فهرست کتاب


آفات علم، آسیب شناسی حیات علمی دانشمندان

جواد محدثی‏

توان و ظرفیت لازم

نه هر چهره بر افروخت، دلبری داند - نه هر که آینه سازد، سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست - کلاهداری و آیین سروری داند
هزار نکته باریکتر زمو، اینجاست - نه هر کس سر نتراشد قلندری داند
جدال احسن و بحث آزاد، کار هر کس نیست.
هم سعه صدر و وسعت نظر می خواهد، هم تسلط بر مطلب،
هم قدرت بر استدلال لازم دارد، هم حوصله نتیجه گیری.
گاهی هجوم باید کرد، گاهی دفاع نمود، گاهی حمله را رد کرد، گاهی باید حلقه محاصره کلامی را شکست و... چنین هم نیست که هر کس وارد این میدان شود، بتواند توفیق یابد.
در عصر ائمه، برخی از اصحاب، به مجادلات کلامی و فلسفی با مخالفان و مادیون و دهریون می پرداختند.
برخی قوی بودند و پیروز.
برخی ناتوان بودند و درمانده.
امام صادق (علیه السلام)، برخی را اجازه بحث می داد، برخی را تشویق به محاحثه و مناظره می کرد، برخی را هم نهی می نمود. این، نشان دهنده تفاوت شیوه آنان و اختلافات قدرت بحث و توانایی لازم بر این امر مهم است و آن حضرت هم، طبق ظرفیت و تو انسان، ارزشگذاری می کرد و تشویق می نمود یا منع می کرد.
هشام بن حکم، یکی از این چهره های برجسته در بحث و مجادلات است.
و مومن الطاق، قهرمان دیگری در میدان مناظره!
هشام، زبانی صریح، حقگو و بیانی نافذ و گیرا داشت. مناظرات خیره کننده اش، خطری عظیم برای حکومت به حساب می آمد. تا آن جا که خلیفه مقتدری همچون هارون الرشید، درباره اش گفت: زبان هشام، بیش از هزار شمشیر، در دلها نافذ و بر است. این سخن راه وقتی بر زبان آورد که مخفیانه در یک جلسه طولانی بحث هشام، پشت پرده به گوش ایستاده بود و قدرت و تسلط او را دید و اظهار کرد:
بازنده بودن او، یک ساعت هم حکومت مت دوام نمی آورم! به خدا سوگند، نفوذ بیانش در دلها، بیش از صد هزار شمشیر است:
مثل هذا حی ویبقی لی لکی ساعه واحده؟! فوالله، للسان هذا ابلغ فی قلوب الناس من ماه الف سیف(346).
این دلیل چیرگی او در مناظره هاست، و امام صادق (علیه السلام) درباره اش فرمود:
ناصرنا بقله ولسانه ویده(347).
هشام، با دل و زبان و دست، یاور ماست.
به کارهای گران، مرد کار دیده فرست - که شیر شرزه در آرد به زیر خم کمند(348).
و هشام، از این گونه یل های نستوه و پیروزی آفرین بود که با هر که بحث می کرد، مغلوبش می ساخت.
مومن الطاق (محمد بن علی بن نعمان کوفی) نیز از این چهره ها بود و مورد عنایت خاص امام صادق (علیه السلام). ابو خالد الکامی می گوید:
مومن الطاق را در حرم پیامبر دیدم که نشسته و جمعی دور او حلقه زده اند و او بحث می کند و به سولاتشان پاسخ می دهد، نزدیک او رفتم و گفتم:
امام صادق (علیه السلام) ما را از بحث، نهی کرده است.
آیا به دستور داده است که به من بگوئی؟
نه به خدا، ولی خود مرا دستور داده تا با کسی تحث نکنم.
تو برو و از فرمانش اطاعت کن.
ابو خالد کاملی می گوید:
حضور حضرت صادق رسیدم و ماجرای مومن الطاق را به وی گفتم. حضرت لبخندی زد و فرمود:
ای ابوخالد! مومن طاق با مردم سخن می گوید و (پیش از آن که گرفتار آید) پرواز می کند، اما تو اگر بحث کنی، همین که بالهایت را قیچی کنند، نمی توان پرواز کنی:
ان صاحب الطاق یکلم الناس فیطر، وانت ان قصوک لن تطیر...(349).
استعداد لازم در بحث، در این گونه موارد آشکار می شود.
برخی می افتند، برخاستن نمی توانند.
بعضی محاصره می شوند، راه گریز نمی یابند.
بعضی خوب بحث می کنند، اما قدرت نتیجه گیری ندارند.
عده ای نقاط ضعف طرف را پیدا نمی کنند.
جمعی در بحث، از این شاخه به آن شاخه می پرند.
اسلوب و تسلط و مهارت، بسیار مهم است. و امام صادق (علیه السلام) دقیقا به شیوه مباحثات اصحاب خود آشنا بود و بر همان مبنی، برخی را اجازه می داد و بعضی رامنع می کرد.
به چند نمونه، از اصحاب ممتاز نگاه کنید:
(عبدالاعلی) می گوید: به امام صادق عرض کردم: مردم بر بحث و سخن گوئی من، مرا خرده می گیرند و من با مردم بحث می کنم. (نظرتان چیست؟)
امام فرمود:
اما مثکک من یقع ثم یطیر! و اما من یقع ثم لا یطیر، فلا(350).
کسی مانند تو، که می افتد ولی باز پرواز می کند، آری، اما آن که پس از زمین خوردن، دیگر قدرت برخاستن و پرواز ندارد، نه، بحث نکند.
طیار، می گوید:
به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: به من گفته شده که شما مناظره با مردم را نکوهش می کنید! فرمود:
درباره امثال تو، نه. کسی که وقتی پرواز می کند، به خوبی می تواند فرود آید و وقتی فرو آمد، به خوبی به پرواز می آید. از بحث کسانی که این گونه باشند، بدمان نمی آید(351).
و نیز، آن حضرت به عبد الرحمن بن حجاج، می فرمود:
یا عبدالرحمن! کلم اهل المدینه فانی احب ان یری فی رجال الشیعه مثلک(352).
ای عبدالرحمن! با مردم مدینه سخن بگو و بحث کن، من دوست دارم که مانند تویی در میان شیعیان باشد.
یک نمونه جالب:
ارزشگذاری امام صادق (علیه السلام) به شیوه بحث یارانش در این روایت به خوبی آشکار است.
جلسه تحثی طولانی، در حضور امام صادق، (علیه السلام)، بر گزار می شود. افراد این مناظره، عبارتند از: هشام بن حکم.
هشام بن سالم.
یونس بن یعقوب.
حمران بن اعین.
مومن طاق.
قیس الماصر... که همه از اصحاب آن حضرتند. سوالی که مطرح شده بود، از سوی یک مرد شامی بود و پس از این بحث طولانی، به برکت سخن امام، آن مرد، مسلمان می شود. در پایان جلسه، امام صادق (علیه السلام) نسبت به حاضران این گونه داوری و اظهار نظر می کند:
به حمران بن اعین می گوید:
یا حمران! تجری الکلام علی الاثر، فتصیب
سخن را خوب دنبال می کنی و به مطلب می رسی، یعنی لحظه به لحظه دنبال مطلب و حریف می روی، رد پا را می جوئی و روی همان نقطه می ایستی، اسلوبی است موفق.
و به هشام بن سالم رو کرد و فرمود:
ترید الاثر و لا تعرف
دنبال اثر می روی ولی آن را نمی شناسی. یعنی نقاط ضعف را پی جویی می کنی ولی به آن نمی رسی.
و به مومن طاق فرمود:
قیاس رواغ، تکسر باطلا بباطل، لکن باطلک اظهر.
قیاس کننده ای گریزان هستی، باطلی می شکنی، اما باطل تو قوی تر است. یعنی روش تو استفاده از قیاسهای نتیجه بخش است و همواره جا خالی در بحث می دهی و سوژه به دست طرف نمی دهی، باطل را باطل درهم می کوبی و می شکنی.
آن گاه به قیس الماصر رو کرد که:
یتکلم و اقرب مایکون من الخبر عن الرسول ابعد مایکون منه، یمزج الحق بالباطل، و قلیل الحق یکفنی عن کثیر الباطل، انت و الاحول قفازان حاذقان.
حرف می زند ولی نزدیک ترین چیزی که از خبر پیامبر است، دورترین چیز می گردد (به محل استدلال و نتیجه گیری که می رسد، باز دور می شود و قدرت استنتاج ندارد) حق و باطل را به هم می آمیزد، در حالی که اندکی حق، از باطل بسیاری بی نیاز می کند، تو و مومن طاق (احول) خوب و ماهرانه می پرسد و از این شاخه به آن شاخه خیز بر می دارید
راوی خبر، یونس به یعقوب است، می گوید: فکر کردم الان قضاوتی را مانند آنچه برای این دو نفر (قیس و مومن) گفت، دوباره هشام بن حکم هم خواهد داشت. ولی دیدم که به او فرمود:
یا هشام! لا تکاد نقع، تلوی رجلیک، اذا هممت با لارض طرت، مثلک فلیکم الناس، اتق الزله، و الشفاعه من ورائک(353).
ای هشام، تو هرگز زمین نمی افتی، پاهایت خم می شود و جمع می کردد، ولی به زمین که می رسی، دوباره پرواز می کنی و اوج می گیری (گیر نمی افتی و در حدیث زمین نمی خوری، در آخرین لحظات، باز هم پر می کشی و نجات می یابی) مانند توئی باید با مردم بحث کند! از لغزش بپرهیز، شفاعت پشت سر توست!...
آموختن شیوه صحیح مناظره، هم از جهت بر خورد اخلاقی با طرف و هم از لحاظ استواری سخنن و گیرای بیان و صلابت منطق، از مهم ترین عوامل توفیق در این کار است.

عوارض جدل

هر چند جدل، خود عارضه و آفتی در پیکر علم است.
و هر چند که مراء و جدال، یک بیماری اخلاقی و انحرافی رفتاری است.
اما... باز هم به عواقب و آثار سوء عارضه باید نگریست. جدل، قدر و ابهت انسان را می کاهد، باعث گستاخی بی ادبان و بهانه جویان می شود، دشمنی و بد دلی بر می انگیزد، تفرقه و نفاق می آفریند و گاهی هم، تزلزل فکری و انحراف عقیدتی پیش می آورد.
امام علی (علیه السلام) می فرماید:
من طلب الدین بالخدل تزندق (354).
هر که از راه جدل، در پی دین یابی باشد، سر از کفر و زنده در می آورد.
و نیز می فرماید:
ایاکم المراء ئ الخصومه، فانهما یمرضان القلوب علی الاخوان و ینبت علیها النفاق(355).
از مراء و دشمنی بپرهیزید، که این دو (جدل و مخاصمه) دلها را نسبت به برادران، بیمار می سازد و بر اساس آنها، نفاق می روید.
اثر نفاق آوری، به طور مکرر در روایات بیان شده است؛ همچین عارضه کینه و کدورت و خصومت، پیامد طبیعی جدالهایی است که بر اساس استوار حق نباشد و انگیزه، تنها غلبه بر حریف باشد.
از، علی (علیه السلام)، این چند حدیث را بخوانیم:
ثمره المراء الشحناء، سبب الشحناء کثره المراء، لا محبه مع کثره المراء(356).
(شحناء: دشمنی و کینه آکنه در دل).
آفت دیگر آن، دلگرمی است و دیگر، کوردلی و بیماردلی.
بازگشت این آثار سوء همه به دل است.
در یک حدیث، چهار به عنوان آنچه دل را می میراند، بیان شده، که یکی هم مجادانه و جرو بحث با احمق است:
... و مماراه الاحمق، تقول، و لا یرجع الی خیر(357).
که فقط گفت و گوست، تو می گویی او هم می گوید، بی آن که رجوع به خیری در کنار باشد. در سخن حضرت امیر (صلی الله علیه و آله و سلم) در کوردلی جدال کنندگان، چنین آمده است:
من کثر مرائه بالباطل، دام عمائه عن الحق(358).
که می بینید، تکیه روی دوام و استمرار این کوری باطن از پذیرش با شناخت حق است. ادامه این گونه بحثهای بیهوده، خصلت و طبیعت ثانوی انسان می گردد و ترکش مشکل می شود. در این باره هم سخن مولا این گونه است:
من عود نفسه المراء صار دیدنه(359).
کسی که خود را به مراء عادت دهد، خوی او می گردد.
که عاقل باید برای سلامت دل و جانش و حفظ شخصیت و حرمتش از آن بپرهیزد.
بزرگان گفته اند:
حکیمی که باجهال در افتند، باید توقع عزت نداشته باشد و اگر جاهلی، به زبان آوری بر حکیمی غالب آید عجب نیست که سنگی است که گوهر همی شکند(360).
و در حدیث است که: نه با حلیم، جدال کنید، نه با سفیه.
حلیم، دور و طرد می کند و نادان، پست و خوار می سازد(361).
نه با بردبار دانا، مراء و جدال کن و نه با سفیه نادان، زیرا که انسان بردبار، کینه تو را مخفیانه در دل می گیرد و سفیه، آشکار به آزارت بر می خیزد:
لا تمارین حلیما و لا سفیها، فان الحلیم یقلیک و السیه یودیک(362).
و در سخن دیگر امام صادق (علیه السلام) است که:
جدال با علماء عدوات آنان را در پی دارد و جر و بحث با سفیهان، دشنام و بدگویی شان را(363).
در پایان این فصل، این کلام امام سجاد (علیه السلام) را هم در تقسیم انواع جدالها بخواهیم، آن حضرت فرمود:
گفت وگوهای جدال آمیز، یکی از این چهار صورت را دارد:
یا تو و مخاطب تو در چیزی جدل و مناقشه می کنید که حقیقت آن را می دانید و باز به مجادله می پردازید. در این صورت یکدیگر را رسوا ساخته و به دانش بی حرمتی کرده و آن را ضایع ساخته اند.
یا هر دوی شما را از حقیقت مطلب بی خبری و به آن جاهلید، در این صورت، نادانی خود را آشکار کرده و جاهلانه خصومت کرده اید.
یا آن که تو می دانی فقط، در این حال، تو با ادامه بحث، به مخاطبت ستم کرده ای که در پی لغزشهای اویی تا آبرویش را ببری.
یا رفیقت مطلب را می دانی و تو حرمت و قدر و منزلت او را نمی شناسی و مراعات نمی کنی، همه اینها محال است و جدال خصومت آمیز، کسی که انصاف دهد و حق را بپذیرد و جدالهای بیهوده را واگذار، ایمانش استوار می شود و دوستی با او نیکو می گردد و عقلش را مصون نگاه می دارد(364).

جدالهای دشمن ساخته

جدل دشمن ساز و نفاق آور و رشته گسل، گاهی دام دشمن است.
یکی از تورهای تفرقه بینداز و حکومت کن است.
جدل دشمن ساخته، آن بحثی است که دشمن، به دهان دوستان می افکند، تا مشغول سازد. دشمن، مسأله می سازد، تا سرگرم سازد.
و در این سرگرم شدن به مسائل ساخته و پرداخته دشمن، چه سوء استفاده هاست که نمی شود، چه جیبهاست که زده نمی شود، چه غارتهاست که انجام نمی گیرد!
جنگ زرگری را شنیده اید!
مناقشات شدید لفظی، برای هدفی دیگر، البته پنهان!
و داستان لحاف ملانصرالدین معروف است:
گویند: ملا نیمه شب، غوغائی شنید، لحاف بر خود پیچیده و برای تحقیق، از خانه بیرون شد. یکی از تماشاییان لحاف را ربوده بگریخت.
ملا به خانه برگشت. زن پرسید: غوغا بر سر چه بود؟
گفت: بر سر لحاف ما بود، که ربودند... و بنشست(365).
آنان که در این گونه مناقشات، وارد گود و میدان می شوند، غافلند که گاهی سر نخ، دست دیگران است و معرکه گردانان پشت صحنه مخفی شده اند و دو نفر یا دو گروه یا دو فرقه و مذهب را به جان هم انداخته اند تا از آب جدل آلوده، ماهی سیاست بگیرند.
امام امت، این بیدار اعصار و قرون، همیشه در چنین موقعیتهایی فریاد هشیاری و ندای آگاهی سر داده است، برخی شنیده و پذیرفته اند، ولی بعضی، ناشنیده از آن گذشته اند.
هم در این زمان، به تناسب مسائل روز و جهت گیری ها در قبال قطعنامه 595 می گویند:
... در مقطع کنونی، به طور جد، از همه گویندگان و دست اندرکان و مسؤولین کشور، و مدیران رسانه ها و مطبوعات می خواهم که خود را از معرکه ها و معرکه آفرینها دور کنند. مواظب باشند که ناخود آگاه، آلت دست افکار و اندیشه های تند نگردند... (366).
و هم پیش از انقلاب، در ارتباط با جنجالها و مناقشات شدید و معرکه گیریهای رنگارنگ و جدلهای تند و مشغول کننده بر سر مسأله کتاب شهید جاوید و کشتن آقای شمش آبادی و آثار دکتر شریعتی بارها و بارها هشدار داد، که اینها دام دشمن است، تا فرصتهایتان به اینها بگذرد از مسائل اصلی تر غافل بمانید.
کلام امام، که مکرر روی این سه محور تذکر داده، این چنین است:
... چه بساطی درست کردند برای کتاب شهید جاوید.
با هم اختلاف، اهل منبر و اهل محراب و اهل بازار و اهل کذا! یکی از آن طرف کشید و یکی از آن طرف کشید و یک ماه مبارک و یک ماه محرم و سایر ایام خوشان را صرف کردند و قوا رها بردند و اعلیحضرت با کمال آرامش، اموال این ملت را خورد و سلطه خوش را تحکیم کرد بر آنها.
آقایان هم... دعوا کردند سر این مطلب و اختلافات و منبرهای که باید صرف این بشود که این سعدی که سد برای اسلام، سد برای پیشرفت اسلام، برای پیشرفت مملکت است بشکنند، این سد محمد رضا شاهی را بشکند، همه قوا صرف کتاب شهید جاوید شد و اختلاف سر کتاب شهید جاوید. هدر دادند قوای خودشان را چند سال، الان هم دنبالش هستند.
بعد از آن دوباره یک چیز دیگری را آوردند، مرحوم شمس آبادی، خدا رحمتش کند، رفتند مثلا یا کشتند او را یا کشته شد، یک بساطی هم آن طور بود، یک سال هم مردم با معطل این کردند که آقای شمس آبادی را کی کشت، دعوا سر یک همچنین مسأله ای کردند و این بی نقشه نیست. شما خیال نکنید که همین طوری واقع شده، یک کسی را کشته... خیر، این یک نقشه ای است که روی این نقشه حساب شده است. آن وقتی که شما می خواهید اجتماع با هم پیدا کنید و آنها می ترسند که مبادا در این اجتماعات چه بشود، یک همچنین مطلبی را پیش می آورند.
یک قدری کهنه می شود، یک چیز دیگر می آورند، علی شریعتی.
چقدر قوای ما را، قوای اسلامی را تحلیل بردند و همه را به هم متوجه کردند و همه قدرتها را کوبیدند، برای اختلاف بین اهل منبر، داد و قال، اهل محراب چه و دانشگاهی چه و دانشکده چه...(367).
و چند ماه بعد، دوباره این نزاعها را یاد می کند و از آنها به عنوان غائله نام می برد(368).
یک ماه بعد، باز هم از آنها به عنوان مسأله فرعی یاد می کند و این که دشمنان هم ... کنار هم نشسته بودند، به ریش ما می خندیدند که این طور ما اینها را ملعه کرده ایم...(369).
و دو سه ماه دیگر، دیگر بار در جمع و عاظ و روحانیون، روی این گونه مناقشات تکیه می کند و مشابه همان بیانات را می فرماید و می افزاید:
... همین قم، تمام وقتش را صرف کرد سر شهید جاوید، تا تمام شد... آقای شمس آبادی را پیش کشیدند... بعد هم این یک خرده ای کم شد. شریعتی را پیش کشیدند، هی دامن بزن، از این طرف تفکیر، از آن تمجید، هر دو طایفه غافل از این که کجا دارد کلاه سرشان می گذارد...(370).
مگر نه این است که برای اغفال از جبهه و دشمن اصلی، همیشه جبهه فرعی می گشایند و مسأله کوچک را بزرگ می کنند و مسأله می سازند تا نیروها در این جدالها و تحلیها به تحلیل رود؟
و ما چه غافلیم اگر:
زندانی لفظ و اصطلاحیم و خوشیم.