فهرست کتاب


حقیقت گمشده «داستان گرایش به مذهب اهل بیت علیهم السلام» جلد 2

شیخ معتصم سید احمد سیدمحمدرضامهری

خطبه امیرالمومنین (علیه السلام)

ستایش مخصوص خدائی است که از چیزی به وجود نیامده است، و آنچه را ساخته از چیزی نساخته است، پدید آمدن اشیاء را شاهد ازلیت خود قرار داده و علائیم ناتوانی آنها را شاهد قدرت خود و ناگزیر بودن از نابودی را شاهد جاویدانی خود. جایی از او خالی نیست تا بتوان او را با کجا بودن یافت، مشابهی برایش نیست تا با چگونه بودن توصیف شود، و چیزی از علم او مخفی نیست تا علم او منحصر به جهتی باشد. در صفات با آنچه خود ایجاد کرده متفاوت بوده، و به دلیل ساختن ذوات متغیر نمی توان او را دریافت، و خود به کبریا و عظمت از هرگونه تغییر و تحول منزه است. هوشهای تیز بین خوش فهم از شناخت او محروم اند، و افکار عمیق و شکافنده از درک چگونگی او ناتوان، و فطرتهای شناگر غواص در تفکر از تصور او عاجز می باشند. از عظمتش مکانها را در بر نمی گیرند، و از جلالش اندازه ها او را نمی سنجند، و از کبریائش مقیاس ها او را طی نمی کنند. اوهام از شناخت واقعیت او، فهم ها از احاطه بر او وذهن ها از الگو ساختن برای او عاجزاند، عقول بلند پرواز از کشف و احاطه بر او نا امید گشته، دریاهای علوم از اشاره به کنه او خشک گردیده، و اوهام لطیف و دقیق از صعود به مقام وصف قدرت او ذلیلانه باز ماندند. او یکی است ولی نه با عدد، همیشگی است ولی نه به مقیاس زمان، پابر جاست ولی بدون تکیه گاه، جنسی نیست که جنسهای دیگر معادل او باشند، شکلی نیست که اشکال دیگر نظیر او باشند و مانند اشیاء نیست که صفتی بر او منطبق شود، عقول در امواج توفنده ادراک او گمراه شدند، اوهام از احاطه بر ذکر ازلیت او متحیر ماندند، فهم ها از درک توصیف قدرتش در تنگنا قرار گرفتند، و ذهن ها در عمق افلاک ملکوتش غرق گردیدند، بر نعمت ها توانا بوده، با کبریا غیر قابل دسترسی و زمام همه اشیاء به دست اواست. نه دوران او را کهنه و پوسیده می کند و نه اوصاف بر او احاطه می نماید. کوههای مستحکم در جایگاه استقرارشان برای او خضوع کرده، و افلاک نیرومند تا دورترین و برترین مواضع خود برای او سر فرود آورده اند. اختلاف موجودات را شاهد پروردگاری خود قرار داده و عجز آنها شاهد بر قدرتش، حدوث آنها شاهد بر قدیم بودنش و نابود شدن آنها شاهد بر باقی ماندنش موجودات از دسترس او خارج نشده، از تحت حیطه او بیرون نرفته، از علم او به همه ذرات وجود آنها پنهان نگردیده و از زیر قدرت او رهائی نتوانند یافت. برای نشانه قدرت همین کافی است که آنها را با دقت ساخته است، و برای دلالت بر حکمت او این که در هر کدام خواصی قرار داده و برای اثابت قدیم بودن او پدید آوردن آنها و برای اثابت توانائی او خلل ناپذیری صنع آنها. پس هیچ مرزی به او نسبت داده نمی شود، هیچ الگوئی برای او نیست، و هیچ چیزی از او پنهان نگردیده است. او بسیار بالاتر از الگوها وصفات آفریده شده است.(332)

ب: دوران ابن تیمیه:

عقائد اشعری چنان منتشر شد که اکثر بلاد اسلامی را فرا گرفت و به عنوان مذهب رسمی جمهور مسلمین در اصول عقائد در آمد، و به دنبال آن کمتر از ابن حنبل یادی به میان می آمد و مذهب عقیدتی او برچیده شد. تا آنکه ابن تیمیه به میان آمد، او در سال 661 هجری در خانواده ای از مشایخ حنابله متولد شد، ابن تیمیه در این خانواده که یکی از پایگاه های حنابله در شهر حران بود بزرگ شد، ابتدا نزد پدرش که حوزه تدریس ویژه ای در دمشق داشت مشغول درس گردید. او علوم حدیث، رجال، لغت، تفسیر، فقه و اصول را نزد دیگران خواند، و پس از وفات پدرش، ریاست حوزه تدریس را به عهده گرفت، که این فرصتی بود برای او تا بتواند به عقاید حنابله رونق تازه ای ببخشد. او از این کرسی استفاده کرده تا درباره صفات خداوند سخن بگوید، و در این زمینه برهان هایی بر صحت عقیده کسانی که قائل به تجسیم اند ارائه کرد. افکار او در جواب به سوالهای اهل حماه آشکار شد، آنها طی نامه ای درباره آیات صفات از او سوال هایی کردند. از جمله آیات سوال شده، این دو آیه است: الرحمن علی العرش استوی: خدای مهربان بر عرش قدرت و فرمانروائی جهان مسلط است و ثم استوی الی السماء: سپس به تدبیر یا آفرینش آسمان پرداخت و همچنین مانند این کلام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم): قلب انسان بین دو انگشت از انگشتان خدای بخشنده است. ابن تیمیه در یک نامه طولانی جواب اهل حماه را داد، این نامه که به عقیده حمویه نامگذاری شد بدون آنکه صریحاً عقیده خود را مطرح کند، نشان دهنده اعتقاد او به تجسیم و تشبیه است. ابن تیمیه سعی کرد با اضافه کردن الفاظی عقیده خود را مخفی نگه دارد، که اگر این الفاظ برداشته شود واقعیت نظر او بر ملا می گردد. این نامه، جنجالی در میان علما بر پا کرده و افکار او را نپسندیدند. ابن تیمیه متوسل به امیر دمشق شده و امیر از او دفاع کرد. ابن کثیر این قضیه را چنین نقل می کند: یک گرفتاری برای شیخ تقی الدین ابن تیمیه در دمشق بر پا شده، عده ای از فقهاء علیه او قیام کردند، آنان خواستند که او را به محضر قاضی جلال الدین حنفی احضار کنند ولی او حاضر نشد، ولذا جارچی شهر ندا کرد مبنی بر نادرستی عقیده ابن تیمیه که به دلیل این که اهل حماه پرسیده بودند به نام (عقیده حمویه) معروف شده بود، ولی امیر سیف الدین جاعان از او حمایت کرده و کسانی را که علیه ابن تیمیه قیام کرده بودند تحت تعقیب قرار داد، لذا بسیاری از آنها مخفی شده و هر که به دام افتاد امیر او را شلاق زد، و بقیه ساکت شدند.(333)
بدین وسیله علما در مقابل قدرت وزور سلطان از برخورد با عقاید منحرف ابن تیمیه دست کشیدند، و ابن تیمیه فضا را آزاد یافت تا بتواند آنچه می خواهد بگوید. یک شاهد آگاه تقاید ابن تیمیه درباره آنچه می خواهد بگوید. یک شاهد آگاه عقاید ابن تیمیه درباره خدا را برای ما نقل کرده است. این شاهد جهانگرد معروف ابن بطوطه است، از قضا او روزی در درس ابن تیمیه در مسجد اموی حاضر شده می گوید: آن روز من در دمشق بودم، روز جمعه او بر منبر مسجد جامع، مردم را موعظه و نصیحت می کرد از جمله سخنان او این بود: خداوند از پائین ترین آسمان اینگونه نازل می شود که من پائین می آیم، و یک پله از منبر پائین آمد.
یک فقه مالکی بنام ابن الزهراء بر او اعتراض کرد و سخن او را محکوم نمود، مردم عوام علیه آن فقه بپا خاسته، او را با دست یا کفش کتک زیادی زدند تا آنکه عمامه اش بر زمین افتاد، زیر عمامه کلاهی از ابریشم پوشیده، بر او اشکال گرفتند که چرا آن را پوشیده و لذا او را به منزل عزالدین بن مسلم قاضی حنابله بردند، قاضی امر کرد او را به زندان برده و سپس تعزیر کرد.(334)
مانند همین قضیه را ابن حجر عسقلانی نیز درباره ابن تیمیه در الدرر الکامنه ج 1 ص 154 نقل کرده است. این قضیه کاملا مشخص می کند که ابن تیمیه نسبت به اثبات صفات شدیدا تعصب داشته تا جائیکه خداوند سبحان را تشبیه کرده است، و این عین کفر و بی دینی است.
او در دفاع از عقائدش آنها را عقیده سلف - گذشتگان - قلمداد کرده و ادعا می کند که تاکنون مسلمین بر این عقیده بوده اند. او برای پوشش دادن بر عقیده باطل خود علیه سلف دروغ می گوید، هر چند می داند که حنابله نیز سعی کردند خود را زیر پوشش سلف قرار دهند ولی راه به جایی نبردند زیرا مذاهب عقیدتی زیادی قبل و بعد از احمد وجود داشته و این نشان دهنده عدم اتحاد مسلمین بر یک عقیده است. هر مذهبی خود را به حقیقت و اصل می داند و حقیقت از همه دور است.
شهرستانی در ملل و نحل ادعای ابن تیمیه درباره مذهب سلف را تکذیب کرده می گوید: سپس گروهی از متاخرین این سخن را به گفته های سلف اضافه کرده می گویند: در این آیات باید همان ظاهر بدوی آنها را گرفت و تفسیر آنها درست به همان نحو باید باشد که وارد شده، بدون هیچ تاویلی یا توقفی در آن چه ظاهر است - همانگونه که ابن تیمیه تفسیر کرد - و لذا اینها گرفتار تشبیه کامل شدند و این خلاف عقیده سلف است. این تشبیه کامل و خالص قبل از این تنها در میان یهودیان بود، البته نه همه آنان، بلکه فقط یک یا دو گروه از آنها، که الفاظ زیادی در تورات یافتند که دلالت بر آن می کند.(335)
ابن تیمیه با کلی گویی های فراوان خود عوام را فریب می داد، مانند این گفته او: اما آنچه الان می گویم و می نویسم، هر چند در جواب های گذشته ام ننوشته بودم، ولی در محافل زیادی آن را گفته ام، این است که: تمام آیات صفاتی که در قرآن وجود دارد، از مواردی است که هیچ گونه اختلافی در تاویلشان میان صحابه نبوده است، من تفسیرهای منقول از صحابه واحادیثی که در این زمینه روایت کرده اند را مطالعه کرده و بیش از صد تفسیر در کتاب های بزرگ و کوچک را خوانده ام، ولی تا کنون از هیچ صحابی ندیده ام که قسمتی از آیات یا احادیث صفات را بر خلاف مقتضای مفهوم و معروف آن تاویل کرده باشند.(336)
و با این کلی گوئی، عوام سخن او را باور می کنند، ولی با اندک مراجعه ای به کتابهای ماثور تفسیر، دروغ پردازی ابن تیمیه آشکار می گردد، یا در عدم مراجعه به تفاسیر و یا در این ادعا که صحابه آیات صفات را تاویل نکرده اند، و به عنوان شاهد بر دروغ گویی ابن تیمیه به چند مورد ذیل اکتفا می کنیم:
ابن تیمیه درباره تفسیر طبری می گوید: در آن بدعتی نبوده و از افراد متهم روایت نمی کند.(337)
در الفتاوی الکبیره ج 6 ص 322 ابن تیمیه آیه الکرسی را به عنوان یکی از عظیم ترین آیات صفات قلمداد می کند.
طبری دو روایت با اسناد به ابن عباس در تفسیر آیه: وسع کرسیه السموات والارض: کرسی او آسمانها و زمین را در بر گرفته است آورده، می گوید: اهل تاویل در معنای کرسی اختلاف نظر دارند، بعضی ها گفته اند که منظور علم خدا - تعالی ذکره - است، کسانی که چنین نظر داده از ابن عباس روایت کرده اند که می گوید: کرسی خدا علم او است.
روایتی دیگر نیز از ابن عباس است که می گوید: کرسی خدا علم او است همانگونه که در این آیه می بینیم: ولایوده حفظهما: و نگهداری آن دو برای او سنگین نیست.(338)
ببین و از این دروغ محض تعجب کن، او می گوید: سلف در هیچ یک از صفات اختلاف نظر نداشته اند، ولی طبری می گوید: اهل تاویل اختلاف نظر داشتند، ابن تیمیه سخن خود را این گونه کلی می گوید: تا کنون هیچ یک از صحابه را نیافتم که آیه ای از آیات صفات را تاویل کند، و علی رغم ادعایش مبنی بر مراجعه به یکصد تفسیر، طبری دو روایت از ابن عباس نقل می کند.
شاهد دوم: باز هم از تفسیر این آیه: وهو العلی العظیم: و اواست بلند مرتبه وبزرگوار.
طبری می گوید: اهل تحقیق در معنای آیه: و هو العلی العظیم اختلاف نظر دارند، بعضی ها گفته اند: منظور این است که او بالاتر از داشتن نظیر و مشابه است، و این معنی که بالا بودن به معنی مکانی آن باشد را رد کرده اند، و گفته اند: امکان ندارد که جایی از او خالی باشد، و معنی ندارد که او را به داشتن جایگاهی بالاتر توصیف کنیم زیرا این وصف به معنای بودن در جایی و نبودنش در جایی دیگر است.(339)
این کلام سلف است، ولی ابن تیمیه برای خود راه دیگری را انتخاب کرده و چون کسی را نیافته است که او را تایید کند لذا آن را به سلف نسبت می دهد، ولی سلف معتقد به وجود مکان برای خدای متعال نیستند، اما ابن تیمیه مجموعه ای از آیات و روایات را در نامه اش به اهل حماه مطرح می کند تا مکانی را برای خداوند سبحانه و تعالی ثابت کند، او تا آنجا پیش می رود که می گوید: ... خداوند بر تخت مستقر شده و تخت او بالای آسمان است(340) و مقصود او همان مکان است.
در تفسیر ابن عطیه که به نظر ابن تیمیه از بهترین تفاسیر است نیز تمام روایت های ابن عباس را که طبری وارد کرده، نقل می کند، سپس درباره بعضی از روایات طبری که ابن تیمیه به آنها استناد می کند، می گوید: اینها گفته های افرادی مجسم و جاهل است و نباید مطرح شود.(341)
شاهدی دیگر در تفسیر آیه شریفه: کل شی ء هالک الاوجهه(342): همه چیز هلاک شدنی است جز چهره او.
و آیه: ویبقی وجه ربک ذو الجلال والاکرام(343): و چهره خداوند با جلال و کرامت باقی می ماند. که ابن تیمیه با این دو آیه چهره را به طور حقیقی برای خدا قائل شده است.
طبری می گوید: درباره معنای (الا وجهه) اختلاف نظر وجود دارد، بعضی گفته اند معنی آن این است که هر چیزی هلاک شدنی است جز او.
و دیگران گفته اند: معنی آن این است مگر آنچه هدف از آن رضای او باشد و برای تاویل خود از این قول شاعر شاهد گرفتند:
استغفر الله ذنباً لست محصیه - رب العباد الیه الوجه و العمل
از خدا طلب مغفرت می کنم نسبت به گناهی که قابل شمارش نیست، روی خود را به سوی پروردگار برده و کار خود را برای او انجام می دهم.(344)
طبری چیزی بر آن اضافه نکرده است.
بغوی می گوید: (الا وجهه) یعنی: مگر او، و گفته شده است مگر ملک او.
و ابو العالیه گوید: مگر آنچه هدف از آن رضای او باشد.(345)
و چیزی بر آن اضافه نمی کند.
در الدر المنثور از ابن عباس نقل می کند که گفت: یعنی مگر آنچه هدف از آن، رضای او باشد.
مجاهد گوید: آنچه هدف از آن، رضای او باشد.
سفیان می گوید: مگر آن اعمال نیکوئی که هدف از آنها رضای اواست.
این است قول سلف، و هیچ کس چیزی بر آن اضافه نکرده، پس ابن تیمیه از کجا می گوید: این است قول سلف...!.
ما به او جز با این دو آیه شریفه جواب نمی دهیم: لم تلبسون الحق بالباطل و تکتمون الحق وانتم تعلمون(346): چرا حق را با باطل می پوشانید، و حق را کتمان کرده در حالی که آن را می دانید.
ان الذین یکتمون ما انزلنا من البینات و الهدی من بعد ما بیناه للناس فی الکتاب اولئک یلعنهم الله و یلعنهم اللاعنون(347): کسانی که کتمان می کنند آن آیات روشنگر و آن هدایتی که ما آنها را نازل کردیم، آن هم پس از آن که آن را در کتاب برای مردم بیان نمودیم، آنها را خداوند لعنت کرده و همچنین لعنت کنندگان آنها را لعنت می کنند.
.... و بهمین دلیل علمای معاصرش در برابر گفته های او ساکت ننشستند، درباره او فتوی دادند و مردم را از او متنفر نمودند، تا آنکه به زندان افتاده و در زندان از نوشتن ممنوع گردید. او در زندان دمشق به دلیل عقاید فاسد و آراء ناپسندش جان سپرد. بسیاری از علما و حفاظ آراء او را رد کردند. ذهبی نامه ای برای او فرستاد و او را نسبت به عقایدش ملامت نمود، و بع علت طولانی بودن نامه تنها به چند جمله آن به عنوان شاهد قول خود می آوریم، علامه امینی تمام این نامه را در کتاب خود الغدیر ج 5 ص 88.... به نقل از تکمله السیف الصقیلاز کوثری صفحه 190 آورده است.
: بیچاره کسی که پیرو تو باشد، که در معرض کفر و گمراهی است، به خصوص اگر از علم و دین کمتر بهره برده، باطنی و شهوانی باشد، ولی چنین فردی با دست و زبان از تو دفاع می کند، ولی در قلب و باطن خود دشمن تو می باشد، مگر نه اکثر پیروان تو یا افرادی عقب مانده و کم عقل اند؟ یا عوام، دروغگو و کند ذهن؟ یا غریب و ترسو و پر از مکر؟ و یا بی ارزش، پست و نادان اند؟ اگر باور نمی کنی، آنها را امتحان، و عادلانه بررسی کن.....
ابن حجر عسقلانی در کتاب الدررالکامنه ج 1 ص 147 گفته است:: از اینجا و آنجا او را رد کردند، به خاطر بدعت های بی ارزش و آراء ساختگی و نادری که دست ناپاک او علیه کتاب، سنت، اجماع و قیاس ایجاد کرده بود، و در دمشق منادی نداسر داد که: هر کس معتقد به عقاید ابن تیمیه است، خون و مال او حلال است.
حافظ عبدالکافی سبکی، کتابی در رد ابن تیمیه به نام شفاء الاسقام فی زیاره خیر الانام علیه الصلاه و اسلام نوشته است.
او در مقدمه کتابش - الدره المضیئه فی الرد علی ابن تیمیه می گوید: اما بعد، ابن تیمیه بدعت های مختلفی در اصول عقاید ایجاد کرده، وارکان و پایه های اسلام را خراب کرده است. او خود را زیر پوشش پیروی از کتاب و سنت پنهان نموده و اظهار کرده است که به سوی حق دعوت و به بهشت هدایت می کند. ولی از پیروی سرباز زده و به بدعت گویی پرداخته است. او از جماعت مسلمین جدا شده و با اجماع مخالفت ورزیده است. ابن تیمیه سخنانی گفته است که لازمه آن اثبات جسمیت و ترکیب برای ذات مقدس پروردگار است و اینکه نیاز داشتن به جزء محال نیست. او قائل است که ذات خداوند محل عروض حوادث است.....(348)
و ده ها عالم دیگر نیز بر او اعتراض کرده اند که مجال بررسی سخنان آنها و نقل اقوالشان نیست. ما در خاتمه به قول شهاب الدین ابن حجر هیثمی اکتفا می کنیم، او در ترجمه ابن تیمیه می گوید: ابن تیمیه بنده ای است که خداوند او را خوار، گمراه، کور، کر و ذلیل نموده است. این قول درباره او به نقل از ائمه ای است که فساد حالش را بیان و گفته هایش را تکذیب نموده اند، هر که می خواهد درباره او اطلاع بیشتری یابد می تواند به قول امام مجتهدی مراجعه کند که همه اتفاق نظر بر امامت، بزرگواری و اجتهاد او دارند یعنی ابوالحسین سبکی، و همچنین فرزندش تاج، و امام عز بن جماعه، واهل زمان او و دیگران از شافعیان، مالکیان و حنفیان. اشکال های ابن تیمیه تنها بر متاخرین سلف از صوفیه نبوده بلکه او بر عمر بن خطاب و علی بن ابی طالب رضی الله عنهما نیز اشکال گرفته است. خلاصه آنکه کسی برای کلام او ارزشی قائل نبوده و بدترین تهمت ها را بر او وارد می کنند. درباره او معتقدند که فردی بدعت گو، گمراه، گمراه کننده و افراطگر می باشد. خداوند با او با عدلش رفتار کند(349)، و ما را از روش، عقیده و رفتار او در امان نگهدارد، آمین!.... تا آنجا که می گوید: او قائل به جهت - برای خدا - است، و مطلبی در اثبات آن دارد، که مقتضی است اهل مذهب او معتقد به جسمیت، و استقرار باشند.(350)
ما به همین مقدار درباره شخص ابن تیمیه اکتفا می کنیم، ولی بعضی از افکار او را هنگام بحث درباره وهابیت مورد تحلیل علمی قرار داده و رد خواهیم نمود، زیرا وهابیت از نظر تاریخی ادامه عقائد ابن تیمیه بوده و خود او نیز ادامه دهنده عقاید حنابله است.
ابن تیمیه در مخلوط کردن حق و باطل هنرمند بوده است، همین باعث شده که بعضی از مسلمین او را نیکو پنداشته، و شیخ الاسلام بنامند، و از این رو نام او معروف و منتشر شد، والا یک باطل محض که نباید دارای یاران و پیروانی باشد.
امیرالمومنین (علیه السلام) در این باره می فرماید: شروع هر فتنه با پیروی از هوای نفس و بدعت گذاشتن در دین است بر خلاف کتاب خدا و افرادی بر غیر دین خدا از افرادی دیگر پیروی می کنند.
پس اگر باطل کاملا از حق جدا شد، حق جویان آن را خواهند شناخت، و اگر حق کاملا از باطل جدا گردید، زبان مخالفین از آن کوتاه شود، ولی قدری از این گرفته شده و قدری از آن، سپس با هم مخلوط می گردند، و در اینجا است که شیطان بر اولیاء خود مسلط شده، و تنها کسانی نجات می یابند که قبل از این خداوند به آنها وعده نیکی داده باشد.(351)

ج - دوران محمد بن عبدالوهاب:

محمد بن عبدالوهاب پس از آنکه کاملا تابع افکار ابن تیمیه شده بود، برای تجدید عقاید حنبلیان قیام کرد. حرکت خود را در نجد آغاز نمود، در منطقه ای که شاهد بدترین انواع خفقان، ظلم، قتل و بی خانمان کردن مردم بود. و با فعالیت او عقیده قشری حنبلی به بالاترین درجه عظمت و قدرت خود رسیده و برای اولین بار در تاریخ خود آماده پیاده شدن در زندگی عملی گردید. این عقیده پیش از این از دو مرحله تاریخی گذشته که در آنها هیچ مجال و موقعیت مناسبی نداشته است، زیرا در مرحله اول: اشاعره تمام زمینه های عقیدتی را بعد از احمد بن حنبل به خود اختصاص دادند، و در مرحله دوم: ابن تیمیه موقعیت مناسبی را برای پیشبرد دعوت خود نیافت زیرا او افکار خود را در یک جو علمی که در آن علما و فقهای بزرگی وجود داشتند منتشر کرد، و آنها صدای او را با برهان و استدلال خفه کرده و علیه او انقلابی بر پا کردند که آتش دعوتش را خاموش و نیرنگش را باطل نمود. دولت وقت نیز برای جلوگیری از او به یاری علما شتافت، و لذا بذر فسادانگیز او چاره ای جز مخفی شدن در لابلای کتابها یا نفوذ در دلهای ناسالم نداشت.(352)
ولی در مقابل، زمینه برای محمد بن عبدالوهاب جهت نشر افکار زهر آگین خود در میان امت آماده بود، جهل وبی سوادی تمام نواحی نجد را در بر گرفته و دولت آل سعود بر آن شده بود که ابن دعوت را با زور شمشیر منتشر کند. و بدین ترتیب مردم را وادار بر اعتقاد به وهابیت نموده و در غیر این صورت محکوم به کفر و شرک بوده و جان و مال آنها حلال خواهد بود... توجیه این کار با مجموعه ای از عقاید فاسد تحت نام توحید صحیح انجام می پذیرفت. ابن عبدالوهاب سخن خود را درباره توحید این گونه آغاز می کند: .... و آن بر دو نوع است، توحید ربوبیت و توحید الوهیت، توحید ربوبیت را کافر و مسلم پذیرا هستند، اما توحید الوهیت مرز میان اسلام و کفر است، هر مسلمان باید میان این دو توحید تمیز داده و بداند که کفار منکر آن نیستند که خداوند خالق، روزی دهنده و مدبر است. خدا می فرماید: قل من یرزقکم من السماء و الارض امن یملک السمع والابصار و من یخرج الحی من المیت و یخرج المیت من الحی و من یدبر الامر فسیقولون الله فقل افلا تتقون(353): بگو چه کسی شما را از آسمان و زمین روزی می دهد، یا چه کسی مالک شنوائی و بینائی ها است، و چه کسی زنده را از مرده و مرده را از زنده خارج می سازد، و چه کسی کار را تدبیر می کند؟ آنها خواهند گفت: الله، بگو پس چرا پرهیزکار نیستند و همچنین: ولئن سالتهم من خلق السماوات والارض و سخر الشمس والقمر لیقولن الله(354): و اگر از آنها بپرسی چه کسی آسمان ها و زمین را آفریده و خورشید و ماه را مسخر کرده است؟ آنها خواهند گفت: الله. اگر برای تو ثابت شود که کفار اقرار بر آن دارند، پس باید بدانی که این گفته تو که جز خدا کسی آفریدگار وروزی دهنده نیست و جز خداوند کسی کار را تدبیر نمی کند، کافی برای مسلمان بودن نیست، بلکه باید بگوئی: لا اله الا الله: هیچ معبودی جز خداوند نیست و به این سخن با معنای دقیق آن علمی کنی.(355)
او می خواهد با این جمله های ساده و بی محتوی که جز بر جهل به حکمت و آیات خدا دلالتی ندارد، تمام جامعه اسلامی را تکفیر کند، و لذا سخن خود را به اینجا منتهی می کند که(356): مشرکین زمان ما - یعنی مسلمانان - مشرک تر از گذشتگان اند، زیرا پیشینیان در وقت آسودگی شرک ورزیده ولی در گرفتاری ها مخلص می شدند اما اینها در هر دو حال مشرک اند، به دلیل این آیه شریفه: فاذا رکبوا فی الفلک دعوا الله مخلصین له الدین فلما نجاهم الی البر اذا هم یشرکون(357): پس اگر سوار کشتی شدند، خدا را می خوانند و دین را کاملا از آن او می دانند، ولی هرگاه آنان را به سوی خشکی نجات می دهد دوباره مشرک می شوند.
بنابراین هر که متوسل به رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت او (علیه السلام) شود یا به زیارت قبور آنها برود مشرک و کافر است، بلکه شرک او بالاتر از شرک کسانی است که بت های لات، عزی، مناه و هبل را می پرستیدند. او با این عقیده به قتل، غارت و دزدیدن فرزندان مسلمانان نجد و حجاز پرداخت. شعار آنها چنین بود:
وهابی شو والا خودت کشته، همسرانت بیوه و فرزندانت یتیم خواهند شد.
برادرش سلیمان بن عبدالوهاب کتابی در رد او به نام الصواعق الالهیه فی الرد علی الوهابیه نوشته می گوید: این مسائل قبل از زمان امام احمد، یعنی در زمان ائمه اسلام اتفاق افتاده و تمام بلاد اسلام را فرا گرفت ولی نشنیده ایم که احدی از ائمه مسلمین کسی را بر اساس آن تکفیر کند، یا آنها را مرتد دانسته و دستور جهاد علیه آنان بدهد، و یا آنکه مانند شما بلاد مسلمین را بلاد شرک و محاربه بداند. بلکه شما هر کسی که این اعمال را تکفیر نکند کافر دانستید هر چند خود مرتکب چنین اعمالی نشود، اکنون هشتصد سال از زمان ائمه گذشته ولی تا کنون حتی یک عالم از علمای مسلمین را نشنیده ایم که تکفیر کند، بلکه هیچ عاقلی چنین قصوری نمی کند، به خدا سوگند سخن شما بدین معنی است که تمام امت بعد از زمان احمد - رحمه الله تعالی - از علما، امراوعامه مردم همگی کافر و مرتداند، پس: انا لله و انا الیه راجعون، خدایا به تو پناه می بریم! و باز هم به تو پناه می بریم از اینکه مانند بعضی از عوام خود بگوئید که حجت بر پا نشده مگر توسط شما.....(358)
او در صفحه 4 چنین می گوید: امروز مردم گرفتار کسی شده اند که خود را منسوب به کتاب و سنت خوانده و از علوم آن هر چه خواهد استنباط می کند و توجهی ندارد که با چه کسانی مخالف است. اگر از او بخواهی که سخن خود را با اهل علم تطبیق دهد نمی پذیرد، بلکه بر مردم واجب می داند که بر مفهوم قول او عمل کنند، و هر که مخالفت کند کافر است. و این در حالی است که او حتی یک خصلت از خصلت های اهل اجتهاد را ندارد، به خدا سوگند حتی یک دهم از یک خصلت را نیز ندارد، و با وجود آن، سخن او بسیاری از افراد جاهل را فریب داده است، انا لله و انا الیه راجعون، تمام امت با یک زبان ندا سر می دهند ولی او حتی یک کلمه در جواب آنها نمی گوید، زیرا تمام آنها را کافر و جاهل می داند، خدایا این گمراه را هدایت نما و به راه حق برگردان.