پای سخنان پدر

نویسنده : محمد جعفر امامی

پیشگفتار

در سال 1345 هجری شمسی اینجانب از طرف عده ای از فضلاء حوزه علمیه قم مأمور شدم ماه رمضان را برای تبلیغ به یکی از روستاهای فراهان اراک بروم، با همراهی یکی از برادران اهل علم آشنایی به محیط و یک فرد خیر اندیش و خدمتگزار وارد روستا شدیم، روستا کم جمعیت و از نظر امکانات مالی در سطح پائینی قرار داشت.
چند روز گذشت که متوجه شدم مسلمانان این روستا احساس غربت می کنند، علت این احساس این بود که جمعی از بهائیان در این روستا قرار داشتند و زمام امور در اختیار آنان بود، آنچنان تبلیغ کرده بودند که مسلمانان آنجا خیال می کردند تمام مردم دنیا بهائی شده و تعداد کمی مسلمان بیش باقی نمانده و اینها نیز از آن معدودند.
ماه رمضان تمام شد، احساس وظیفه کردم باید طریقه ای پیش گیرم که مجبور باشم مرتب به این محیط سفر کنم و آنها را به همین مسلمانی نگهدارم و اگر بتوانم روی دیگران نیز تاثیر بگذارم. ماه محرم و ماه رمضان سال بعد نیز برای تبلیغ به همانجا سفر کردم با همکاری خیر اندیشان روستاهای اطراف و فضلاء و مراجع قم در آنجا مسجدی بنا کردیم و 15 شعبان را پس از تکمیل مسجد جشن بر پا نمودیم.
در این رفت و آمد تمام هم و غم من این بود: این مسلک را به خوبی بشناسم تا هم بتوانم مسلمانان را آشنا کنم و هم با خود صاحبان مسلک گاهگاه کلنجار بروم، کتابهائی از خود آنها گرفتم و مورد مطالعه قرار دادم اما تعداد کتابهائی که آنها می دادند کفایت این امر را نمی نمود، به کتابهائی که در رد بهائیت نوشته شده بود نیز مراجعه کردم ولی باز هم آنچنان که باید مفید نیفتاد. در همین ایام بود که توفیق یار شد و فهمیدم جمعی از دوستان در قم همین مطلب را دنبال می کنند و دسترسی به کتب اصلی این گروه را دارند، با آنان تماس گرفتم آنها هم محبت کردند و مرا در جمع خود پذیرفتند.
من بخصوص چون نیاز مبرم به آگاهی از این مباحث داشتم آنچه در آن جلسه بحث می شد و جزوه ای که استاد یادداشت و تلخیص می نمودم و همین موجب قوت قلب بود که همواره در بین آنها می رفتم و بحث می کردم و خوشبختانه پس از رفتن من دیگر مبلغ در آن روستا برای تبلیغ بهائیت نیامد.
سالها گذشت و بالاخره انقلاب اسلامی به رهبری مرجع بزرگ حضرت آیه الله العظمی امام خمینی قدس سره پیروز شد و صفحه نوینی از تاریخ در این باره نیز ورق زده شد.
پیروزی این برکت را داشت که دیگر لزومی نمی دیدم بخواهم این مطالب را دنبال کنم ولی نکته مهمی در کار بود که هر دم احساس وظیفه می نمودم و آن این بود که:
من در اثر رفت و آمد زیاد به روستا خویشاوندی سببی پیدا کرده بودم و بهائیان آنجا علاوه بر اینکه با من آشنا بودند با بعضی از آنها یک نحوه بستگی سببی نیز حاصل شده بود به همین دلیل وقتی چشمم به جوانان و نوجوانان آنها - چه آنها که در روستا بودند و چه آنها که در تهران - می افتاد احساس می کردم باید آنچه در این باره می دانم به آنها بگویم، ولی نه وقت من آنقدر بود که بتوانم با آنها بنشینم و نه زمینه آن برای آنها فراهم.
از طرفی آن برادران هم که بیشتر در این امر کار کرده بودند نوشته ای انتشار ندادند که هدف من با ارائه کتاب به آنها تامین شود لذا فکرم به اینجا منتهی شد که آنچه در آن جزوه مختصر یادداشت کرده ام به سبکی ساده - که نوجوانان بتوانند از آن استفاده کنند - در آورم و به آنها هدیه کنم، باشد که پس از مطالعه و مراجعه به مدارک داده شده از این طریق بازگردند و با روحی شاد و نگرشی نو به آینده روشن، زندگی اخروی خود را به خوبی بسازند.
لذا در همینجا از این جوانان و نوجوانان خواهش می کنم این کتاب را با صبر و حوصله بخوانند مدارک داده شده را از کتابخانه محفل بخواهند و تطبیق کنند اگر آنچه آمده درست بود روی آن بیندیشند و اگر درست نیافتند طی نامه ای مرا آگاه کنند تا شماره صفحات و مجلدات کتاب - اگر جدیداً چاپ شده و تطبیق نمی کند - برایشان بنویسم.
ضمناً از استاد آن جلسه و دوستان و یاران آن جلسات که مرا در آگاهی و آشنائی با این مباحث یاری نمودند سپاس وافر دارم و از آنها و از خوانندگان این اثر می خواهم که این نوشته را با دیده اغماض بنگرند اما اشتباهات آن را یاد آوری کنند.
و توجه داشته باشند این نوشته به سبک سؤال و جواب نوشته شده تا کمتر خستگی آورده ولی این به آن معنی نیست که نویسنده ادعا دارد یک داستان نویس است، خیر چنین ادعائی در کار نیست بلکه سعی در روان نویسی و تفنن در کلام بوده است.
و السلام علیکم و علی اخواننا الذین سبقونا بالایمان
قم - حوزه علمیه - محمد جعفر امامی
18/7/71

منشأ پیدایش بهائیت

- آقا جون!
- بفرمائید.
- ما تابستان ده رفته بودیم، یک عده آنجا بودند که بهشان می گفتند بهائی، شما آنها را می شناسید؟
- بله.
- آقا جون! بهائی یعنی چه؟
- به کسانی که پیرو میرزا حسینعلی نوری معروف به بهاء الله هستند، بهائی گفته می شود.
- آقا جون! یعنی آنها مسلمان نیستند؟
- خیر.
- پس دینشان چیست؟
- دینشان یا صحیح تر، مسلکشان، مسلک بهائیت است.
- آقا جون! میشه برام توضیح بدهید که بهائی چیست و از کجا پیدا شده؟
- بله می توانم، من درباره آنها خیلی مطالعه کرده ام، آخر می دانید هر مسلمانی باید درباره عقائد دینیش تحقیق کند، من هم به حکم اینکه باید به اسلام عقیده کاملی داشته باشم باید در اصول ادیان تحقیق کنم و چنین کردم.
- خوب مطلب دو جنبه دارد: یکی اساس و اصل اینکه این مسلک چرا بوجود آمده، و دیگر اینکه آن را با کدام قسمت از مذهب اسلام پیوند زدند؛ کدام قسمت بگویم؟
- هر دو قسمت.
- قسمت اول که از محتوای کتابهای بهائیت نیز به خوبی استفاده می شود این است: روسیه شوروی برای ایجاد اختلاف در کشور ما و همچنین برای ایجاد یک شبکه اطلاعاتی در اینجا این مرام را پی ریزی کرد، و پس از اینکه بهره لازم از آن گرفت در اختیار انگلستان گذاشت (و لذا می بینید که ژنرالهای انگلیسی در حیفا به عبد البهاء نشان و مدال داده اند و پس از آن در اختیار امریکا گذارده شده که مورد بهره برداری مستقیم اسرائیل است).
و اما قسمت دوم یعنی اینکه بوجود آورندگان این مسلک آن را با کدام قسمت از آئین اسلام پیوند زدند، باید بگویم با بخش امامت.
- بابا جون! چگونه با مسأله امامت آن را پیوند زدند؟
- می دانید از نظر ما شیعیان امام دوازدهم حضرت حجة ابن الحسن العسکری (علیه السلام) مهدی موعود مدتهاست که از نظرها پنهان است و طبق روایات بسیار وقتی ظاهر خواهد شد که جهان پر از ظلم و جور شده باشد، می آید و جهان را پر از عدل خواهد کرد، بنابراین ما شیعیان در عین اینکه موظف هستیم به دستورات اسلامی عمل کنیم، امر به معروف و نهی از منکر نمائیم، در برابر ظلم و ستم بایستیم، از تهاجم به اسلام دفاع کنیم، در عین حال انتظار آن را داریم که ظاهر شود و انقلاب نهائی و جهانی را او انجام دهد و مجموعه جهان را تحت سیطره عدالت خود قرار دهد و این پشتوانه و امیدی است برای ما که می دانیم سر انجام پیروزیم، می دانیم ما در نهایت پیروزیم، اگر شکست هم باشد موقتی است لذا از مبارزه با ستم دلسرد و مأیوس نمی شویم.
- درست است بابا جون، ما در کتاب دینی مان همینطور خواندیم و معلم ما هم همین چیزها را برایمان می گفت ولی بگو ببینم چه جوری آنها این مسلک را با ارتباط با امام زمان بوجود آوردند.
- بله در آن سالها بین ایران و روس جنگهای ممتد و سختی بوجود آمده بود، مردم خسته و افسرده شده بودند حالتی پیش آمده بود که همه انتظار می کشیدند فرج پیش آید و ملت اسلام نجات پیدا کند، در این ایام هم شخصی به نام شیخ احمد احسائی فراوان درباره اما عصر (علیه السلام) و ظهور و فرج او صحبت می کرد و اظهار نزدیکی و ارادت به وی می نمود، همین باعث شده بود که مردم به او بگروند و روح تشنه خود را در مورد انتظار با شنیدن کلماتی از جانب آن موعود، سیراب سازند.
شیخ احمد خود را عالم به تمام علوم معرفی می کرد و در برابر هر سؤالی پاسخی می داد و در پایان پاسخ ها را از اسرار می شمرد تا راه ایراد را ببندد.
- آقا جون! شیخ احمد احسائی اهل کجا بود؟ کی به دنیا آمد؟ و کی از دنیا رفت؟
- او اهل احساء یکی از آبادیهای شیخ نشین های خلیج فارس بود در سال 1157 هجری قمری متولد شد و در سال 1242 از دنیا رفت. او مدتی در احساء و سپس در مراکز علمی عراق به تحصیل پرداخته است.
- شیخ احسائی به چه چیز معتقد بود؟
- او فقط در یک جا با شیعه تفاوت عقیده داشت، او معتقد به چهار اصل و یا چهار رکن بود: اول خدا، دوم پیامبر، سوم امام و چهارم باب امام.
او معتقد بود در هر دوره باید یک نفر باب خاص امام زمان یعنی واسطه بین او و مردم باشد.
- آقا جون! مگه ما چه می گوئیم؟
- ما پس از قبول اصل توحید و اصل معاد و اصل امامت معتقدیم پس از اینکه دوران غیبت فرزند امام عسکری عجل الله تعالی فرجه شروع شد، آن حضرت چهار نائب خاص یکی پس از دیگری تعیین فرمود و پس از آنکه چهارمین نفر از دنیا رفت فرد بخصوص تعیین نکرد بلکه فرمود: کسانی که به حلال و حرام اسلام کاملاً آشنا باشند و بتوانند آنها را از قرآن و احادیث استنباط کنند و عادل باشند و دیگر شرائط مرجعیت (که در رساله های عملیه آمده) دارا باشند مردم باید به آنها مراجعه، و دستورات دینی خود را از آنها بگیرند اینها نواب عام امام عصرند، یعنی متخصصان علوم اسلامی اند و عادل، که می شود آنها را حکام و زمامداران دینی شمرد نه اینکه آنها حتماً با اما عصر (علیه السلام) در رابطه اند و باب او هستند.
- آقا جون! گفتید امام عصر (علیه السلام) در آغاز غیبت، چهار نائب خاص داشتید می شود بگوئید آنها چه کسانی بودند.
- بله نخستین آنها عثمان بن سعید، بعد از او پسرش محمد بن عثمان، پس از او ابوالقاسم حسین بن روح و چهارمی علی بن محمد سیمری بودند.
- متشکرم آقا جون، حالا اگر خسته نیستی بگو بدانم چطوری بهائیت پیدا شد؟
بله فرزندم، همانطور که گفتم شیخ احسائی این ادعاها را داشت و مردم به او توجهی پیدا کرده بودند حتی عده ای از طلاب هم علاقه مند شده بودند.
اما بهائیت در همینجا فوراً بوجود نیامد، هنوز چند پله دیگر وجود دارد تا برسیم به آنجا، بگذار پس از استراحت بقیه را برایت بگویم.
- باشد.
- خوب آقا جون خستگی انداختی؟
- بله.
- چای هم که خوردی، میوه هم که میل کردی.
- آری بابا.
- خوب پس بقیه را برام بگو ولی اول می خوام بدونم شیخ احمد احسائی خودش مسلمان بود و به امام زمان اعتقاد داشت؟
- بله بابا جان جلوتر گفتم که او خود را مسلمان می دانست و ادعا داشت که خودش باب خاص امام زمان است.
او در عقیده به پیامبر اسلام و امام عصر (علیه السلام) مثل علمای شیعه بود، او در یکی از کتابهاهایش (جلد دوم جوامع الکلم صفحه 7) نوشته است:
حضرت محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) خاتم انبیاء است و پس از او پیغمبری نخواهد آمد، زیرا که خداوند فرمود: ولکن رسول الله و خاتم النبیین.... و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: لا نبی بعدی پس فرمایش آن حضرت حق است و باید بپذیریم و بنابراین عقیده ما این است که پس از آن حضرت پیغمبری نیست و او خاتم رسل می باشد.
- بابا جون او درباره ائمه اطهار (علیه السلام) هم چیزی نوشته؟
- بله در رساله حیات النفس از کتاب جوامع الکلم مطلبی نوشته که برایت ترجمه می کنم.
در آنجا نوشته:
همان علتی که موجب شد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) علی (علیه السلام) را به جای خود نصب کند، درست همان موجب نصب امام حسن، سپس امام حسین (علیه السلام).... و سپس خلف صالح امام حسن عسکری یعنی حجت قائم محمد بن حسن صلوات الله علیهم اجمعین، شد.
- خوب آقا جون برگردیم به حرفهای اول، چطور که بهائیت بوجود آمد؟
- گفتم که هنوز خیلی راه داریم این قصه دراز است و تو حوصله نمی کنی می خواهی همینطوری خلاصه برات بگم؟!
- نه بابا قصه خوبیه مفصل بگو، من اگر بلد باشم امسال که ده رفتم برای بچه ها نقل می کنم.
- بلی بابا عقائد افراطی شیخ را به نام عقائد شیخیگری و گروه طرفدار او را شیخیه می خوانند.
- پس اصل شیخیه به اینجا بر می گردد؟
- بلی فرزندم
- خوب بعد چی شد؟
شیخ احمد در اواخر عمر سفری به حج رفت در مدینه مریض شد، از دنیا رفت و در بقیع دفن شد ولی او وقتی می خواست به سفر برود یکی از شاگردانش به نام سید کاظم که اهل رشت بود را به جانشینی خود انتخاب کرد و زمام امور شیخیها را به او سپرد، و چون شیخ در گذشت مریدانش کاملاً تسلیم سید شدند.
- بابا معذرت می خواهم می شود بپرسم سید در چه سالی متولد شد و در چه سالی از دنیا رفت؟
- بله بابا، او در سال 1205 هجری قمری متولد شد و در سال 1259 از دنیا رفت.
سید هم مثل شیخ کمی از علوم متداوله و غیر متداوله اطلاع داشت و برای هر سؤالی پاسخی به هم می بافت و سرانجام آن را از رموز الهی می دانست، ولی یک زرنگی داشت، چون خودش جانشین شیخ بود، برای اینکه مریدان جلب شوند شیخ را صاحب کرامات و مقامات معرفی می کرد و این موجب جلب توجه بیشتر مریدان می شد.
- آقا جون! سید رشتی به امام زمان عقیده داشت؟
- بله آقا جون، او خود را مسلمان می دانست و باب خاص امام زمان، در وصیت نامه اش که در ابتدای کتاب مجموعة الرسائل است آمده:
شهادت می دهم که محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) بنده خدا و فرستاده اوست، تمام شرایع منسوخ شده اند جز اسلام که تا روز قیامت باقی خواهد بود.... و شهادت می دهم به امامت دوازده نفر که به نص پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) به جانشینی معرفی گشته اند و عبارتند از: علی بن ابیطالب و.... سپس ابوالقاسم حجة بن الحسن (علیه السلام) که عدل و دادگری را روی زمین بگسترند، او نمی میرد تا آنگاه که بت پرستی را از جهان براندازد خدایا اینان پیشوایان منند.... آنچه پیامبر اسلام فرموده حق است و شکی در آن نیست و شریعت او تا پایان روزگار بر پا خواهد بود.
- پس عقاید سید هم مثل عقاید ما بود؟
- بله با این تفاوت که او نیز مثل شیخ به چهار رکن قائل بود: خدا، پیامبر و امام، و چون مردم دستشان به آن سه نمی رسد باید در جستجوی رکن چهارم باشند و با شناخت او به معرفت ارکان دیگر نائل آیند و خود را مصداق رکن چهارم می دانست.
- خوب آقا جون پس از مرگ سید کاظم رشتی چه شد؟
- بابا جون! حالا برو یک چای بیاور تا بعد برات تعریف کنم.
- باشه بابا.
- آقا جون! چای میل شد؟
- بله بابا.
- پس برایم توضیح بده این قصه خوبیه.
- بله بابا قصه خوبیه اما اگر بدانی از همین راه چقدر به اسلام و مسلمین و مملکت ضرر و زیان وارد شده و چه جوانهائی به بیراهه کشیده شده اند و استعداد و نیروهاشان به هدر رفته؟!
- بابا جون! برام بگو چقدر ضرر وارد شده؟!
- نه بابا این قسمت دیگر بعد که بزرگ شدی باید خودت مطالعه کنی و بفهمی بگذار برایت دنباله جریان را بگم.
- بفرمائید.
- سید کاظم رشتی در سال 1259 از دنیا رفت و جانشینی برای خود تعیین نکرد لذا مریدان و شاگردانش سرگردان شدند که به چه کسی مراجعه کنند یعنی رکن رابع یا باب امام زمان کیست؟ لذا در صدد یافتن چنین فردی برآمدند. در بین شاگردان او چهار نفر ادعای جانشینی نمودند:
1 - نفر اول حاج کریمخان کرمانی بود که عده ای از شاگردان سید به او پیوستند و شیخیه امروز اکثر، پیروان او هستند، مرکز این گروه کرمان و رهبرشان یکی از نوادگان حاج محمد کریمخان می باشد.
2 - نفر دوم میرزا شفیع تبریزی بود او در آذربایجان نفوذ داشت ولی کمی پس از سید رشتی درگذشت، و شاگردانش پراکنده شدند.
3 - نفر سوم میرزا طاهر حکاک اصفهانی بود که به اسلامبول رفت، هوادرانی پیدا کرد و کارش به ادعای مهدویت کشید و با زهر کشته شد.
- آقا جون! ادعای مهدویت یعنی چه؟
یعنی اول ادعا کرد من واسطه بین حضرت مهدی و مردم هستم ولی پس از مدتی ادعا کرد که خود مهدی هستم.
- بسیار خوب چهارمی که بود؟
4 - نفر چهارم همان کسی است که بهائیت از آن جوشیده است.
- آن کی بود؟
- او میرزا علی محمد شیرازی بود که بعداً به علی محمد باب معروف شده چون ادعا کرد که پس از سید کاظم رشتی او باب امام زمان است.
- آقا جون! من یه خورده گیج شدم از بهائیت پرسیدم شما برام از شیخیه و امثال اینها گفتید لطفاً خلاصه کنید.
- بله فرزندم بهائیت از با بیت ریشه می گیرد و با بیت از شیخیه یعنی اساس مرام بهائیت را حسینعلی بهاء به دنبال ادعای بابیت علی محمد، بنا نهاد و علی محمد خود را جانشین سید کاظم رشتی و باب امام زمان، و سید کاظم خود را جانشین شیخ احمد احسائی می دانست حالا رابطه ها برات روشن شد؟!
- بله، حالا خوب فهمیدم از کجا به کجاست ولی بابا جون باید قبلاً برایم بگوئی علی محمد باب که بود و از کجا آمد؟

علی محمد باب کیست؟

- بسیار خوب علی محمد فرزند میرزا رضا بزاز شیرازی، مادرش فاطمه بیگم در روز اول ماه محرم سال 1235 هجری قمری در شیراز متولد شد و در سال 1266 به دست حکومت وقت اعدام گردید.
در کودکی پدر را از دست داد و تحت کفالت سید علی دائی خود قرار گرفت، دائی او را نزد یک نفر شیخی به مکتب فرستاد تا مقدمات زبان فارسی، قرآن و حساب را بیاموزد.
قریب پنج سال شاگرد مکتبی بود و به خاطر دیر آمدن به مکتب تنبیه می شد او تحت تاثیر معلم شیخی خود به شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی علاقمند شد لذا بزرگتر که شد به عراق سفر نمود و پای درس سید حاضر شد و آراء و افکار شیخیه را فرا گرفت (1) البته باید برایت بگویم این شخص که ادعای بابیت امام زمان را کرده یک سلسله ریاضتها نیز کشیده که بعضی معتقدند آن ادعاها بر اثر آن ریاضتها بوده است.
- بابا جون! چه جور ریاضتی کشیده که این حالت برایش پیش آمده؟
- مثلاً نوشته اند:
زمانی که در بوشهر به تجارت اشتغال داشت با آنکه هوا در نهایت درجه حرارت بود، هنگام روز چند ساعت بالای بام می رفته و مشغول نماز می شده در حالی که آفتاب در نهایت درجه حرارت می تابیده.....
و یا نوشته اند:
هنگام طلوع آفتاب به قرص شمس نظر می فرمودند و مانند عاشقی که به معشوق خود توجه کرده با لسان قلب با نیر اعظم به راز و نیاز می پرداختند، مردم نادان چنین می پنداشتند که آن حضرت آفتاب پرست هستند(2).
و یا میرزا کریم خان بابی نوشته:
باب در ایامی که آفتاب آب کوزه را جوش می آورده و از بام تا شام بر بالای بام می ایستاده و رو به آفتاب اوراد و اذکار می خوانده است(3).
در اثر همین گوشه گیری و ورد خوانی به سید ذکر شهرت یافت(4).
- بابا این نکته جالبیه، دنباله مطلب را بفرمائید؟
- بله وقتی سید کاظم رشتی از دنیا رفت همانطور که برات گفتم شاگردانش به جستجوی رکن رابع افتادند، حاج کریم خان کرمانی مدعی شد که: رکن رابع من هستم، میرزا شفیع تبریزی خود را شیعه خالص ائمه اطهار خواند و میرزا علی محمد هم دست از کار و پیشه کشید و تحت عنوان باب امام غائب مدعی ریاست شیخیه شد(5).
- بابا! سید باب پس از درگذشت سید کاظم بلافاصله ادعای بابیت کرد؟
- خیر، او پس از شنیدن خبر فوت سید کاظم دست به نگارش کتابی در تفسیر سوره بقره زد(6).
و این دلیل آن است که او خود را برای ادعائی آماده کرده است.
جالب اینکه باب ضمن نامه ای در سال فوت سید رشتی که به دائیش نوشته، به بعضی از طلاب پیغام داده که هنوز موقع بلوغ امر نرسیده و نباید به او نسبتی منافی اعتقادات مذهبی داده شود(7).
از اینجا نیز استفاده می شود که افرادی او را تحریک می کرده اند تا ادعای خود را سر دهد ولی او هنوز زمان را مقتضی نمی دانسته.