ترجمه شرح الاسماء الحسنی

نویسنده : علامه سید حسین همدانی درود آبادی مترجم : لطیف راشدی - سعید راشدی‏

مقدمه مترجم

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین، باری ء الخلائق اجمعین، باعث الانبیاء و المرسلین، رافع السموات و خافض الارضین؛ و الصلوة علی من اختاره من شجرة الانبیاء و مشکوة الضیاء و مصابیح الظلمة و ینابیع الحکمة؛ مولانا و مولی الکونین؛ سیدنا و سید العالمین، الروح المجسد و الجسد المروح اعنی ابوالقاسم المصطفی محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - و علی اولاده الاطیبین الانجبین و اللعن الدائم علی اعادیهم من الان الی یوم الدین.
حمد بی بدایت و سپاس بی نهایت سزاوار و شایسته ذاتی است که جهانِ تاریک را به انوار دانش روشن و صفحات قلوب را به ضیاء معرفت، مزین نمود. و درود فراوان بر سرور کائنات و خاتم انبیاء پیامبر گرامی اسلامی حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و بر خاندان مطهر و عترت پاکش حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام و ائمه دوازده گانه علیهم السلام.
قال الله تعالی: و اءِذ قالَ ربُّکَ للمَلائِکةُ اءنِّی جاعِل فی الأَرضِ خَلیفَةً.(1)
تمامی موجودات امکانی، آیینه و محل تجلی صفات و اسماء خداوند سبوح و قدوس هستند و هدف خلقت بر اساس مفاد آیه: وَ علَّم آدَمَ الأسمَاءَ کُلَّها،(2) تعلیم اسماء که جلوه هایی از ذات خداوند متعال است، منتها این تجلی، به اندازه سعه وجودی و قابلیت موجودات امکانی، مراتب گوناگونی دارد و انسان که دارای مقام بالقوة خلیفة اللهی می باشد، با ریاضت نفس می تواند این مقام را بالفعل به دست آورد.
بنابراین یک مرتبه تجلی و کمال به حد فکانَ قَابَ قَوسَینِ أَو أَدنَی(3) می رسد که وجود نازنین عقل اول حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم تجلی گاه آن است.
و یا خدای ناکرده حضیض أُولئِکَ کالأَنعامِ بَل هُم أَضَلُّ(4) تنزل می کند.
نهایت هدف آفرینش انسان که باید معلم فرشتگان باشد، برخورداری از مقام حی متألّه که جنس و فصل او هستند، و این انسان کامل جز با استفاده از استعداد و قابلیت خود برای قبول اسماء الهی و تجلی آن ها در وجودش، به این مقام شامخ راه نمی یابد.
انسان مالِک با طی مراتب و مراحل سلوک و ریاضت های معقول به بارگاه منیع معلم اسماء حسنای دوست بار می یابد و این اسماء در وجود او تجلی می کند.
همه انسان ها بالقوه دارای این استعداد می باشند که آینه تمام نمای اسمای حسنای الهی می باشند و این خود انسان است که می تواند با تلاش های مداوم و ریاضت های سالم به این مقام دست یازد و بالفعل خلیفة الله و معلم اسماء بشود تا مصداق آیه شریفه خلیفة اللهی بشود؛ آن گاه است که می توان به او گفت خلیفة الله است.
اینک ترجمه کتابی بس گرانسنگ و ارزشمند به نام شرح الاسماء الحسنی اثر جاودانه عالم عامل و عارف واصل مرحوم استاد علامه آیت الله سید حسین همدانی درود آبادی قدس سره جهت آشنایی با اسماء الله الحسنی تقدیم شما عزیزان می گردد.
در این جا از حکیم متأله و استاد علامه فرزانه و عارف واصل حضرت آیت الله آقای حاج شیخ حسن حسن زاده آملی مد ظله العالی علی رقم ضیق وقت و مشغله فراوان استدعا کردی تا نظری بر این نبشتار کنند و ما را از عنایت های عارفانه، عالمانه، حکیمانه و... بهره مند فرمایند.
معظم له پذیرفتند و مقدمه ای بر این کتاب شریف مرقوم فرموده اند.
اءنّ اللهَ لا یُضیعُ اَجرَ المُحسِنینَ.(5)
آنان که خاک را با یک نظر کیمیا کنند - آیا شود گوشه چشمی به ما کنند
این کتاب با تحقیق عالمانه دانشور گرامی جناب آقای محسن بیدارفر و با مقدمه ای ارزشمند به زبان عربی چاپ شده و این اثر سترگ و گران بها را به زبان پارسی برگردانده ایم؛ به امید آن که مقبول حضرت دوست واقع گردد و صاحب دلان را سودمند افتد.
و نیز به این امید که دل نازنین قطب عالم امکان، سید و مولایمان، حضرت صاحب الزمان، اعنی حضرت اباصالح المهدی روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء از این کمترین خرسند و مسرور گردد و اءن شاء الله عنایت های آن بزرگوار شامل ما شود و گوشه چشمی مرحمت نماید.
دعواهم فیها سبحانک اللهم و تحیتهم فیها سلام و آخر دعوانا أن الحمدلله رب العالمین
قم المقدسه
العبد لطیف مطوّف راشدی

مقدمه مؤلف

بسم الله الرحمن الرحیم
حمد و سپاس، خدایی را که اوهام را از تمایل به غیر وجودش، پاک کرده و عقل را از تصور ذاتش پوشانیده است. او کسی است که با شعاع نورش از دیدگان مخلوقاتش، پنهان مانده است و فکر خالیِ از او را با همه نزدیکی اش، دور کرده و با کمال ظهورش، از شناساندن خود امتناع ورزیده و آن طور که برای او ظهور و آشکار شدن است، برای غیر از او نیست. تا این که معرفی، برای او باشد. او نیازمند اسمی نیست تا با آن نامیده شود، هم چنین نیازمند، صفتی نیست تا بتوان او را با آن وصف نمود و هر که به کسی، غیر از او مشغول شد، ناامید گشت و هر که از ذکر او دور ماند، ضرر و زیان دید، و هر ذهنی که خالی از فکرش ماند، ضایع گشت.
درود و سلام بر اسم اعظم و وصف بلندمرتبه اش دَنی فَتَدَلّی فکانَ قَابَ قَوسَینِ أَو أَدنَی؛ ((آن گاه نزدیک و نزدیک تر آمد، پس به اندازه دو کمان یا نزدیک تر از آن باشد)).(6)
درود و سلام بر اولاد پاک و معصوم او که دارای اسامی زیبا و امثال بلندمرتبه می باشند و لعنت خدا بر طاغوت، کسانی که در اسم های او کافر شدند، پس هلاکت، برایشان خواسته شده و جزای آن چه انجام داده اند، به زودی خواهند دید.
در ((مجمع البیان))،(7) از قول نبی اعظم صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است:
اءنّ اللهَ تسعة و تسعین اسماء مَن احصاها دَخَل الجنَّةَ.(8)
برای خداوند تبارک و تعالی را نود و نه اسم است، هر کس آن ها را بشمارد، داخل بهشت خواهد شد.
در ((توحید))(9) از امام صادق علیه السلام مثل این روایت آمده است و در ((عدة الداعی)) شیخ احمد بن فهد(10) آمده است که امام رضا علیه السلام از پدرش علیه السلام از اجدادش روایت فرمود:
اءنّ الله تسعة و تسعین اسماء، مَن دعا بِها استجیب له،(11) و مَن احصاها دخل الجنةَ.
خداوند متعال را نود و نه اسم است، هر کسی خداوند را با آن ها بخواند، به او جواد داده می شود و هر که آن ها را بشمارد، داخل بهشت خواهد شد.
اول احصاء چیست؟
مراد از این احادیث، معنی لفظی احصا (شمردن) نمی باشد؛ بلکه منظور شناخت خداوند با این اسم ها است که با آن ها وصف می شود.
همان طور که در ((کافی))(12) از قول امام رضا علیه السلام روایت شده است:
قال ((سألته عن الاسم ما هو))؟ قال: ((صفة الموصوف)).
گفت: ((از اسم پرسیدم، که آن چیست؟ فرمود: صفتی برای موصوف است)).
یعنی اسم، مظهر صفت خداوند است، چرا که اسم های خداوند تعالی فراوانند و صفات خداوند تعالی عین ذات خود اوست.
بنابراین برای خدای تبارک و تعالی، نود و نه اسم است که مظهر صفات پروردگار می باشد، هر کس با کسب - تفکر و تعقل این اسمها - را تفکر و تعقل بشناسد، داخل بهشت می شود.
در فرهنگ لغت(13) آمده است: احصاه: عدّه أو حفظه أو عَقَلَه.
احصا: یعنی: شمردن، حفظ کردن یا تعقل کردن است.
دوم: اسم چیست؟
اسم عبارت از چیزی است که از مسمی خبر می دهد و فرقی نمی کند که گفتاری، نوشتاری، مفهومی، خیالی، وهمی، عقلی یا موجودی خارجی باشد؛ چون اسم چیزی اعم از عَلَم می باشد؛ پس هر موجودی به این معنی، اسم خدا یا با واسطه اسم خداوند می باشد. چرا که آن چیز، اسم و اسم خدای تعالی است.
در ((کافی))(14) از امام صادق علیه السلام آمده است:
اسم الله غیر الله، و کل شی ء وقع علیه اسم شی ء فهو مخلوق ما خلا الله، فأما ما عبّرته الألسن أو عملت الأیدی فهو مخلوق، و الله غایة من غایاته، و المغیّی غیر الغایة، و الغایة موصوفة وکل موصوف مصنوع و صانع الاشیاء غیر موصوف بحد مسمی، لم یتکوّن فتعرف کینونیة بصنع غیره، و لم یتناه الی غایة الا کانت غیره؛ لا یذل من فهم هذا الحکم أبدا، و هو التوحید الخاص، فارعوه و صدقوه و تفهموه باذن الله، من زعم انه یعرف الله بحجاب أو بصورة او بمثال فهو مشرک، لأن حجابه و مثاله و صورته غیره، و انما هو واحد موحد،(15)فکیف یوحده من زعم انه عرفه بغیره و انما عرف الله من عرفه بالله، فمن لم یعرفه به فلیس یعرفه، انما یعرف غیره، لیس بین الخالق و المخلوق شی ء، و الله خلق(16) الاشیاء لا من شی ء کان، و الله یسمی بأسمائه و هو غیر اسمائه و الأسماء غیره.
نام الله غیر از خداست. هر چیزی جز خداوند که نامی بر وی نهاده شود، آفریده است. ولی آن چه که زبان ها از آن تغییر می کنند، و یا دست ها انجام می دهند، آفریده شده است. خداوند، نهایت هر چیز نهایت پذیر است و غیر از نهایت است، نهایت موصوف است و هر موصوفی ساخته شده است و آفریننده چیزها غیر از توصیف شده به اندازه مشخص است. ایجاد نشده است تا به سازندگی دیگری چگونه بودنش شناخته شود و به غایتی نمی رسد جز آن که غیر اوست. هر کس این حکم را بداند هرگز خوار نمی گردد، و این همان توحید ناب است، آن را پاس دارید، تصدیق کنید و به اذن خدا آن را بفهمید. هر کس بپندارد که خدا را به حجابی یا به چهره ای و یا به نمونه ای می شناسد مشرک است زیرا حجاب، نمونه و چهره غیر از اوست، همانا او یک و یکتاست؛ چگونه به یگانگی می شمارد آن که می پندارد او را به غیر او شناخته است. همانا آن که خدا را شناخته است به وسیله خدا شناخته است و هرکس که خدا را به خدا نشناخته است، او را نشناخته است، بلکه دیگری را شناخته است.
بین آفریننده و آفریده شده چیزی وجود ندارد، بنابراین خداوند آفریننده چیزهاست نه از چیزی بود. خداوند به نامهایش خوانده می شود و او غیر از نام هایش است و نام ها غیر از او هستند.
مفاد این روایت، لفظ و نوشته الله، بلکه همه مفهوم های آن، مخلوق توست؛ به سبب این که تو از آن عاجز هستی، پس او پایان غایات و محدود غیر از نامحدود و غایتی که موصوفش به آن منتهی شده می باشد. هر موصوفی ساخته شده است و آفریننده اشیا وصف شدنی نیست. پس اسم خدا و غیر خدا و هر چیزی که به چیز دیگر منتهی شود، نامی برایش گذاشته نمی شود، بلکه پوشیده و پنهان است، حجاب شی از او نیست و هر کس گمان کرده که خدا را به حجابش شناخته، مشرک است.
هر موجودی به دلیل آگاهی آن موجود از چیزی فوق آن، به خدای تعالی منتهی شود، اسم رب واسطه ای برای خدای تعالی است؛ مثل کلمه الله و... و یا اسم بدون واسطه، برای خداوند هنگامی است که آگاهی بر قدرت خداوند، به این خصوصیت و صنعتش داشته باشیم؛ در این صورت اسم خداوند بدون واسطه می باشد. و برای همین امام علی(17) علیه السلام گفته است:
و بأسمائک التی ملأت ارکان کل شی ء.
و قسم به اسم های تو که ارکان همه اشیاء را پر کرده است.
اخباری که در تعریف اسم های خداوند و تفاوت هایش وارد شده است، بیان کننده مراتب و درجاتی از آن اسم ها هستند، که اختلافی در آن نمی باشد. در جایی هزار(18) و در جای دیگر چهارهزار(19) و در جای دیگر 360(20) و در جای دیگر 99 اسم(21) روایت شده است.
وقتی اسامی خداوند، مظهر صفاتش می باشد یا منظور از مظهر این است که ذات، به خودی خود برای صفات کافی است، همان طور که امام رضا(22) علیه السلام بعد از سؤال ابن سنان درباره اسم می فرماید:
صفة الموصوف
اسم، صفتی است برای موصوف.
هنگامی که صفات بر حسب جزئیات، کلیات، مراتب و شئونش نامتناهی باشد پس جلوه ها و مظاهر صفاتش هم این گونه بی نهایت هستند.
اما این که گفتیم: اسم های خدای تعالی جدا از خود او است به این معنی نیست که اسم های خدا خالی و جدا از خداوند باشد، به طوری که خداوند تعالی بدون اسم باشد، بلکه همانطور که حضرت علی علیه السلام در خطبه وسیله کافی(23) بیان فرمودند:
فارَق الاشیاء لا علی اختلاف الأماکن و یکون فیها لا علی وجد الممازجة.
او جدای از اشیاء است نه از لحاظ دوری و اختلاف اماکن و در آن هاست نه به گونه ای که با آن ترکیب شده باشد.
هم چنین در خطبه دیگری در کافی(24) از حضرت علی علیه السلام آمده است:
فی الاشیاء کلها ممتازج و لا بائن منها.
در تمام اشیاء حلول کرده، اما در آن ها ترکیب نشده و نیز جدا نمی باشد.
حَدّ الاَْشْیَاءَ کُلّهَا عِنْدَ خَلْقِهِ إِبَانَةً لَهَا مِنْ شِبْهِهِ وَ إِبَانَةً لَهُ مِنْ شِبْهِهَا لَمْ یَحْلُلْ فِیهَا فَیُقَالَ هُوَ فِیهَا کَائِنٌ وَ لَمْ یَنْأَ عَنْهَا فَیُقَالَ هُوَ مِنْهَا بَائِنٌ وَ لَمْ یَخْلُ مِنْهَا فَیُقَالَ لَهُ أَیْنَ لَکِنّهُ سُبْحَانَهُ أَحَاطَ بِهَا عِلْمُهُ وَ أَتْقَنَهَا صُنْعُهُ وَ أَحْصَاهَا حِفْظُهُ
همه چیزها را به هنگام آفریدنشان محدود ساخته، تا از آنها از شباهت به او متمایز گردند، و او از شباهت به آنها متمایز گردد. درون چیزها جای نگرفته تا گفته شود: او از چیزها بیگانه است؛ او از چیزها بر کنار نیست تا گفته شود: در کجاست؟ بلکه خدای متعال با علم خدا، به آنها احاطه یافته و ساخت او آنها را استوار ساخته، و پاداش آنها را شماره کرده است.
مضمون این احادیث در بسیاری از روایات و خطبه ها به طور صریح و روشن نیز نقل شده است.
سوم: پیدایش اسما
زمانی که خدای تبارک و تعالی گنجی مخفی و پنهانی بود، زمانی که از چیزی خلق نشده و آن چه را که خلق کرده از چیزی خلق نکرده بود. برای خدا صفتی که او را در بر بگیرد و حدی که با آن بتوان برایش مثالی زد، نیست؛ پس تمام آن چه، غیر از صفات اوست، لغات خرد و ناچیز می باشد و در این مقام، تعریف صفاتش گمراه کننده و عمق روش های تفکر در ملکوتش، حیران مانده است و علوم تفسیری نمی توانند در علمش رسوخ کنند و حجاب از پنهانی ها بدون غیبت مکنون او محال است در رموزات امور، عقل های بلندنظر در پستی سقوط کرده است.(25)
اول چیزی که خلق کرد یعنی حقیقت محمدیه از تمام تعینات و ظهور موجودات ممکن ها بود و اشیا را با استعداد و گستردگی اش فرا گرفت و بر آن ها جامع گشت. ذات باری تعالی برای تمام چیزها مظهر و روشنی است؛ او به آن چه از صفات دارد کافی است.
پس به دلیل این که او، علت اولیه همه چیز می باشد و هویت اشیا را فرا گرفته است به صورت مجمل علم نامیده می شود و به دلیل، شمول بر تمام حدود و تعینات اشیا قدرت نامیده می شود.
سپس به دلیل این که بر هویت اشیا، جامع است و برای او تعیین حدود آن ها بدون وقفه امری ذاتی است علیم و قدیر نامیده می شود و غیر از این دو اسم نیز، صفاتی هست که دلالت می کند بر مبدأ اشتقاق و ساخت آن صفات، که امری ذاتی، می باشد و این برای موصوف است، بدون توجه به متعلقات صفات است.
سپس به سبب تعداد این صفات ذاتی و استعدادشان برای تعلق به متعلقشان به اسما فاعلین نامگذاری شده اند، مانند: عالم، قادر، مبصر، سامع و... و این تا زمانی است که فاعل در هیئت قرار دادن صفت بر متعلقش باشد؛ مثل بنّا که گل و آجر بر می دارد و آنها را به ترتیب روی هم قرار می دهد، قبل از اتمام ساختمان می گویند که او سازنده است؛ ولی نمیگویند که او خانه و ساختمان را ساخت و نیز به واقع شدن صفت بر متعلقش خبر نمی دهند.
پس زمانی که متعلق یافت شود و امکان خبر دادن از موصوف به سبب واقع کردن صفت بر متعلقش باشد؛ مثل این که بگویند: ساختمان یا خانه را ساخت در این صورت به اعتبار وجود صفت بر آن که معلوم و مقدور یا مسموع است.
پس برای صفات پنج مرحله است:
مرحله او: مرحله عینی صفات با ذات می باشد، پس ذات موجود است، نه با وجود؛ و زنده است، نه به نوع حیات؛ و علیم است، نه به کمک علم؛ و قدیر است، نه قدرت.
کمال توحید، نفی صفات از خداوند است، شاهد این که هر صفتی غیر از موصوفش می باشد و هر موصوفی غیر از صفتش است و این دو سخن شاهداند بر این که تشبیه صفت و موصوف همیشه بر یکدیگر ممنوع می باشد، پس هر کس او را وصف کند، محدودش کرده و هر که او را محدود کند، او را شمرده است، و هر که او را عدد بداند، او را زایل و باطل کرده است.(26)
مرحله دوم: مرحله ظهور چیزی است که وجود ذات الهی برای آن کافی است، یعنی ظهور چیزی که بر کفایت ذات، از هر صفت دلالت می کند؛ خلقت اول نور محمد و حقیقت محمدیه صلی الله علیه و آله و سلم است. او بسیط و خالص از هر چیزی است، به جز، هر شیی خالص و مجمل که به اعتبارات مختلف به اسم های متعدد نامیده می شود. و به سبب هر اعتباری بر صفتی از صفات دلالت می کند، صفاتی که ذات برای آن ها کافی است و به این سبب عالَم صفات الهی است، صفاتی مثل علم، قدرت، وجود، حیات، شنوایی، بینایی و....
مرحله سوم: مرحله اعتبار احاطه صفات، بر تمام متعلقاتشان به صورت دائمی و بدون وقفه می باشد، و به این اعتبار است که: علیم و قدیر نامیده می شوند. امثال این دو اسم از صفاتی اند که از صیغه صفت مشبهه ساخته می شوند و بر این دلالت می کنند که مبدأ آن ها، ذات موصوف است.
در این مراحل سه گانه برای متعلقات صفات، نه تنها وجود نیست؛ بلکه اصلا توجهی به وجود صفات نیست؛ اگر چه در مرحله سوم به احاطه صفات، وجود دارد.
مرحله چهارم: مرحله شمارش و استعداد صفات برای حمل به متعلقاتشان می باشد؛ به این معنا که تهیه و ایجاد متعلقات و اعمال تمام صفات برای شمولشان بر متعلقاتشان و به همین ترتیب، ساخت صفات ذات از وجود، قدرت، علم، شنوایی، بینایی و... است. که با این اعتبار، عالم، قادر و موجود نامیده می شود.
در این مرحله برای متعلقات صفات، وجودی نیست؛ اگر چه این صفات و اسم ها، به اعتبار این که توجه آن صفات، به وجود متعلقاتشان است، برای موصوف شان می باشند، پس اثبات علم و قدرت و شنوایی و بینایی برای ذات ممکن است، بلکه اثبات اسم های صفات و اسم های فاعلین مثل عالم و قادر همراه نفی این که عالم بوده یا خواهد بود، ممکن می باشد، اضافه بر این که معلوم، مقدور و غیر این دو باشد؛ پس ملازمه ای بین ازلی بودن علم و وجود علم نیست.
امام صادق علیه السلام به این مراتب چهارگانه اشاره کرده است:
لم یزل الله تعالی ربنا و العلم ذاته و لا معلوم، و السمع ذاته و لا مسموع، و البصر ذاته و لا مبصر، و القدرة ذاته و لا مقدور.(27)
پروردگار ما خداوند بلندمرتبه همواره بود و علم ذات او بود و در حالی که معلومی نبود، و شنیدن ذات او بود در زمانی که شنیدنی نبود، دیدن ذات او بود در حالی که دیدنی وجود نداشت و قدرت ذات او است به هنگامی که مقدوری نبود.
مولایمان امام رضا علیه السلام در روایت نفع بن یزید جرجانی می فرماید:
... عالم اذا لا معلوم، و خالق اذ لا مخلوق و رب اذ لا مربوب و اله اذ لا مألوه... .(28)
عالم و دانا بود به هنگامی که معلومی در کار نبود و خالق بود زمانی که مخلوقی در کار نبود و پروردگار بود هنگامی که پرورده ای نبود.
کافی با اسنادش از امام علی علیه السلام روایت کرده که می فرماید:
کان رباً اذ لا مربوب، و الهاً اذ لا مألوه، و عالماً اذ لا معلوم، و سمیعاً اذ لا مسموع.(29)
او پروردگار و ربی است که مربوب نیست، الهی است که مألوه نیست، عالمی است که معلوم نیست و سامعی است که مسموع نیست.
در روایت دیگری از ابی ابراهیم علیه السلام آمده است:
عالم اذ لا معلوم، و خالق اذ لا مخلوق، و رب اذ لا مربوب.(30)
او عالمی است که معلوم نیست، خالقی است که مخلوق نیست و ربی است که مربوب نیست.
مرحله پنجم: مرحله ای است که صفات بر متعلقاتش واقع می شود، به طوری که ممکن است، صدور فعل را به خداوند و وقوع فعل را بر متعلقش نسبت بدهیم.
در روایت اولی که از امام صادق علیه السلام نقل کردیم، اشاره ای به این مرحله شده که می فرماید:
فلمّا احدث الأشیاء و کان المعلوم، وقع العلم منه علی المعلوم، و السمع علی المسموع، و البصر علی المبصر و القدرة علی المقدور.(31)
زمانی که او اشیا را در حالی که معلوم هستند، ایجاد کند. علم بر معلوم، سمع بر مسموع، بصر بر مبصر و قدرت بر مقدور واقع می شود.
در این مرحله برای وجود، معلوم و غیر معلوم، متعلق لازم است.
پس اثبات صفت برای موصوف لازم نیست، با وقوع صفت بر متعلق همانطور که می فرمایند:
اءنّ الله تعالی قادر علی ما یشاء، و لکنّه ما یشاکون الجبل الفلانی ذهبا، أو هو ممیّت کل حی و لکنّه لم یُمت کثیراً.
خداوند تعالی بر آن چه که می خواهد قادر است، اما نمی خواهد که فلان کوه طلا باشد، یا او هر زنده ای را می میراند، ولی زیاد نمی میراند.
بنابراین، اثبات صفت با نفی فعل جمع می شود، چون فعل عبارت است از ایجاد مبدأ بر متعلق صفت به عمل صفت؛ و آن برای اثبات صفت لازم نیست.
آیاتی که علم را مثل قول، از خداوند تبارک و تعالی نفی می کند:
فلیعلمن الله َالَّذِینَ صدقوا و لیعلمن الکاذبین،(32) خداوند دروغگویان را از راستگویان می شناسد.
خداوند می فرماید:
و لیعلمن َالَّذِینَ آمنوا و لیعلمن المنافقین؛(33) و البته خدا هم به احوال اهل ایمان داناست و هم از درون منافقان آگاهی دارد. چنین آیاتی به مرحله پنجم اشاره دارند که آن مرتبه فعل است، بر خلاف مراحل قبل، که در مرحله صفات بودند.
قدیم بودن علم خدا و حادث بودن اشیا عنوان است.
اگر کسی بگوید که لازم می آید تا اشیا، به اعیانشان بر خدای تعالی منکشف نباشند؛ بلکه بعد از حدوث اشیا چیزی به چیز دیگر کشف گردد.
در جواب می گوییم: خلق اول که او، مظهر تمام ذات، به آن چه که ذات هست در ذات کافی است، که به تمام تعین ها احاطه دارد. مواد و صورت تمام تعینات؛ مثل احاطه دریا بر قطره هایی که نامتناهی است؛ به طوری که اثبات قطره ها در دریا و نفی قطره ها از دریا ممکن نیست؛ پس علم خدا به تمام تعینات ازلی است، بلکه قبل از خلق اولین علت نیز، علم داشته است به علت این که، اولین علت روشنایی بخش است برای چیزی که ذات، بما هو ذات از علم و غیر علم کافی است.
بله، تمییز و تعیین معلومات که در آن فعل وقوع صفت است، حادث می باشد و افعال خدای تعالی - به اتفاق همه ادیان، قدیم است؛ بلکه ممکن نیست که کسی بگوید: افعال خدای تعالی قدیم است، چون ملازمه قدیم بودن افعال، با قدیم بودن اشیا پیش می آید و این قدیم بودن اشیا، خلاف ضرورت هر دینی است.
اگر کسی بگوید که از وقوع صفت علم بر معلومات، قدیم بودن معلومات لازم نمی آید، برای این که علم خدای تعالی بر همه اشیا احاطه دارد و به سبب احاطه اش بر تمام اشیا، و علمش به آن ها، چه در گذشته، چه در حال و چه در آینده متفاوت نمی باشد، بلکه خدا نسبت به همه آن ها حال و حاضر است و به کلیات و جزئیات آن ها احاطه دارد و اشیا در علم خداوند تعالی متمایز هستند و اگر ظهور اشیا در اعیان، حادث و در وقتی صورت گرفته که حادث باشند، در این صورت بین قدیم بودن و علم، به معنی وقوع صفت بر متعلقش، و بین حادث بودن و معلومات، امکان جمع وجود دارد.
در جواب می گوییم: اول این که؛ فرق بین صفت علم و وقوع آن بر متعلقش را متوجه شدید و این که احاطه صفت علم به تمام متعلقات، مستلزم وجود متعلق نیست و وقوع صفت علم، مستلزم وجود آن است و علم، صفت است، و وقوع علم بر متعلق، فعل است. کسی که گذشته، حال و آینده برایش فرقی نمی کند، خود او صفت است و فعل نیست. وقوع صفت بر متعلق تا زمانی که نفیش از خداوند متعال صادر نشده واجب است؛ چگونه حدوث متعلق، همراه نفی صدور فعل ممکن است.
دوم این که: هر یک از این معلومات از دیگری متمایز هستند، حال آیا آن معلومات چیزی است که بتوان با آن به وجود بودن اشاره کرد؟
اگر چه در عالم حق تعالی و به اشاره الهی الهی باشد، به طوری که در عرض حق تعالی به آن اشاره می شود، و گفته اند: حق، و خلق است یا این، و آن است یا نه؟
اگر قابل اشاره کردن باشد، پس قدیم بودن و ازلی بودن اشاره لازم است و در این صورت خداوند و هر آن چه همراه اوست، زایل نمی شود. پس آیا در کلام چیزی هست که صفت علم بر آن واقع شود؟ پس احاطه علم خداوند تعالی به اشیا، نظیر احاطه مقدار کرّ به سلطل ها، و مثقال ها و درهم هاست، در حالی که نفی احاطه خداوند به حقیقت اشیا و نیز، اثبات احاطه خدا به اعیان اشیا، ممکن نیست.
پس بین احاطه و تمییز و بین احاطه چیزی به چیز دیگر و وجود احاطه شده، ملازمه ای نیست، به گونه ای که بتوان است به احاطه شده این و آن اشاره کنیم یعنی گفتن کلمه این و آن به احاطه شده، صدق می کند.
همان طور که صحیح است، گفته شود کرّ دویست رطل عراقی است. امکان اشاره به کل رطل، با گفتن لفظ این و آن، نیست، پس هم چنین، در این مقام صحیح است که گفته شود: علم خداوند تعالی به تمام اشیا احاطه دارد. به طوری که ممکن است، با گفتن لفظ این و آن با عدم وجود اشیا، به اشیا اشاره کنیم.
پس با توجه به آن چه ذکر کردیم صفت علم و تمام صفات، فعل نیستند و این بدون در نظر گرفتن وقوع صفات بر متعلقاتشان است و حال آن که دومی است و چیزی که از موصوف صادر نشود، امکان سلب از آن به خلاف اولی هست؛ چون سلب شی ء از موصوف و همچنین، اثبات ضد شی بر موصوف، ممکن نیست.
اگر کسی بگوید: در خلق اول چه می گویید که آن روشن کننده تمام صفات است، پس اگر قابل اشاره باشد، لازم است ازلی باشد؛ در غیر این صورت، اشیا برای خداوند تعالی منکشف نمی باشند.
در جواب می گوییم: همان طور که متوجه شدید خلق اول امری بسیط است و از امور قابل اشاره وجودیه نمی باشد، پس خلق اول، قدیم است که با لفظ این و آن به خلق اول: اشاره می شود یا این که گفته می شود حق و خلق، آن عبارت است از عالم غریزی، که آن عالم نفی صفات است.
امام باقر علیه السلام فرموده است:
جاء رجل من اهل الشام من علمائهم الی الباقر علیه السلام فقال: یا اباجعفر! جئت اسئلک عن مسألة أعیت علی أن اجد أحداً یفسرها و قد سألت ثلاثة اصناف من الناس، فقال کل صنف منهم غیر اَلَّذِی قال الصنف الآخر.
فقال له ابوجعفر علیه السلام: ما ذاک؟
فقال: انی اسئلک عن اول ما خلق الله من خلقه؛ فان بعض من سألته قال: القدر، و قال بعضهم: القلم، و بعضهم: الروح.
فقال ابوجعفر علیه السلام: و ما قالوا شیئا؛ اُخبرک، اءنّ الله تبارک و تعالی کان و لا شی ء غیره، و کان عزیزاً و لا احد کان قبل عزه، و ذلک قوله: سبحان ربک رب العزة عما یصفون و کان الخالق قبل المخلوق، و لو کان اول ما خلق الله من خلقه الشی ء من الشی ء اذا لم یکن له انقطاع ابدا، و لم یزل الله اذا و معه شی ء، لیس هو یتقدمه و لکنه کان و لا شی ء غیره، و خلق الشی ء اَلَّذِی جمیع الاشیاء منه، و هو الماء اَلَّذِی خلق الاشیاء منه... .
مردی از اهالی شام که عالم بود، نزد امام باقر علیه السلام آمد و عرض کرد:
ای اباجعفر! من آمدم از شما در مورد مسئله ای که از آن درمانده ام سؤال کنم، می خواهم کسی را بیابم که آن را برایم تفسیر کند، من از سه گروه از مردم سؤال کردم اما هر گروه چیزی گفتند که غیر از گفته گروه دیگر بود.
امام به او فرمود: آن چیست؟
آن مرد گفت: من از اولین چیزی که خداوند از مخلوقاتش خلق کرد، سؤال کردم. بعضی از ایشان گفتند: قدر، بعضی دیگر گفتند: قلم و بعضی دیگر گفتند: روح.
امام علیه السلام فرمود: آن ها چیزی نگفتند. من تو را آگاه می کنم که خداوند تبارک و تعالی بود و هیچ چیز غیر از او نبود. خداوند عزیز بود و احدی قبل از عزیز بودنش نبود، این فرمایش خداوند است که می فرماید: سبحان ربک رب العزة عما یصفون؛(34) پاک و منزه است پروردگار با عزت تو که خدایی مقتدر و بی همتاست و از توصیف جاهلانه خلق به دور است.
خدا خالق است، قبل از این که مخلوقی باشد؛ اگر چه اول چیزی که خداوند از خلقتش آفرید، شیئی از اشیا بود؛ وقتی که هیچ گاه بر او انقطاعی نیست، خدا از شی و همراه او جدا نمی شود. خدا آن شی را مقدم نکرده ولی شی هست و چیزی غیر از آن نیست و خداوند شی را که جمیع اشیا از آن است، خلق کرده و آن شی آب است که همه اشیاء از آن آب، خلق شده است....
چهارم: اسما جلالیه و جمالیه
اسمهای خداوند تعالی دو قسم است:
1 - جلالیه 2 - جمالیه
اسمهای جلالیه عبارت است از هر اسمی که دلالت می کند بر تنزیه خداوند و خروج خدا از دو حد تعطیل و تشبیه. مثل عزیز، سبوح، جلیل، سرمد و...؛ و مواردی که بر بی نیازی خداوند از غیر خودش و عدم شباهت خدا به چیزی از مخلوقات دلالت دارد.
اسم های جلالیه آن است که بر کمالات خداوند تعالی؛ مثل علیم، قدیر، سمیع و بصیر دلالت می کند. از چیزهایی می باشد که بر قدر وسعت خداوند، یعنی استحقاق خدا بر چیزی از کمالات و کفایتش بر چیزی از صفات دلالت دارد.
جلال خداوند، عین جمال اوست و جمال خداوند، عین جلال اوست و هر دو، عین ذات خداوند می باشند، ولی تعدادی در عالم اسم ها، وجود دارد؛ پس اسمهای جلالیه، مظهر عالم عزت و اسم های جمالیه، مظهر عالم عظمت هستند و شما دانستید که عالم عزت در حدیث محمد بن عطیه در مرحله سوم از این نوع است و عالم عظمت، همان عالم وجودی است که ظل و سایه عالم عزت می باشد.
امیرمؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و أنر أبصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک، حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور، فتصل الی معدن العظمة، و تصیر ارواحنا بعز قدسک.(35)
خدایا! کمالی که باعث انقطاع، به سوی توست، به من عطا فرما و چشمان قلبمان را به نور نگاهت، نورانی کن تا این که چشم قلب، حجاب نورت را از بین ببرد، پس به معدن عظمت متصل کن و روحمان را به عزت قدست معلق بدار.
پس عالم عزت، بالاتر از عالم عظمت است و آن، بالاتر از عالم حجاب نورانیت است و آن نورانیت، اسماء الحسنی می باشد. و می فرماید:
و بعظمتک التی ملأت کل شی ء.(36)
به عظمت و بزرگیت که سراسر عالم را پر کرده است.
پنجم: اسماء حسنی و غیر حسنی
بدان که خداوند متعال می فرماید: و لله الأسماء الحسنی فادعوه بها؛(37)
برای خداوند نام های نیکویی است پس با آن ها خدا را بخوان.
نیز می فرماید:
فلا تدعوا الله او ادعوا الرحمن أیّاً ما تدعوا فله الأسماء الحسنی؛ (38)
بگو ای محمد صلی الله علیه و آله و سلم چه الله و چه رحمان، هر کدام را که بخوانید، همه برای خداوند شایسته است.
اسما حسنی برای تقید و نهی از خواندن خداوند تعالی به غیر اسما حسنی است، پس هر دو دلالت دارند بر این که خداوند تعالی اسما غیر حسنی دارد.
بیان این مطلب برای این است که اسم های خداوند، وسیله فیوضات خداوند تعالی است؛ همانطور که ادعیه زیادی به این مطلب تصریح کرده اند؛ مثل دعای شب های جمعه و شب عرفه که اول آن این گونه است:
اللهم یا شاهد کل نجوی و موضع کل شکوی.(39)
خدایا تو شاهد اسرار نهان و دانای راز پنهان و مرجع، هر شکایت ستمدیدگانی.
و مثل این دعا که آمده:
اسئلک باسمک الَّذِی رفعت به السموات بلا عمد، و سطحت به الارض علی وجه ماء جمد،... و باسمک اَلَّذِی شققت به البحار، و قامت به الجبال، و اختلف به اللیل و النهار.
بار الها! از تو به آن نام مبارکت درخواست می کنم که آن، آسمان ها را بدون ستون برافراشتی و زمین را بر روی آب منجمد گستراندی... و اسمی که دریاها را با آن شکافتی و با آن رفت و آمد شب و روز را برقرار کردی.
در اخبار آمده است که ملائکه ای، موکل باران ها و ملائکه دیگری، موکل بادها و ملائکه ای، موکل آب ها و... هستند و به عبارت دیگر ارباب انواع موجودات اند.
موجودات دو قسم اند: یا سرنوشت آن ها از علیین است که در عالم طینت، ولایت دارند و یا به سبب قبول نکردن ولایت علیین، از سجین جهنمیان است، پس ولی کسانی که ایمان آوردند، اسم خدا و پیروان آن است و ولیّ کسانی که کافر شدند، طاغوت و پیروانش می باشند، همانطور که در کلام خداوند به این مطلب تصریح شده است:
الله ولیّ الَّذِینَ آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و َالَّذِینَ کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات؛(40)
خداوند ولیّ کسانی است که ایمان آورده اند، آنان را از تاریکی ها به سوی نور می برد و کسانی که کافر شدند، ولی شان طغیانگران شیاطین هستند که آنان را از نور به تاریکی می برند.
خداوند می فرماید: اءنا جعلنا الشیاطین أولیاء للذین لا یؤمنونَ؛(41)
ما شیاطین را اولیای کسانی که ایمان نیاورده اند، قرار دادیم.
همچنین میفرماید:
فاذا قرأت القرآن فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم، انه لیس له سلطان علی َالَّذِینَ آمنوا و علی ربهم یتوکلون، انما سلطانه علی َالَّذِینَ یتولَّونَه و َالَّذِینَ هم به مشرکون؛(42)
ای رسول ما هنگامی که می خواهی قرآن تلاوت کنی ابتدا از شر وسوسه شیطان رانده شده، به خدا پناه ببر، که البته شیطان را هرگز بر کسی که به خدا ایمان آورده و بر او توکل و اعتماد کرده، تسلطی نخواهد بود و تنها تسلط شیطان، بر کسانی است که او را دوست گرفته اند و به گمراهی او به خدا شرک ورزیده اند.
بنابراین اسم های خداوند تعالی، که حجاب و واسطه ای بین خدا و خلق خدا هستند؛ یا نوراند که اولیای مؤمنان در آن قرار می گیرند در حالی که آنها اسم خدا و توابعش می باشند یا ظلماتی اند که اولیای کافران در آن قرار می گیرند در حالی که طاغوت و پیروانشان از شیطان ها هستند. و خداوندی که خالق تاریکی و نور، می باشد از این دو منزه است، که نه نور دارد و نه ظلمات، ولی علم خدا بر همه آن ها احاطه دارد، اگر چه علم و قدرت و سایر صفات خدا بر او تعلق نمی گیرد، مگر به نورانیت تنها. و این صفات حتما محدود و ناقص اند و کسی که آن را محدود کند لایق به الهی بودن است.
اگر چه خداوند تعالی به نور و ظلمات به طور کامل احاطه دارد، اما بندگانش را به خواندن اسمهای حسنای خودش امر می کند و از خوانده شدنش به غیر از این اسمهای حسنی نهی میکند، همان طور که در این آیه می فرماید: و لله الاسماء الحسنی فادعوه بها؛(43)
خدا دارای نام های نیکوست، پس خدا را به آن اسم ها بخوان.
اگر چه نفی و انکار اسمهای غیر حسنی، انکاری برای نامگذاری کمال می باشد؛ ولی توصیف و خواندن خداوند به آن اسامی، در حالی که گرامی مرتبه و عظیم می باشد، جایز نیست؛ همانطور که فراخواندن سلاطین و پادشاهان جایز نمی باشد؛ زیرا در نظر آن ها کمال به نیروی شکم و قدرت لمس زنان زیاد، در یک شب و مزاج مناسب برای هضم غذا و تخلیه به مقدار مناسب مزاجشان می باشد: ای کسی که نادانی را لمس کردی در حالی که فلانی در نزدیک ترین شبی که گذشت با تو بود، و ای غذای حاجت کننده و ای باد شکم دهنده و ای صاحب ذکر و خصیتین.
همه این ها کمال است و نبودش نقص در انسان می باشد، به همین علت در اخبار و روایات از توصیف خداوند نهی شده است، مگر به چیزی که خود خدا، خودش را با آن وصف کرده باشد.
پس مشخص شد که مراد از صفات سلبیه، صفاتی است که خواندن و نامیدن خداوند به آن صفات جایز نمی باشد. که این ها مخصوص تجسم، ترکیب، اشتراک و... نمی باشد؛ چون این ها از صفات مخلوقات است که خداوند حق تعالی و مقدس از آن ها منزه می باشد.
ششم: معنی عینیت صفات خدا با ذاتش
بدان که هر چیزی گاهی به آن چه معتبر می باشد و لحاظ می شود بدون این که مفهومی از مفاهیم را با او اعتبار کنیم، بنابراین از این مرتبه، به ذات و حقیقت شی تعبیر می شود یعنی آن چه در غرض حقیقت دیگری قرار دارد، اعم از این که اشاره وجودی باشد، یا عدمی قابل اشاره است و لذا ممکن است هر دو را بر آن بار کنیم؛ گاهی می گویند موجود و گاهی می گویند، معدوم است بنابراین اگر در این مرتبه یکی از دو اعتبار، لحاظ شده باشد امکان ندارد تا به اعتبار دیگری لحاظ شود. پس چگونه آن را لحاظ کنید؟
چاره ای نیست جز این که برای هر شی ای مرتبه ای باشد که در آن مرتبه شی از هر اعتبار، قید و صفتی خالی باشد؛ در غیر این صورت اثبات صفات متناقض و حالات متضاد به سبب تناقض ممکن نیست.
حقیقت تجرد، عبارت است از اطلاق شی، و عدم تقید آن به شی، از اعتباراتی که عارض بر آن می شود، حتی کلمه اطلاق هم، عارض بر آن نمی شود، پس تجرد مفهومی است مشکک که به سبب اختلاف مواردش، مختلف می شود تجرد نفس ناطقه انسان فقط نسبت به اعتباراتی است که عارض بر آن نفس ناطقه می شود، نه این که مطلق تجرد باشد؛ اگر چه از نطق خالی باشد، چون عنوان نطق متنوع است و تجرد از آن ممکن نیست. پس هر چیزی به نسبت مراتبش مجرد و به نسبت مافوقش مقید می باشد.
خداوند تعالی، غایت همه غایت هاست و هیچ چیز نیست، مگر این که خداوند بر او از نظر علم و قدرت احاطه دارد. پس خدا مجرد از هر حد قید و صفت می باشد، اگر چه محدود به چیزی از حدود، یا مقید به قیدی، یا متصف به صفتی از صفات باشد، ولی امکان ندارد به صفت دیگری توصیف شود، بنابراین نفی صفات از خدا، کمال توحید و تجرد خدا از هر صفت، قید و حد است؛ و اثبات همه صفت ها برای خداوند تعالی، به حقیقت همه صفت هاست، نه به عنوان صفت هایی که غیر از ذات می باشد و نه از آن هایی که به تعدد موصوف، جدا می گردد.
پس ذات مجرد از همه صفات، خود صفات است و خود صفات، اینجا متعدد نیست. بنابراین معنای عینیت صفات این است که شی واحد حقیقی، بسیط منشأ انتزاع امور متعددی است که از اشیای متعددی انتزاع می شود؛ پس همراه استحقاق شی بر تمام صفحات، نفی همه صفات از شی ء ممکن است، به عنوان این که صفت خاص است.
امیرمؤمنان علیه السلام در خطبه ای در کافی(44) می فرماید:
بل هو اَلَّذِی لم یتفاوت فی ذاته، و لم یتبعض بتجزئة العدد فی کماله، فارقَ الاشیاء لا علی اختلاف الأماکن، و یکون فیها لا علی وجه الممازجة، و علمها لا بأداة العلم الا بها و لیس بینه و بین معلومه علم غیره به کان عالما بمعلومه.
او چیزی است که در ذاتش تفاوتی نیست، و به تجزیه شدن عدد در کمالش بعض بعض نمی شود، بلکه از اشیا جدا است، نه به سبب اختلاف مکان ها؛ و در اشیا است، نه به صورت مخلوط؛ و بر اشیا علم داد، نه به کمک ابزار چون هر علمی به کمک ابزار، علم است.
بین او و معلوم، علمی نیست و غیر از او کسی عالم به معلوماتش نمی باشد.
امام علیه السلام تمام صفات را برای خداوند تعالی با حقیقت صفات، نه با عناوین آن اثبات کرد، آن جا که می فرماید:
لم یتفاوت فی ذاته و لم یتبعض بتجزئة العدد فی کماله.
تفاوتی در ذات خداوند نیست و ذات وجود خداوند، قابل تجزیه و عدد نیست.
عینیت صفات همراه ذات، به شکل اتحاد و به معنی کفایت ذات از صفات نمی باشد؛ بلکه به معنی این است که ذات خود صفات، به حقایق صفات می باشد نه به عناوین آن. پس همه علم، قدرت و وجود، این چنین می باشند.
امام صادق علیه السلام در حدیث زندیق که در کافی(45) روایت شده، می فرماید:
فَقَالَ لَهُ السّائِل: فَتَقُولُ إِنّهُ سَمِیعٌ بَصِیرٌ؟
فَقَالَ علیه السلام: هُوَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ؛ سَمِیعٌ بِغَیْرِ جَارِحَةٍ، وَ بَصِیرٌ بِغَیْرِ آلَةٍ، بَلْ یَسْمَعُ بِنَفْسِهِ، وَ یُبْصِرُ بِنَفْسِهِ؛ لَیْسَ قَوْلِی: إِنّهُ سَمِیعٌ یَسمَعُ بِنَفْسِهِ وَ یُبصِرُ بِنَفسِهِ؛ أَنّهُ شَیْ ءٌ وَ النّفْسُ شَیْ ءٌ آخَرُ، وَ لَکِن أَرَدْتُ عِبَارَةً عَنْ نَفْسِی - إِذْ کُنْتُ مَسْئُولًا وَ إِفْهَاماً یا لَکَ - إِذْ کُنْتَ سَائِلًا - فَأَقُولُ: یَسْمَعُ بِکُلّهِ، لَا أَنّ الکُلّ مِنهُ بَعْضٌ وَ لَکِنّی أَرَدْتُ إِفْهَامَکَ، وَ التّعْبِیرُ عَنْ نَفْسِی وَ لَیْسَ مَرْجِعِی فِی ذَلِکَ إِلّا أَنّهُ السّمِیعُ الْبَصِیرُ الْعَالِمُ الْخَبِیرُ، بِلَا اخْتِلَافِ الذّاتِ وَ لَا اخْتِلَافِ المَعْنًی.
پرسشگر پرسید: خدا شنوا و بیناست؟
فرمود: او شنوا و بیناست، شنوا بودن عضو و بینا بودن ابزار است، بلکه به خود می شنود و به خود می بیند. این که می گویم به خود می شنود و به خود می بیند، به این معنا نیست که او چیزی است و خود، چیز دیگر.
بلکه مقصودم عبارت خودم است،در هنگامی که مورد پرسش قرار گیرم و به تو پاسخ بدهم.
وقتی می پرسی، می گویم: به تمام می شنود نه این که تمام او جزء دارد، بلکه مقصودم بیان خودم است. وقتی که می خواهم به تو مطلب را بفهمانم و مقصودم در این کار خبر آن نیست که او شنوایی بینا، عالم آگاه است. بدون اختلاف ذات و اختلاف در معنی.
امام زین العابدین علیه السلام در دعایش(46) می فرماید:
لک یا الهی وحدانیة العدد.
بار الها! وحدانیت در شمارش، تنها برای توست.
و در دعایی دیگر از امام علیه السلام(47) آمده است:
ضلت فیک الصفات، و تفسحت دونک النعوت.
صفت ها بر تو سایه افکنده اند و نعت ها در تو پراکنده اند.
پس هر چیزی که از آن، به شی ء تعبیر شده یا اسم شی ء بر آن واقع شده، حد و صفت می باشد پس وجود و عدم همدیگر را طرد می کنند و علم، قدرت، حیات، موت، سمع و بصر، همه مخلوق اند، همان طور که در کافی روایات متعددی از امام جعفر صادق علیه السلام (48) آمده است:
و کل مخلوق حادث، و کل حادث فلیس صفة له تعالی و انما هو فعله تعالی.
همه مخلوقات حادث اند و هیچ حادثی دارای صفت خلاء نمی باشد و فقط حادث، فعل خداوند تعالی است.
پس تقسیمات صفات بر صفت ذات و فعل صحیح نمی باشد؛ بلکه برای صفات مراتبی است و ما در فصل سوم ذکر می کنیم که به آن رجوع شود.
هفتم: شما شناختید که ذات خداوند تعالی، مجرد از هر چیزی است، پس اسمی برای خدا نمی باشد و رسم و تعبیر و صفتی هم نیست، بنابراین کسی که می گوید اسم الله، اسمی است برای ذات خدا، به آن چه که هست، بی شک به دلایلی خطا کرده است.
اول: اسم الله به مقتضای آن چه که روایت شده در کافی و در غیر کافی از امام صادق علیه السلام که فرمود:
اءنّ الله تعالی خلق اسماء بالحروف غیر متصوف، و باللفظ غیر منطق، و بالشخص غیر مجسد، و بالتشبیه غیر موصوف، و باللون غیر مصبوغ، منفی عنه الاقطار، مُبعد عنه الحدود، و محجوب عنه حس کل متوهم، مستتر غیر مستور؛ فجعله کلمة تامة علی اربعة أجزاء معا، لیس واحد قبل الآخر، فاظهر منها ثلاثة اسماء لفاقة الخلق الیها، و حجب واحدا منها، و هو الاسم المکنون المخزون، فهذه الاسماء التی ظهرت فالظاهر هو الله تعالی.
به راستی خدای تبارک و تعالی یک نامی آفرید به این اوصاف:
1 - آواز حوض ندارد. 2 - به زبان گفته نشود. 3 - شخصیتش در جسد و کالبدی نیست. 4 - شباهت به چیزی مطلق ندارد. 5 - هیچ رنگ آمیزی در او نیست. 6 - این سو و آن سو از آن منتفی است و حد و نهایت در آن نیست.
7 - احساس هر متوهم نیز از نظری از آن ممنوع است. 8 - در پرده است و نهان نیست.
این نام را کلمه نامه مقدر ساخت و و از چهار جزء همزمان آن را بپرداخت و سه نام از آن را برای نیاز خلق پدیدار کرد و یکی را در پرده گذاشت و آن اسمی است مکنون، این نام ها که پدیدار شد ظاهرشان الله تبارک و تعالی است.
مرتبه پنجم از آن اسم ها مخلوق است و بالاتر از آن چهار اسم، اسمی است که در عالم شهادت ظاهر نیست، پس اسم الله در مرتبه چهارم از آن اسم ها قرار دارد.
دوم: چون اسم شی ء عبارت است از وجود لفظی یا کتبی که ملازم اطلاق یا احساس است به سبب فهمیدن آن شی و تعمدی که در نزد جماعت دارد؛ پس تعبیر، به اسم تعبیری از مسمی است؛ پس کسی که می گوید: زید. گویا خود زید را آورده است، و ذات خداوند تعالی از آن تعبیر نمی شود، چون تعبیر از شی ء بعد از احاطه داشتن به آن است و آن خارج از قدرت ممکنات است. همان طور که از امیرالمؤمنان علیه السلام در خطبه ای در کافی روایت شده که در روایت اول، امر سوم گذشت و عقل و نقل بر این دلالت دارد.
سوم: اسم های الله در قرآن آمده و در عرض آن طاغوت ذکر شده است، برای طاغوت در عرض الله، ولایت ثابت شده، و عروة الوثقی در عرض طاغوت در آیة الکرسی آورده شده و آن را صراط مستقیم قرار داده است که خداوند تعالی می فرماید: وَ من یَعتَصم بالله فَقد هُدیَ الی صراطٍ مستقیمٍ؛(49) و هر کس به دین خدا (که اسلام است) متمسک شود و چنگ زند، به تحقیق به راه مستقیم، هدایت می یابد.
در آیات زیادی ثابت شده که برای شیطان در عرض خدا ولایت، دعوت، حزب، عبادت، وعد و کید می باشد. پس چگونه، آن چه در عرض شیطانی که، صاحب کید، ولایت، دعوت، حزب، عبادت، و وعد است، می تواند با اسم ذات جل جلاله مقاومت بکند، چون آن چه در عرضش چیزی فرض شده، محدود است، امکان حکایت از غیر محدود، وجود ندارد و تعبیری از آن نمی توان کرد.
چهارم: در کافی(50) به سندی روایت شده که هشام از امام صادق علیه السلام در مورد اسم های خداوند و مشتقات آن سؤال کرد.
اللّهُ مِمّا هُوَ مُشْتَقٌّ؟
قَالَ له:
یَا هِشَامُ! اللّهُ مُشْتَقٌّ مِنْ إِلَهٍ وَ الاِْلَهُ یَقْتَضِی مَأْلُوهاً وَ الِاسْمُ غَیْرُ الْمُسَمّی، فَمَنْ عَبَدَ الِاسْمَ دُونَ الْمَعْنَی فَقَدْ کَفَرَ وَ لَمْ یَعْبُدْ شَیْئاً، وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ وَ الْمَعْنَی فَقَدْ کَفَرَ وَ عَبَدَ اثْنَیْنِ، وَ مَنْ عَبَدَ الْمَعْنَی دُونَ الِاسْمِ فَذَاکَ التّوْحِیدُ؛ أَ فَهِمْتَ یَا هِشَامُ؟ - قَالَ: - فَقُلْتُ: زِدْنِی.
قَالَ: إِنّ لِلّهِ تِسْعَةً وَ تِسْعِینَ اسْماً، فَلَوْ کَانَ الِاسْمُ هُوَ الْمُسَمّی، لَکَانَ کُلّ اسْمٍ مِنْهَا إِلَهاً، وَ لَکِنّ اللّهَ مَعْنًی یُدَلّ عَلَیْهِ بِهَذِهِ الاَْسْمَاءِ، وَ کُلّهَا غَیْرُهُ....
هشام پرسید: الله از چه مشتق شده است و اصلش چه بوده است؟
فرمود: ای هشام! الله باز گرفته شده از اله است و اله را حقیقت شایسته پرستش بایست است، نام جز صاحب نام است، هر که نام را بی معنی پرستند محققا کافر است و چیزی را نپرسیده، هر که نام و معنی را با هم پرستد، محققا مشرک است و دو تا را پرستیده و هر که معنی را تنها و قطع نظر از نام پرستد این خداپرستی است، ای هشام خوب فهمیدی؟
پرسید: آقا بیشتر برایم بفرمایید؟
جواب: خدا نود و نه اسم دارد، اگر هر اسم همان صاحب اسم بود در زیر هر اسمی معبودی بود، ولی خدایت حقیقی است که همه این اسمها دلیل بر آنند و همه جز آنند.
پس کلام حضرت علیه السلام که می فرماید: الله مشتق از اله است و اله اقتضای معبود می کند... یعنی الله مبالغه از این ماده است و این یا از َاله - به فتح لام - الهة است که یعنی عبد عبادة؛ و یا از اله یأله مثل فرحَ که الهاً، یعنی تحیر (سرگشته)؛ پس اله بر هر حالی که باشد معبودی را که عبادت می شود اقتضا می کند و تحیر در آن اقتضا می کند.
پس اسم الله اسمی است برای خداوند به اعتبار شی ء، نه به اعتبار عدم شی ء از خصوصیات (علم و قدرت و وجود و حیات...) و بنابراین به تمام صفات متصف می شود و به تمام اسم ها نامگذاری می شود غیر از سایر اسم ها، پس هر اسمی برای الله اسم است و این اسم، اسم است، برای مراتب چهارگانه، از آن اسمی که آن خلق اول است نه به شی ء به اعتبار اطلاق و عدم تقیدش که از عناوین صفات است و نه به عدم شی ء. پس تمام رتق عالم امکان به آن نسبت داده می شود، بدون این که سایر اسم ها جدا باشند. همانطور که اگر کسی در آیات و اخبار کمی دقت کند حتما شخص میشود.
پس هر اسمی که در آن صفتی از صفات (علم، قدرت و...) به همراه ذات اعتبار شده باشد برای خدا اسم می گردد، به اعتبار این که، آن صفت به خلاف اسم الله باشد، پس آن اسمی برای خداوند تعالی، نه برای اعتبار شی ء و نه عدم شی ء؛ پس اسمی برای ذات به آن چه هست، نمی باشد؛ بلکه به اعتبار اطلاق مقسمی است نه قسمی.
هشتم: اصحاب ما - رضوان الله علیهم - بنابر آن چه کفعمی ابراهیم بن علی نخعی رحمه الله در مصباح ذکر کرده است، در مورد اسم اعظم اختلاف دارند که 61 قول دارد که در فصل 31 کتاب(51) می گویند: بدانید که اقوال در این مورد منحصر به کتاب مصنف و مجموع آثار مؤلف نمی باشد و ما اقوالی را از آن ذکر می کنیم... سپس آن ها را ذکر کرده است.
می گویم: بدانید که روشن شدن موضوع مسئله از مهم ترین نکات است و از اصحاب رحمهم الله تعجب می کنم که قبل از این که مسئله را روشن کنند راهی را طی کرده اند که از آن ها دور است، دورتر از فاصله بین آسمان و زمین. پس می گویم و از خدا درخواست هدایت می کنم.
در ابتدا دانستید که اسم از مظاهر صفات، از واسطه های بین حق و خلق و از ارباب انواع موجودات، می باشد، بنابراین اسم از مقوله حرف و صوت نمی باشد. علاوه بر آن چه در کافی در باب معبود و در باب اشتقاق اسما از هشام گذشت، روایت دیگری در مورد حدوث اسما، در خصوص اسم اعظم روایت شده است که دلالت بر این مطلب دارد.
از جمله روایاتی(52) که به این نکته دلالت دارند روایتی از امام باقر علیه السلام است که می فرماید:
إِنّ اسْمَ اللّهِ الاَْعْظَمَ عَلَی ثَلَاثَةٍ وَ سَبْعِینَ حَرْفاً، وَ إِنّمَا کَانَ عِنْدَ آصَفَ مِنْهَا حَرْفٌ وَاحِدٌ، فَتَکَلّمَ بِهِ فَخُسِفَ بِه الاَْرْضِ مَا بَیْنَ وَ بَیْنَ سَرِیرِ بِلْقِیسَ، حَتّی تَنَاوَلَ السّرِیرَ بِیَدِهِ ثُمّ عَادَتِ الأَرْضُ کَمَا کَانَتْ أَسْرَعَ مِنْ طَرْفَةِ عَیْنٍ وَ عِنْدَنَا نَحنُ عَن الِاسْمِ الاَْعْظَمِ اثْنَانِ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً، وَ حَرْفٌ وَاحِدٌ عِنْدَ اللّهِ تَعَالَی اسْتَأْثَرَ بِهِ فِی عِلْمِ الْغَیْبِ عِنْدَهُ، وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوّةَ إِلّا بِاللّهِ الْعَلِیّ الْعَظِیمِ.
اسم اعظم خداوند 73 حرف است و فقط یک حرف از آن ها نزد آصف بود؛ بنابراین به آن تکلم کرد پس زمینی که بین خودش و تخت بلقیس بود از بین رفت تا این نوبت از بین رفتن تخت رسید. طوری که آن را به دست گرفت سپس زمین برگشت؛ همانطوری که بود سریع تر از یک چشم بر هم زدن. اسم اعظم نزد ما72 حرف است و یک حرف از آن ها نزد خداوند تعالی می باشد که با آن، در علم غیب که نزد اوست، تأثیر می گذارد و لا حول و لا قوة الا با الله العلی العظیم.
روایات از جهت دلالتشان، بر اختصاص داشتن یک حرف از آن حروف، به خداوند تعالی صریح هستند؛ البته ممکن نیست که آن یک حرف، از مقوله حروف و صوت باشد. در این که اسم اعظم حرف و صوت نمی باشد؛ بلکه آن خلق اول است که حرف، بدون صدا است و لفظی است که نطق ندارد و شخصی است که جسم ندارد و تشبیهی است که موصوف ندارد و رنگی است که رنگ نشده و قطرها، از آن نفی شده، و حدود از آن دور است، و حس هر متوهمی از آن محجوب است، مستتری است که غیر مستور است.(53)
همان طور که در امر هفتم بیان شد، بر آن مراتب و شئونی است و مرتبه ای از آن مخصوص خداست، که ملک مقرب و نبی مرسل آن را نمی دانند و خداوند تعالی با آن در علم غیب که نزدش می باشد، تأثیر می گذارد.
نزد آصف یک حرفی از آن حروف بود؛ یعنی یک مرتبه، نزد عیسی علیه السلام دو حرف بود که به آن ها عمل می کرد؛ نزد موسی علیه السلام چهار حرف بود؛ نزد ابراهیم علیه السلام هشت حرف؛ نزد نوح علیه السلام پانزده حرف؛ نزد آدم علیه السلام 25 حرف و خداوند برای محمد صلی الله علیه و آله و سلم همه حرف ها را، به جز یک حرف جمع کرد.(54)
آن یک حرف اسمی است که به سبب گستردگی اش غیب مطلق است. اسم، رسم، صفت و تعبیری برای آن نیست؛ بنابراین چگونه تطبیق این اسم های لفظیه که از معانی عنوان شده محدود حکایت می کند بر آن، ممکن است، بله عبارتش در عالم لفظ، لفظ اسم است و آن اسم از اسم های خداوند تعالی می باشد، همانطور که علی بن ابراهیم در واقعه جنگ حدیبیه روایت کرده است.(55)
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وقتی قریش را پذیرفت، امیرمؤمنان علیه السلام را دعوت کرد و حضرت به امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: که بنویس. حضرت علی علیه السلام بسم الله الرحمن الرحیم را نوشت. سهیل بن عمر گفت: ما رحمان را طبق آن چه پدرانمان می نوشتند، نمی شناسیم. بنویس: باسمک اللهم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: باسمک اللهم، را بنویس چون این هم از اسما خداوند است....
توصیف خداوند به اعظم در ادعیه زیاد است. از جمله آن ها، مصباح کفعمی(56) است که از امام علیه السلام آورده: خدایا از تو به حق اسمت که گنج پنهان عظیم اعظم است درخواست می کنم، الاجل الاکبر، البرهان الحق المهیمن القدوس، که آن نوری از نورهاست و نوری است همراه نور و نوری است بر نورها و نوری است بالای نورها و نوری است در نورها و نوری است که همه ظلمت ها با او روشن می شوند و هر جبار رانده شده ای با او شکسته می شود و زمین و آسمان در برابر نور او نمی توانند مقاومت کنند و نظیر این در ادعیه زیاد هست.
پس اسم اعظم عبارت است از اسمی که به تمام اسم ها احاطه دارد و از هر حدودی منزه است و از هر قیدی رها است، چون خداوند وجودش بسیط است پس همه اسم ها بسیطش، مظاهر اسم اعظم عنوان شده اند و به سبب این، حضرت علی علیه السلام خداوند را در کلامش این گونه توصیف کرده است: او نوری از نورهاست و نوری همراه نورها....
و در اخبار و روایات زیادی وارد شده است:
بسم الله الرحمن الرحیم، انه اقرب الی اسم الله الاعظم من سواد العین الی بیاضها؛ بسم الله الرحمن الرحیم اسم اعظم، نزدیک تر از سیاهی چشم به سفیدی چشم است.(57)
اگر اسم به سبب گستردگی اش در هر اسمی داخل شود، ولی با آن اسم ممزوج نشود و جدای از آن اسم هم نباشد، صحیح است که بگوییم: همه اسم ها، اسم اعظم هستند. همانطور که گفته می شود: زید انسان است و عمر انسان است.
در خصوص بعضی از اسم های اعظم اخباری وارد شده، مثل آن چه در این جا آمده است: یا هو یا من لا هو الا هو. هم چنین در برهان(58) به استناد روایتی از حضرت علی علیه السلام آمده که فرمود:
رایت الخضر [فی المنام ] قبل بدر بلیلة، فقلت له: علّمنی شیئاً انتصر به علی الاعداء، قال: قل: یا هو یا من لا هو الا هو؛ فلما اصبحت قصصتها علی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فقال لی: یا علی، علمت الاسم الاعظم.
یک شب پیش از جنگ بدر، خضر علیه السلام را در خواب دیدم و به وی گفتم: چیزی به من بیاموز که به وسیله آن بر دشمنان پیروز شوم.
گفت: بگو یا هو، ای آن که جز او، اویی نیست.
وقتی صبح بیدار شدم داستان را به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل کردم. به من فرمود:
ای علی! اسم اعظم را فرا گرفتی. و در روز بد همواره بر زبانم بود.
از این قبیل روایات هست.
بین روایات وارد شده اختلافی در خصوص بعضی اسم ها که اسم اعظم می باشند، نیست؛ چون همه اسم ها به این معنی، اسم اعظم هستند؛ اما به معنایی که شما شناختید، هیچ اسمی اسم اعظم نمی باشد، مگر خلق اول، پس اختلاف معنا ندارد.
زمانی که شما این مقدمات را شناختید، ابتدای شمردن آن ها شروع می شوند و من بر اساس حروف الفبا آن ها را منظم کردم تا استفاده از آن ها برای افراد راحت باشد؛ در این مورد ماده اصلی اسم ها نه صیغه آن ها آورده شده است.
با استعانت از خدا می گویم:

حرف الف

[