فهرست کتاب


حقیقت گمشده «داستان گرایش به مذهب اهل بیت علیهم السلام» جلد 2

شیخ معتصم سید احمد سیدمحمدرضامهری

مناظره با وهابیت درباره مبنای مفهوم عبادت:

از نظر وهابیت هر نوع خضوع، ذلت و فروتنی در برابر دیگری عبادت است.
هر که در برابر چیزی خضوع و ابراز ذلت کند، بنده آن به شمار می رود، پس هر کس در برابر یکی از پیامبران الهی یا از اولیاء خدا هر نوع خضوع یا ابراز ذلت کند بنده او بشمار می رود و در نتیجه نسبت به خدا مشرک است. لذا هر که به مسافرت رفته و راههای طولانی را طی کند - تا به زیارت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیده، ضریح بکشد، کافر و مشرک است، همچنین کسی که برای تعظیم و احترام ضریحها قبه و بارگاه بر آنها بسازد.
ابن عبدالوهاب در یکی از رسایلش چنین می گوید: .... هر کسی برای به دست آوردن سودی یا دفع ضرری به سوی یک قبر، درخت، ستاره، ملائکه مقرب یا پیامبر فرستاده خدا توجه کند، در واقع خدایی غیر از الله برای خود انتخاب کره و شهادت (لا اله الا الله:) را تکذیب کرده است. لذا باید از او خواست که توبه کند و اگر نپذیرفت باید کشته شود. و اگر این مشرک بگوید: من تنها قصد تبرک داشتم، و من می دانم که تنها خداوند است که نفع و ضرر می رساند، به او گفته شود: خواسته بنی اسرائیل نیز مانند خواسته تو بود، خداوند از آنها خبر می دهد که آنها هنگامی که از دریا گذشتند به قومی بت پرست رسیده گفتند: ای موسی خدایی مانند خدایگان آنها برای ما قرار ده، او در جواب آنها فرمود: انکم قوم تجهلون: شما قومی جاهل هستید.(362)
او در رساله دیگری می گوید: .... و همچنین هر که به سنگ یا درختی تبرک جوید یا به قصد تبرک بر قبر یا قبه ای دست بکشد، در واقع آنها را به عنوان خدا پذیرفته است.....(363)
حال ببینید یک وهابی به نام محمد سلطان معصومی درباره مسلمانان موحدی که به زیارت قبر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) رفته و به آن مقام مطهر تبرک جسته و می گویند: اشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً عبده و رسوله چگونه توصیف می کند و در حق آنها چه می گوید: .... این بنده ضعیف در چهار زیارتی که به مدینه طیبه داشتم با دقت نظر توانستم در مسجد نبوی و نزد قبر شریف پیامبر منظره ای مشاهده کنم که در تضاد با ایمان بوده، اسلام را منهدم و عبادات را باطل کند، مسائل شرک آلودی دیدم که ناشی از غلو کردن، انباشته شدن جهالت ها، تقلید خشک و کور کورانه و تعصب های باطل بوده است. و اغلب کسانی که مرتکب این منکرات می شوند افراد غریبه ای هستند که از سرزمین های دور دست آمده، و هیچ اطلاعی از حقیقت دین ندارند، و لذا قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را به دست غلو در محبت مانند یک بت گرفته و خود هیچ آگاهی ندارند.(364)
برای آنکه این خلط مبحث و جهالتی که وهابیت مرتکب آن شده است مشخص گردد، باید این قاعده ای که به عنوان معیار شناخت عبادت گرفته اند یعنی خضوع، اظهار ذلت و تکریم را باطل کنیم.
صرف خضوع و اظهار ذلت را نه شرعاً و نه عقلا نمی توان عبادت شمرد، ما در بسیاری از کارهای انسان مسائلی می بینیم که در آن خضوع و اظهار ذلت است، مانند خضوع شاگرد در برابر استاد، یا سرباز در برابر فرمانده، ولی هیچ انسانی جرات ندارد این کار آنها را عبادت بشمارد، خداوند به ما دستور داده در برابر والدین اظهار خضوع و ذلت کنیم، می فرماید: واخفض لهما جناح الذل من الرحمه(365): برای ترحم بر آنها - والدین - بالهای خود را ذلیلانه پائین آور. پائین آوردن بالها در اینجا کنایه از شدت خضوع است، ولی نمی توان این کار را عبادت دانست. و نیز شعار مسلمان همیشه اظهار خضوع و ذلت در برابر مومن و عزت در برابر کافر است، خداوند می فرماید: فسوف یاتی الله بقوم یحبهم ویحبونه اذله علی المومنین اعزه علی الکافرین(366): خداوند قومی را خواهد آورد که آنها را دوست داشته و آنها او را دوست دارند، نسبت به مومنین ذلیل و در برابر کافران عزیز می باشد، اگر اظهار ذلت عبادت است پس خدا به مومنین دستور داده است که مومنین یکدیگر را عبادت کنند، و این محال است.
آیا دیگر واضح تر از این نیز هست که تماماً ادعای وهابیت را رد می کنند مانند سجده ملائکه برای حضرت آدم، که سجود بالاترین مراتب خضوع و ذلت است، خداوند می فرماید: واذقلنا للملائکه اسجدوا لادم(367): ....: ما به ملائکه گفتیم برای آدم سجده کنید....
پس اگر سجده برای غیر خدا و اظهار بالاترین مراتب خضوع و ذلت بنابر ادعای وهابیت عبادت باشد پس مسلماً باید ملائکه را مشرک و کافر - والعیاذ بالله - و آدم را طاغوت بدانیم. چگونه این وهابیان در قرآن تدبر نمی کنند؟ نکند قلوب آنها بسته شده و قفل خورده است؟
از این آیه مشخص می شود که بالاترین درجات خضوع عبادت نیست و هیچ کس نمی تواند اعتراض کند که سجود به معنای حقیقی خود نسیت یا آنکه منظور از سجده برای آدم (علیه السلام) این است که او را قبله قرار داده بودند همانگونه که مسلمانان کعبه شریف را قبله می دانند، این دو احتمال باطل است زیرا ظاهر سجود در این آیه همان صورت معمول آن است، و نمی توان آن را به معنای دیگری گرفت، و اما اینکه آدم قبله بوده است یک تاویل بی پایه و دلیل است، و نیز اگر سجده برای آدم به معنی قبله بودن آدم (علیه السلام) باشد دیگر جایی برای اعتراض ابلیس باقی نمی ماند زیرا سجده برای خود آدم نخواهد بود، و قرآن کریم خلاف این معنی را از قول ابلیس نقل می کند: أأسجد لمن خلقت طیناً: آیا برای کسی سجده کنم که از خاک آفریده ای، بنابراین برداشت ابلیس از دستور الهی سجده برای شخص آدم (علیه السلام) بود، و از این رو اعتراض کرد که .... اناخیر منه من از او بهترم یعنی فضیلت من بیشتر است، و چگونه کسی که فضیلت بیشتری دارد برای آنکه فضیلت کمتری دارد سجده کند، اگر مقصود از سجده قرار دادن آدم به عنوان قبله باشد نیازی نیست که قبله افضل از سجده کننده باشد، و لذا این سجده فضیلتی برای آدم در برندارد، که این خلاف ظاهر آیه است. و برای تاکید این معنی قول ابلیس را می بینیم: أأسجد لمن خلقت طینا: آیا برای کسی سجده کنم که از خاک آفریده ای .... أرأیتک هذا الذی کرمت علی(368): آیا می بینی این را که بر من برتری دادی؟!.
پس امتناع ابلیس از سجده به این دلیل بوده است که این عمل منزلت و فضیلتی بزرگ برای آدم داشته است.
روزی یک وهابی - که رهبر گروه انصار السنه در شهر بربر در شمال سودان است - به من اعتراض کرد و گفت: سجده ملائکه برای آدم به امر خداوند بوده است. او به خیال خود ضربه ای بر من وارد کرده و حجت مرا باطل نموده است. گفتم: پس تو همچنان اصرار داری براینکه این کار - یعنی سجده - از مصادیق شرک بوده، بلکه عین شرک است، ولی خداوند امر به آن کرده است. گفت: آری.
گفتم: آیا این امر الهی سجود ملائکه برای آدم (علیه السلام) را از شرک بودن خارج می کند.
گفت: آری.
گفتم: این سخن وجهی ندارد، و هیچ جاهلی آن را نمی پذیرد چه رسد به عالم، زیرا امر الهی ماهیت چیزی را تغییر نداده و موضوع آن را تبدیل نمی کند، مثلا ماهیت فحش و ناسزا گوئی اهانت است، حال اگر خداوند به ما امر کرد که فرعون را ناسزاگوئیم، آیا این امر الهی ماهیت ناسزاگوئی را تغییر می دهد، و سب و لعن ما برای فرعون نوعی مدح و احترام برای او خواهد شد؟!
و نیز اگر خدا بر ما حرام کرد که فرد معینی را به میهمانی بپذیریم، این تحریم ماهیت میهمانی که همان اکرام و احترام است را تغییر نمی دهد، و میهمانی به صورت توهینی برای میهمان نخواهد بود، پس اگر سجده را شرک و عبادت دانستیم، و خداوند به آن امر کند، این امر ماهیت سجده را تغییر نمی دهد، و سجود با این امر الهی به یک توحید خالص تبدیل نخواهد شد، این محال است، و لازمه کلام تو این است که ملائکه را به شرک متهم کنی.
او متحیر شده و همچنان ساکت ماند.
سکوت او را قطع کردم و گفتم: دو راه در برابر تو وجود دارد، یا این سجده را اساساً خارج از چارچوب عبادت بدانی.... که این نظر ما است.
و یا آنکه این سجده از بارزترین مصادیق عبادت بوده و ملائکه سجده کننده مشرک باشند، ولی این شرک با اذن و اجازه خدا است، و چنین قولی را هیچ مسلمان عاقلی نمی پذیرد و با این آیه شریفه رد می شود: قل ان الله لا یامر بالفحشاء أتقولون علی الله مالاتعلمون(369): بگو خداوند امر به فحشا نمی کند، آیا علیه خدا چیزی می گوئید که از آن آگاهی ندارید.
اگر سجده عبادت و شرک بود، خدای متعال امر به آن نمی کرد.
همچنین قرآن خبر از سجده پدر و برادران یوسف داده است، و این سجده با امر الهی نبوده و خداوند سبحان آن را با شرک توصیف ننموده و پدر و برادران یوسف را متهم به آن نساخته است، خداوند می فرماید: ... ورفع ابویه علی العرش و خرواله سجدا و قال یا ابت هذا تاویل رویای من قبل قد جعها ربی حقا(370): والدین خود را بر تخت نشاند و همگی برای او به سجده افتادند، و او گفت: ای پدر، این است تاویل خواب پیشین، پروردگارم آن را به واقعیت رساند.
این خواب در آیه 4 آمده است: انی رأیت احد عشر کوکباً و الشمس والقمر رأیتهم لی ساجدین(371): من یازده ستاره خورشید و ماه را دیدم که برای من سجده می کنند.
خداوند در هر دو جا از سجده برای یوسف سخن می گوید، و از این آیات نتیجه می گیریم که صرف سجده یا هر عملی که نشان دهنده خضوع، ذلت و تعظیم باشد عبادت نیست.
بنابراین نمی توان آن مسلمان موحدی که در مقابل قبر رسول الله یا ضریح ائمه و اولیا اظهار خضوع و ذلت می کند را مشرک دانسته و عمل او را عبادت برای قبر بدانیم، زیرا خضوع به معنی عبادت نیست و اگر چنین عملی عبادت قبر باشد، عمل مسلمانان در حج یعنی طواف به دور خانه خدا، سعی میان صفا و مروه و بوسیدن حجر الاسود نیز عبادت است زیرا این اعمال از نظر شکل ظاهری فرقی با طواف به دور قبر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و بوسیدن و دست کشیدن بر آن ندارد، و علی رغم آن می بینیم که خداوند - سبحانه و تعالی - می فرماید: ولطیوفوا بالبیت العتیق(372): و برگرد خانه کهن - کعبه - طواف نمایند.
و نیز می فرماید: ان الصفا و المروه من شعائر الله، فمن حج البیت او اعتمر فلا جناح علیه ان یطوف بهما(373): صفا و مروه از شعائر الهی است، پس هر که به حج خانه (خدا) یا عمره آید، باکی بر او نیست که بر آنها طواف کند.
آیا باز هم طواف به دور گل و سنگ را عبادت برای آن می بینید؟
اگر صرف خضوع کردن عبادت باشد، لازم می آید که این کارها نیز عبادت باشد، و راه فراری از امر الهی نیست. قبل از این هم بیان کردیم که امر الهی ماهیت کار را تغییر نمی دهد. ولی مشکل وهابیت این است که آنها عبادت را نشناخته، حقیقت و روح آن را نفهمیده اند، لذا تنها با ظواهر و شکل اعمال روبرو شده، هرگاه زائری را ببینند که مقام رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را می بوسد، ذهن آنها به مشرکی منتقل می شود که بت خود را می بوسد، از این ذهنیت حکمی استخراج کرده و آن را به آن موحدی که مقام رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را می بوسد نسبت می دهند، و اشتباه آنان از همینجا است.
اگر صرفاً شکل خارجی عمل کافی برای حکم بود، پس باید هر که حجر الاسود را ببوسد نیز تکفیر شود، ولی واقعیت غیر از این است... که بوسیدن حجر الاسود توسط مسلمان توحید خالص و بوسیدن بت توسط کافر شرک خالص است.
حال چه فرقی کرد؟!
در اینجا ضابطه دیگری وجود دارد که توسط آن عبادت را می شناسیم و آن ضابطه اینگونه است:

تعریف عبادت با مفهوم قرآنی:

عبادت عبارت است از خضوع لفظی و عملی که مبتنی بر اعتقاد به الوهیت (خدابودن)، ربوبیت (پروردگار بودن)، یا استقلال معبود در افعال خود و یا اینکه معبود مالک جنبه ای از وجود یا زندگی خود به طور مستقل باشد.
پس هر عملی که با چنین اعتقادی همراه باشد، شرک به خدا می باشد، و لذا می بینیم که مشرکین جاهلیت معتقد به الوهیت معبودهای خود بودند، قرآن نیز این مطلب را صراحتاً اعلام داشته می گوید: واتخذوا من دون الله آلهه لیکونوا لهم عزا(374): آنها بجای خداوند، معبودهایی برای خود برگزیدند تا مایه عزت آنها باشد. یعنی آنها معتقد به الوهیت معبودهای خود بودند.
خداوند می فرماید: الذین یجعلون مع الله الهاً آخر فسوف یعلمون(375): کسانی که معبود دیگری در کنار خدا قرار می دهند به زودی خواهند فهمید.
این آیات، وهابیت را بع عقب بر می گرداند، زیرا تصریح دارند بر اینکه شرکی که بت پرستان دچار آن بودند به خاطر اعتقادشان به الوهیت آن معبودها بوده است، خدای متعال این مطلب را اینگونه بیان فرموده است: واعرض عن المشرکین انا کفیناک المستهزئین الذین یجعلون مع الله الهاً آخر فسوف یعلمون(376): و از مشرکین روی برگردان، ما به جای تو جواب مسخره کنندگان را داده ایم، آنها که معبود دیگری را در کنار خدا قرار می دهند، و به زودی خواهند فهمید.
این آیات مبنای اساسی مساله شرک را مشخص می کنند، که همان اعتقاد به الوهیت معبود است، و لذا مشرکین آن را رد کرده و از پذیرفتن عقیده توحیدی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آورده بود ابا نمودند، خداوند می فرماید: انهم کانوا اذا قیل لهم لا اله الا الله یستکبرون(377): آنها چنین بودند که اگر به آنها گفته می شد معبودی جز خداوند نیست از پذیرفتن آن سرباز می زدند.
و لذا دعوت انبیا برای آنها به صورت جنگ و ستیز با عقیده آنان مبنی بر بودن معبودی غیر خدای متعال بوده است، زیرا عقلاً عبادت کسی که معتقد به الوهیت نیست غیر ممکن می باشد، پس اول باید معتقد شود و پس از آن عبادت کند.
خدای متعال از زبان نوح (علیه السلام) می فرماید: یا قوم اعبدوالله ما لکم من اله غیره(378): ای قوم من، خدا را عبادت کنید، شما معبودی جز او ندارید و بدین وسیله قرآن کریم انحراف آنان را از عبادت خدای واقعی بیان می کند.
بنابراین معیار شرک، خضوع همراه با اعتقاد به الوهیت است، شاید از اعتقاد به ربوبیت معبود نیز شرک حاصل شود یعنی اعتقاد به اینکه معبود مالک او و مسلط بر خلقت، زندگی و مرگ او است، یا اینکه مالک شفاعت و بخشش باشد، پس هر که برای چیزی خضوع کند و معتقد به ربوبیت آن باشد، در واقع آن را عبادت کرده است، و لذا آیات قرآنی کفار و مشرکین را دعوت به عبادت پروردگار حق می کند، خداوند می فرماید: و قال المسیح یا بنی اسرائیل اعبدوا الله ربی و ربکم(379): مسیح گفت ای بنی اسرائیل، خداوند که پروردگار من و شما است را عبادت کنید.
و می فرماید: ان هذه امتکم امه واحده، و انا ربکم فاعبدون(380): این امت شما یک امت است و من پروردگار شما هستم، پس مرا بپرستید.
یک مبنای سومی نیز وجود دارد و آن اعتقاد به این است که یک چیزی در ذات یا افعال خود مستقل بوده و نیازی به خداوند ندارد، خضوعی که همراه با چنین عقیده ای باشد شرک است. پس اگر در برابر انسانی بر این اساس که او در اعمال خود مستقل است خضوع کنی، هر چند این فعل معمولی باشد مانند سخن گفتن و حرکت کردن، یا مثل معجزاتی باشد که انبیا داشتند، در این حالت خضوع عبادت خواهد بود، حتی اگر انسان معتقد شود که قرص سردرد به طور مستقل از خداوند شفا می بخشد، این اعتقاد شرک می باشد.
از این جا معلوم می شود که ملاک در عبادت تنها اظهار خضوع و خاکساری نیست، بلکه ملاک حقیقی خضوع و خاکساری بوسیله گفتار یا کردار است در برابر آن کس که به عقیده عبادت کننده، معبود یا پروردگار یا مالک شانی از شوون او است به نحو استقلال.

اعتقاد به مستقل بودن یا عدم آن ملاک توحید و شرک است:

من بر مفهوم استقلال تاکید می کنم زیرا نکته دقیقی در آن است که حد فاصل توحید و شرک بوده و وهابیت متوجه آن نشده اند، و ما باید این نکته را بدانیم تا بتوانیم به طور صحیح با سنتهای طبیعی و غیبی بر خورد کنیم. وهابی ها معتقدند که توسل به اسباب طبیعی اشکالی ندارد، مانند استفاده از اسباب مادی در حالت طبیعی، اما توسل به اسباب غیبی شرک است، مثلا اگر از کسی چیزی بخواهی که با قوانین مادی بدست نیامده بلکه با قوانین غیبی قابل دسترسی است، چنین خواسته شرک است، این عقیده وهابیت به طور وضوح خلط مبحث است زیرا آنها سنت های مادی و غیبی را ملاک توحید و شرک دانسته اند، بدین صورت که استفاده از سنت های مادی عین توحید و استفاده از سنت های غیبی عین شرک است.
ولی اگر با دقت به این سنت ها به هر دو صورت آن توجه کنیم می بینیم که ملاک توحید و شرک خارج از چارچوب این سنت ها است، بلکه ملاک خود انسان و طرز اعتقادش به این سنت ها است. اگر انسان معتقد به اینکه این اسباب و وسایل استقلال ذاتی یعنی جدای از خدا دارند، این عقیده شرک خواهد بود.
مثلاً اگر عقیده داشته باشد که فلان دارو خود به خود مرض را به طور مستقل درمان می کند، این اعتقاد او شرک است، پس اختلاف اسباب به طبیعی یا غیبی بودن، اثری در موضوع ندارد زیرا اساس قضیه اعتقاد به استقلال یا عدم آن است. اگر انسانی معتقد شد که هیچ سببی چه در وجود یا در تاثیر خود مستقل نبوده بلکه مخلوق خدا است و به امر و اراده او حرکت می کند، این اعتقاد او عین توحید است.
من باور نمی کنم که هیچ مسلمانی بر روی زمین معتقد باشد به اینکه سببی وجود دارد که به طور مستقل موثر است، و لذا ما حق نداریم نسبت شرک و کفر به مسلمانان بدهیم، پس توسل آنها به پیامبران واولیا یا تبرک به آثار آنان جهت شفا یا غیره شرک بشمار نمی رود زیرا این حالتی طبیعی برای استفاده از اسباب گوناگون است.
قرآن کریم درباره اسباب سخن گفته، احیاناً اموری را به خداوند نسبت داده و در جائی آنها را به اسباب مستقیم خود منسوب کرده است، به مثال های زیر توجه کنید.
خداوند می فرماید: ان الله هو الرزاق ذو القوه المتین(381): خداوند خود روزی دهنده ای است که دارای نیرویی محکم می باشد. این آیه تاکید می کند که روزی، در دست خدا است.
اما اگر به این آیه توجه کنیم: وارزقوهم فیها واکسوهم(382): و از آن روزی به آنها بدهید و آنان را بپوشانید، می بینیم که روزی را به انسان نسبت می دهد.
در آیه ای خدا را کشت کننده واقعی دانسته می گوید: أفرأیتم ما تحرثون أأنتم تزرعونه ام نحن الزارعون(383): آیا دیدید آنچه را شخم می زنید، آیا شما آن را می کارید یا آنکه ما کشت کننده آنیم.
و در آیه ای دیگر خدای سبحان صفت کشاورزی را از آن انسان دانسته می فرماید: یعجب الزراع لیغیظ بهم الکافر(384): کشت کنندگان را از آن خوش می آید تا کفار را خشمگین کند.
خداوند در یک آیه گرفته جانها را در دست خود دانسته می فرماید: الله یتوفی الانفس حین موتها(385): خداوند هنگام مرگ افراد، جان آنها را می گیرد.
و در جائی دیگر گرفتن جان را کار ملائکه تلقی کرده می فرماید: حتی اذا جاء احدکم الموت توفته رسلنا(386): هرگاه مرگ سراغ یکی از شما آید، فرستادگان ما جان او را می گیرند.
قرآن در آیه ای شفاعت را حق اختصاصی خدا می داند، می فرماید: قل لله الشفاعه جمیعاً(387): بگو تمام شفاعت از آن خدا است.
و در آیه ای دیگر خبر از وجود شفعائی غیر خدا مانند ملائکه می دهد: وکم من ملک فی السماوات لاتغنی شفاعتهم شیئاً الامن بعد ان یأذن الله(388): و چه بسا فرشتگانی در آسمانها هستند که شفاعت آنها هیچ اثری ندارد مگر آنگاه که خداوند اجازه دهد.
خدا در یک آیه اطلاع بر غیب را مخصوص خود شمرده می فرماید: قل لا یعلم من فی السموات و الارض الغیب الا الله(389): بگو جز خداوند هیچ کس در آسمانها و زمین غیب نمی داند.
و در آیه ای دیگر می بینیم که خداوند فرستادگانی از میان بندگان خود انتخاب کرده تا غیب را به اطلاع آنها برساند، می فرماید: و ما کان الله لیطلعکم علی الغیب ولکن الله یجتبی من رسله من یشاء(390): بنا نیست که خداوند شما را بر غیب آگاه سازد ولی خدا هر یک از فرستادگانش را بخواهد انتخاب خواهد کرد.
و علاوه بر آیات فوق، آیات دیگری بیانگر این مطلب است.
کسی که برای اولین بار و بدون تدبر به این آیات نگاه کند تصور می کند که نوعی تناقض در آن است. ولی در واقع این آیات اشاره به همان موضوعی دارند که ما گفتیم، و آن اینکه خداوند در انجام هر کاری مستقل است، اما دیگر اسبابی که اقدام به انجام همان کارها می کنند در واقع به صورت تابع و در زیر سایه قدرت الهی عمل می کنند، خدای متعال این مطلب را اینگونه خلاصه کرده است: و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی(391): آنگاه که تو تیر انداختی، تو خود نبودی که تیر انداختی، بلکه خداوند تیر انداخت.
در این آیه درباره پیامبر می گوید که او تیر انداخت (اذ رمیت) و در مقابل، خداوند خود را می گوید که تیر انداز واقعی است، زیرا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تیر نیانداخت مگر با قدرتی که خدا به او داده بود، پس پیامبر به صورت تابع تیر انداخته است.
پس می توان کارهای خدا را به دو قسمت تقسیم کرد:
1 - کاری بدون واسطه (کن فیکون: باش پس می باشد).
2 - کاری با واسطه، مثل اینکه خداوند باران را به واسطه ابر می بارد، و مریض را توسط داروهای طبی شفا می دهد..... و همچنین.
پس اگر انسانی متوسل به این واسطه ها شد ولی معتقد بود که اینها مستقل نیستند، این انسان موحد بوده و در غیر این صورت مشرک می باشد.