن گاه از میان ده نفر، سه نفر را اختیار کردند؛ پس یکی از آن سه نفر را گفتند که: تو امشب بیرون رو به سوی صحرا و خدا را عبادت کن و استغاثه کن به امام زمان، حضرت صاحب الامر (علیه السلام) که او امام زمان ماست و حجت خداوند عالم است بر ما؛ شاید که به تو خبر دهد راه چاره بیرون رفتن از این بلیه عظیمه را.
آن مرد بیرون رفت و در تمام شب، خدا را از روی خضوع عبادت کرد و گریه و تضرع کرد خدا را خواند استغاثه به حضرت صاحب الامر (علیه السلام) نمود تا صبح؛ چیزی ندید و به نزد ایشان آمد و ایشان را خبر داد.
و در شب دوم، یکی دیگر را فرستادند؛ او مثل رفیق اول، دعا و تضرع نمود و چیزی ندید؛ پس اضطراب و جزع ایشان زیاده شد.
پس سومی را حاضر کردند و او مرد پرهیزکار بود و اسم او محمد بن عیسی بود و او در شب سوم، با سر و پای برهنه به صحرا رفت - و آن شبی بود بسیار تاریک - و به دعا و گریه مشغول شد و متوسل به حق گردید که آن بلیه را از مومنان بردارد، و به حضرت صاحب الامر (علیه السلام) استغاثه نمود، و چون آخر شب شد، شنید که مردی به او خطاب می نماید که: ای محمد بن عیسی! چرا تو را به این حال می بینیم؟ و چرا بیرون آمدی به سوی این بیابان؟
او گفت که: ای مرد! مرا بگذار که من از برای امر عظیمی بیرون آمده ام و آن را ذکر نمی کنم مگر از برای امام خود، و شکایت نمی کنم آن را مگر به سوی کسی که قادر باشد بر کشف آن.
گفت: ای محمد بن عیسی! منم صاحب الامر! ذکر کن حاجت خود را!
محمد بن عیسی گفت: اگر تویی صاحب الامر (علیه السلام)، قصه مرا می دانی و احتیاج به گفتن من نداری.
فرمود: بلی راست می گویی.
بیرون آمده ای از برای بلیه ای که در خصوص آن انار بر شما وارد شده است و آن تو عید و تخویفی که حاکم بر شما کرده است.
محمد بن عیسی گفت: چون این کلام معجز نظام را شنید، متوجه آن جانب شدم که آن صدا می آمد، و عرض کردم: بلی ای مولای من! تو می دانی که چه چیزی به ما رسیده است و تو امام ما و ملاذ و پناه ما (هستی) و قادر بر کشف آن بلا از ما.
پس آن جناب فرمود: ای محمد بن عیسی! به درستی که وزیر - لعنه الله علیه - در خانه او درختی است از انار.
وقتی که آن درخت بار گرفت، او از گل به شکل اناری ساخت و دو نصف کرد و میان نصف هر یک از آنها، بعضی از آن کتاب را نوشت.
انار هنوز کوچک بود بر روی درخت؛ آن انار را در میان آن قالب گل گذاشت و آن را بست؛ چون در میان آن قالب، بزرگ شد، اثری از آن نوشته در آن ماند و چنین شد.
پس صبح به نزد حاکم روید، به او بگو که: من جواب این بلیه را با خود آوردم، ولکن ظاهر نمی کنم مگر در خانه وزیر.
پس وقتی که داخل خانه وزیر شوید، به جانب راست خود در هنگام دخول، غرفه ای خواهی دید؛ پس به حاکم بگو که: جواب نمی گویم مگر در آن غرفه؛ زود است که وزیر ممانعت می کند از دخول در آن غرفه، و تو مبالغه بکن تا آن که به آن غرفه بالا روی، و نگذار که وزیر، تنها داخل غرفه گردد زودتر از تو، و تو اول داخل غرفه شو!
پس در آن غرفه، طاقچه ای خواهی دید که کیسه سفیدی در آن هست، و آن کیسه را بگیر که در آن، قالب گلی است که آن ملعون، آن حیله را در آن کرده است؛ پس در حضور حاکم، آن انار را در آن قالب بگذار تا آن که حیله او معلوم گردد.
ای محمد بن عیسی! علامت دیگر آن است که به حاکم بگو که: معجزه دیگر ما آن است که آن انار را چون بشکند، به غیر از دود و خاکستر، چیز دیگر در آن نخواهید یافت، و بگو اگر راستی این سخن را می خواهید بدانید، و به وزیر امر کنید که در حضور مردم، آن انار را بشکند، و چون بشکند، آن خاکستر و دود، بر صورت و ریش وزیر خواهد رسید.
چون محمد بن عیسی این سخنان اعجاز نشان را از آن امام علی شان، و حجت خداوند عالمیان شنید، بسیار شاد گردید و در مقابل آن جناب، زمین را بوسید و با شادی و سرور به سوی اهل خود برگشت، و چون صبح شد، به نزد حاکم رفتند و محمد بن عیسی کرد آنچه را که امام (علیه السلام) به او امر فرموده بود، و ظاهر گردید آن معجزاتی که آن جناب به آنها خبر داده بود.
پس حاکم متوجه محمد بن عیسی گردید و گفت: این امور را کی به تو خبر داده بود؟
گفت: امام زمان و حجت خدا بر ما.
والی گفت: کیست امام شما؟
پس او را از ائمه (علیهم السلام) هر یک از بعد از دیگری خبر داد تا آن که به حضرت صاحب الامر (علیه السلام) رسید.
حاکم گفت: دست دراز کن که من بیعت کنم بر این مذهب! و من گواهی می دهم که نیست خدایی مگر خداوند یگانه و گواهی می دهم که محمد بنده و رسول خدا اوست و گواهی می دهم که خلیفه بعد از آن حضرت، بلافصل، حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) است؛ پس به هر یک از امامان بعد از دیگری تا آخری ایشان اقرار نمود و ایمان او نیکو شد و امر به قتل وزیر نمود و از اهل بحرین عذر خواهی کرد.
و این قصه نزد اهل بحرین معروف است و قبر محمد بن عیسی نزد ایشان معروف است و مردم او را زیارت می کنند.
حکایت هیجدهم: نقل از شیخ حر عاملی
محدث جلیل، شیخ حر عاملی، در کتاب اثبات الهداه بالنصوص و المعجزات فرموده که: به تحقیق خبر دادند که مرا جماعتی از ثقات اصحاب ما که ایشان دیدند صاحب الامر (علیه السلام) را در بیداری، و مشاهده نمودند از آن جناب معجزاتی متعدده، و خبر داد ایشان را به خبرهای غیبی، و دعا کرد از برای ایشان دعاهایی که مستجاب شده بود، و نجات داد ایشان را از خطرهای مهالک.
فرمود که: ما نشسته بودیم در بلاد خودمان (جبل عامل) در قریه مشغری در روز عید، و ما جماعتی بودیم از طلاب علم و صلحا؛ پس من گفتم به ایشان که: کاش می دانستم که در عید آینده، کدام یک از این جماعت زنده است و کدام مرده!
پس مردی که نام او شیخ محمد و شریک ما بود در درس، گفت: من می دانم که در عید دیگر زنده ام، و عید دیگر تا بیست و شش سال.
و ظاهر شد از او که جازم است در این دعوی و مزاح نمی کند.
پس گفتم به او که: تو علم غیب می دانی؟
گفت: نه! ولکن من دیدم مهدی (علیه السلام) را در خواب و من مریض بودم به مرضی سختی و می ترسیدم که بمیرم در حالی که نیست برای من عمل صالحی که ملاقات نمایم خداوند را به آن عمل؛ پس به من فرمود که: مترس! زیرا که خداوند شفا می دهد تو را از این مرض و نمی میری در این مرض، بلکه زندگانی خواهی کرد بیست شش سال، آن گاه عطا فرمود به من، جامی که در دستش بود؛ پس نوشیدم از آن، و مرض از من کنار کرد و شفا حاصل شد، و من می دانم که این کار شیطان نیست.
پس چون من شنیدم سختی آن مرد را، تاریخ آن را نوشتم - و آن در سال 1049 بود - و مدتی بر آن گذشت و من منتقل شدم به سوی مشهد مقدس سال 1072؛ پس چون سال آخر شد، در دلم افتاد که مدت گذشت؛ پس رجوع کردم به آن تاریخ و حساب کردم؛ دیدم که گذشت از آن زمان، بیست و شش سال؛ پس گفتم سزاوار است که آن مرد، مرده باشد؛ پس نگذشت مدت یک ماه یا دو ماه که مکتوبی از برادرم رسید - و او در آن بلاد بود - و خبر داد مرا که آن مرد وفات کرد.
حکایت نوزدهم: از شیخ حر عاملی
و نیز شیخ جلیل مذکور، در همان کتاب فرموده که: من در زمان کودکی که ده سال داشتم، به مرض سختی مبتلا شدم و به نحوی که اهل و اقارب من، جمع شدند و گریه می کردند و مهیا شدند برای عزاداری، و یقین کردند که من خواهم مرد در آن شب.
پس دیدم پیغمبر و دوازده امام (علیهم السلام) را و من در میان خواب و بیداری بودم؛ پس سلام کردم بر ایشان و با یکایک مصافحه کردم، و میان من و حضرت صادق (علیه السلام) سختی گذشت که در خاطرم نماند، جز آن که آن جناب در حق من دعا کرد؛ پس سلام کردم بر صاحب (علیه السلام) و با آن جناب مصافحه کردم و گریستم و گفتم: ای مولای من! می ترسم که بمیرم در این مرض و مقصد خود را از علم و عمل بدست نیاورم.
پس فرمود: نترس! زیرا که نخواهی مرد در این مرض، بلکه خداوند تبارک و تعالی تو را شفا می دهد و عمر خواهی کرد عمر طولانی.
آن گاه قدحی به دست من داد که در دست مبارکش بود؛ پس آشامیدم از آن، و در حال عافیت یافتم و مرض - بالکلیه - از من زایل شد و نشستم و اهل و اقاربم تعجب کردند و ایشان را خبر نکردم به آنچه دیده بودم، مگر بعد از چند روز.
حکایت بیستم: مقدس اردبیلی
سید نعمت الله جزایری در الانوار النعمانیه فرموده که: خبر داد مکرا موثق ترین اساتید من در علم و عمل که: از برای ملا احمد اردبیلی، شاگردی بود از اهل تفرش که نام او میر علام بود؛ در نهایت فضل و ورع بود، و او نقل کرد: مرا حجره ای بود در مدرسه ای که محیط است به قبه شریفه.
پس یک شب از مطالعه خود فارغ شدم - و بسیاری از شب گذشته بود - بیرون آمدم از حجره و نظر می کردم در اطراف، و آن شب سخت تاریک بود؛ مردی را دیدم که رو به حرم کرده، می آید؛ گفتم: شاید این دزد است آمده که چیزی از قندیل ها را بدزدد.
پس، از حجره خود به زیر آمد و رفتم به نزدیکی او و او مرا نمی دید.
رفت به نزدیکی در حرم مطهر و ایستاد؛ دیدم قفل را که افتاد و باز شد برای او؛ در دوم و سوم به همین ترتیب، و مشرف شد بر قبر شریف؛ سلام کرد واز جانب قبر مطهر جواب شنید.
پس شناختم صدای او را که سخن گفت با امام (علیه السلام) در مساله علمیه؛ آن گاه بیرون رفت از نجف و متوجه شد به سوی مسجد کوفه؛ پس من از عقب او رفتم و او مرا نمی دید.
چون رسید به دروازه نجف، صبح روشن شده بود؛ خود را بر او ظاهر کردم و گفتم: من بودم با تو از اول تا آخر؛ مرا آگاه کن که شخص اولی، کی بود که در قبه شریفه با او سخن می گفتی، و شخص دوم، کی بود که با او سخن می گفتی در کوفه؟؛ پس عهده ها از من گرفت که خبر ندهم به سر او، تا آن که وفات کند.
پس به من فرمود: ای فرزند من! بر من بعضی از مسایل، مشتبه می شود؛ پس بسا هست بیرون می روم در شب، نزد قبر امیرالمؤمنین (علیه السلام) و در آن مساله، با آن جناب، تکلم می کنم و جواب می شنوم، و در این شب مرا به سوی صاحب الزمان (علیه السلام) حواله فرمود و فرمود که: فرزندم مهدی امشب در مسجد کوفه است؛ پس برو به نزد او و این مساله را از او سوال کن! و این شخص مهدی (علیه السلام) بود.
مؤلف گوید که: فاضل نحریر، میرزا عبدالله اصفهانی در ریاض العلماء ذکر کرده که سید میر علام، عالم فاضل جلیل معروف است، و مثل اسم خود علامه بود و از افاضل شاگردان ملا احمد اردبیلی بود و از برای او فواید و افادات و تعلیقاتی است بر کتب در اصناف علوم.
چون سوال کردند از ملا احمد در هنگام وفات او که بعد از وفات او به کدام یک از شاگردان او رجوع کنند و اخذ علوم نمایند، فرمود: اما در شرعیات، پس به میر علام و در عقلیات، به میر فیض الله.
و شیخ ابو علی در حاشیه رجال خود از استاد خود وحید بهبهانی نقل کرده که میر علام مذکور، جد سید سند، سید میرزا است که از اجلاء ساکنین نجف اشرف بود و از جمله علمایی که در قضیه طاعون - که در واقع شده بود در بغداد و حوالی آن، در سال 1186 - وفات کردند.
علامه مجلسی در بحار فرموده که: جماعتی مرا خبر دادند از سید فاضل، میر علام که او گفت:...؛ با مختصر اختلافی، و آخر آن در بحار چنین است که:
من در عقب او بودم تا آن که در مسجد حنانه مرا سرفه گرفت، به نحوی که نتوانستم آن را از خود دفع کنم و چون سرفه مرا شنید، به سوی من التفات نموده، مرا شناخت و گفت: تو میر علامی؟؛ گفتم بلی! گفت: در اینجا چه می کنی؟ گفتم: من با تو بودم در وقتی که داخل روضه مقدسه شدی تا حال، و تو را قسم می دهم به حق صاحب قبر، که مرا بر آنچه در این شب بر تو جاری شده، خبر دهی، از اول تا آخر.
گفت: خبر می دهم به شرطی که مادام حیات من، به احدی خبر ندهی.
و چون از من عهد گرفت، من در بعضی از مسایل فکر می کردم و آن مساله بر من مشکل شده بود؛ پس در دل من افتاد که نزد حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بروم و آن مساله را از او سوال کنم، و چون به نزد در رسیدم، در به غیر کلید، گشوده شد؛ چنانکه دیدی، و از حق تعالی سوال کردم که حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مرا جواب گوید؛ پس از قبر صدایی ظاهر شد که: به مسجد کوفه برو و از حضرت قائم (علیه السلام) در آنجا سوال کن؛ زیرا که او امام زمان تو است.
حکایت بیست و یکم: از ملا محمد تقی مجلسی
آن مرحوم در جلد چهارم شرح من لایحضره الفقیه در ضمن وتوکل بن عمیر - که راوی صحیفه کامله سجادیه است - ذکر نموده، و آن این است که فرمود:
من در اوایل بلوغ، طالب بودم مرضات خداوندی را و ساعی بودم در طلب رضای او و مرا از ذکر جنابش قرار نبود، تا آن که دیدم در میان بیداری و خواب صاحب الزمان (علیه السلام) ایستاده در مسجد جامع قدیم که در اصفهان است، نزدیک به در طنابی که الان مدرس من است؛ پس سلام کردم بر آن جناب و قصد کردم که پای مبارکش را ببوسم؛ پس نگذاشت مرا و گرفت مرا، پس بوسیدم دست مبارکش را و پرسیدم از آن جناب، مسایلی را که مشکل شده بر من، که یکی از آنها این بود که من وسوسه داشتم در نماز خود، و می گفتم که آنها نیست به نحوی که از من خواسته اند، و من مشغول بودم به قضا، و میسر نبود برای من نماز شب، و سوال کردم از شیخ خود، شیخ بهایی از حکم آن؛ پس گفت: به جای آور یک نماز ظهر و عصر و مغرب به قصد نماز شب! و من چنین می کردم؛ پس سوال کردم از حجت (علیه السلام) که: من نماز شب بخوانم؟
فرمود: نماز شب کن و بجای نیاز مانند آن نماز مصنوعی که می کردی!
و غیر اینها، از مسایلی که در خاطرم نمانده.
آن گاه گفتم: ای مولای من! میسر نمی شود برای من که برسم به خدمت جناب تو در هر وقتی؛ پس عطا کن به من کتابی که همیشه عمل کنم بر آن!
پس فرمود که: من عطا کردم به جهت تو کتابی به مولا محمد تاج و من در خواب او را شناختم.
پس فرمود: برو و بگیر آن کتاب را از او!
پس بیرون رفتم از در مسجدی که مقابل روی آن جناب بود، به سمت دار بطیخ که محله ای است از اصفهان.
پس چون رسیدم به آن شخص و مرا دید، گفت: تو را صاحب الامر (علیه السلام) فرستاده نزد من؟
گفتم: آری! پس بیرون آورد از بغل خود، کتاب کهنه ای؛ چون باز کردم آن را و ظاهر شد بر من که آن کتاب دعاست، پس بوسیدم آن را و بر چشم خود گذاشتم و برگشتم از نزد او و متوجه شدم به سوی صاحب (علیه السلام)؛ که بیدار شدم و آن کتاب با من نبود.
پس شروع کردم در تضرع و گریه و ناله به جهت فوت آن کتاب تا طلوع فجر؛ پس چون فارغ شد از نماز و تعقیب، در دلم چنین افتاده بود که مولانا محمد، همان شیخ بهایی است، و نامیدن حضرت او را به تاج، به جهت اشتهار اوست در میان علما؛ پس چون رفتم به مدرس او - که در جوار مسجد جامع بود - دیدم او را که مشغول است به مقابله صحیفه کامله، و خواننده، سید صالح امیر ذوالفقار گلپایگانی بود.
پس ساعتی نشستم تا فارغ شد از آن کار، و ظاهر آن بود که کلام ایشان در سند صحیفه بود، لکن به جهت غمی که بر من مستولی بود، نفهمیدم او و سخن ایشان را، و من گریه می کردم؛ پس رفتم نزد شیخ و خواب خود را به او گفتم و گریه می کردم به جهت فوت کتاب؛ پس شیخ گفت:
بشارت باد تو را به علوم الهیه و معارف یقینیه و تمام آنچه همیشه می خواستی! و بیشتر صحبت من با شیخ، در تصوف (یعنی عرفان مورد قبول ائمه اطهار (علیهم السلام)) بود و مایل بود به آن؛ پس قلبم ساکن نشد و رفتم با گریه و تفکر، تا در دلم افتاد که بروم به آن سمتی که در خواب به آنجا رفتم.
پس چون رسیدم به محله دار بطیخ، دیدم مرد صالحی را که اسمش آقا حسن بود و ملقب به تاج؛ پس چون رسیدم به او، سلام کردم بر او؛ گفت: یا فلان! کتب وقفیه ای در نزد من است که هر طلبه که از آن می گیرد، به شروط وقف، عمل نمی کند و تو عمل می کنی به آن، بیا و نظر کن به این کتب و هر چه را که محتاجی به آن، بگیر!
پس با او رفتم به کتابخانه او؛ پس اول کتابی که به من داد، کتابی بود که در خواب دیده بودم (یعنی کتاب دعا که همان صحیفه سجادیه بود)؛ پس شروع کردم در گریه و ناله و گفتم: مرا کفایت می کند.
و در خاطر ندارم که خواب را برای گفتم یا نه، و آمدم در نزد شیخ و شروع کردم در مقابله با نسخه او که جد پدرم نوشته بود از نسخه شهید و شهید نسخه خود را نوشته بود از نسخه عمیدالروساء و ابن سکونت، و مقابله کرده بود با نسخه ابن ادریس، بدون واسطه یا به یک واسطه، و نسخه ای که حضرت صاحب الامر (علیه السلام) به من عطا فرمود، از خط شهید نوشته شده بود و نهایت موافقت داشته با آن نسخه.
مؤلف می گوید که: علامه مجلسی (رحمة الله علیه) در بحار صورت اجازه مختصری از پدر خود، از برای صحیفه کامله ذکر نمود و در آنجا گفته که: من راویت می کنم صحیفه کامله را که ملقب به زبور آل محمد، انجیل اهل بیت (علیهم السلام)، و دعای کامل به اسانید بسیار و طریقه های مختلف است.
یکی از آنها آن است که من روایت می کنم آن را به نحو مناوله از مولای ما، صاحب الزمان و خلیفه رحمان (علیه السلام) در خوابی طولانی...
حکایت بیست دوم: از میرزا محمد استر آبادی و شیخ محمد، نوه شهید ثانی
علامه مجلسی در بحار فرموده که: جماعتی مرا خبر داد از سید سند فاضل، میرزا محمد استر آبادی که گفت: شبی در حوالی بیت الله الحرام مشغول طواف بودم، ناگاه جوانی نیک رو را دیدم که مشغول طواف بود؛ چون نزدیک من رسید، یک طاقه گل سرخ را به من داد - و آن وقت، موسوم گل نبود - و من آن گل را گرفتم و بوییدم و گفتم: این از کجاست ای سید من؟!
فرمود: از ... به جای سه نقطه، کلماتی است که معنای آن روشن نیست. برای من آوردند؛ آن گاه از نظر من غایب شد و من او را ندیدم.
مؤلف گوید که: شیخ اجل اکمل، شیخ علی، عالم ربانی، شهید ثانی (رحمة الله علیه) در کتاب الدر المثنور) در ضمن احوال والد خود - شیخ محمد، صاحب شرح استبصار و غیره، که مجاور مکه معظمه بود در حیات و ممات - نقل کرده که خبر داد مرا زوجه او - دختر سید محمد بن ابی الحسن (رحمة الله علیه) و مادر اولاد او - که: چون آن مرحوم که وفات کرد، می شنیدند در نزد او تلاوت قرآن را در طول آن شب، و از چیزهایی که مشهور است این که او طواف می کرد، پس مردی آمد و عطا نمود به او گلی از گل های زمستان که نه در آن بلاد بود و نه آن زمان، موسوم آن بود؛ پس به او گفت: این را از کجا آوردی؟؛ گفت: از این... به جای سه نقطه کلمه ای است که معنای آن روشن نیست.؛ آن گاه اراده کرد او را ببیند، پس او را ندید.
مخفی نماند که سید جلیل، میرزا محمد استر آبادی سابق الذکر، صاحب کتب رجالیه معروفه و آیات الاحکام، مجاور مکه معظمه بود و استاد شیخ محمد مذکور است و مکرر شیخ محمد در شرح استبصار با احترام، اسم او را می برد و هر دو جلیل القدرند و دارای مقام عالیه، و می شود که این قصه برای هر دو روی داده باشد.
و در پشت شرح استبصار که نزد حقیر است و ملک مولفش بود و در چند جا خط آن مرحوم را دارد و نیز خط فرزندش، شیخ علی را دارد، چنین نوشته: منتقل شده مصنف این کتاب - و او شیخ سعید حمید، شیخ محمد بن شهید ثانی است - از دار غرور، به سوی دار سرور، شب دوشنبه، دهم ذیقعده الحرام سنه 1030 از هجرت سید المرسلین (صلی الله علیه و آله و سلم) به تحقیق که من شنیدم از او پیش از انتقال او به چند روز، اندکی مشافهه که او می گفت برای من که: به درستی که من انتقال خواهم کرد در این ایام؛ شاید که خداوند مرا اعانت نماید بر آن، و چنین شنید از او، غیر من این را، و این در مکه مشرفه بود و او را در قبرستان معلی، نزدیک مزار خدیجه کبری (علیهما السلام) دفن کردیم.
حکایت بیست و سوم: از سید علی خان موسوی
سید فاضل، سید علی خان، فرزند عالم جلیل، سید خلف بن سید عبدالمطلب موسوی مشعشعی حویزی، در کتاب خیر المقال در ضمن حکایت آن که در غیبت، امام عصر (علیه السلام) را دیدند گفتند که: از آن جمله است حکایتی که خبر داد من را به آن: مردی از اهل ایمان، از کسانی که من وثوق دارم به آنها که: او حج کرده با جماعتی از راه احساء در قافله کمی.
پس چون مراجعت کردند، مردی با ایشان بود که گاهی پیاده می رفت و گاهی سوار می شد؛ پس اتفاق افتاد که در یکی از منازل، سیر آن قافله بیشتر از سایر منازل شد و از برای آن مرد، سواری میسر نشد.
پس فرمود آمدند برای خواب اندکی استراحت؛ آن گاه از آنجا کوچ کردند.
آن مرد از شدت تعجب و رنجی که بر او رسیده بود، بیدار نشد؛ آن جماعت نیز در تفحص او بر نیامدند و آن مرد در خواب ماند تا آن که حرارت آفتاب او را بیدار کرد؛ چون بیدار شد، کسی را ندید؛ پس پیاده به راه افتاد و یقین داشت به هلاکت خود.
پس استغاثه نمود به حضرت مهدی (علیه السلام) پس در آن حال بود که دید مردی را که در هیات بیابان است و سوار است بر نافله ای؛ پس فرمود: ای فلان! تو از فلان و اماندی؟
گفت: آیا دوست داری که تو را برسانم به رفقای تو؟
گفتم: این - و الله مطلوب من است و سوای آن چیزی نیست.
فرمود: پس نزدیک من بیا! خود را خوابانید و مرا در ردیف خود سوار کرد و به راه افتاد؛ پس نرفتیم چند گامی مگر رسیدیم به قافله؛ چون نزدیک آن آنها شدیم، گفت: اینها رفقای تواند؛ آن گاه مرا گذاشت و رفت.
حکایت بیست و چهارم: از سید بحر العلوم
خبر داد ما را عالم کامل و زاهد عامل و عرف بصیر، برادر ایمانی و صدیق روحانی، آقا علی رضا - خلف عالم جلیل، حاجی ملا محمد نایینی و همشیره زاده فخر العلمکا، الزاهدین، حاجی محمد ابراهیم کلباسی (رحمة الله علیه)، که در صفات نفسانیه و کمالات انسانیه از خوف محبت و صبر و رضا و شوق و اعراض از دنیا بی نظیر بود - گفت: خبر داد ما را عالم جلیل، آخوند ملا زین العابدین سلماسی: روزی نشسته بود. در مجلس درس آیت الله سید سند و عالم مسدد، فخر الشیعه، علامه طباطبایی بحر العلوم (رحمة الله علیه) در نجف اشرف، که داخل شد بر او، عالم محقق، جناب میرزا ابوالقاسم قمی - صاحب قوانین - در آن سالی که از ایران مراجعت کرده بود به جهت زیارت ائمه عراق و طواف بیت الله الحرام.
پس متفرق شدند کسانی که در مجلس بودند و به جهت استفاده حاضر شده بودند - و ایشان زیاده از صد نفر بودند - و من ماندم با سه نفر از خاصان اصحاب او که در اعلی درجه صلاح و سداد و ورع و اجتهاد بودند.
پس محقق، متوجه سید شد و گفت: شما فایز شدید و دریافت نمودید مرتبه ولادت روحانیه و جسمانیه و قرب مکان ظاهری و باطنی را.
پس چیزی به ما تصدق نمایید از آن نعمت های غیر متناهیه که بدست آوردید!
پس سید بدون تامل فرمود که: من شب گذشته یا دو شب قبل (و تردید از راوی است) در مسجد کوفه رفته بودم برای ادای نافله شب، با عزم به رجوع در اول صبح به نجف اشرف که مباحثه و مذاکره تعطیل نشود، پس چون از مسجد بیرون آمدم، در دلم شوقی افتاد برای رفتن به مسجد سهله؛ پس خیال خود را از آن منصوف کردم از ترس نرسیدن به نجف پیش از صبح، و فوت شدن مباحثه در آن روز، ولکن شوق، پیوسته زیاد می شد و قلب، میل می کرد.
پس در آن حال که متردد بودم، ناگاه بادی وزید و غباری برخاست و مرا به آن طرف حرکت داد؛ اندکی نگذشت که مرا بر در مسجد سهله انداخت؛ پس داخل مسجد شدم؛ دیدم که خالی است از زوار و مترددین جز شخصی جلیل که مشغول است به مناجات با قاضی الحاجات به کلماتی که در قلب را منقلب، و چشم را گریان می کند.
حالتم متغیر و دلم از جا کنده شد و زانوهایم لرزان و اشکم جاری شد از شنیدن آن کلمات که هرگز به گوشم نرسیده بود و چشمم ندیده از آنچه به من رسیده بود از ادعیه مأثوره، و دانستم که مناجات کننده، انشای می کند آن کلمات را، نه آن که از محفوظات خود می خواند.
پس در مکان خود ایستادم و گوش به آن کلمات فرا داشتم و از آنها متلذذ بودم تا آن که از مناجات فارغ شد.
پس ملتفت شد به من و به زبان فارسی نمود: مهدی بیا! چند گامی پیش رفتم و ایستادم.
امر فرمود که پیش روم؛ اندکی رفتم و توقف نمودم؛ باز امر فرمود به پسش رفتم و فرمود: ادب در امتثال است؛ پیش رفتم تا به آنجا که دست آن جناب به من و دست من به آن جناب می رسید.
چون کلام سید (رحمة الله علیه) به اینجا رسید، یک دفعه از این رشته سخن، دست کشید و اعراض نمود و شروع کرد در جواب دادن محقق مذکور سوالی که قبل از این از جناب سید کرده بود.
حکایت بیست و پنجم: از سید مهدی قزوینی
از آن مرحوم (رحمة الله علیه) شنیدم که فرمود: بیرون آمدم روز چهاردهم ماه شعبان از شهر حله، به قصد زیارت ابی عبدالله الحسین (علیه السلام) در شب نیمه آن.
پس چون رسیدیم به شط هندیه (و آن شعبه ای است از نهر فرات که از زیر مسیب نام محلی است.جدا می شود و به کوفه می رود و قصبه طویرج که در راه حله به طرف کربلا واقع شده، بر کنار این شط است) عبور کردیم به جانب غربی آن و دیدیم زواری که از حله و اطراف آن رفته بودند و زواری که از نجف اشرف و حوای آن وارد شده بودند، جمعیا محصورند و راهی نیست برای ایشان به سوی کربلا؛ زیرا که دزدها در راه فرود آمده بودند و راه مترددین را از عبور و مرور قطع کردند و نمی گذاشتند احدی از کربلا بیرون آید و نه کسی به آنجا داخل شود، مگر این که او را غارت می کردند.
فرمود: من نزد عربی فرود آمدم و نماز ظهر و عصر را به جای آوردم و نشستم؛ منتظر بودم که چه خواهد شد وضع این زوار، و آسمان ابر داشت و باران کم کم می آمد...
پس مرا به حالت ایشان، رقتی سخت گرفت و انکسار عظیمی برایم حاصل شد؛ پس متوجه شدم به سوی خداوند تبارک و تعالی به دعا و توسل به پیغمبر و آل او (علیهم السلام) و طلب کردم از او اغاثه زوار را از آن بلا که به آن مبتلا شدند.
پس در این حال بودیم که دیدیم سواری را که می آید بر اسب نیکویی - مانند آهو که مثل آن ندیده بودم - و در دست او نیزه درازی است و او آستین ها را بالا زده، اسب را می دوانید؛ تا آن که ایستاد در نزد خانه ای که من در آنجا بودم.
پس سلام کرد و ما جواب سلام او را دادیم؛ آن گاه فرمود: یا مولانا - و اسم مرا برد - فرستاد مرا کسی که سلام می فرستد بر تو.... (و اسم دو نفر را برد) و می گویند که زوار بیایند که ما طرد کردیم دزدها را از راه و ما با لشکر خود، در پشته سلمانیه، بر سر جاده، منتظر زواریم.
پس به او گفتم: تو با ما هستی تا پشته سلمانیه؟
گفت: آری.
ساعت را از بغل بیرون آوردم؛ دیدم دو ساعت و نیمی تقریبا به روز مانده؛ پس گفتم اسب مرا حاضر کردند؛ آن عرب بیابانی که ما در منزلش بودیم، به من چسبید و گفت: ای مولای من! جان خود و این زوار را در خطر می اندازد! امشب را در نزد ما باشید تا اوضاع روشن شود.
پس به او گفتم: چاره نیست از سوار شدن به جهت ادراک زیارت مخصوصه.
پس چون زوار دیدند که ما سوار شدیم، پیاده و سوار در عقب ما حرکت کردند.
پس به راه افتادیم و آن سوار مذکور در جلوی ما بود - مانند شیر بیشه - و ما در پشت سر او می رفتیم تا رسیدیم به پشته سلمانیه؛ پس سوار بر آنجا بالا رفت و ما نیز او را متابعت کردیم؛ آن گاه پایین رفت و ما رفتیم تا بالای پشته؛ پس نظر کردیم؛ از آن سوار اثری ندیدیم، گویا به آسمان بالا رفت، یا به زمین فرو رفت، و نه ریس لشکری را دیدیم و نه لشکری؛ پس گفتم به کسانی که با من بودند: آیا شک دارید که او صاحب الامر (علیه السلام) بوده؟
گفتند: نه والله!
و من در آن وقتی که آن جناب در پیش روی ما می رفت، تامل زیادی کردم در او که گویا وقتی پیش از این، او را دیده ام؛ لکن به خاطرم نیامد که او را دیده ام، پس چون از ما جدا شد، متذکر شدم همان شخصی (است) که در حله به منزل من آمده بود و...
بعضی از کرامات و مقامات سید مهدی قزوینی
مولف می گوید: این کرامات و مقامات از سید مرحوم بعید نبود؛ زیرا دارا شد از فضایل و مناقب، مقداری که جمع نشد در غیر او از اعلمای ابرار.
اول: آن که آن مرحوم بعد از آن که هجرت کردند از نجف اشرف به حله مستقر شدند در آنجا، شروع نمودند در هدایت مردم و اظهار حق و ازهاق باطل، و به برکت دعوت آن جناب، از داخل حله و خارج آن، زیاده از صد هزار نفر از اعراب، شیعه مخلص اثنا عشری شدند، و شفاها به حقیر فرمودند: چون به حله رفتیم، دیدیم شیعیان آنجا از علائم امامیه و شعار شیعه، جز بردن اموات خود به نجف اشرف، چیزی ندارند، و از سایر احکام و آثار، عاری و بری؛ حتی از تبری از اعداء الله.
و به سبب هدایت او، همه از صلحا و ابرار شدند، و این فضیلت بزرگی است که از خصایص اوست.
دوم: کمالات نفسانیه که در آن جناب بود؛ از صبر و تقوا و رضا و تحمل مشقت عبادت و سکون نفس و دوام اشتغال به ذکر خدای تعالی.
هرگز در خانه خود، از اهل و اولاد و خدمتگزاران، چیزی از حوایج نمی طلبید، و اجابت دعوت می کرد و در لیمه ها و میهمانی ها حاضر می شد، لکن به همراه کتبی بر می داشت و در گوشه مجلس، مشغول تألیف خود بود و از صحبت های مجلس، ایشان را خبری نبود، مگر آن که مساله پرسند و او جواب گوید.
و رسم آن مرحوم در ماه مبارک رمضان چنین بود که نماز مغرب را با جماعت در مسجد می خواند، آن گاه نافله مقرری مغرب را - که در ماه رمضان از هزار رکعت در تمام ماه حسب قسمت، به آن شب می رسد - می خواند و به خانه می آمد و افطار می کرد و بر می گشت به مسجد، به همان نحو نماز عشاء را می خواند و به خانه می آمد و مردم جمع می شدند؛ اول، قادری حسن الصوتی با لحن قرآنی، آیاتی از قرآن که تعلق داشت به وعظ و زجر و تهدید و تخویف می خواند؛ و به نحوی که قلوب قاسیه را نرم، و چشم های خشک شده را تر می کرد.
آن گاه دیگری به همان طور، خطبه ای از نهج البلاغه می خواند.
آن گاه سومی قرائت می کرد مصائب ابی عبدالله (علیه السلام) را.
آن گاه یکی از صلحا مشغول خواندن ادعیه ماه مبارک می شد و دیگران متابعت می کردند تا وقت خوردن سحر.
پس هر یک به منزل خود می رفت.
و بالجمله در مراقب و مواظبت اوقات و تمام نوافل و سنن قرائت - با آن که بسیار پیر بود - آیت و حجتی بود در عصر خود.
و در سفر حج - رفت و برگشت - با آن مرحوم بودم و در مسجد غدیر معلوم می شود تا سال 1300 ق، مسجد غدیر در جحفه بوده، و متاسفانه بعد خواب کرده اند.
بسیار مناسب، بلکه لازم است این مسجد که می تواند داستان غدیر خم و امامت امیرمومنان را زنده نگهدارد، بازسازی سود و در صورت عدم امکان، لااقل تابلویی آنجا نصب شود که آن محل را از فراموشی حفظ کند و زائرین ایرانی و شیعیان به زیارت غدیر و محل آن مسجد بروند.
و جحفه با ایشان نماز خواندیم و در مراجعت، دوازدهم ربیع الاول سال 1300، تقریبا پنج فرسخ مانده به سماوه، داعی حق را لبیک گفت و در نجف اشرف، در جنب مرقد عموی مکرم خود مدفون شد و بر قبرش قبه عالیه بنا کردند.
و در حین وفاتش در حضور جمع کثیری از موالف و مخالف ظاهر شد از قوت ایمان و طمأنینه و از اقبال و صدق یقین آن مرحوم مقامی که همه متعجب شدند و کرامت باهره ای که بر همه معلوم شد.
سوم: تصانیف رایقه بسیاری در فقه و اصول و توحید و امامت و کلام غیر اینها که یکی از آنها، کتابی است در اثبات بودن شیعه، فرقه ناجیه که از کتب نفیسه است؛ طوبی له و حسن مآب در نجم الثقاب 100 حکایت نقل شده بود که در اینجا به 25 تای آن بسند شد..

باب دوازدهم: در جمع بین حکایات و قصه های گذشته و بین روایتی که در تکذیب مدعی مشاهده آن جناب (علیه السلام)، در غیبت کبری رسیده است

شیخ صدوق (رحمة الله علیه) در کمال الدین و شیخ طبرسی (رحمة الله علیه) در احتجاج روایت کرده اند که: بیرون آمد توقیع به سوی ابی الحسن سمری که:
ای علی بن محمد سمری! بشنو! خداوند اجر برادران تو را در تو بزرگ گرداند، پس به درستی که تو فوت خواهی شد، از حال تا شش روز؛ پس جمع کن امر خود را و وصیت مکن به احدی که قائم مقام تو باشد بعد از وفات تو؛ پس به تحقیق که واقع شد غیبت تامه؛ پس ظهوری نیست مگر بعد از اذن خدای تعالی، و این بعد از طول زمان و قساوت قلوب و پر شدن زمین است از جور.
و زود است که می آید مدعی شود مشاهده را پیش از خروج سفیانی و صحیفه خروج سفیانی و صیحه و صدای آسمانی از علامت های ظهور امام عصر (علیه السلام) است.، پس او کذاب و مفتری است؛ ولا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.
و نیز در چند خبر دیگر اشاره به این مطلب فرموده اند.
و جواب از این خبر به چند وجه است:
جواب اول آن که: این خبر که سندش ضعیف است و غیر آن، خبر واحد است که جز ضمن و گمان از آن حاصل نشود و موجب جزم و یقین نباشد؛ پس قابلیت ندارد که معارضه کند با وجدان قطعی، که از مجموع قصص و حکایات - که تعدادی از آنها در باب یازدهم نقل شده - پیدا می شود؛ هر چند از هر یک از آنها پیدا نشود؛ بلکه برخی از آن حکایات دارا بود کرامات و خارق عاداتی را که ممکن نباشد صدور آنها از غیر آن جناب (علیه السلام).
پس چگونه رواست اعراض از آنها به جهت وجود خبر ضعیفی که ناقل آن که شیخ طوسی است، به آن در همان کتاب عمل نکرده؛ پس چه رسد به غیر او.
و علمای اعلام - از قدیم تا حال - امثال آن حکایت را قبول دارند و در کتب ضبط فرموده اند و به آن استدلال کرده اند و از یکدیگر گرفته اند و از هر کس اطمینان به صدق کلام او را داشته اند، تصدیق کرده اند.
جواب دوم آن که: شاید مراد از این خبر، تکذیب کسانی باشد که مدعی مشاهده اند با ادعای نیابت و رساندن اخبار از جانب آن جناب (علیه السلام) به سوی شیعه؛ چنان که سفرای خاص آن حضرت در غیبت صغری داشتند.
و این جواب، از علامه مجلسی در کتاب بحار است.
جواب سوم آن که: زین الدین علی بن فاضل، به سید شمس الدین عرض کرد که: ای سید من! ما روایت کردیم احادیثی از مشایخ خود، از صاحب الامر (علیه السلام) که آن حضرت فرمود: هر که در غیبت کبری گوید که مرا دیده، به تحقیق که دروغ گفته، پس چگونه در میان شما کسی است که می گوید من آن حضرت را دیده ام؟
سید شمس الدین گفت: راست می گویی؛ آن حضرت این سخن را فرمود در آن زمان، به سبب بسیاری از دشمنان، از اهل بیت خود و غیر ایشان از فراعنه زمان از خلفای بنی عباس؛ حتی آن که شیعیان در آن زمان، یکدیگر را منع می کردند از ذکر کردن احوال آن جناب، و اکنون زمان طول کشیده و دشمنان از او مایوس گردیدند.
جواب چهارم آن که: علامه طباطبایی بحر العلوم (رحمة الله علیه) در کتاب رجال خود در شرح شیخ مفید، بعد از توقیعات مشهوره، به این عبارت فرمود که: اشکال می شود در مورد این توقیع ها به سبب وقوع آنها در غیبت کبری و جهالت آن شخص که این توقیعات را رسانده و دعوی کردن او، مشاهده را بعد از غیبت صغری.
و ممکن است دفع این اشکال به این که مشاهده که ممنوع شده، این است که مشاهده کند امام (علیه السلام) را و در حالی که مشاهده می کند آن جناب را بداند که اوست حجت (علیه السلام)، و برای ما معلوم نشده که آورنده توقیع ها، دعوی این مطلب را کرده باشند.
و نیز علامه بحر العلوم در کتاب فواید خود، در مساله اجتماع فرموده:
و بسا می شود که برای بعضی از علمای ابرار، علم به قول امام (علیه السلام) بعینه حاصل شود بر وجهی که منافی نباشد با امتناع رویت امام زمان (علیه السلام) در مدت غیبت.
پس متمکن نمی شود از تصریح نسبت آن قول به امام (علیه السلام)؛ پس اظهار می کند آن قول را به عنوان اجماع، تا جمع کرده باشد میان اظهار حق و نهی از افشای مثل این سر.
و شاید مراد ایشان از این کلام، وجه آینده باشد.
جواب پنجم آن که: باز علامه بحر العلوم، در رجال، بعد از کلام سابق فرموده که: و گاهی هست که منع شود امتناع مشاهده در شان خواص - هر چند دلالت دارد بر آن ظاهر اخبار - به سبب دلالت عقل و دلالت بعضب از آثار.
شاید مراد از آثار، همان حکایات سابقه است که از جمله آنها است حکایت خمد ایشان.
یا خبری است که نقل شده از امیرالمؤمنین (علیه السلام) که فرمود:
صاحب الامر ظاهر می شود و نیست در گردن او از برای احدی بیعتی و نه عهدی و نه عقدی و نه ذمه ای؛ پنهان می شود از خلق تا وقت ظهورش.
راوی عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! دیده نمی شود پیش از ظهورش؟
فرمود: بلکه دیده می شود وقت ولادتش و ظاهر می شود براهین و دلایل، و می بیند او را چشم های عارفین به فضل او که شاکرین کاملین هستند؛ بشارت می دهند به وجود او به کسانی که شک دارند در او.
شیخ طوسی و شیخ صدوق و ابی جعفر، محمد بن جریر طبری به سندهای معتبره روایت کرده اند قصه علی بن ابراهیم بن مهزیار را و کیفیت رفتن او را از اهواز به کوفه و از آنجا به مدینه و از آنجا به مکه و تفحص کردن او، از حال امام عصر (علیه السلام) و رسیدن او را در حال طواف، خدمت جوانی که او را برد به همراه خود و در نزدیک طایف در مرغزاری که رشک بهشت برین بود، به خدمت امام (علیه السلام) رسید.
و به روایت طبری، چون به خدمت آن جوانی که یکی از خواص، بلکه از نزدیکان خاص امام زمان (علیه السلام) بود، رسید، آن جوان به او گفت: چه می خواهی ای ابوالحسن؟!
گفت: امام محجوب از عالم را.
گفت: آن جناب محجوب نیست از شماها، ولکن محجوب کرده آن جناب را از شما بدی کردارهای شما....
در این کلام، اشاره است به این که اگر کسی را عمل بدی نباشد و کردار و گفتار خود را از قذارت معاصی و آنچه منافی سیره اصحاب آن جناب است، پاک و پاکیزه کرده باشد، برای او حجابی نیست از رسیدن خدمت آن جناب.
و علمای اعلام و مهره اخبار و علم کلام، تصریح فرموده اند بر امکان رؤیت در غیبت کبری.
و سید مرتضی در تنزیه الانبیا در جواب آن کسی که گفته: هر گاه امام غایب باشد به نحوی که نرسد به خدمت او احدی از خلق، و منتفع نشود به او، پس چه فرق است میان وجود او و عدم او؟
فرموده: اول چیزی که در جواب او می گوییم، این که: ما قطع نداریم کخ نمی رسد خدمت او احدی، و ملاقات نمی کند او را بشری، و این امری است که معلوم نشده، و راهی نیست به سوی یقین کردن به آن....
و نیز در جواب آن که گفته: هر گاه علت در پنهان شدن امام، خوف اوست از ظالمین، و تقیه او از معاندین، پس این علت، زایل است در حق موالیان و شیعیان او؛ پس واجب است که ظاهر شود از برای بعضی از اولیای خود، و این امری است که نمی شود یقین کرد به نبودن آن و امتناع آن؛ هر کسی از حال خود خبر دارد؛ راهی نیست برای او به سوی فهمیدن حال غیر خود.
و در کتاب مقنع در اوایل نجم الثاقب فرموده اند: کتاب مقنع درباره غیبت امام زمان است از سید مرتضی که برای وزیر مغربی نوشته است. که رساله مختصری است در غیبت، قریب به این مضمون را فرموده اند.
شیخ طوسی در کتاب غیبت در جواب سوال مذکور می فرمود: او آنچه سزاوار است که جواب داده شود از این سوالی که آن را از مخالف نقل کردیم، این که می گوییم: ما که عمل نداریم بر پنهان بودن آن جناب از جمیع اولیای خود، بلکه جایز است ظاهر شود از برای اکثر ایشان.
و نمی داند هیچ انسانی مگر حال خود را؛ پس اگر ظاهر شد برای او، پس شباهت او رفع شده، و اگر ظاهر نشد برای او، پس می داند که آن جناب ظاهر نشده برای او، به جهت امری که راجع است به او؛ یعنی برای معانی است که در اوست؛ هر چند نمی داند آن مانع را، و به جهت تقصیری است که از طرف اوست....
و سید رضی الدین، علی بن طاووس، در چند جا، از کتاب کشف المحجه به کنایه و تصریح، دعوای این مقام را - یعنی خدمت امام زمان (علیه السلام) رسیدن را - کرده؛ در یک جا فرموده: بدان ای فرزند من محمد! که غیبت مولای ما مهدی (علیه السلام) که متحیر نمود مخالف و بعضی از موافقین را، از جمله دلیل هاست بر ثبوت امامت آن جناب و امامت آباء طاهرین او (علیهم السلام)؛ زیرا که تو هرگاه واقف شدی بر کتب شیعه و غیر شیعه - مثل کتاب غیبت ابن بابویه و کتاب غیبت نعمانی و مثل کتب شفا و جلا و مثل کتاب حافظ ابی نعیم در اخبار مهدی و صفات او و حقیقت بیرون آمدن او و ثبوت او، و کتاب هایی که اشاره کردم به آنه در کتاب طرایف - می باید آنها یا بیشتر آنها را که متضمن است این مطلب را که او غایب خواهد شد غیبت طولانی؛ تا این که بر می گردد از امامت او بعضی از کسانی که قابل بودند به آن؛ پس اگر غیبت نکند این غیبت را، طعنی خواهد بود در امامت پدران آن جناب و خودش.
پس غیبت، حجت شد برای ایشان و برای آن حضرت بر مخالفین او، در اثبات امامتش و صحت غیبتش؛ با آن که آن جناب (علیه السلام) حاضر است با خدای تعالی بر نحو یقین، و جز این نیست که غایب شده از آن که ملاقات نکرده او را از خلق، به جهت عدم متابعت از آن حضرت، و عدم متابعت پروردگار عالمیان.
و در جای دیگر فرموده است که: اگر ادراک کردم موافقت توفیق تو را از برای کشف نمودن اسرار برای تو، می شناسانم تو را از خبر مهدی (علیه السلام) چیزی را که مشتبه نشود، و مستغنی شوی به این، از دلیل های عقلیه و از روایات.
به درستی که آن جناب (علیه السلام) زنده و موجود است بر نحو تحقیق، معذور است از کشف امر خود، تا آن که اذن دهد او را تدبیر خداوند رحیم شفیق؛ چنان که جاری شده بود بر این، عادت بسیاری از انبیاء و اوصیا؛ پس بدان این را به نحو یقین، و بگردان این را عقیده و دین خود؛ به درستی که پدر تو، شناخته آن جناب را واضح و روشن تر از شناختن نور خورشید آسمان.
و راه باز است به سوی امام، برای کسی که خداوند - جل جلاله - عنایت خود را به او اراده نموده.
شیخ محقق جلیل، شیخ اسدالله شوشتری کاظمینی، در کتاب کشف القناع در ضمن اقسام اجماع، غیر از اجماع مصطلح و معروف، می فرماید: سوم از آنها این که حاصل شود برای یکی از سفرای امام غایب (علیه السلام) علم به قول امام، به جهت نقل کردن مثل او برای او در نهانی، یا به سبب توقیع و مکاتبه، یا به شنیدن از خود آن جناب، شفاها بروجهی که منافی نباشد با امتناع رویت در زمان غیبت، یا حاصل شود آن علم از برای بعضی از حاملان اسرار ایشان و ممکن نباشد او را تصریح کردن بر آنچه او بر آن مطلع شده است.
جواب ششم آن که: آنچه مخفی و مستور است بر انام، مکان و مستقر آن جناب (علیه السلام) است؛ پس راهی نیست به سوی آن از برای احدی و نمی رسد به آنجا بشری، و نمی داند آن را کسی حتی خاصان و موالیان و فرزندان آن جناب.
پس منافات ندارد ملاقات و مشاهده آن جناب در اماکن و مقامات - که ذکر شد پاره ای از آنها - و ظهور آن حضرت در نزد مضطر مستغیث ملتجی شده به آن جناب، که اجابت ملهوف، و اغاثه مضطر، یکی از مناصب آن جناب است.
و موید این احتمال، خبری است که روایت شده در کافی از اسحاق بن عمار که گفت: فرمود ابو عبدالله (علیه السلام) که: از برای قائم (علیه السلام) دو غیبت است؛ یکی از آنها کوتاه است... و دیگری طولانی، که در دومی نمی داند مکان آن جناب را مگر خواص از موالیانش.
و شیخ نعمانی از اسحاق بن عمار روایت کرده که گفت: شنیدم که ابو عبدالله، جعفر بن محمد (علیهما السلام) می فرماید: از برای قائم (علیه السلام) دو غیبت است؛ یکی از آنها طولانی است و دیگری کوتاه است؛ در یکی از عالم است به مکان او در آن غیبت، خاصه از شیعیان او، و در دیگری عالم نیست به مکان او خاصه موالیان او در دین او.
مخفی نماند که این خبر اسحاق، همان خبر اسحاق مروی در کافی است، و در بعضی نسخ چنان است که ذکر کردیم، و در بعضی، مطابق نسخه کافی است، و به هر دو نسخه خبر، جوابی است از اصل مقصود؛ چه بنابر خبر کافی دلالت دارد بر آن که خاصان از موالیانش در غیبت کبری، عالمند به مستقر و مکان آن جناب، پس موید جواب پنجم باشد، و بنا بر بعض نسخ نعمانی، مراد آن خواهد بود که خاصان، در آن وقت، عالم نیستند به محل اقامه آن حضرت؛ پس نفی نمی کند مشاهده و رؤیت را در اماکن دیگر؛ و الله تعالی هو العالم.