فهرست کتاب


آفات علم، آسیب شناسی حیات علمی دانشمندان

جواد محدثی‏

سنت بحث آزاد

گر چه شنیدن حرف مخالف، دشوار است، اما تحمل کردن و صبور بودن و از کوره در نرفتن، شجاعت است.
تحمل ناپذیری نسبت به افکار دیگران، راه را به روی یک بحث آزاد و مناظره سالم می بندد و تفکیر و تفسیق و تهدید، هیچ وقت جلوی فکری را نمی گیرد و اندیشه ای را از رسوخ و نفوذ، باز نمی دارد.
لیکن، باید آمادگی قبول و حسن نیت وقدرت درک طرف مقابل را سنجید و به همان میزان، پیش رفت.
به گفته فردوسی:
مجال سخن تا نیابی، مگوی - چو میدان نبینی، نگهدار، گوی(338)
اگر استعداد پذیرش نباشد، قوی ترین بحاث هم کاری از پیش نمی برد و تیغش در میدان جدل نمی برد و اگر لجاجت و عناد در کار باشد که بدتر!
فهم سخن نکند مستمع - قوت طبع، از متکلم مجوی
فسحت میدان ارادت بیار - تا بزند مرد سخنگوی، گوی(339)
توصیه امام صادق (علیه السلام) چنین است:
با مردم مخاصمه نکنید، مردم اگر توانایی داشته باشند که ما را دوست بدارد، دوست می دارند. خداوند از مردم میثاق و پیمان گرفته و کسی در آن میثاق، هرگز کم و زیاد نمی تواند بکند(340).
بر مسائل مکتبی و اعتقادی و پذیرش ولایت ائمه هم، نباید با دیگران که فاقد زمینه لازم اند جرو بحث و دعوا کرد.
مردی خدمت امام صادق (علیه السلام) رسید و گفت: من مردی مخاصمه گر هستم و با هر کس که علاقه دارم وارد این امر شود (خط ولایت ائمه و تشیع) بحث و جدال می کنم.
حضرت فرمود: با کسی دعوا و مخاصمه نکن! هر گاه خدا برای بنده ای خیری کند، در دلش خطی می اندازد که یکی از شما احساس می کنید دوست دارید او را ببینید(341)!
کشش قلبی به سوی هم، زمینه ساز قبول و پذیرش و حقگرائی است.
فیض کاشانی برای مناظره، شروط و آدابی می شمارد، از این قرار:
1. هدف باید، رسیدن به حق و آشکار شدن آن باشد، نه آشکار شده درستی نظر من و فور علم...! که این مراء است و از آن نهی شده است قصد حق، از آن دانسته می شود که امید تأثیر و پذیرش در طرف باشد. و اگر بداند که بی تاثیر است و طرف از رای خود بر نمی گردد، این مناظره جایز نیست، چون آفاتی بر آن مترتب می شود.
2. مناظره کننده، مجتهد و صاحب نظر در مساله باشد و اگر حق، بر زبان طرف جاری شود، از موضع فکری خود، به رای طرف عدول کند.
3. اهم و مهم مساله و ضرورت بحث و مجادله را محاسبه کند.
4. مناظره، کمتر در ملأ عام باشد؛ زیرا در حضور مردم، انگیزه های ریا حرص و برتری جویی بیشتر آشکار می شود و عمل می کند.
5. در پی جویی حق، مثل آن باشد که دنبال گمشده ای است که اگر یافت، خوشحال شود، هر چند در کلام حریف باشد و او را یاور خویش در یافتن گمشده ببیند، نه دشمن.
6. هر گاه رقیب می خواهد از سوالی به سوالی و از دلیلی به دلیلی دیگر منبقل شود، جلوگیر نشود، بلکه او را در رسیدن به مقصود و نکته مورد نظر، یاری کند.
7. با کسانی مناظره کند مه استقلال علمی دارند، تا اگر جویای حق است، از آنان بهره ببرد. بسیاری، از بحث و مناظره با زبردستان و پختگان پرهیز می کنند، تا مباد حقی بر زبان آنان جاری شود، بلکه بیشتر علاقه مند به تحث با افراد پایین تر و ضعیف ترند تا باطل خود را ترویج کنند(342).
ورود در این میدان، تسلط کافی را می طلبد.
بحث کننده، باید سخندان و قوی باشد، نه بافنده و پشت سر هم انداز و هو چس!
ظرفیت لازم داشته باشد، نه کم عمق و بی جنبه!
نقد آراء را با نقد شخصیتها خلط نکند.
به جای بحث آزاد و منطقی، انتقا مجوئی ننماید.
در قضاوت و نظر، تحت تاثیر شخصیت مثبت یا منفی طرف قرار نگیرد.
انصاف را از کف ندهد.
ضعف در محاجه، باعث انکار حق و زیر بار حرفهای روشن تر نرفتن می شود و اگر انسان از عهده بر نیاید، در دل خود، احساس شکست و نسبت به طرف، احساس کینه و حسد می کند. کسانی که به خاطر نداشتن وضع علمی مطلوب، با گروهها بحث سیاسی می کنند، یا با پیروان و ایدئولوگهای مکاتب، به بحث ایدئولوژیک می پردازند، خود می برند و جذب آنان می شوند و سندی برای ضعف مکتب به حساب می آیند.
بی جهت نیست که خواندن کتب ضلال، برای افراد، حرام است، جز عده ای محدود، با شرایط لازم.
و بی جهت نیست که ائمه، یاران خود را از چنین بحثهای منع می کردند، مگر افرادی خاص را (که اشاره خواهد شد).
اگر انسان، شایستگیهای اخلاقی را در نیت، روش و عمل مناظره نداشته باشد، خود، در چاه ویلی می افتد که رها شدن از آن بسی دشوار است.
مرحوم فیض، باز در این زمینه، بحث مبسوطی تحت عنوان آفات مناظره دارد که چکیده آن تقدیم می شود:
مناظره، که برای چیره شدن بر خصم و مغلوب مساختن او و اظهار برتری نزد مردم است، سر چشمه همه اخلاق زشت نزد خدای متعال است، صفاتی که نزد شیطان پسندیده است! آن که عشق به برتری و جاه طلبی در بحث و مباهات به دیگران دارد، این کشش، تمام ناپسندیهای درونی را تحریک می کند و رذایلی از مناظره پدید می آید که عبارتند از:
1. حسد: چون نمی تواند برتر از خود را در بحث و مجادله ببیند، حسد در دلش شعله می کشد.
2. تکبر: خود را برتر از مردم می پندارد و گرفتار برتری طلبی و خود بزرگ می شود.
3. کینه: بحث کننده، نسبت به هواداران طرف مقابلش، در دل احساس کینه می کند.
4. غیبت: معمولا بحث کننده، در غیاب رقیبش، حرفهای او را نقل می کند و به بدگویی از او می پردازد، یا بدگویی دیگران را تصدیق می کند.
5. خود ستایی: (تزکیه نفس) این گر چه راست باشد، ولی زشت است که انسان خود را ستایش کند و خویش را به برتری و فضل... . منسوب نماید. چیزی که در بحث، فراوان پیش می آید.
6. تجسس: دنبال عیوب دیگران بودن، تا نقاط ضعف و لغزشهای حریفان را کشف کند و به رخ بکشد و بی آبرو سازد.
7. خوشحالی از ناراحتی مردم و غمگین از خوشی آنان. این حالت در ارتباط با رقیب پیش می آید و از اوضاع نابسامان طرف مقابل خرسند می شود.
8. زیر بار نرفتن و حرص به کشمکش بی جا، برای بحث کننده، گاهی مبغوض ترین چیز آن است که حق، بر زبان حریفش آشکار شود.
9. ریا: تلاش در جهت جلب نظر و توجه و تمایل مردم به خود(343).
بویژه حسد و دشمنی و صف بندی و... از طبیعی ترین عوارض این گونه مباحثات است، بخصوص آن جا که با منطق نتوانند حرف تو را پاسخ گویند، به برهان قاطعی همچون چماق و هو متوسل می شوند.
سعدی، چه زیبا گفته است:
بی هنران، هنرمندان را نتوانند دید، همچنانکه سگان بازاری، سگ صید را، مغله بر آرند و پیش آمدن نیارند، یعنی: سفله، چون به هنر با کسی برنیاید، به غیبتش در پوستین افتد...(344).
و چه عمیق، در کلام علوی می خوانیم:
المراء بذر الشر(345).
جدال، تخم بدی است. و از آن جز بدی نمی روید.

توان و ظرفیت لازم

نه هر چهره بر افروخت، دلبری داند - نه هر که آینه سازد، سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست - کلاهداری و آیین سروری داند
هزار نکته باریکتر زمو، اینجاست - نه هر کس سر نتراشد قلندری داند
جدال احسن و بحث آزاد، کار هر کس نیست.
هم سعه صدر و وسعت نظر می خواهد، هم تسلط بر مطلب،
هم قدرت بر استدلال لازم دارد، هم حوصله نتیجه گیری.
گاهی هجوم باید کرد، گاهی دفاع نمود، گاهی حمله را رد کرد، گاهی باید حلقه محاصره کلامی را شکست و... چنین هم نیست که هر کس وارد این میدان شود، بتواند توفیق یابد.
در عصر ائمه، برخی از اصحاب، به مجادلات کلامی و فلسفی با مخالفان و مادیون و دهریون می پرداختند.
برخی قوی بودند و پیروز.
برخی ناتوان بودند و درمانده.
امام صادق (علیه السلام)، برخی را اجازه بحث می داد، برخی را تشویق به محاحثه و مناظره می کرد، برخی را هم نهی می نمود. این، نشان دهنده تفاوت شیوه آنان و اختلافات قدرت بحث و توانایی لازم بر این امر مهم است و آن حضرت هم، طبق ظرفیت و تو انسان، ارزشگذاری می کرد و تشویق می نمود یا منع می کرد.
هشام بن حکم، یکی از این چهره های برجسته در بحث و مجادلات است.
و مومن الطاق، قهرمان دیگری در میدان مناظره!
هشام، زبانی صریح، حقگو و بیانی نافذ و گیرا داشت. مناظرات خیره کننده اش، خطری عظیم برای حکومت به حساب می آمد. تا آن جا که خلیفه مقتدری همچون هارون الرشید، درباره اش گفت: زبان هشام، بیش از هزار شمشیر، در دلها نافذ و بر است. این سخن راه وقتی بر زبان آورد که مخفیانه در یک جلسه طولانی بحث هشام، پشت پرده به گوش ایستاده بود و قدرت و تسلط او را دید و اظهار کرد:
بازنده بودن او، یک ساعت هم حکومت مت دوام نمی آورم! به خدا سوگند، نفوذ بیانش در دلها، بیش از صد هزار شمشیر است:
مثل هذا حی ویبقی لی لکی ساعه واحده؟! فوالله، للسان هذا ابلغ فی قلوب الناس من ماه الف سیف(346).
این دلیل چیرگی او در مناظره هاست، و امام صادق (علیه السلام) درباره اش فرمود:
ناصرنا بقله ولسانه ویده(347).
هشام، با دل و زبان و دست، یاور ماست.
به کارهای گران، مرد کار دیده فرست - که شیر شرزه در آرد به زیر خم کمند(348).
و هشام، از این گونه یل های نستوه و پیروزی آفرین بود که با هر که بحث می کرد، مغلوبش می ساخت.
مومن الطاق (محمد بن علی بن نعمان کوفی) نیز از این چهره ها بود و مورد عنایت خاص امام صادق (علیه السلام). ابو خالد الکامی می گوید:
مومن الطاق را در حرم پیامبر دیدم که نشسته و جمعی دور او حلقه زده اند و او بحث می کند و به سولاتشان پاسخ می دهد، نزدیک او رفتم و گفتم:
امام صادق (علیه السلام) ما را از بحث، نهی کرده است.
آیا به دستور داده است که به من بگوئی؟
نه به خدا، ولی خود مرا دستور داده تا با کسی تحث نکنم.
تو برو و از فرمانش اطاعت کن.
ابو خالد کاملی می گوید:
حضور حضرت صادق رسیدم و ماجرای مومن الطاق را به وی گفتم. حضرت لبخندی زد و فرمود:
ای ابوخالد! مومن طاق با مردم سخن می گوید و (پیش از آن که گرفتار آید) پرواز می کند، اما تو اگر بحث کنی، همین که بالهایت را قیچی کنند، نمی توان پرواز کنی:
ان صاحب الطاق یکلم الناس فیطر، وانت ان قصوک لن تطیر...(349).
استعداد لازم در بحث، در این گونه موارد آشکار می شود.
برخی می افتند، برخاستن نمی توانند.
بعضی محاصره می شوند، راه گریز نمی یابند.
بعضی خوب بحث می کنند، اما قدرت نتیجه گیری ندارند.
عده ای نقاط ضعف طرف را پیدا نمی کنند.
جمعی در بحث، از این شاخه به آن شاخه می پرند.
اسلوب و تسلط و مهارت، بسیار مهم است. و امام صادق (علیه السلام) دقیقا به شیوه مباحثات اصحاب خود آشنا بود و بر همان مبنی، برخی را اجازه می داد و بعضی رامنع می کرد.
به چند نمونه، از اصحاب ممتاز نگاه کنید:
(عبدالاعلی) می گوید: به امام صادق عرض کردم: مردم بر بحث و سخن گوئی من، مرا خرده می گیرند و من با مردم بحث می کنم. (نظرتان چیست؟)
امام فرمود:
اما مثکک من یقع ثم یطیر! و اما من یقع ثم لا یطیر، فلا(350).
کسی مانند تو، که می افتد ولی باز پرواز می کند، آری، اما آن که پس از زمین خوردن، دیگر قدرت برخاستن و پرواز ندارد، نه، بحث نکند.
طیار، می گوید:
به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: به من گفته شده که شما مناظره با مردم را نکوهش می کنید! فرمود:
درباره امثال تو، نه. کسی که وقتی پرواز می کند، به خوبی می تواند فرود آید و وقتی فرو آمد، به خوبی به پرواز می آید. از بحث کسانی که این گونه باشند، بدمان نمی آید(351).
و نیز، آن حضرت به عبد الرحمن بن حجاج، می فرمود:
یا عبدالرحمن! کلم اهل المدینه فانی احب ان یری فی رجال الشیعه مثلک(352).
ای عبدالرحمن! با مردم مدینه سخن بگو و بحث کن، من دوست دارم که مانند تویی در میان شیعیان باشد.
یک نمونه جالب:
ارزشگذاری امام صادق (علیه السلام) به شیوه بحث یارانش در این روایت به خوبی آشکار است.
جلسه تحثی طولانی، در حضور امام صادق، (علیه السلام)، بر گزار می شود. افراد این مناظره، عبارتند از: هشام بن حکم.
هشام بن سالم.
یونس بن یعقوب.
حمران بن اعین.
مومن طاق.
قیس الماصر... که همه از اصحاب آن حضرتند. سوالی که مطرح شده بود، از سوی یک مرد شامی بود و پس از این بحث طولانی، به برکت سخن امام، آن مرد، مسلمان می شود. در پایان جلسه، امام صادق (علیه السلام) نسبت به حاضران این گونه داوری و اظهار نظر می کند:
به حمران بن اعین می گوید:
یا حمران! تجری الکلام علی الاثر، فتصیب
سخن را خوب دنبال می کنی و به مطلب می رسی، یعنی لحظه به لحظه دنبال مطلب و حریف می روی، رد پا را می جوئی و روی همان نقطه می ایستی، اسلوبی است موفق.
و به هشام بن سالم رو کرد و فرمود:
ترید الاثر و لا تعرف
دنبال اثر می روی ولی آن را نمی شناسی. یعنی نقاط ضعف را پی جویی می کنی ولی به آن نمی رسی.
و به مومن طاق فرمود:
قیاس رواغ، تکسر باطلا بباطل، لکن باطلک اظهر.
قیاس کننده ای گریزان هستی، باطلی می شکنی، اما باطل تو قوی تر است. یعنی روش تو استفاده از قیاسهای نتیجه بخش است و همواره جا خالی در بحث می دهی و سوژه به دست طرف نمی دهی، باطل را باطل درهم می کوبی و می شکنی.
آن گاه به قیس الماصر رو کرد که:
یتکلم و اقرب مایکون من الخبر عن الرسول ابعد مایکون منه، یمزج الحق بالباطل، و قلیل الحق یکفنی عن کثیر الباطل، انت و الاحول قفازان حاذقان.
حرف می زند ولی نزدیک ترین چیزی که از خبر پیامبر است، دورترین چیز می گردد (به محل استدلال و نتیجه گیری که می رسد، باز دور می شود و قدرت استنتاج ندارد) حق و باطل را به هم می آمیزد، در حالی که اندکی حق، از باطل بسیاری بی نیاز می کند، تو و مومن طاق (احول) خوب و ماهرانه می پرسد و از این شاخه به آن شاخه خیز بر می دارید
راوی خبر، یونس به یعقوب است، می گوید: فکر کردم الان قضاوتی را مانند آنچه برای این دو نفر (قیس و مومن) گفت، دوباره هشام بن حکم هم خواهد داشت. ولی دیدم که به او فرمود:
یا هشام! لا تکاد نقع، تلوی رجلیک، اذا هممت با لارض طرت، مثلک فلیکم الناس، اتق الزله، و الشفاعه من ورائک(353).
ای هشام، تو هرگز زمین نمی افتی، پاهایت خم می شود و جمع می کردد، ولی به زمین که می رسی، دوباره پرواز می کنی و اوج می گیری (گیر نمی افتی و در حدیث زمین نمی خوری، در آخرین لحظات، باز هم پر می کشی و نجات می یابی) مانند توئی باید با مردم بحث کند! از لغزش بپرهیز، شفاعت پشت سر توست!...
آموختن شیوه صحیح مناظره، هم از جهت بر خورد اخلاقی با طرف و هم از لحاظ استواری سخنن و گیرای بیان و صلابت منطق، از مهم ترین عوامل توفیق در این کار است.

عوارض جدل

هر چند جدل، خود عارضه و آفتی در پیکر علم است.
و هر چند که مراء و جدال، یک بیماری اخلاقی و انحرافی رفتاری است.
اما... باز هم به عواقب و آثار سوء عارضه باید نگریست. جدل، قدر و ابهت انسان را می کاهد، باعث گستاخی بی ادبان و بهانه جویان می شود، دشمنی و بد دلی بر می انگیزد، تفرقه و نفاق می آفریند و گاهی هم، تزلزل فکری و انحراف عقیدتی پیش می آورد.
امام علی (علیه السلام) می فرماید:
من طلب الدین بالخدل تزندق (354).
هر که از راه جدل، در پی دین یابی باشد، سر از کفر و زنده در می آورد.
و نیز می فرماید:
ایاکم المراء ئ الخصومه، فانهما یمرضان القلوب علی الاخوان و ینبت علیها النفاق(355).
از مراء و دشمنی بپرهیزید، که این دو (جدل و مخاصمه) دلها را نسبت به برادران، بیمار می سازد و بر اساس آنها، نفاق می روید.
اثر نفاق آوری، به طور مکرر در روایات بیان شده است؛ همچین عارضه کینه و کدورت و خصومت، پیامد طبیعی جدالهایی است که بر اساس استوار حق نباشد و انگیزه، تنها غلبه بر حریف باشد.
از، علی (علیه السلام)، این چند حدیث را بخوانیم:
ثمره المراء الشحناء، سبب الشحناء کثره المراء، لا محبه مع کثره المراء(356).
(شحناء: دشمنی و کینه آکنه در دل).
آفت دیگر آن، دلگرمی است و دیگر، کوردلی و بیماردلی.
بازگشت این آثار سوء همه به دل است.
در یک حدیث، چهار به عنوان آنچه دل را می میراند، بیان شده، که یکی هم مجادانه و جرو بحث با احمق است:
... و مماراه الاحمق، تقول، و لا یرجع الی خیر(357).
که فقط گفت و گوست، تو می گویی او هم می گوید، بی آن که رجوع به خیری در کنار باشد. در سخن حضرت امیر (صلی الله علیه و آله و سلم) در کوردلی جدال کنندگان، چنین آمده است:
من کثر مرائه بالباطل، دام عمائه عن الحق(358).
که می بینید، تکیه روی دوام و استمرار این کوری باطن از پذیرش با شناخت حق است. ادامه این گونه بحثهای بیهوده، خصلت و طبیعت ثانوی انسان می گردد و ترکش مشکل می شود. در این باره هم سخن مولا این گونه است:
من عود نفسه المراء صار دیدنه(359).
کسی که خود را به مراء عادت دهد، خوی او می گردد.
که عاقل باید برای سلامت دل و جانش و حفظ شخصیت و حرمتش از آن بپرهیزد.
بزرگان گفته اند:
حکیمی که باجهال در افتند، باید توقع عزت نداشته باشد و اگر جاهلی، به زبان آوری بر حکیمی غالب آید عجب نیست که سنگی است که گوهر همی شکند(360).
و در حدیث است که: نه با حلیم، جدال کنید، نه با سفیه.
حلیم، دور و طرد می کند و نادان، پست و خوار می سازد(361).
نه با بردبار دانا، مراء و جدال کن و نه با سفیه نادان، زیرا که انسان بردبار، کینه تو را مخفیانه در دل می گیرد و سفیه، آشکار به آزارت بر می خیزد:
لا تمارین حلیما و لا سفیها، فان الحلیم یقلیک و السیه یودیک(362).
و در سخن دیگر امام صادق (علیه السلام) است که:
جدال با علماء عدوات آنان را در پی دارد و جر و بحث با سفیهان، دشنام و بدگویی شان را(363).
در پایان این فصل، این کلام امام سجاد (علیه السلام) را هم در تقسیم انواع جدالها بخواهیم، آن حضرت فرمود:
گفت وگوهای جدال آمیز، یکی از این چهار صورت را دارد:
یا تو و مخاطب تو در چیزی جدل و مناقشه می کنید که حقیقت آن را می دانید و باز به مجادله می پردازید. در این صورت یکدیگر را رسوا ساخته و به دانش بی حرمتی کرده و آن را ضایع ساخته اند.
یا هر دوی شما را از حقیقت مطلب بی خبری و به آن جاهلید، در این صورت، نادانی خود را آشکار کرده و جاهلانه خصومت کرده اید.
یا آن که تو می دانی فقط، در این حال، تو با ادامه بحث، به مخاطبت ستم کرده ای که در پی لغزشهای اویی تا آبرویش را ببری.
یا رفیقت مطلب را می دانی و تو حرمت و قدر و منزلت او را نمی شناسی و مراعات نمی کنی، همه اینها محال است و جدال خصومت آمیز، کسی که انصاف دهد و حق را بپذیرد و جدالهای بیهوده را واگذار، ایمانش استوار می شود و دوستی با او نیکو می گردد و عقلش را مصون نگاه می دارد(364).