فهرست کتاب


آفات علم، آسیب شناسی حیات علمی دانشمندان

جواد محدثی‏

درد و درمان

شناختن درد، نیمی از درمان است.
و این خود، دو مرحله دارد:
1. این دردها و بیماری ها کدام است؟
2. این که آیا در ما هم، این درد و بیماری هست، یا خیر؟
ضرورت سیر و سفر در عالم خصلتها و عملها از همین جاست. باید سر به جیب تامل کشید، و سفری در درون کرد. تا عالم باطن را کشف کرد و شناخت.
گاهی هم باید چشم را از عالم بیرون به دنیای درون افکند.
به قول صائب تبریزی: در خویش، چو گردون نکنی تا سفری چند از اثابت و سیاره نیابی خبری چند شناخت آفات علم را از این رو ضروری دیدیم، که با بصیرت بیشتر و شناخت عمیق تر از راهها و چاهها و دامها و دانه ها و خطرها و پرتگاهها، بهتر و مطمئن تر می توان در مسیر علم دین و دانش و قرآن، قدم برداشت.
این توجه،بخصوص برای ابنای حوزه و فرزندان فیضیه و وارثان و حاملان علوم و معارف اهلبیت (علیه السلام) بیشتر لازم و کار ساز است. تا مبادا به خیال سلامتی جان، عمری گرفتار بیماری روان باشیم و ندانیم و به خیال صحت دل، سالیانی دراز، قلبی آلوده به رذایل داشته باشیم و متوجه نگردیم.
گرچه عنوان سخن، آفات علم است، لیکن آفات علما هم می توان گفت، نتیجه یکی است و علم، بذری است که در مزرع وجود عالم به برگ و بار می نشیند و میوه و ثمر می دهد، تلخ، یا شیرین!
هرکس به گونه ای مریض می شود، و هر گروهی به نوعی دچار آفت می گردند. عالمان نیز به کسالتهای روحی خاصی ممکن است گرفتار شوند، که توجه به آنها و پیشگیری و یا پرهیز از عواقب آنها و یا مداوای آنها، شرط نخستین سیر و سلوک در ودای معرفت و خودسازی و کمال جویی است.
شگفت نیست، اگر به جای بحث از ارزش علم و فضیلت علماء و مقام دانشمندان، از آفات علم و خطرهای نشسته در کمین طالبان علم سخن بگوییم.
شاید که توفیق پیشگیری، که بسی آسانتر است، ما را از درمان، که دشوار و مردافکن است، آسوده سازد.
مگر این که وظیفه ما، پاسداری از ارزشها و مکرمتهاست؟
بنابراین، تا به آفتهای ضد ارزش آشنا نشویم، ارزشهای آفت زاد را، پاس نتوانیم داشت.
تا دردها و انگلها را نشناسیم، نه قدر سلامت و عافیت را خواهیم دانست و نه بر قدر سلامت و عافیت را می خواهیم دانست و نه بر مداوای مرض قادر خواهیم بود.
ظلمت کشیده، قدر نور را می داند.
و فتنه دیده، بهای امنیت و آرامش را می شناسد.
و بیمار، قدر تندرستی را می داند.
راستی، علم و آفت؟ و دانش و مرض؟
چه می توان؟ واقیعتی است تلخ و ملموس...
علم، تیغ دو دم است و گاهی دسته خود را هم می برد.
اگر سازنده است، سوزنده هم است. اگر شفا دهنده است، بیماری زا هم می توان باشد. اگر آفت زاداست، آفت زا هم هست. اگر ملاک برتری است، عامل تباهی هم هست.
اگر نیروی پیش برنده و بالا برنده و هدایت کننده است، موجب انحطاط و سقوط اخلاقی و دوری از مقام قرب الهی هم هست.
پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است:
هر که بر علم خود بیفزاید ولی بر هدایتش افزون نگردد، از خداوند، دورتر می گردد(5).
آری، علم که موجب قرب به خداوند است، ممکن است در صورت بروز آفت، موجب بعد گردد.
این تأثیر متضاد در علم، انگیزه اهتمام بیشتر و دقت افزون تر در آفات علم است، تا در مسیر کسب دانش و تحصیل علم، با بصیرت، گام برداریم و لغزشگاههای راه را بشناسیم و کمینگاههای ابلیس را شناخته و منفذی های عبور شیطان را به قلب عالم پیدا کنیم و آنها را ببندیم و آگاه باشیم که: هر جا که گل است، خار است... و بر سر گنج، مار است و آن جا که در شاهوار است، نهنگ مردم خوار است، لذت عیش دنیا را لذعه اجل در پس است و نعیم بهشت را، دیو مکاره در پیش...(6)
اگر به رسالت علم آگاه باشیم و به تعهدات عالم بودن، پای بند، درجات رفیع به همراه دارد و گرنه درکات جحیم، سرنوشت عالم غیر مهذب و دانای لاقید، و آگاه بی تعهد است.
این، همان پوسیدگی از درون، و ضربه از خویشتن است که با کارد و دسته به آن اشاره شد و همان تیغ دو دم علم است که گاهی به جای دریدن پرده جهل و گشودن راه فلاح برای عالم، وسیله تباهی و فساد و گمراهی می گردد و به جای سود، زیان می رساند.
به قول مولوی:
از قضا سر کنگبین صفرا نمود - روغن بادام، خشکی می فزود
نقش شیطان در این میان، مهم است. می داند که لغزش دانا، لغزش جهان است و فساد عالم، فساد عالم، بنابراین در اندیشه فریب عالم و ریودن گوهر پربهای او بر آمده، نامهای پر جلا، و دامهایی پنهان برایش مهیا می سازد.
همه، به خاطر دارا بودن این ارزش است وگرنه دامهای ابلیس برای جلاهان، چندان خطرناک نیست که به راه عالمان گسترده است.
باز به قول مولوی:
دشمن طاوس آمد پر او - ای بسی شه را بکشته فر او
گفت: من آن آهوم کز ناف من - ریخت آن صیاد، خون صاف من
ای من روباه صحرا، کز کمین - سر بریدنش برای پوستین
ای من آن پیلی که زخم پیل بان - ریخت خونم از برای استخوان
اگر جیب، تهی باشد و خانه، بی اثاث، ترسی از دزد نیست، دزد به خانه ای می زند که متاعی گرانبها داشته باشد و به جیبی دستبرد می زند که درم و دیناری در آن نیست.
و چه گوهری گرانبهاتر از دانش
تیغ دادن در کف زنگی مست - به که افتد علم، ناکس را به دست
رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است:
هر علم و دانشی در روز قیامت، وبال است، مگر برای کسی که به آن عمل کند(7).
در نظام ارزشی اسلام و طبق بیان قرآن، سه چیز، ملاک ارزش میزان برتری و فضیلت افراد شمرده شده است:
1. جهاد فضل الله المجاهدین....
2. تقوا ان اکرمکم عند الله اتقلیکم.
3. علم.
و درباره علم، خداوند فرموده است: آیا دانایان بانادانان برابرند؟(8)
و نیز:
خداوند، درجات مؤمنان و صاحبان علم را بالا می برد(9).
و آنچه درباره ارزش علم و مقام علماء در احادیث بیان شده، به اندازه ای زیاد است که در این مختصر نمی گنجد و نه این نوشتار، در صدد بیان آنهاست.
کافی است که شما جلد اول اصول کافی، جلد اول محجة البیضاء، جلد اول و دوم بحارالانوار جلد دوم الحیاة، منیه المرید شهید ثانی و دهها کتاب حدیث و اخلاق را مطالعه کنید تا به یاد آورید که امامان دین و پیشوایان مذهب درباره اهل و صاحبان دانش چه گفته اند.
وقتی طبق احادیث: علماء همچون شهیدان، شفاعت می کنند(10).
و از عابد، برترند و برتری عالم بر عابد، همچون فضیلت ماه، بر ستارگان است(11).
و جویندگان دانش، محبوب خدایند(12).
و عالمان، تا بقاء روزگار، جاویدند، اگر چه بدنهایشان از بین رفته باشد(13).
و گرانبهاترین افراد، داناترین آنان است و بی قیمت ترین مردم، کم دانش ترین آنان(14).
وقتی نگریستن به چهره عالم عبادت است(15) و تعظیم و احترام عالم، فرض و لازم و به دیدار علماء رفتن مستحب است و پاداش طواف خانه خدا دارد و نشستن در محضر عالم برای فرا گرفتن دانش، نزد خدا از عبادت هزار شب برتر است(16).
و فرشتگان، بالهای خویش را برای جویندگان علم می گسترند(17).
و دهها تعبیر ارزش گذار دیگر از زبان معصومین، به بهای آن گوهر می توان پی برد.
اینها نشانه ارزش والای علم و جایگاه منیع و بلند عالم است.
در عین حال، باز هم عجیب نیست صحبت کردن از آفات علم؛ چرا که به موازات این ارزشهای برین و مرتبه والای دانش، پاسداری از این در گرانمایه و گوهر شبتاب و ارزش آفرین هم دشوار است و شرایطی را می طلبد و رعایت نکاتی را لازم دارد که در غیر این صورت، این فروغ، به خاموشی می گراید و این ارزش، یا فاسد می شود یا مورد دستبرد دزدان عقل و دین قرار می گیرد.
علم، به جای قاتق نان بودن، قاتل جان می گردد و به جای درمان ، درد می آفریند و به جای نوش ، نوش می گردد. و نجات که نمی دهد، گرفتار هم می کند و بار را سبک که نمی کند، سنگین تر هم می کند و به تعبیر حضرت رسالت در حدیث یاد شده، اگر مورد عمل نباشد و راهنما نگردد، وبال می گردد.
بهتر آن است که در شناخت آفتهای علم، و عوامل تباهی آفرینی که در سایه علم، به سراغ انسان می آید، به سخن خداوند و گفتار پیشوایان دین استناد کنیم، که خداوند، آفریدگار ماست و ائمه، مربیان معنوی و اخلاقی ما و کلامشان حجت است و قضاوتشان، سند.
و در این بحث، پرتوی از سخن نورانی پیشوایان، به ابعاد تاریک ذهن و قلب و زوایای ناشناخته جان آدمیان می افکنیم، تا در فروغ تابان حکمتهای متعالیه آنان راه را از بیراهه بهتر بشناسیم و در کمند ابلیس نیفتاده و به دانه پاشیهای شیطان و دام گستریهایش گرفتار نگردیم. در این راه پر وسوسه، تنها هدایت الهی ائمه، راهگشای ماست تا متاع غرور نخریم.
صیاد، اگر جه پخته و کاری است،
دانه،اگر چه جالب و شیرین،
هرگز اسیر دام نمی گردد،
هر کس که دیده، از پس هر دانه ، دام را.
آواره سیراب نمی گردد،
هرکس چیده آب و صفا داده کام را.

اصل قضیه:

آن کس که زند لاف خدا، پی در پی - باید که کند ناقه خود خواهی، پی
این ره که از وسوسه شیطانی است - جز با قدم صدق ، نمی گردد طی
می خواستیم خانه را از پای بست استوار کنیم.
از این رو، شناخت آفتهای علم را در مسیر پاسداری از ارزشها، برخورد، فرض دانستیم تا مبادا فریفته نمود شویم، تهی از بود و گرفتار شکل و شمایلی گردیم، بی محتوا.
می خواستیم به شناخت بایسته ها و شایسته ها برسیم و عنن بصیرة قدم برداریم، تا رقم بر آب و نقش بر هوا نزده باشیم.
تا از زیانکاران خسران زده و صاحبان تلاش بیهوده ای نباشیم، که یحسنون انهم یحسنون صنعا(18).
تا به ما نگویند که:
خانه از پای بست ویران است - خواجه در بند نقش ایوان است
گفتیم که فروغ کلام ائمه و معارف دین را، روشنگر حرکت و حیات خویش سازیم و آفات علم را از آن طبیان روح و مربیان نفوس و معلمان اخلاق بیاموزیم. اینک، بر سر آن قراریم و درپای آن پیمان...

غرور

غرور، بیهوده طمع بستن، نابجا امیدوار بودن، فریفتن، خود خواهی است، خود را خوب پنداشتن، خود را از خطا و اشتباه مبرا دانستن و از خود راضی بودن است.
مغرور، کسی است که درباره خود، نسبت به دارا بودن فضایل، یا وارستگی از رذایل قضاوتی غلط و خود را عوضی گرفته است و شخصیتی موهوم برای خود می شناسد.
مرحوم نراقی می فرماید:
غرور، تمایل به چیزی است که با هوای نفس، موافق است و طبع انسان به آن شبهه ها و خدعه های شیطانی متمایل است. پس کسی که به خاطر شبهه ای تباه، پندارد که بر خیر است - اکنون یا در آینده مغرور است...(19).
علم، ممکن است چنین دیدی را برای تو فراهم سازد، زیرا همین که خود را دانا و آگاه و آشنای به مسائل دیدی، در خود، نوعی برتری و فضل، احساس می کنی و خود را بالاتر از دیگران می پنداری و برای خود شأنی والاتر از دیگران قائل می شوی.
کلاً قدرت، فساد آور است و زمینه ساز غرور، مگر آن که انسان قدرتمند، مهذب باشد و قدرت مغرورش نکند و بداند که او، نیاز مطلق در برابر کمال مطلق است.
به تعبیر قرآن کریم:
انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی الحمید(20).
یک ذره زفقر خویش، ابراز کنیم - چندانکه خدا غنی است، ما محتاجیم
گفتیم که قدرت و توانایی و احساس بی نیازی، سبب سازد فساد و طغیان است:
ان الانسان لیطغی ان راه استغنی(21).
علم هم، نوعی قدرت است، قدرت بر اداراک مسائل، توانایی بحث و بیان، قدرت کلام و جدال و نقد و استدلال و اثبات و رد... غرور آور است. اگر جاهل باشی، احساس نیاز می کنی و متواضع هستی، ولی اگر دانایی و نیمچه معمولاتی داری، چون احساس بی نیازی و استغناء می کنی، زمینه غرور در تو پیدا می شود.
اگر انسان، توجه نداشته باشد، همین علم، به خاطر غرور آفرینی اش، عامل انحطاط می گردد و عالم، فکر می کند که علامه است و همه چیز را می داند و از نظرات دیگران مستغنی است و از آموختن، بی نیاز... علمی نیست که نداند، بحثی نیست که در آن صاحب نظر نباشد، میدانی نیست که در آن نتواند اسب سخن و بحث و نظر بدواند و... از پرسیدن ابا دارد و از تذکرات دیگران می رنجد.
یکی از سپرهای حفاظتی انسان، نمی دانم است.
آن که به خاطر غرور علمی اش، هرگز جمله لاادری را بر زبان نیاورد، روشن است که گاهی حرفهای بی مدرک و سخنان خام و نپخته و دروغهای بزرگ و بافته های بی اساس از او شنیده شود.
ابن مسعود صحابی معروف پیامبر، گفته است: دیوانه کسی است که درباره هر چه که از او بپرسند، نظر و فتوا بدهد. نمی دانم،سپر داناست(22).
امام صادق (علیه السلام) فرموده است:
اگر از شما چیزی پرسیدند که نمی دانستید، بگویید: نمی دانم(23)
روشن است که گفتن این سخن، شجاعت و شهامت می خواهد و در مغرور، چنین توانایی نیست.
غرور علمی، گاهی موجب رد روشن ترین حقایق می گردد.
غرور علمی، گاهی سبب نپذیرفتن حق و عناد در بحث علمی می گردد.
غرور علمی، گاهی، عامل توحیه خطا و اشتباه است.
خوب است از زبان مرحوم سید عبدالله شبر بشنویم، که می گوید:
برخی از صاحبان علم، که دچار غرورند، در عین حال که اخلاق باطنی را دانسته و به آفتها آشنایند، ولی فکر می کنند که اخلاق ناپسند، بدورند و نزد خداوند والاتر از آنند که امتحان شوند و امتحان، مختص عوامل است و هرگاه، عوامل و نشانه هایی از کبر و ریاست طلبی و برتری جویی آشکار می شود (در مقام توجیه و دفاع از خود) می گویند: این، کبر نیست، بلکه عزت دین و ابراز شرافت علم و یاری دین خدا و به خاک مالیدن دماغ مخالفان است و هرگاه زبان به بیان حسودانه درباره همردیفان گشوده می شود آن را حسد نمی پندارد و می گویند: این خشم گرفتن به خاطر حق ورد دشمنی و ستم اهل باطل است... و اگر ریا به خاطر آنان بگذرد می گویند: غرض از اظهار دانش و بیان علم، تشویق مردم برای تبعیت است، تا به دین خدا رهنمون شده و از عقاب خدا نجات یابد... شیطان این گونه، کار زشت را در نظرشان زیبا جلوه می دهد...(24).
در آفت علم،در زمینه غرور، همین بس که صاحبان علم، اگر دارای قلب پاک و شناخت صحیح نباشد، هر چه کمتر بدانند، مغرور ترند و ادعایشان هم بیشتر است و هر چه بیشتر بدانند، کم ادعاتر می شوند،البته در مورد وارستگان، نه همه.
دیده ای طالب جدید الورود را که روزهای اول تحصیل با فرا گرفتن چند صیغه و قاعده، دیگر پدر، مادر،دوستان و بزرگترها را قبول نداشته و خود را با سواد، دانشمند، صاحب نظر، به حساب می آورد.
این حالت در آغاز هر مرحله جدیدی از دانش و تحصیل پیش می آید - در هر رشته - و انسان، به این تدریج، می داند که چیزی نمی داند. اگر چنین شد، این نشان کمال وگرنه، دلیل غرور. دانای واقعی، کسی است که با علم، به نادانی خویش خویش پی برده باشد.
در نهایت باید انسان عالم به این نتیجه برسد که هنوز الفبای علم را هم فرا نگرفته و بداند که علوم بشری، فقط توانسته است خراشی مختصر در دیواره عظیم و پر حجم مجهولات و نادانیهای بشر، ایجاد کند.
مرحوم علامه طباطبایی، که به حق، شایسته لقب علامه است و از مفاخر جهان علم و حکمت و از افتخارات عالم اسلام، به نقل یکی از شاگردانش که می گوید:
در طول سی سال که افتخار درک محضر ایشان را داشتم، هرگز کلمه من از ایشان نشنیدم.در عوض، عبارت نمی دانم را بارها در پاسخ سؤالات، از ایشان شنیده ام، همان عبارتی که افراد کم مایه،از گفتن آن، عار دارند، ولی این دریای پرطلاطم علم و حکمت، از فرط تواضع و فروتنی، به آسان می گفت. جالب این جاست که به دنبال آن، پاسخ سؤال را به صورت احتمال و با عبارت به نظر می رسد بیان می کرد(25).
این بزرگ مرد، از جمله کسانی بود که علم، مغرورش نساخت و غرور علمی در ساخت منزه او راه نیافت. وقتی یک علامه به آسانی و سهولت، عبارت شریف نمی دانم را بر زبان می آورد، این از غرور بیمایگانی چون من است که شهامت گفتنش را ندارم و سعی دارم که خود را در همه چیز، دانا و اهل اطلاع بشناسانم.
آفت غرور، در علم، این اندیشه را می زاید که: من قادر به تحلیل همه چیز هستم. تحلیل هر چیز، باید با ابراز علم، وزیر سر چنجه دانش من، به آسانی انجام گیرد. علم زدگان مغرور، هر چیز را با متراژ دانش،محاسبه می کنند.
مغروران علمی، تنها چیزهایی را قابل می دانند که در محدوده تنگ و در فضای بسته علمی آنان، بگنجد. از این رو، بسیاری از حقایق عالم را، به خاطر این که در محاسبات علمی آنان نمی گنجد، رد می کنند. خدا و معاد و روح و معنویت و غیب و وحی و فرشتگان و... را غیر علمی می دانند و خداوند را هم، در صورتی حاضرند بپذیرند که در آزمایشگاه و زیر چاقوی جراحی و قیچی تشریح مشاهده عینی کنند. این هم نوعی غرور علمی اتیست که ماتریالیستها و مادیون گرفتار آنند.
این تنگ نظری و محدود اندیشی، که نتیجه مغرور شدن به داشته ها است انسان را از رسیدن به نداشته های بسیاری محروم می کند و راه را به روی فرد، می بندد. دانستنی که سد راه دانستنیهای دیگر باشد، عدمش به زوجود. علمی که جهل بزاید بدتر از جهل است.
غرور، اگر آفت علم است، هم در زمینه علمهای به دست آمده است و هم در مورد دانشهای کسب نشده، یعنی هم با داشتن علم موجود، انسان را مغرور می کند و هم، باعث می شود که از مراحل بالا و بیشتر محروم شود.
وقتی غرور علمی در خانه دلت رسوخ کرده باشد، به خود خواهی و خودپسندی و خود برتر بینی گرفتار می شوی و دیگر حاضر نیستی که علمی از کسی بیاموزی.
یا حکمتی از شخصی فرا بگیری،
یا نقاط ضعف خود را در مسائل علمی از دیگران بشنوی،
یا انتقادها را پذیرفته، اشتباهات را اصلاح کنی،
یا با مشورت با دیگران،شریک عقل و خرد آنان شوی،
یا با سؤال از دیگران، بر دانش خود بیفزایی،
یا با توجه به دیگران و اعتراف به ارزش کسانی غیر از خودت محبوب تر گردی و در دلها جای گیری.
روشن است آن که خود خواه است، منفور مردم است. اگر خود را بزرگ و عظیم می شماری، به همان اندازه در نظر دیگران حقیر و کوچکی. اگر خود را بی نیاز از مردم و پیشنهادات و نظریاتشان می دانی، خود، زیان کرده و محروم می گردی،
اگر خود پسندی، درهای مشورت و نصیحت مردم را به روی خود می بندی،
به قول سعدی:
بزرگان نکردند در خود نگاه - خدابینی از خویشتن بین مخواه
خداوند هم، اگر تجلی کند، بر دلهای شکسته و بر قلبهای خاشع و اندیشه های متواضع جلوه می کند.
حقیقت هم، اگر بتابد، بر دلهایی می تابد که مشتاق و جویا و تشنه اند و همواره در طلب و جست و جو هستند و به کم، قانع نمی گردند، تشنگی به دست می آورند، تا آب بر ایشان از پستی و بلندی بجوشد.
غرور، خصلتی حیوانی است که انسان را خود خواه و خودبین می کند و حاضر نمی شود بالاتر از او کسی باشد و بیشتر از او نام کسی برده شود و حق کسی ادا شود.
آیا از اشتهار دیگران به علم و فضل و تقوا و لیاقت، لذت می بری یا رنج؟ این، پلنگ است که حتی تاب دیدن ماه را بر بالای سر خود ندارد و برای برتری یافتن بر آن، به قله کوه می رود و چنگ به ماه می اندازد و بالا می جهد و از آن اوج، سقوط کرده، استخوانهایش می شکند. غرور هم، این گونه تباه کننده انسانهایت انسان و باز دارنده رشد علم و دانش انسان است.
عیب است بزرگ بر کشیدن خود را - از جمله خلق، برگزیدن خود را
از مردمک دیده بباید آموخت - دیدن همه کس را و ندیدن خود را