قصص الله یا داستان هایی از خدا جلد1

نویسنده : شهید احمد میر خلف زاده و قاسم میرخلف زاده

مقدمه

همیشه اضطراب و نگرانی یکی از بزرگترین بلاهای زندگی انسان بوده و هست، و عوارض ناشی از آن در زندگی فردی و اجتماعی، کاملاً محسوس است.
همیشه آرامش یکی از گمشده های بشر بوده و به هر دری می زند تا آن را پیدا کند.
تاریخ بشر پر است از صحنه های غم انگیزی که انسان برای تحصیل آرامش به هر چیز دست انداخته و در هر وادی گام نهاده، و تن به انواع اعتیادها داده است.
ولی قرآن با یک جمله کوتاه و پر مغز، مطمئن ترین و نزدیکترین راه را نشان داده و می گوید: بدانید که یاد خدا آرامش بخش دلها است.
گاهی اضطراب و نگرانی به خاطر آینده است که در برابر فکر انسان خودنمائی می کند، احتمال زوال نعمت ها، گرفتاری در چنگال دشمن، ضعف و بیماری، ناتوانی و درماندگی و احتیاج، همه اینها آدمی را رنج می دهد، اما ایمان به خداوند قادر متعال، خداوند رحیم و مهربان، خدایی که همواره کفالت بندگان خویش را بر عهده دارد می تواند این گونه نگرانی ها را از میان ببرد و به او آرامش دهد که تو در برابر حوادث آینده درمانده نیستی، خدایی داری، توانا، قادر و مهربان.
گاهی اضطراب و نگرانی انسان از گناهی است که انجام داده، از کوتاهی ها و لغزشها، اما توجه به اینکه خداوند، غفار، توبه پذیر، رحیم و غفور است به او آرامش می دهد، به او می گوید: عذر تقصیر به پیشگاهش ببر، از گذشته عذرخواهی کن، در مقام جبران برای او که بخشنده است و جبران کردن ممکن است.
هنگامی که با چشم خود می بینیم و با گوش می شنویم که فرزند بسیجی اسلام پس از نبرد خیره کننده، بینایی خود را به کلی از دست داده و با تنی مجروح به روی تخت بیمارستان افتاده اما با چنان آرامش خاطر و اطمینان سخن می گوید که گویی بر بدن او خراشی هم وارد نشده است، به اعجاز آرامش در سایه ذکر خدا پی می بریم که یاد خدا آرام بخش دلها است .
گاهی ذکر خدا مایه آرامش دل است، و گاهی گریه از خوف خدا مایه سعادت و ترقی و ارتباط با خدا می شود و گاهی اگر خنده برای خدا باشد و وجهه الهی داشته باشد، مایه آرامش دل است، یعنی وقتی شخص به آیه رحمت می رسد دلش شاد می شود و وقتی که به آیه عذاب می رسد محزون می گردد.
گاهی خنده، و گاهی گریه برای خدا، مایه آرامش است مانند حضرت یحیی و حضرت عیسی، این دو پیغمبر حالشان با هم تفاوت داشت.
حضرت یحیی علیه السلام از اول تا آخر عمرش هیچ کس او را خندان ندید، همیشه در حزن و گریه بود، حتی طوری بود که پدرش عرض کرد: خدایا! من خواستم که این پسر سبب فرح من شود؛ به خود یحیی هم گفت من می خواستم تو سبب فرح من شوی، یحیی به پدر عرض کرد خودت فرمودی بین بهشت و جهنم عقبه ای است که نمی رهد از آن مگر گریه کننده از خوف خدا، یحیی به قدری گریه می کرد که صورتش زخم شده بود و نمد روی صورت او گذاشته بودند.
اما عیسی علیه السلام اینطور نبود گاه خندان و گاه گریان بود وقتی که به هم رسیدند عیسی علیه السلام خنده ای کرد که یحیی گفت: مرا چه می شود که شما را صاحب لهو می بینم.
(یعنی خنده جا ندارد کسی که خطر در پیش دارد نباید بخندد مثل اینکه تو خودت را در امن می بینی).
عیسی جواب داد چه می شود مرا که تو را عبوس می بینم مگر تو از رحمت خدا مایوسی؟
پس از این گفتگو، هردو گفتند: خدایا باید بین ما حکم کند و حرکت نمی کنیم تا بین ما حکم شود، همان گاه وحی رسید که هرکدام از شما حسن ظنتان به ما بیشتر است همان بهتر است، پس حق با عیسی بن مریم علیه السلام بوده و در روایت اهل بیت علیهما السلام هم حال عیسی بن مریم مورد مدح قرار گرفته است.
بطور کلی خنده و گریه هردو پسندیده است اگر برای خدا باشد.
عرض کردیم گاهی ذکر خدا مایه آرامش دل است.
و گاهی خنده، اگر برای خدا و وجهه الهی داشته باشد مایه آرامش دل است. و گاهی گریه مایه تسکین دل است.
و گاهی قرآن خواندن مایه آرامش دل است.
و گاهی داستان های قرآن که انسان را به رحمت خدا امیدوار و یاس و نومیدی را از بین می برد موجب آرامش می شود، و امیدوارم این داستان ها و نوشته ها که به نام قصص الله یا داستان هایی از خداست به ما آرامش روحی و فکری و نورانیت قلب بخشیده و ما را در جهانی از نور و صفا مستغرق سازد.
و دعاهای پر خیر و برکت حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه) شامل حال همه ارادتمندان، مردم ایران و مقام معظم رهبری گردد؛ و شهدا و ابرار مخصوصا حضرت امام خمینی قدس سره و عزیزانش، بویژه برادر شهیدم شهید احمد میرخلف زاده را با شهدای کربلا محشور فرماید.
ضمناً از جناب حاج اصغر آقا تجدد که اینجانب را تشویق و در امور مالی این کتاب تشریک مساعی نمودند کمال تشکر را دارم و ثوابش به روح پدر بزرگوارشان مرحوم مغفور میرزا علی تجدد عائد و واصل گردد.
اللهم وفقنا لما تحب و ترضی
و السلام علیکم
قاسم میر خلف زاده
(1)

(مرغ در دهان آن مرد آب ریخت)

می نویسند سلطانی بر سر سفره خود نشسته غذا می خورد، مرغی از هوا آمد و میان سفره نشست و آن مرغ بریان کرده که جلو سلطان گذارده بودند برداشت و رفت، سلطان متغیر شد، با ارکان و لشکرش سوار شدند که آن مرغ را صید و شکار کنند. دنبال مرغ رفتند تا میان صحرا رسیدند، یک مرتبه دیدند آن مرغ پشت کوهی رفت، سلطان با وزراء و لشکرش بالای کوه رفتند و دیدند پشت کوه مردی را به چهار میخ کشیدند و آن مرغ بر سر آن مرد نشسته و گوشت ها را با منقار و چنگال خود پاره می کند و به دهان آن مرد می گذارد تا وقتی که سیر شد، پس برخواست و رفت و منقارش را پر از آب کرد و آورد و در دهان آن مرد ریخت و پرواز کرد و رفت.
سلطان با همراهانش بالای سر آن مرد آمدند و دست و پایش را گشودند و از حالت او پرسیدند؟
گفت: من مرد تاجری بودم، جمعی از دزدان بر سر من ریختند و مال التجاره و اموال مرا بردند و مرا به این حالت اینجا بستند، این مرغ روزی دو مرتبه به همین حالت می آید، چیزی برای من می آورد و مرا سیر می کند و می رود، پادشاه متنبه شد و ترک سلطنت کرد و رفت در گوشه ای مشغول عبادت شد، از دنیا رفت.
(2)

(گفتگوی ماهی و سلیمان)

می نویسند: روزی یکی از حیوانات دریائی سر از آب بیرون آورده عرض کرد ای سلیمان، امروز مرا ضیافت و مهمان کن، سلیمان امر کرد آذوقه یک ماه لشکرش را لب دریا جمع کردند تا آنکه مثل کوهی شد، پس تمام آنها را به آن حیوان دادند، تمام را بلعید و گفت:
بقیه قوت من چه شد، این مقداری از غذاهای هر روز من بود.
سلیمان تعجب کرد، فرمود:
آیا مثل تو دیگر جانوری در دریا هست، آن ماهی گفت:
هزار گروه مثل من هستند، پس هر کسی که روی حقیقت توکل بر خدا پیدا کرد، خداوند از جایی که گمان ندارد اسباب روزی او را فراهم می کند.
(3)