انسان شناسی

نویسنده : هیئت تحریریه موسسه در راه حق

انسان و ادراکات

با نگاهی سطحی به اعمال شبانه روزی خودمان در می یابیم که هیچ لحظه ای را بدون ادراک نگذرانده ایم؛ در هر آن خودمان را یافته و هر عملی را بر اساس آگاهی قبلی انجام داده ایم. نیز متوجه این نکته شده ایم که غالباً در پرتو ادراک مطالب صحیح، عمل سالم و نیکو، و در پرتو ادراک مطالب نادرست، عمل زشت انجام می گیرد.
انسان با نگاهی دقیق در می یابد که حیاتی ادراکی دارد.
حیاتی که هیچ لحظه اش خالی از ادراکات نیست.
اهمیت اندیشه و ادراک بر هر متفکری روشن بوده و فطرت عالمه و کاشفه انسان بر هر میل و خواسته ای حاکمند، زیرا هیچ خواسته ای بدون ادراک معلوم نبوده و به آن پاسخ مثبت داده نمی شود و هیچ میلی جدای از ادراک به ظهور فعلی نمی رسد.
در این جا بیان این نکته نیز لازم است که منظور ما بحث فلسفی از ادراکات (ادراک چیست و چگونه پیدا می شود و...) به عبارت دیگر، شناخت شناسی نیست، بلکه هدف اصلی، بیان نقش ادراکات در اعمال اخلاقی، در جنبه مثبت و منفی آن است.

مفهوم ادراک

مفهوم ادراک از جمله مفاهیمی است که ما به روشنی آن را در نفسمان می یابیم و در آن شک ندارم. هر انسانی علم به علم دارد؛ علم به این که درک می کند. به عبارت دیگر، اصل ادراک بر ما مخفی نبوده و اولین مدرک این ادراک و علم، خودمان هستیم. خودآگاهی دارم و در این که می دانیم هستیم شک نداریم. اگر کسی در وجود خود شک داشته باشد، لااقل در علم به شک، شک ندارد. یعنی درک می کند که در خود شک دارد. بنابراین، اگر در هر چیزی شک نماید، در اصل ادراک شک نخواهد داشت.
در واقعیتی که به نام ادراک وجود دارد و ما آن را در نفسمان می یابیم، خطا و اشتباه را ندارد؛ اگر خطایی باشد، در چیزی است که متعلق علم و ادراک قرار می گیرد. لذا آنان که منکر واقعیت در عالم خارج از خود شدند، یا واقعیت خود را انکار کردند؛ نتوانستند در اصل چنین ادراکی شک کنند.
بنابراین، مفهوم ادراک برای ما روشن بوده و مبین هر واقعیتی است؛ بلکه در صدر واقعیت قرار دارد. اگر بخواهد به چیزی غیر خود تعریف شود، ابتدا آن غیر باید درک شود و بعد، معرف قرار گیرد. و چیزی که در مرتبه متاخر واقع شده نمی تواند معرف حقیقی شی ء مقدم باشد. آگاهی ما به غیر - که معرف است - به وسیله اصل ادراک است و اگر آگاهی به اصل ادراک بخواهد به وسیله همان غیر باشد، امری است محال.

اقسام ادراکات

انسان به دلیل داشتن ابزار مختلف شناخت، از ادراکات مختلف برخوردار است به عبارت دیگر، نفس از کانالهای مختلف به معرفت راه پیدا می کند.
انسان با داشتن ادراکات مختلف، قادر است از راههای گوناگون به حقیقت راه یافته، آن را بشناسد، و تابع گردد؛ هر چند برخی از راهها بر برخی دیگر برتری دارد؛ و این خود از الطاف و نعمتهای بزرگ خداوند متعال است.
آفرینش انسان، و ادامه حیاتش در این طبیعت مادی اقتضا می کند تا با اسباب مادی، رابطه ادراکی داشته باشد و بتواند خواسته هایش را به وسیله کانالهای ادراک حسی (شنوایی، بینایی، لامسه، چشایی و بویایی) - در رابطه با جهان خارج از خود، که به هنگام مواجه شدن یکی از حواس با اشیای خارجی حاصل می شود - مرتفع سازد.(1) از دیدن یک منظره، شنیدن صدا، چشیدن شیرینی، بوییدن عطر، لمس کردن نرمی و لطافت یک شی ء، صورتی در زهن منعکس می شود که آن را ادراک حسی می گویند.
ادراک حسی دو شرط دارد: مواجهه بودن با شی ء خارجی، و انعکاس آن در ذهن.
انسان همیشه با اشیا مواجه نمی شود و نمی تواند دائم با تمام اشیا برخورد داشته باشد؛ بخصوص که برخی از مسائل یک بار انجام می گیرد و ممکن نیست در مرتبه دوم با آن مواجه شد، مانند حادثهای که در یک لحظه رخ می دهد و تمام می شود؛ پس انسان محتاج است به این که صورتهای منعکس شده در ذهن را - که توسط حواس حاصل شده - حفظ کرده و در ذهن بسپارد، تا در وقت مناسب از آنها بهره گیرد، و یا بتواند با تفکر در آنها و ربط دادن برخی از آنها با برخی دیگر، درک ثالثی را نتیجه گیری نماید و در جهت رفع نیازهایش به استخدام در آورد. این وسیله ادراکی به قوه حافظه یا خیال معروف است.
ادراک حسی و خیالی دو ادراک جزئی هستند؛ بدین معنا که تا انسان پدیده ای را با یکی از حواس درک نکند، صورتی از آن در ذهن محفوظ نمی ماند. ولی انسان قادر نیست با همه افراد یک پدیده - که بی شمار هستند -، یا با مجموعه پدیده ها - که از تصور انسان خارج است -، مواجه شود و آنها را با حواس خود درک کرده، در ذهن بسپارد. به همین دلیل، انسان محتاج است که در مورد افرادراک یک پدیده قضاوتی کلی داشته باشد. و یا در مورد مجموعه پدیده ها حکم کلی بکند تا بتواند رابطه اش را با آنها بر اساس ادراکی که کسب می کند، تنظیم نماید.
مثال: ما برخی از درختان گلابی را مشاهده می کنیم که در هوا و زمین مناسب رشد می کنند و این را به خوبی درک کرده ایم. حال اگر بخواهیم این مطلب را به تمام درختان گلابی در تمام قاره ها تعمیم بدهیم و تجربه خودمان را به آنها منتقل کنیم، قهراً باید مطلب را به نحو کلی درک کرده باشیم تا بتوانیم بگوییم هر درخت گلابی در هوا و زمین مناسب دارای این شرایط، رشد می کند.
ما همه درختان گلابی را ندیده ایم، ولی وجوه مشترک را به نحو کلی تصور می کنیم و مطلب را به نحو کلی درباره هر درخت گلابی بیان می داریم.
ما تمام موجودات محدود را ندیده ایم و آنها را به ذهن نسپرده ایم، ولی محدود بودن برخی را مشاهده کرده و حکم به ناقص بودن و معلول بودن همه آنها می کنیم. بنابراین، محدودیت را به نحو کلی تصور کرده و این حکم کلی را در موردش بیان می کنیم: هر موجود محدودی معلول است. این جاست که انسان علاوه بر ادراک حسی و خیالی محتاج به ادراک سومی به نام ادراک تعقلی می باشد.
ادراک معنای کلی، که قابل انطباق بر افرادراک کثیره باشد، ادراک عقلی یا تعقلی است.(2)
شناخت حسی، خیالی، تعقلی، شناختهای حصولی هستند. با آگاهی حضوری نفس به این نوع ادراکات، ادراک حسی و خیالی و تعقلی به وجود می آید. اینها در نزد نفس، حضور دارند؛ به گونه ای که هیچ کس در اصل ادراک حسی و خیالی و تعقلی شک ندارد. اگر شکی باشد، در چگونگی حصول این گونه شناختهاست (شک در مطابق بودن و عدم مطابقت آنها با واقع).
حقیقت روح انسانی به این اقسام قانع نشده و خود را نیازمند معرفتی فوق آنها می بیند؛ هر چند به دانستن، عشق می ورزد و می خواهد به همه مسائل و حقایق دانا شود؛ ولی به دانستن اکتفا نمی کند، می خواهد بیابد و مشاهده کند. اگر هستی را مورد تحلیل عقلی قرار می دهد و محدود و نامحدود آن را به اثبات می رساند، می خواهد به مشاهده اصل وجود نایل شود و صفات و کمال هستی مطلق را ببیند، زیرا اطمینان و آرامش، در یافتن است نه دانستن. اگر انسان بداند در محیطی منظره بسیاری زیبایی وجود دارد، به این آگاهی اکتفا نمی کند، بلکه با حرکت به سوی آن، به مشاده آن منظره زیبا می پردازد.