فهرست کتاب


آفات علم، آسیب شناسی حیات علمی دانشمندان

جواد محدثی‏

چهره های حسد

کانونهای شعله خیز حسد را باید شناخت.
حتی اگر در سویدای دلمان باشد، حتی اگر در پنهان ترین نفسمان باشد. باید این آتش فتنه و آفت کشنده را شناخت و خاموش کرد و درمان نمود. از این رو، شناخت حسد در چهره ها و نمودهای گوناگونش، ضرورت اجتناب ناپذیر است. بدون آگاهی دقیق از موقعیت و میزان آتش سوزی به راه انداختن ماشین اطفای حریق، چندان موفق نخواهد بود.
اینک گشتی در وادی دل بزنیم.
باید انگیزه ها را بشناسی، تا جهت عمل را هم بشناسی، که به کجا می روی؟
اگر نسبت به دانشمندان و صاحب فضلی، این احساس را داشتی که او رشد روز افزون دارد، در اخلاص و تزکیه و کمال خود، شک کن.
ندای درونی ات چیست؟ قلبت چه آرزو می کند؟
آیا آرزو می کنی که هم طرازانت، بیشتر و بیشتر بالا روند و اوج بگیرند و بدرخشند و شهرت علم و کمالشان جهانگیر شود و خوبیهایشان را مردم بیشتر مطرح کنند؟
یا این که، خدای ناکرده - آرزو می کنی که کاش اشتباهی کند که آبرویش برود.
کاش، خطایی در امور دینی از او سربزند که برای همیشه نتواند سربلند کند.
کاش، جواب غلط بدهد تا مفتضح شود.
کاش، منبرش نگیرد، تا از اعتبار بیفتد.
کاش، مجلسش خلوت باشد تا ضربه بخورد.
کاش، شاگردانش، از پیرامونش متفرق شوند و وجهه حوزویش تباه شود.
کاش، زبانش لال و استعدادش کم شود و حافظه اش را از دست بدهد، کاش بیمار و گرفتار شود و نتواند ادامه تحصیل بدهد و عقب بماند.
اگر چنین است، شیطان در خانه دلت لانه کرده است.
اگر چنین آرزو می کنی، نفثات ابلیس روحت را پر کرده است.
من چه می دانم که هستی؟ از کجایی؟ چه می کنی؟ چه می خواهی؟ استاد یا شاگرد چه کسانی هستی؟ چه درس می دهی و چه درس می گیری؟
ای همه... ای همه... هرکه... در هر جا...
چراغ در دست بگیر، تا با هم بگردیم و بگردیم، در عمیق جانمان، در گوشه های پنهان زندگی مان، در سرداب تاریک روحمان تا این آفت را بیابیم و بیرونش کنیم. در هر شکل و شمایلی که هست، با هر نمود و آثاری که دارد، با هر قیافه حق و جانبی که گرفت است، بیا خانه دلمان را از آن بتکانیم.
حسد علمی به صورتهای مختلف بروز می کند.
گاهی در شکل سکوت ظاهر می شود، گاهی در قالب تندی!
روزی به شکل انتقاد، آشکار می شود و روزی با عنوان نقد علمی و دفع شبهه و طرح سؤال!
یک وقت، در هیأت تمسخر و دست انداختن و هو کردن است، وقتی هم به صورت عیبجوئی و سخن چینی و غیبت و گاهی لذت بردن از غیبتی که دیگران می کنند و پشت سر محسود حرفها می زنند و صفحه ها می گذارند و تو، در دل خوشحالی، که: جانا سخن از زبان ما می گویی!
دیده ای که گاهی از کسی مسأله ای می پرسی حاضر نیست فتوای دیگران را نقل کند؟
برخورد کرده ای به کسانی که مطالبی از کتابهای دیگران، چه شفاهی و چه کتبی، نقل می کنند و هرگز مدرک و منبع را حاضر نیستند نام ببرند؟
دیده ای کسانی را که وقتی می بیند درس فلان استاد گل کرده و جا افتاده است، خود خوری می کنند؟
یا وقتی می بیند که بعضی از همدوره هایشان، استاد شده و حوزه درسی دارند، یا امام جمعه شده و شهرت و اعتباری یافته اند، یا در نظام جمهوری اسلامی، عهده دار مسؤولیتی شده اند، در دل، به شدت می سوزند و گاهی شراره آتش حسد، از قلب به زبان، زبانه کشیده و می گویند: ما که با هم بودیم، هم بحث و همدوره، چه شد که فلانی به کجاها رسید و ما، نه!
ما و مجنون، همسفر بودیم در صحرای عشق - او به منزلها رسید و ما هنوز آواره ایم
این احساس عقب ماندن از رقیب و همتا و همواره، اگر انگیزه حرکت بیشتر باشد، خوب است. این، غبطه است و نیکو، ولی اگر همراه با حسادت و کینه باشد و تلاش برای بدنام کردن دیگری و از چشم انداختن و لکه دار ساختن و تحقیر و توهین، بسیار زشت است و همان حسد نکوهیده و مذموم است.
معیار کلی آن است که نعمت را در دیگران نمی توان بینی و استعداد و سرشار و پشتکار و جدیت و عشق و شور محسود را در درس و بحث و مطالعه و سؤال و فهم و هضم و درک و حضور و ذهن و دهها موهبت خدادادی نمی خواهی و نمی توانی تحمل کنی و آرزوی زوال نعمت را از صاحب نعمت داری. دیگر فرقی نمی کند که با چه لفظی و شیوه ای و در قالب چه حرکت و عکس العملی آن را از درون به برون، بروز دهی.
حتی اعمال حسد، گاهی در صورت تمجید و ستایش است، اما در حد تملق و چابلوسی.
لقمان حکیم، چه نیکو، نشانه های حسد و شیوه های علمی حسود را بیان کرده است.
از امام صادق (علیه السلام) روایت است که فرمود: لقمان به پسرش گفت:
للحاسد ثلاث علامات: یغتاب اذا غاب، و یتملق اذا شهد، ویشمت بالصیبة(69).
نشانه های حسود سه چیز است:
1. غیبت در پشت سر.
2. تملق در پیش رو.
3. شماتت بر گرفتاری.
نه تنها با غیبت، که گاهی با تعریف غیر سالم، حسد، بروز می کند.
نه تنها با بیان نقاط ضعف، بلکه گاهی باکاتمان حقایق و پوشاندن فضائل، اعمال می شود.
آنان که حرف دیگران را به نام خود نقل می کنند.
یا سرقتهای علمی و ادبی از کتاب و شعر دیگران می نمایند، یا ماخذ تألیف دیگران را، دیگران را، به عنوان مأخذ خود، بیان می کنند، آنان که برای شکست دیگری، بساط جدیدی می گسترند، با چه انگیزه ای چنین می کنند؟ اخلاص یا حسد؟
اگر شاگرد دیروز شما، امروز به مقام استادی برسد، چه احساسی پیدا می کنی؟
اگر در جمعی، افراد حاضر، دوست تو را پیشنماز کنند و به او اقتدا کنند، چه می کنی؟ جواب را به خودت بگو.
تجربه های تلخ و شیرین نمونه های تجلی حسد، در رفتارهای اهل علم، کم نیست.
از دیگر سو، جلوه های پر شکوه مهار زدن بر سر کشی نفس و خاموش ساختن شعله های حسدهم، کم نیست.
نقاط اوج و پستی، در هر دو سوی، وجود دارد.
می گویند: شخصی هنگام مرگ، گفته بود که خدایا نمی دانستم که تو عادل نیستی! من و فلانی همدوره بودیم، او به مرجعیت رسید و من مرسیدم.!
العیاذ بالله!.
مگر بلعم باعورای رادیو بغداد را، عاملی جز حسد، به موضع گیری علیه انقلاب و در نهایت، فرار به دامن صدام کشاند؟
العاقل یکفیه الاشارة(70).
مگر شریعتمداری پس از پیروزی انقلاب و در غائله آذربایجان، نگفته بود که: چرا در مسائل آذربایجان، با ما مشورت نمی شود!
تنها نباید اینها را دید. چند نمونه هم از نقطه های اوج بگوئیمی در زمان مرحوم میرزا محمد حسن شیرازی (1230-1312 ه.ق) فقها و علمای طراز اول معاصر او، جمع شدند و به اتفاق، او را توسط شایسته مرجعیت تامه دیدند و حکم کردند به وجوب تصدی مرجعیت، توسط او، و آن بزرگوار، در حالی این مسؤولیت را پذیرفت که اشکهایش بر صورتش جاری بود(71).
این کجا، تلاش و تبلیغ برای مرجع شدن کجا!
مرحوم سید حسین کوره کمری، که از علمای بزرگ بود، در ایامی که در حوزه نجف، جلسه درس داشت، وقتی به مقام علمی و نظرات دقیق مرحوم شیخ انصاری، که هنوز گمنام بود و کسی او را چندان نمی شناخت پی برد، خودش به اتفاق همه شاگردانش، بر خاسته و به حوزه درسی شیخ انصاری رفتند و از بحث او استفاده کردند(72).
عظمت روح را ببین! این نمونه را هم بشنویم:
شیخ انصاری، با آن مرجعیت و عظمت علمی، زندگی ساده و زاهدانه ای داشت و زندگی صاحب جواهر، رونق و تشریفاتی داشت. در پاسخ کسی که می خواست با عنوان کردن این تفاوت در شیوه زندگی، از زبان شیخ انصاری سخنی علیه صاحب جواهر بیرون بکشد، مرحوم شیخ انصاری با تأکید بر صحت و درستی هر دو شیوه، فرمود بود: او شوکت اسلام را نگاه می کند و من زهد اسلام را(73).
مقدس اردبیلی گاهی در مقام بحث با ملاعبدالله تستری، در حضور جمع، سکوت اختیار می کرد و می فرمود: باشد تا مراجعه کنم.
بعداً خصوصی، به او مطالب را بیان می کرد. روی این انگیزه، که بحثهای علمی در حضور مردم، باعث مجالاتی می شود که چه بسا هر یک در صدد چیره شدن بر رقیب خواهند بود و مایه نقصان هر دو طرف خواهد بود. و این خوشایند نیست، از این روی، بحث را به محفلی خصوصی می کشانند و هواهای نفسانی خود را مهار می کنند(74).
آخرین نمونه از این نقطه های اوج را، در رابطه میان شیخ بهائی و میرداماد، بخوانیم و به این فصل، خاتمه دهیم.
در یکی از سفرهای شاه عباس صفوی، شیخ بهائی و میرداماد، همراهش بودند. میرداماد، تنومند و درشت اندام بود و شیخ بهائی لاغر و نحیف. شاه عباس، برای آزمودن صفای باطنی این دو عالم،ابتدا پیش میرداماد آمد،که سوار بر اسبی بود و پشت سر، حرکت می کرد و آثار خستگی در او و اسبش ظاهر بود، ولی اسب شیخ بهائی، جلوتر و با جست و خیز پیش می رفت.
به میرداماد گفت: به این شیخ، نگاه کن! که چگونه جلو افتاده و وقار را از دست داده است و مثل تو، متین و مؤدب، حرکت نمی کند.
میرداماد گفت: مگر نمی دانی اسب شیخ بهایی چه شخصیتی را بر پشت خویش گرفته است؟ اسب، از شوق و خوشحالی، چنین را نشاط می رود.
آن گاه پیش شیخ بهایی آمد و گفت:
ببین که چاقی و سنگینی میرداماد، چگونه اسبش را خسته کرده و عقب مانده است! عالم مطاع، باید همچون، سبک و اهل ریاضت باشد.
کسی را حمل می کند که کوههای سخت و استوار، از تحمل آن ناتوان است!
سلطان، که این الف و مودت خالص را بین این دو عالم زمان خویش مشاهده کرد، آنان را تحسین کرد(75).
گر چه سخن از آفات علم بود و از حسد، ولی بیان این چند نمونه، یاد آور این است که با نیروی تقوا و تهذیب نفس، می توان بر سر کشی هوس، لجام زد و شعله های سوزان رشک را، با اخلاص عمل و پاکسازی نیت، فرو نشاند و آتش نمرود حسد را به گلستان خرم خلیل الرحمن مبدل ساخت.
لیکن، باره توشه ای از تقوا و با جان جامه ای از زهد و پارسایی.

علم بی علم

در قسمتهای گذشته، از آفات علم، به غرور ، کبر و حسد پرداختیم.
چه می توانستیم کرد؟ جز نشان دادن پرتگاههای سر راه و لغزشگاههای مسیر و بیماریهای جان و دل.
در پی گیری همان آفت شناسی، به مقوله ای دیگر می پردازیم.
که متأسفانه هم رواج دارد، هم قدیمی است، هم خطرناک و هم تباه کننده دنیا و آخرت. الا... و هو العلم بلا عمل!
این فصل نیز تلخ است، همچون گذشته، چون حق است.
آن که چون پسته دیدمش: همه مغز - پوست بر پوست بود، همچو پیاز
پارسایان روی در مخلوق - پشت بر قبله می کنند نماز(76)

علم بی علم

آن که درمان می طلبد، تلخی دارو را باید تحمل کند.
آن که در را خود سازی است، به شنیدن و تحمل کردن و پذیرفتن حق نیازمند است. هر چند که کام جانش را تلخ سازد، که از این تلخی ها باید به شیرینیها رسید.
در پی گیری آفات علم، به دوره هولناک و وحشت انگیزی می رسیم، که نامش آشناست و خودش نیز!
موضوع، موضوعی است قدیمی به قدمت وجود علم در دل دنیا طلبان، یا سابقه ای به درازای زمان.
تا آن جا که علم بی علم در ضرب المثلهای کهن ادبیات و فرهنگ ما هم وارد شده است و درباره اش، مثلها و تشبیه های فراوان بیان کرده اند.
ولی درد است، باید در اندیشه علاج بود.
اینک، نگاهی تازه داریم به این درد کهن، گر چه این بیماری دیرینه و آفت قدیمی همیشه نو است و این مین ضد نفر، هر لحظه در پیش پای هر طالب علم و سالک طریقی، قابل انفجار است که به هوا بفرستد، یا به زمین بکوبد.
علم، خاصیت درمانی و اثر فروغ بخشی و روشنگری و راهنمایی دارد؛ چه آفتی بالاتر از این که علم، نه تنها چراغ راهمان و عصای دستمان نگردد، بلکه سنگ راه و بند و کمند دست و پا و گردنمان شود!
گرسنه سر بر گنج نهادن، درد است.
سود نبردن از امکانات، ضایعه است.
بر لب دریا زیستن و از تشنگی هلاک شدن، خسارت است.
نان در انبان داشتن و از گرسنگی تلف شدن، حرمان است.
چه فرق می کند؟ نداشته باشی، یا داشته هایت به کار نیاید؟ نتیجه یکی است! همچون کسی که در داروخانه باشد، ولی از درد، به خود بپیچد.
مانند آن که وصف و خواص داروها را بداند و بگوید و بنویسد؛ ولی خود را مداوا نکند.
چون طبیعی که طبابت آموخته و به معالج دیگران هم پرداخته، ولی خود، از بیماریها رنج ببرد و علمش به کارش نیاید.
یا گرسنه ای که لذت غذاها را توصیف کند، ولی آن را نیابد.
راستی جز این است؟
اگر چراغ علم، خانه دل خود عالم را روشن نسازد، از این سوختن، چه سود؟ بیرون را روشن کردن و در ظلمت درونی به سر بردن، خسران است.
اگر بر بام خانه ای چراغ بر افروزی، ولی درون خانه، تاریک و وحشتناک باشد، از این مشعل افروزی چه فایده؟
اگر فروغ علم، فقط در محدوده زبان باشد، ولی درون، وحشت آور و اگر بی عمل باشد، چه نتیجه ای می توان گرفت(77)؟
مگر یک بیمار، با خواندن مکرر یک نسخه و حفظ کردن نام داروها و شناخت اجزاء ترکیبی معجونهای درمانی شفا می یابد؟
از نسخه درمانی، اگر یک میلیون نسخه هم تکثیر و پخش کنی و به دست هزاران بیمار هم بدهی و هر شب هم آن را بخوانند و بخوانی، تا به آن عمل نشود، درد،درمان نشود(78).