اصول دین جلد 11

نویسنده : هیئت تحریریه موسسه در راه حق

موسی کلیم الله (علیه السلام)

بسم الله الرحمن الرحیم
همزمان با تولد حضرت موسی (علیه السلام) دو طایفه ی بزرگ قبطیان و سبطیها در مصر زندگی می کردند، فراعنه که بر مصر فرمانروایی داشتند قبطی بودند اما سبطیها از دودمان حضرت یعقوب (علیه السلام) بودند و بنی اسرائیل، نام داشتند.زادگاه قدیمی و نخستین بنی اسرائیل کنعان بود، لیکن پس از آن که از میان این قوم، حضرت یوسف (علیه السلام) به مقام بزرگ مصر رسید؛ آنان نیز از کنعان به مصر آمدنددائره المعارف، فرید و جدی، کلمه ی بنی اسرائیل.. و در آنجا ساکن شدند، شماره ی آنان در آغاز چندان بسیار نبود، اما به تدریج فراوان و فراوان تر شد تا جاییکه برای خود قومی پرجمعیت شدند و عزت یافتند.
اینان، عزت و شکوه خود را با مرگ حضرت یوسف (علیه السلام) و نیز با نافرمانیهای ناروای خویش، از کف دادند و چنان شدند که قبطیها بر آنان حاکم شدند و آنان را استثمار کردند و به کارهای دشوار و سنگین واداشتند و از هیچ ظلم و روزی خودداری نکردند.
سلطان مصر که فرعون لقب داشت که قبطی بود، پنجه در خون سبطیان فرو برده بود، و چنان قدرتی داشت که مبارزه با او، در خیال نیز نمی گنجید.از فرط خودخواهی، خویشتن را خدا می خواند و مردم را به پرستش خود به شرک و بت پرستی می کشانید.
فرعون، ازین نکته غافل بود که خدا مردم را از فروغ هدایت دور نگه نمی دارد و نمی دانست که سنت دیرین خداوند چنان بوده که همواره با برانگیختن پیامبران، مردم را از جهل ظلم و ستم نجات می داده است، و احتمال نمی داد که دستی از غیب برون آید و کاری بکند.
پیشگویی، به فرعون خبر دادند بزودی فرزندی از بنی اسرائیل به دنیا خواهد آمد که برای سلطنت او خطرناک خواهد بود فرعون در خشم شد و بی درنگ فرمان داد تا سر همه ی پسران بنی اسرائیل را از تن جدا کنند و چنان کنند که از آنان فرزندی باقی نماند.
با اینهمه حضرت موسی (علیه السلام) به دنیا آمد.
چون بیم خطر می رفت، مادرش با همه ی مهری که به او داشت، به الهام خداوند، نوازد دلبند خویش را در جعبه ای نهاد و آن را به امواج رود نیل سپرد تا آب جعبه را همراه خویش ببرد.
فرعون و همسرش، در جایگاه خویش بر کناره ی نیل به تماشای رود سرگرم بودند، که ناگهان جعبه را دیدند، با نوازدی، که در آن جعبه بر سر امواج ناآرام، آرام خفته بود، همسر فرعون وقتی آن صورت پاک کوچک رادید، دلش راضی نشد که آن را دوباره به رود بسپارد احساس کرد او را دوست دارد، مهرش را به دل گرفت، از فرعون درخواست کرد تا اجازه دهد که او را در کاخ نگه دارند و همچون فرزند خویش تصور کنند. فرعون نیز راضی شد، بدین امید که این فرزند خوانده روزی بکارش آید و برایش نفعی داشته باشد.
طفل شیرخوار، پستان هیچ دایه ای را به دهان نگرفت و این خود مشکلی شده بود، سرانجام چنان که مادر حضرت موسی (علیه السلام)، که پستان های پر از شیرش، حضرت موسی را می طلبید. به دیار فرعون راه یافت و حضرت موسی را در آغوش گرفت و شیر داد بحارالنوار، ج 13، ص 38 - 40.
چه شگفت انگیز است! فرعون، دشمن یگانه ی خویش را در دامن خویش می پرورد.
و بدینگونه حضرت موسی (علیه السلام) بزرگ شد و رشد یافت، و خدای، او را از علم و حکمت بهره ور ساخت، آنچنان شد که در دستگاه بیدادگری فرعون، همه ی ظلم ها و ستم ها را می دید، اما نه تنها ظلم نمی کرد، بلکه از ظلم رنج می برد و در پی راه چاره بود.
روزی در راه خویش یکی از فرعونیان را دید که با یکی از بنی اسرائیل گلاویز شده و او را آزار می دهد. اسرائیل چون حضرت موسی را دید او را به یاری خود خواند، حضرت موسی (علیه السلام) جلو رفت و مشت محکمی به آن فرعونی زد و اتفاقا در اثر مشت او آن شخص جان سپرد.
حضرت موسی (علیه السلام) از آنجا دور شد و روز بعد باز همان شخص دیروزی را دید که با فرعونی دیگری گلاویز است. و او باز از حضرت موسی (علیه السلام) یاری خواست، موسی با ناراحتی به او گفت:
تو شخص گمراهی هستی مقصود از گمراهی در اینجا خطا بودن روش آن مرد اسرائیلی است که هر روز با یکی از فرعونیان پرشوکت در می افتد و در آن موقعیت خطرناک این کار به صلاح تمام نمی شود..، و جلو رفت که او را کنار بزند. اسرائیلی به گمان آن که موسی می خواهد او را بکشد فریاد زد:
آیا می خواهی مرا هم مثل همان مرد دیروز بکشی.
پس از این حادثه موسی با نگرانی مراقب خود بود ولی برای فرعونیان معلوم شده بود که قاتل آن فرعونی کسی جز موسی نیست، از این رو فرعون برای قتل حضرت موسی (علیه السلام) به مشورت پرداخت.
ماموران در تعقیب حضرت موسی بودند. و موسی با ترس و نگرانی به سر می برد که خداپرستی خیراندیش، او را آگاه ساخت و گفت: هر چه زودتر از این شهر خارج شو زیرا که فرعونیان برای کشتن تو به مشورت پرداخته اند.
حضرت موسی (علیه السلام)، با ناراحتی از مصر بیرون آمد و به سوی مدین مدین را مثل مشعل بخوانید..رهسپار شد در حالی که برای نجات از دست ستمگران از خدا یاری می طلبید:
رب نجنی من القوم الظالمینسوره ی قصص، آیه ی 21.. پروردگارا مرا از دست ستمگران نجات ده
سرانجام موسی به شهر مدین رسید و برای استراحت در کنار چاه آبی توقف کرد. در اطراف چاه، مردم بسیاری را دید که حیوانات خود را آب می دهند. و کمی دورتر از انبوه مردم دو زن را دید که با گوسفندهای خود منتظر ایستاده اند.
حضرت موسی برای یاری آنان پیش رفت و سبب انتظارشان را جویا شد. آنان گفتند:
پدر ما پیرمردی سالخورده است و ماناچاریم خودمان گوسفندها را آب دهیم و اکنون منتظریم اطراف چاه خلوت شد تا بتوانیم گوسفندان را سیراب کنیم.
حضرت موسی (علیه السلام) جلو رفت و گوسفندها را آب داد و آنها به خانه بازگشتند. و موسی (علیه السلام) که سخت خسته و گرسنه بود و توشه ای همراه نداشت در سایه ای نشست و از خدا خواست که گرسنگی او را برطرف سازد: رب انی لماانزلت الی من خیر فقیر سوره ی قصص، آیه ی 24..
طولی نکشید که یکی از آن دو دختر در حالی که با شرم قدم برمی داشت بازگشت و به موسی (علیه السلام) گفت: پدرم شما را می خواند تا اجرت کارتان را بدهد.
پدر دختران، حضرت شعیب (علیه السلام) پیامبر راستین خدا بود.
حضرت موسی برخاست و همراه دختر به راه افتاد. در راه از دختر خواست که جلوتر از او راه برود و گفت مرا از پشت سر راهنمایی کن، زیرا من از خاندانی هستم (خاندان انبیا) که به اندام زنان از پشت سر هم نگاه نمی کنند.
و بدین ترتیب نزد شعیب (علیه السلام) آمد و داستان خویش را برای او نقل کرد و شعیب (علیه السلام) او را دلداری داد و گفت: هراسی نداشته باش، دیگر از چنگ ستمگران نجات یافته ای.
همان دختر که به دنبال حضرت موسی (علیه السلام) رفته بود به حضرت شعیب (علیه السلام) گفت: ای پدر این مرد را استخدام کن که او هم قوی و نیرومند و هم امین و درستکار است.
حضرت شعیب (علیه السلام) که از امامت و پاکدامنی حضرت موسی (علیه السلام) با خبر شد یکی از آن دو دختر را به همسری حضرت موسی (علیه السلام) درآورد و موسی (علیه السلام) طبق قراری که با او شعیب بست ده سال به چوپانی و گله داری برای اونورالثقلین، ج 4، ص 123 -117..مشغول بود.
پس از پایان ده سال، حضرت موسی (علیه السلام) با خانواده اش به طرف مصر حرکت کرد.
در راه در شبی تاریک و سرد، راه را گم کردند. همه جا تاریک بود و راه از بی راهه شناخته نمی شد و حضرت موسی (علیه السلام) و خانواده اش سرگردان مانده بودند، ناگاه، چشم حضرت موسی (علیه السلام) به آتشی افتاد. بی درنگ، به همسرش گفت: تو اینجا بمان، تا من بطرف آتش بروم، شاید در آنجا کسی را - راهنمایی را - بیابم، یا از آن آتش، شعله ای برگیرم و به اینجا بیارم. و شتابان سوی آتش براه افتاد و چون به آن رسید از جانب درختی این صدا برخواست:
... یا موسی انی انا الله رب العالمین...سوره ی قصص، آیه 30.. ای موسی منم خدای یکتا، پروردگار عالمیان، من تو را به پیامبری برگزیذم، پس به آنچه به تو وحی می شود گوش کن.
منم خدای یکتا و جز من خدایی نیست.
تنها مرا عبادت کن و نماز را به پادار تا به یاد من باشی.
رستاخیز بی تردید خواهد آمد... تا هرکس به جزای کارهای خویش برسد مستفاد از سوره ی قصص آیه ی 13 - 15 و سوره ی طه آیه ی 16-13..
حضرت موسی (علیه السلام)، چوبدستی در کف داشت، که هم آن را به جای عصا به کار می برد و هم با کمک آن، برای گوسفندان خویش، از شاخه ها، برگ می چید و نی ریخت.
در آن وحی به او فرمان داده شده که عصای خود را به زمین اندازد و حضرت موسی نیز آنرا به زمین انداخت چوب دست در دم اژدهای توفنده شد، حضرت موسی (علیه السلام) ترسید و گریخت. از ترس سر خود را نیز بر نمی گرداند. ندا آمد که برگرد. نترس و آسوده باش، قلبش آرام یافت و بازگشت و به فرمان خدا دست برد و اژدها را گرفت و آن به خواست خدا دگربار تبدیل به عصا گردید با به او گفته شد که دست خود را به گریوان خویش بر و بیرون آر، چون چنین کرد درست خود درخشنده دید، نوری سفیدفام، نه آنچنان، که چشم را آزار دهد، از دست او می تراوید. این ها معجزات حضرت موسی (علیه السلام) بود، خداوند این نشانه ها را با او همراه کرده بود تا فرعون و فرعونیان در پیامبری او تردیدی نداشته باشند، این قدرت ها به او اعطا شده بود تا نپندارند که او از خود ادعای نبوت می کنند.
آنگاه خداوند به او فرمان داد تا به جانب فرعون رو کند، رسالت او آغاز شده بود.
حضرت موسی (علیه السلام) نخست با گفتاری خویش، فرعون را از نبوت خود آگاه کرد و او را به پرستش خدای یگانه، دعوت نمود و از او پرسید آیا میل داری که روحی شایسته و پاکیزه داشته باشی، می خواهی که من ترا به پروردگارت رهنمون باشم؟
فرعون از او پرسید: خدای تو کیست؟
حضرت موسی (علیه السلام) گفت خدای من، کسی است که آسمان و زمین را آفرید، اوست آنکه همه چیز را آفریده، فرعون از این پاسخ برافروخت، رو به حضرت موسی (علیه السلام) کرد و گفت: من به جز خود، خدای دیگری برای شما سراغ ندارم، و تو موسی اگر مرا نپرسی مجازات خواهی شد.
حضرت موسی (علیه السلام) پاسخ داد: که اگر من از جانب خدای خویش برای تو، نشانه یی بیاورم چه خواهی گفت؟
فرعون پرسید که کو؟ کجاست نشانه ات؟ بیاور اگر راست می گویی!
حضرت موسی (علیه السلام) همان عصا را انداخت، چوبدستی، اژدها شد دست خود را در گریبان برد و بازآورد و آن نور پاک و سپیدگون را برابر چشمان فرعون نگاه داشت، فرعون در شگفت شد، از یکسو حضرت موسی بود و خدای حضرت موسی، و نشانه های او، و از سوی دیگر فرمانروایی و سلطنت و یکه تازی او بر مصر و مصریان بود، خودخواهی فرعون او را از تسلیم به حضرت موسی (علیه السلام) باز می داشت. اما در برابر این نشانه ها سخت درمانده بود، با خود گفت: چطور است او را ساحر و جادوگر بنامم؟ با این خیال به طرفداران حیرت زده ی خویش گفت: اینک این ساحری است که می خواهد شما را از دیارتان بیرون کند و خود جای گزین شما گردد، چه می گویند؟
گفتند او را نگاهدار و ساحران را دعوت کن تا بر او غالب شوند، سحرش را بازشناسد و رسوایش کنند.
فرعون پذیرفت، به دستور او همه ی جادوگران کهن که سرآمد روزگار خود بودند، گرد آمدند، در آن اجتماع بزرگ فرعون به ساحران وعده داد که اگر بر موسی چیره شوید، پیش من همه چیز خواهید داشت.
با این خیال خام که حضرت موسی (علیه السلام) را خوار و وزار خواهند کرد و نزد فرعون، رتبه ی بالاتر خواهند یافت، چوب ها و ریسمان های خویش را به زمین افکندند، با سحری که کرده بودند آن چوبها و ریسمانها، به چشم مردم که شاهد این زورآزمایی بودند، مارهایی می نمودند که گویی راه می رفتند، دهان مردم از تعجب باز مانده بود، اما حضرت موسی (علیه السلام) با خدا بود و بهتر از آن، خدا با حضرت موسی (علیه السلام) بود، نبوت او رسید.
همان چوبدست ساده ی خود را به جانب انبوه افسون و جادوی جادوگران فرعون افکند، همه دیدند که آن چوبدست. اژدهای سهمگین شد، چرخی خورد و همه ی ساخته های ساحران را بلعید، آنچنانکه گفتی چیزی بر جای نبوده است بیش از همه و پیش از همه، این ساحران بودند که به حضرت موسی (علیه السلام) ایمان آورند، همه یکدل و یکصدا گفتند: ما به پروردگار جهانیانیکه خدای حضرت موسی و هارون هارون (علیه السلام) نام برادر حضرت موسی (علیه السلام) است، او با بیان رسای خویش، همه جا با حضرت موسی (علیه السلام) همدل و همدست بود و او را در کار رسالتش یاری می داد.است ایمان داریم، به سجده افتادند و از آنچه کرده بودند عذر خواستند.
خشم فرعون، فراوانتر شد، آنان را تهدید کرد، اما آنان که بهتر از همه تفاوت سحر و معجزه را می دانستند، به خوبی دریافته بودند که حضرت موسی (علیه السلام) ساحر نیست و قدرت او، قدرتی خدایی است، بدین سبب از تهدید فرعون نهراسیدند. فرعون به آنان گفت و به جرات بی اجازه ی من به خدای موسی ایمان آوردند، من دست و پایتان را می برم، من شما را به شاخه های نخل به دار می آویزم، بیچاره می پنداشت که مردم در اعتقاد خویش نیز می باید از او کسب اجازه کنند!
ساحران گفتند: ما، تو را به خدایی که ما را آفریده است ترجیح نخواهیم داد، ما به خدای خویش باز می گردیم، ما چون نخستین گروه تخستینی هستیم که به موسی ایمان آوردیم، از خدای خود امید آمورزش داریم. تو،آنچه می خواهی انجام ده، که ما به خوبی می دانیم که این دنیا، دوامی نخواهد داشت.
اما این سخن های گرم، در دل سرد فرعون و فرعونیان بی اثر بود، آنان فریفته ی جاه و جلوه ی قدرت خویش بودند.
آنان بنی اسرائیل رااسیر کرده بودند، زنان را که از آنان بیم خطری نمی رفت، زنده نگه می داشتند و به کار می گماردند و پسران و جوانان آن قوم را می کشتند، خداوند بارها زبونی فرعونیان را آشکار کرد، خوارشان ساخت تا عبرت گیرند. هر زمان که بلایی می آمد، با حضرت موسی (علیه السلام) پیمان می بستند که اگر خداوند بلا را بردارد ما به او ایمان خواهیم آورد و چون بلا برطرف می شد پیمان خویش را از یاد می برند و دوباره ظلم می کردند.
فرعون به قوم خویش می گفت: بگذارید، من موسی را بکشم، می ترسم دین شما را از شما بگیرد، و بیم آن دارم که او در این سرزمین آشوبی به پاکند و فتنه ای برانگیزد.
حضرت موسی (علیه السلام) می گفت: من از طغیان گری که به رستاخیز ایمان ندارد، به خدا پناه می برم.
در این گیرودار، مردی پیدا شد، مردی که ایمان خود را تا آنزمان، پنهان کرده بود، رو به مردم غفلت زده کرد و صدا درداد که آیا می خواهید کسی را که می گوید خدا پروردگار من است بکشید؟ آیا نشانه های خدا را که با خود همراه دارد نمی بینید.
فرعون اعلام کرد که: آنچه گفته ام همانست.
دگرباره آن مومن یگانه، مردم را هشدار داد که من از آن می ترسم که شما نیز سرنوشتی همچون سرنوشت قوم نوح و عاد و ثمود پیدا کنید، من می ترسم که شما خود را به دوزخ و آتش گرفتار سازید و هیچ کس نتواند شما را از عذاب خدایتان نجات بخشد.
فرعون، بی اعتنا به هشدار آن مرد، در فکر کار خویش بود و به هامان که وزیرش بود به ریشخند گفت: برای من برج بلندی بساز تا از فراز آن به راههای آسمان آگاه شویم، شاید آنجا به خدای موسی دست یابیم!
آن مرد، که به خدا ایمان محکمی داشت همچنان سخن های خویش را تکرار می کرد.
می گفت: مرا پیروی کنید، من شما را به راه راست رهنمون خواهم بود.
ای قوم من، این زندگانی دنیا، ناپایدار است، بدان مغرور نباشید.
آخرت، همیشگی است، آخرت جاودان است.
همه کرده های انسان در آنجا بررسی خواهد شد، بدکار کیفر خواهد دید و نیکوکار پاداش خواهد گرفت.
پاداش نیکی ها، بهشت جاویدان است.
و مردم:
من شما را به نجات می خوانم، شما چرا مرا به آتش دعوت می کنید.
شما از من می خواهید که به خدای بی همتا کافر شوم و دیگری را با او شریک بدانم اما من شما را به سوی خداوندی می خوانم که به حقیقت بخشنده و صاحب عزت است. خدایی که بازگشت همه ی ما به سوی اوست.
همه ی آنان که حق را می بینند و می فهمند، اما به آن تسلیم نمی شوند؛ در آتش خواهند بود.
دیری نخواهد گذشت؛ که آنچه را که می گویم، خواهید دید.
فرعون و فرعون پرستان، به این سخن ها، از راه خویش باز نمی گشتند، خدا آن مومن دلیر را در پناه خویش گرفت و فرعونیان را گرفتار بلا کرد.
سرانجام، چنان شد که خدا به موسی (علیه السلام) فرمان داد که: آن توده های ستمدیده را شبانه از مصر بیرون برد.
حضرت موسی (علیه السلام)، بنی اسرائیل را در تاریکی به راه انداخت، آنان رو به دریای احمر کوچ می کردند، در دلشان ترس این بود تا مبدا فرعون باقوای خویش آنان را دنبال کند و چنین نیز شد،
فرعون با سپاه خویش به تعقیب حضرت موسی (علیه السلام) پرداخت. وقتی بنی اسرائیل آن سپاه عظیم را دیدند و به تشویق افتادند، چاره ای پیدا نبود، در یک سو دریا بود، کران تا کران آب، و در سوی دیگر فرعون بود با لشکر انبوه خویش، موسی به خدا پناه برد، به او وحی شد که عصای خود را به دریازن و از آب بگذر، باز هم، همان عصا مظهر قدرت خداوندی شد، حضرت موسی (علیه السلام) چوبدست خود را به آب کوفت، در دم، راهی خشک و هموار باز شد، بنی اسرائیل به دنبال موسی (علیه السلام) در آن راه، پاگذاشتند آب از دو سوی راه، همچون دو دیوانه پشته بر پشته سوار بود و نمی ریخت، بنی اسرائیل از آب گذشتند، و فرعون با سپاه خویش در رسید، در فکر بود که چکار باید کرد، آیا بازگردد، یا دل به دریا زند، در پیش روی خویش، می دید که حضرت موسی (علیه السلام) و قومش، چگونه به دریا پانهادند و به سلامت از آن گذشته اند، اما به این نشانه ی آشکار خداوندی، ایمان نمی آورند، به سپاه خود فرمان داد که به گونه ی قوم موسی، از آب بگذرند، همه اطاعت کردند و به دریا درآمدند، می تاختند تا به حضرت موسی (علیه السلام) و مردم او دست یابند؛ از باده ی غرور سرمت بودند، ناگهان دیوارها به هم برآمد، آن راه، چاه شد، آب از همه سو آنان را فرا گرفت، فرعون که خود را بیچاره دید، ایمان آورد، اما دیر بود، همه غریق دریا شدند، همه نابود شدند و از یاد رفتند. قرآن، حال آخرین لحظات فرعون را به دقت بیان می کند، می گوید:
وقتی فرعون در غرقاب غوطه ور شد، گفت: باور کردم که خدایی نیست مگر آن خدا که بنی اسرائیل به او ایمان دارند، من تسلیمم، (پاسخ شنید که: )آیا اکنون؟!
در حالی که تا این دم عصایان و طغیان داشتی و فساد برپا می کردی، پس امروز ما جسد تو را از آب بیرون خواهیم کشیدفرعون، نام عمومی فرمانروای ان مصر قدیم بوده است. فرعون معاصر موسی رامسس دوم نام داشته و جسد مومیایی شده ی او در سال 1881 میلادی کشف شده است و اکنون در موزه ی قاهره است. (دائره المعارف آمریکانا، ذیل کلمات.Rameses Mummy . تا برای دیگران که پس از تو می آیند عبرت باشی که مردم بسیار از نشانه های ما، غافلند.سوره یونس، آیه ی 92 - 90..
بنی اسرائیل، بدینگونه از دریا گذشتند.
اگر حضرت موسی (علیه السلام) از غرعون و ظلم او آسوده خاطر گشته بود اینک گرفتاری بزرگ او، جهل و بهانه جویی خود بنی اسرائیل بود. در آنسوی دریا به ملتی رسیدند، که بت می پرسیدند بنی اسرائیل از حضرت موسی (علیه السلام) خواستند تا او برای آنان نیز بتی بسازد تا آنان چیزی حتی در بت پرستی هم، از دیگرآن کم نداشته باشند، حضرت موسی (علیه السلام) از این موضوع دلتنگ شد و فرمود: چه جاهل و نادانید، آیا انتظار دارید من خدای دیگری، به جز آنکه شما را از چنگال فرعون رهایی بخشید بجویم؟
خدا حضرت موسی (علیه السلام) را دعوت کرد تا سی شب دور از مردم به نیایش او می پردازد، حضرت موسی (علیه السلام) به جای خویش، حضرت هارون (علیه السلام) برادر خود را برای بنی اسرائیل برگماشت و به او برای اداره ی این قوم سفارش نمود، پس از سی شب، به فرمان خداوند، بر آن شبها ده شب دیگر افزود، پس از سرآمدن چهل شب، تورات بر او نازل شد تا هادی آنروز قوم یهوم باشد.
اما بنی اسرائیل تا، چند روزی از حضرت موسی (علیه السلام) دور ماندند، دوباره دلشان بهانه ی بت گرفت. شیادی، سامری نام، زر و زیورهای آنان را گرفت و گوساله ای زرین ساخت، آنچنان که در شرایط مخصوصی، به تدبیر او، صدای گوساله از خود پخش می کرد، آنگاه مردم، که خردشان تنها در چشمشان بود گفت: این گوساله خدای موسی است، خدای شماست، باید آنرا بپرسید.
مردم، از یاد بردند که خدا نمی تواند جسمی باشد که در مکان و زمان بگنجد، فراموش کردند که خدا می باید هادی آنان باشد، غافل از همه ی تعالیم حضرت موسی (علیه السلام)، گوساله ای زرین را که دست ساخته ی سامری بود و برای کسی نفع و ضروری نداشت، به خدایی پذیرفتند. توجه نداشتند که این بت ساخته ی سامری برای آنان، تنها گوساله وار فریاد می کشد و حال آنکه اگر ممکن بود خدا در میان مردم ظاهر شود به هدایت و راهنمایی آنان می پرداخت و روشن است که از هدایت و راهنمایی تا فریاد بیهوده، فاصله بسیار است.
و یهود، اینچنین گمراه شدند و به نصیحت های هارون (علیه السلام)، توجهی نکردند.
وقتی که حضرت موسی (علیه السلام) بازگشت، و آن انحراف عظیم را دید، سخت افسرده دل گشت و آن مردم جاهل را سرزنش کرد.
به سامری فرمود: اینک بنگر که با خدای ساخته ی تو چه می کنم، آن را می سوزانم و خاکسترش را به دریا می پاشم، که خدای واقعی شما، تنها خدایی است که با هر آنچه هست بینا و داناست و جز او خدایی نیست.
و بدین گونه آن بت را در هم شکست و نابود ساخت.
گفتار الهی حضرت موسی (علیه السلام) در دل یهودیان، چندان اثر نداشت، همواره بهانه می جستند و پیمان شکنی می کردند. اینان پس از حضرت موسی (علیه السلام) نیز کمتر به حق تسلیم شدند و به گفتار پیامبران و برگزیدگان خداوند. بی اعتنا ماندند. به آنان ستم ها کردند و گروهی از پیامبران را کشتند.حتی در کتاب آسمانی خود نیز، دست بردند و آن را تحریف کردند و تورات را به صورت امروزی آن درآوردند که: ناکاملی های آن، به اندازه ای است که نمی توان آن را یک کتاب آسمانی دانست.
پایان
نام کتاب: اصول دین
نوینده: هیات تحریریه موسسه در راه حق
جلد 12

مسیح پیامبر و بنده ی خدا

مریم، مادر عیسی (علیه السلام)
زن عمران عقیم و نازا بود، اما از شوهرش شنیده بود که خداوند به او وعده ی پسری داده است که به قدرت و خدا می تواند مردگان را زنده کند و بیماران را شفا بخشد مجمع البیان، ج 2، ص 435.
و چون ایمان داشت که خداوند بزرگ می تواند وسیله ی آن را فراهم آورد؛ از خدا خواست که به او فرزندی بخشد.
خداوند دعای او را مستجاب کرد و او باردار شد و به شکرانه ی این موهبت و نعمت بزرگ نذر کرد که فرزند خود را به خدمت خانه ی خدا(بیت المقدس )بگماردسوره ی آل عمران آیه ی 34 و مقتنیات الدرر، ج 2، ص 188..
فرزندی که به دنیا آمد دختر بود و چون مادرش او را دید گفت: بار الها! این دختر است اما در عین حال به نذر خود وفا کرده او را مریم نامیدم مریم به معنای زن عبادتکار است.. و او و فرزندش را از شر شیطان در پناه تو قرار می دهم مستفاد از سوره ی آل عمران، آیه ی 35 - 34. زن عمران مریم را به خانه ی خدا برد و به متولیان آنجا سپرد و چون این نوزاد، دختر پیشوای ایشان (عمران) بود هر کسی میل داشت که به تربیت و کفالت او پردازد تا افتخار کفالت دختر عمران نصیب او گردد. سرانجام بین آنان نزاع درگرفت و برای حل اختلاف قرعه کشیدند؛ در میان متولیان بیت المقدس قرعه به نام حضرت زکریا (علیه السلام) درآمد. مریم، تحت کفالت و تربیت حضرت زکریا قرار گرفت مجمع البیان، ج 2، ص 236. و رفته رفته بزرگ شد و کاری جز عبادت و خدمت خانه ی خدا نداشت.
اخلاص و بندگی او به آنجا رسید که هر وقت حضرت زکریا (علیه السلام) به محراب عبارت مریم وارد می شد نزد او غذایی - آسمانی - می یافت و با تعجب می پرسید: این غذا از کجا برای تو رسیده است؟ مریم می گفت: از نزد خدا، همانا خدا به هر کسی که بخواهد بی حساب روزی می دهد سوره ی آل عمران، آیه ی 37.
زکریا و یحیی (علیه السلام)
همسر زکریا (علیه السلام) نیز همچون مادر مریم نازا بود، و به همین علت زکریا (علیه السلام) تا سالهای پیری بی فرزند ماند. در این هنگام که زکریا (علیه السلام) در محراب مریم، ناظر مقام معنوی مریم بود و رحمت پیکران خداوند را بر او می دید، آرزوی داشتن فرزندی صالحی چون مریم او را بر آن داشت که دست نیاز به درگاه خدا بردارد و بگوید:
خدایا! از تو می خواهم که فرزندی صالح و پاک به من عطا فرمایی فرزندی که مورد رضایت تو وراث من و آل یعقوب باشدمستفاد از سوره ی آل عمران، آیه ی 39 و تفسیر المیزان، ج 3، ص 190 و سوره ی مریم آیه 6 - 1.
حضرت زکریا (علیه السلام) در محراب مشغول نماز بود که فرشتگان به او گفتند خدا تو را به فرزندی به نام یحیی که از پیامبران صالح، و پارسا است بشارت می دهد.
حضرت زکریا (علیه السلام) که پیری و فرسودگی خود و عقیم و نازا بودن همسرش را می دید (و در چنین شرایطی بچه دار شدن نعمتی بود که انتظار آن نمی رفت) با شوق و تعجب گفت:
خدایا! با این شرایط که من و همسرم داریم چگونه به من فرزند عنایت می فرمایی؟ در پاسخش گفته شد:
این کار برای خدا آسان است مگر نه این است که خداوند بزرگ تو را از نیستی به هستی آورده است؟ مستفاد از سوره ی آل عمران، آیه ی 40 - 39 و سوره ی مریم، آیه ی 9 - 7. بدین ترتیب حضرت زکریا (علیه السلام) صاحب فرزندی شد که خداوند او را پیش یحیی نامیده بود.
حضرت یحیی (علیه السلام) یکی از پیامبران الهی شد و در تمام عمر مردم را به ایمان و سعادت دعوت کرد. و سرانجام به دست یکی از پادشان بنی اسرائیل که می خواست بر خلاف حکم خدا با دختر برادر خود ازدواج کند و حضرت یحیی (علیه السلام) او را از این کار منع می کرد، به شهادت رسیدتفسیر المیزان، ج 14، ص 27 -

عیسای مسیح (علیه السلام)

مریم - همان دختری که از آغاز کودکی در خانه ی خدا بزرگ شده بود و پیامبری بزرگ چون حضرت زکریا تربیت او را بر عهده داشت -روزی مشغول عبادت بود که فرشته ای به صورت انسان بر او ظاهر شد.
مریم که او را انسانی می پنداشت با ترس به خدا پناه برد، ولی فرشته به او بشارت داد: من از طرف پروردگار تو آمده ام که پسری پاک و پاکیزه به تو ببخشم.
مریم گفت:
چگونه؟ با آنکه بشری با من تماس نگرفته و زناکار نبوده ام.
فرشته گفت: پروردگارت چنین فرموده است که این کار بر من آسان است، تا او را برای مردم آیت و نشانه ی رحمتمان قرار دهیم.
مریم باردار شد، و چون شوهری نداشت برخی از یاوه گویان درباره ی او سخن های زننده ای می گفتند که او را آزرده می ساخت.
مریم برای رهایی از این رنجها از اجتماع فاصله گرفت و ناچار به محلی دوردست رفت و در آن جا در انتظار تولد فرزند روز شماری می کرد.
سرانجام هنگام زایمان فرا رسید و مریم از درد به درخت خرمای خشکی در بیابان پناه آورد و در همانجا بدون همدم و پرستاری نوزادش به دنیا آمد. تنهایی و درد و بیم آبروی اندیشه ی آن که چگونه پاکدامنی خود را به مردم ثابت کند چنین مریم را اندوهگین ساخته بود که با خود می گفت:
ایکاش پیش از این مرده و از یادها رفته بودم.
در این هنگام صدایی شنید که او را دلداری می داد:
غمگین مباش، پروردگارت پایین پای تو جوی آبی گوارا روان ساخته است، و ساقه ی درخت خشکیده را تکان بده تا خرمای تازه بر تو فرو ریزد. بخور و بیاشام و آسوده خاطر باش و اگر کسی از مردمان را دیدی به اشارت به او بفهمان که من نذر کردم روزه ی سکوت در آن زمان رسم بود که نذر می کردند تا مدت معینی با هیچ کسی سخن نگویند این کار روزه ی سکوت می گفتند، تفسیر المیزان، ج 14، ص 44بدارم و امروز با هیچ بشری سخن نخواهم گفت...
معجزه ها و امدادهای غیبی یکی پس از دیگری مریم را قوی دل می ساخت پس با خاطری آسوده همراه کودک خود به محل زندگی خویش بازگشت، مردم مریم را چون کودکی که در آغوشش بود دیدند زبان به اعتراض گشودند و گفتند: پدرت مرد بدی نبود و مادرت هم بی عفت نبود.
مریم بی آن که سخن بگوید به نوزادش اشاره کرد یعنی ماجرا را از او بپرسید و پاسخ بگیرید.
آنان به تمسخر گفتند: چگونه با کودکی به این خردسالی سخن بگوییم؟
نوزاد مریم به قدرت خدا به سخن آمد و با بینایی روشن و صریح به آنان گفت:
من بنده ی خدایم او به من کتاب داده و مرا به پیامبری برگزیده است و هر جا که باشم مرا خیر رسان و با برکت قرار داده است و به من سفارش کرده است که تا زنده ام نماز بخوانم و زکات بپردازم و مرا نسبت به مادرم مهربان قرار داده است...سوره ی مریم، آیه 32 - 16 و تفسیر المیزان، ج 14، ص 48 - 33.
منطق این کودک آنها را مهبوت کرد و این آیت بزرگ، تهمت و بدگمانی آنان را نسبت به حضرت مریم (علیها السلام) برطرف ساخت و دانستند که این نوزاد به خواست خدا بدون پدر به دنیا آمده است و در آینده مقامی بلند و وظیفه ای بزرگ خواهد داشت.
نگرشی به وضع مردم، پیش از رسالت حضرت مسیح (علیه السلام)
پیش از ولادت حضرت مسیح، فلسطین در دست رومیان بود، اما مردم فلسطین با آن که پشتیبانی نداشتند تا به رهایی نهایی دست یابند همراه با بیگانگان رومی در ستیز می بودند. این ستیزه ی مداوم، اوضاع مردم فلسطین را برآشفته بود.
وضع اقتصادی خراب بود و مالیاتهای سنگین و ظالمانه بر این خرابی می افزود. مردم آزاده یا نگران و دربند بودند و یا در پیکار عمر می گذراندند. آبادانیها متوقف مانده و همه چیز بی پایه و سست شده بود حتی ایمان خود یهودیان؛ بطوری که دیگر یایبند به دستورهای مذهبی نبودند.
شاید هم این سستی ایمان ارمغان استعمار روم برای مردم فلسطین بود.
همیشه استعمار، از همین ارمغان استفاده کرده و می کند زیرا در این نوع مبارزه، دشمن نیازی به سلاح ندارد، مردمی که اعتماد خود را از دست بنهند و بدهند بی آن که خود بدانند به تدریج نابود خواهند شد.
باری، در چنان شرایط، و در آن عصر پرآشوب و آشفته، نیاز به یک رهبر آسمانی که مردم منحرف را اصلاح و از بدبختیها و گمراهیها نجات بخشد، کاملا احساس می شد.
و چنین بود که به متقضای مهر و رحمت خدای مهربان، حضرت عیسی (علیه السلام) به دنیا آمد. ولادت آن گرامی همراه با شگفتیهایی بود که همه به والایی و شکوه مقام او گواهی می داد. و این ها اشاره هایی آسمانی بود بر این که او رهبری خدایی است و دست توانای خدا او را برای اصلاح جامعه و تربیت افراد و حمایت از مردم بی پناه به وجود آورده است.
رسالت حضرت مسیح (علیه السلام)
انجیل بر شخص حضرت عیسی (علیه السلام) فرود آمد تا برنامه ی رهایی گمراهان باشدانجیل آسمانی از بین رفته و انجیلهایی که اکنون در دست مسیحیان است کتاب آسمانی نمی شود..
حضرت عیسی (علیه السلام) رسالت خویش را اعلام داشت و در سطح گسترده یی به فعالیت پرداخت. و در نجات بخشیدن یهود و نابود کردن ریشه های انحراف آنان، رنجها برد و فداکاریها کرد.
اما پیشوایان یهود که مقام و رتبه ی خود را دوست می داشتند و آن را با آمدن حضرت عیسی (علیه السلام) از دست رفته می پنداشتند و از رسالت او بیمناک بودند با مشورت همدیگر بر آن شدند که به پا خیزند و فتنه برانگیزند و از پیشرفت او جلو گیرند.
حضرت عیسی (علیه السلام) از نقشه ی آنان آگاه بود اما چون کوه، استوار ماند و همچنان به ارشاد و راهنمایی پرداخت و مردم را از خرافه ها و تحریف هایی که در دین حضرت عیسی (علیه السلام) به وجود آمده بود، آگاه گردانید.
در این راه، گاه یک انسان مریض را به اذن خدا شفا می داد، یا مرده یی را به اذن او زنده می کرده تا همگان دریابند که او از سوی خدا آمده و فرستاده ی خدای یکتای بی همتاست.
پایان کار حضرت مسیح (علیه السلام)
روزا روز، بر یاران و پیروان حضرت عیسی (علیه السلام) افزوده می شود، اما هر چه اینان فزونی می یافتند، پیشوایان یهود نیز به مخالفت خود می افزودند تا آنجا که مصمم شدند حضرت عیسی (علیه السلام) را به قتل برساند.
اما خداوند او را از نظر آنان پنهان نگاه داشت و آنان دیگری را با حضرت عیسی (علیه السلام) شباهت یافته بود، به اشتباه، بدار آویختند و همچنان در اشتباه ماندند و گمان بردند که حضرت عیسی (علیه السلام) را به دار آویختند.
این واقعیت در قرآن کریم صریحا بیان شده است.
و ما قتلوه و ما صلبوه لکن شبه لهم و ان الذین اختلفوا فیه لفی شک منه ما لهم به من علم الااتباع الظن و ما قتلوه یقینا بل رفعه الله الیه و کان الله عزیزا حکیما.
نه او را کشتند و نه دار زدند، بلکه امر به آنها مشتبه شد و آنها که درباره ی وی اختلاف کردند در این باره علم نداشته (از روی گمان چیزی می گویند) و از گمان پیروی می کنند یقینا عیسی را نکشته اند بلکه خدای متعال او زا به سوی خویش بالا برده است و خدا با عزت و حکیم است.
پس مساله ی صلیب و پیرایه های غیر منطقی که بر او افزودند - از این گونه که امروز مسیحیان می گویند: مثلا: همه ی مردم ذاتا گناهکارند گرچه در همه ی عمر گناهی نکرده باشند! و حضرت عیسی (علیه السلام) به عوض همین مردم مصلوب شده است تا بدین وسیله آنان را از عذاب جهنم و باز خواست برهاندطریق الحیات، دکتر فندر آلمانی، 138- 135.؛ بی اساس است.