فهرست کتاب


حقیقت گمشده «داستان گرایش به مذهب اهل بیت علیهم السلام» جلد 2

شیخ معتصم سید احمد سیدمحمدرضامهری

نمونه هایی از احادیث تجسیم:

به عنوان نمونه، تعدادی از روایات کتاب السنه که روایت های عبدالله از پدرش احمد بن حنبل بوده و کتاب التوحید از ابن خزیمه را انتخاب و مطرح می کنیم:
1 - عبدالله بن احمد این روایت را با سند نقل کرده می گوید: رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: پروردگار ما از ناامیدی بعضی بندگان و تقرب بعضی دیگر می خندد، گفتم: یا رسول الله، مگر پروردگار هم می خندد، گفت: آری، گفتم: از خیر پروردگار خندان بی نصیب نخواهیم ماند.(311) و دیگر روایاتی که نشان می دهد که خدای متعال می خندد.
2 - عبدالله گفت: روایتی برای پدرم خواندم.... سپس اسناد را تا سعید بن جبیر نقل کرد، مبنی بر اینکه آنها می گویند: ارواح از یک یاقوت گرفته می شوند، ولی نمی دانم که گفت آن یاقوت سرخ است یا نه؟ و من می گویم که سعید بن جبیر گفته است: آنها از یک زمرد بوده و نوشته آن از طلا است. که خدای رحمن به دست خود آن را نوشته و اهل آسمانها صدای حرکت قلم را هنگام نوشتن می شنوند.(312)
3 - گفت: پدرم روایت کرده است.... با سند از ابو عطا که گفت: خداوند در حالی که با کمر به یک سنگ بزرگ تکیه داده بود با دست خود تورات را برای موسی با مروارید در الواح نوشت، موسی صدای حرکت قلم را می شنید، میان او و خدا چیزی جز حجاب وجود نداشت.(313)
آیا جز تجسیم و تشبیه آشکار از این روایات فهمیده می شود؟ هرکس به این احادیث ایمان داشته و ادعا کند که پروردگار را در تخیل و تصور خود نمی آورد دروغ گفته است، آنها خدا را تصور و توهم می کنند.
روزی میان برادرم و یکی از شیوخ وهابیت - که به طور طبیعی ادامه دهنده عقائد حنابله هستند - بخثی درباره صفات الهی در گرفت، برادرم خدا را از این صفات منزه دانسته و با تمام روش ها سعی در اثبات فساد این عقاید داشت، ولی فایده ای نداشت، در پایان برادرم این سوال را مطرح کرد:
اگر به نحوی برای خدای سبحان این صفات ثابت شود، و معلوم گردد که خدا صورت، دو دست، دوپا، دو چشم.... و دیگر صفاتی که برای پروردگارشان قائل اند دارد، آیا انسان نمی تواند خدا را تصور و تخیل کند؟ بلکه حتما او را تخیل خواهد کرد زیرا نفس انسان بعد از توصیف، همیشه در تصور و تخیل است. جواب آن وهابی نشان دهنده عقیده کامل او در تجسیم و تصویر است، او گفت: می توانی خدا را تخیل و تصور کنی ولی نباید از او خبر دهی....
برادرم گفت: چه فرق می کند که بتی را جلوی خود گذاشته و عبادتش کنی، یا آنکه بت را تخیل کرده و به عبادت آن بپردازی؟
گفت: این کلام رافضیان است، خدا روی آنها را سیاه کند، به خدا ایمان می آورند ولی او را به این صفات متصف نمی کنند، پس آنها خدایی را می پرستند که وجود ندارد.
برادرم گفت: خدای حق آن است که عقلها بر او احاطه نداشته و دیدگان به او نمی رسند، نه با کجا گفتن جایی برای او درست شود و نه با چگونه گفتن، برای او چگونگی مطرح شود، درباره او نه چرا باید گفت و نه چگونه، زیرا او است که به کجا جا داده و به چگونه چگونگی بخشیده است، پس آنچه را که تصور می کنی نمی توان تصور کنی همان خدا است، و آنچه را که تصور می کنی مخلوق است، ما از ائمه اهل بیت (علیه السلام) اینگونه سخنی یادگرفته ایم: کل ما تصور رتموه فی ادق معانیه فهو مخلوق مثلکم، مردود الیکم: آنچه را که به دقیق ترین معانی خود تصور کرده اید مخلوقی است مانند خودتان، و به سوی شما بر می گردد، پس کمال شناخت خدا در ناتوانی از شناخت او است.
او با خشم جواب داد: ما برای خدا آنچه را که او برای خویش پذیرفته قبول می کنیم و بس.
ببینید چگونه برای خدای متعال انگشت ساخته اند، لعنت خدا بر آنها باد، و از این انگشتان خنصر (انگشت کوچک) را مشخص کرده و برای آن انگشت - پناه بر خدا - مفاصل قائل اند.
همان گونه که ابن خزیمه در کتاب توحید با اسنادش به انس بن مالک روایت کرده می گوید: رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: وقتی پروردگار موسی برای کوه متجلی شد، انگشت کوچک خود را بالا برده و یک مفصل آن را گرفت، آنگاه کوه از هم پاشید، حمید به او گفت: آیا این روایت را نقل می کنی؟ گفت: آن را انس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده و حال تو می گویی آن را نقل نکنم؟(314)
ابن حنبل از پدرش مانند این خبر را روایت کرده، با اسناد آن به انس، می گوید که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: وقتی خدای موسی برای کوه تجلی کرد اینگونه گفت.... و با انگشت کوچک خود اشاره کرد و آن قضیه را نقل کرد.(315)
ای خواننده با خرد، تو از این سخن چه نتیجه می گیری؟
برای خدا دستی قائل شده و برای دست انگشت، و از میان انگشتان انگشت کوچک را گرفته و گفتند که انگشت کوچکش مفصل دارد... همین جا متوقف شوید تا منظره را برای شما کامل کنیم.
برای خداوند دو بازو و سینه قائل شدند، عبدالله گوید پدرم گفت.... و پس از ذکر اسناد به نقل از عبدالله بن عمر می گوید: ملائکه از نور دو بازو و سینه خدا ساخته شدند.(316)
و با اسناد به ابوهریره روایت می کند که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: کلفتی پوست کافر سیدرضی و دو ذراغ است از ذراغهای خدا (به اندازه سی و دو برابر بازوی خدا) و دندان او نیز چنین است.(317)
علاوه بر داشتن سینه و بازو، همچنین می توان از این حدیث نتیجه گرفت که دو بازوی خدا دارای اندازه مشخصی است، والا نمی تواند واحد طول باشد.
آنها به این هم اکتفا نکرده، بلکه برای خدا قائل به پا نیز هستند.
عبدالله بن احمد بن حنبل با اسنادش از انس بن مالک روایت کرده می گوید: رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: در آتش انداخته می شوند، آتش می گوید: آیا باز هم کسی هست، این کار ادامه دارد تا آنکه خدا پایش یا قدمش را روی آتش گذاشته و آتش می گوید: کافی است.(318)
ابن خزیمه از ابوهریره نقل می کند که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: آتش جهنم پر نمی شود تا آنکه خداوند پای خود را در آن گذاشته، و آتش می گوید: کافی است، کافی است آنگاه جهنم پر می شود.(319)
برای کامل شدن منظره چه باقی مانده است؟ به خصوص آنکه برای خدا صورت نیز ساخته اند. شاید کلام و صدا باقی مانده باشد؟!
ولی آن را نیز گفته و به صدای آهن تشبیه کرده اند.
عبدالله بن احمد با سندش می گوید: هرگاه خداوند برای وحی سخن گوید: اهل آسمان صدایی مانند صدای آهن بر روی کوه صفا می شنوند.(320)
سپس قائل به وزن و سنگینی برای خدا شده و لذا هرگاه خدا روی کرسی می نشیند صدای چوبهای کرسی شنیده می شود، اگر خدا وزن نداشت این صدای چوب چه معنی دارد؟
عبدالله بن احمد بن حنبل به اسنادش از عمر می گوید: هرگاه بر کرسی نشست صدایی از آن شنیده می شود مانند صدای محمل تازه ساخته شده(321)، یعنی مانند صدای محمل بر پشت شتر هرگاه آدم سنگین وزنی سوار شود.
همچنین با اسنادش به عبدالله بن خلیفه می گوید: زنی نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت: از خدا بخواه تا مرا به بهشت ببرد، پیامبر برای خدا تعظیم کرد و گفت: کرسی خدا به پهناوری آسمان ها وزمین است، هرگاه خدا روی آن می نشیند به اندازه چهار انگشت جای خالی باقی میماند، و از کرسی صدایی بر می آید مانند صدای محمل هرگاه کسی بر آن سوار شود.(322)
ابن خزیمه اضافه کرده است: از سنگینی اش.(323)
بدین صورت منظره تخیلی کامل شده و از خدا یک انسان می سازد که دارای تمام صفات انسان از نظر داشتن جسم، اعضا و ترکیبات و از نظر محدودبودن. این ظاهر سخن آنها است هر چند آن را انکار می کنند، ولی بالاتر از آن نیز می گویند:
در حدیث آمده است که خداوند آدم را به شکل خودش ساخت و طول او هفتاد ذراع بود.
آنها معتقد به امکان دیدن خدا و نگاه کردن به او هستند، همانگونه که ابن خزیمه با اسنادش به ابن عباس روایت می کند که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: پروردگارم را به زیباترین شکل دیدم، به من گفت: ای محمد، گفتم: لبیک و سعد یک، گفت: اهل ملکوت اعلی بر سر چه چیزی اختلاف دارند؟ گفتم: پروردگارا من نمی دانم، خداوند دست خود را میان دوشانه من گذاشت و من سردی دست او را روی سینه ام احساس کردم، و آنگاه از آنچه بین مشرق و مغرب بود آگاه شدم(324).
همچنین با اسنادش می گوید.... عبدالله بن عمر بن خطاب به دنبال عبدالله بن عباس فرستاد تا از او سوال شود که: آیا محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پروردگار خود را دیده است؟ عبدالله بن عباس جواب مثبت داد، عبدالله بن عمر فرستاده خود را باز گرداند که: چگونه او را دیده است؟
ابن عباس اینگونه جواب داد: او را در باغ سر سبز دید که بر فرشی از طلا و یک کرسی از طلا نشسته و چهار ملائکه او را حمل می کردند، یکی به صورت یک مرد، دومی به صورت یک گاونر، سومی به شکل کرکس و چهارمی به شکل شیر.(325)
این عقاید بمنزله - مشت نمونه خروار - است، ما به همین مقدار از عقاید حنابله و هم فکرهای آنان درباره صفات خداوند تبارک و تعالی اکتفا می کنیم، و از دیگر عقاید آنان صرف نظر کرده زیرا آنچه نقل شد برای مفتضح کردن آنان کافی است.
بعضی از حنبلیان وقتی متوجه کار زشت خود شدند، سعی در توجیه آن نموده و گفتند او اگر چه جسم دارد ولی بدون کیفیت است.
اشعری نیز این توجیه رامعتبر شمرده و در صفحه 18 کتاب خود به نام ابانه می گوید: خداوند متعال صورت دارد ولی بدون کیفیت، همانگونه که خود فرموده است:
وبیهقی وجه ربک ذوالجلال والاکرام(326): وروی پروردگار تو با جلال و جمال باقی می ماند و دو دست هم دارد ولی بدون کیفیت، همانگونه که می گوید: (خلقت بیدی): با دو دستم خلق کردم.
و چه زیبا گفته است شاعر درباره آنها:
قد شبهوه بخلقه و تخوفوا - شنع الوری فتستروا بالبلکفه (327)
او را شبیه مخلوقات دانستند و آنگاه از خشم مردم ترسیدند و لذا پشت پرده (بلاکیف) خود را مخفی نمودند.
هر که تقل سالمی داشته باشد به وضوح می بیند که این توجیه هیچ تغییری در صورت قضیه ایجاد نمی کند زیرا جاهل بودن به کیفیت فائده ای ندارد و معنی صحیحی را در بر نمی گیرد، و بیشتر به ابهام و معما شباهت دارد زیرا قائل بودن به این الفاظ با معانی حقیقی آن دقیقاً به معنی قائل بودن به کیفیت برای آنها است، زیرا الفاظ مبتنی بر خود کیفیت است، و جاری بودن این صفات با معانی متعارف آنها درست عین تجسیم و تشبیه است، و توجیه آن با جمله بلاکیف جز حرفی بر سر زبان نخواهد بود.
به یاد دارم روزی با یکی از اساتیدمان در دانشگاه درباره مستوی شدن خداوند بر تخت بحث می کردم، وقتی از دست من خسته شد گفت: ما همان را می گوئیم که گذشتگانمان می گفتند: استواء معلوم، کیف مجهول و سوال درباره آن بدعت می باشد.
به او گفتم: تنها مساله را مبهم تر کردی، با زحمت فراوان آب را با آب معنی کردی.
در حالی که عصبانی شده بود گفت: چگونه؟
گفتم: اگر استواء معلوم است پس کیف نیز معلوم می باشد.
و اگر کیف مجهول است، پس استواءهم مجهول بوده و از آن جدا نمی شود، فهمیدن استواء درست عین فهمیدن کیفیت است.
و عقل هیچ فرقی میان توصیف چیزی و کیفیت آن نمی گذارد، زیرا این دو یکی هستند.
مثلا اگر گفتی که فلانی نشسته است، در این صورت علم تو به نشستن او همان علمت به کیفیت او است، وقتی می گوئی که استوا معلوم است، پس همان علم به استوا، علم به کیفیت است، والاکلام تو تناقض خواهد داشت، بلکه عین تناقض است، چگونه تو عالم به استواء خواهی بود و در همان حال از کیفیت بی اطلاع؟!
.... مدتی ساکت شد، هیچ جوابی نمی داد، سپس معذرت خواست که عجله داشته و اجازه گرفت و رفت. پس با توجه به گرفتن معانی حقیقی الفاظ هر چه درباره عدم کیف گویند در واقع تناقض و یاوه گویی است، همچنین قول آنها به اینکه خداوند دارای یک دست حقیقی بوده ولی مانند بقیه دستها نیست، آخر این قول ابتدای آن را نقض کرده و به عکس، زیرا دست به معنی حقیقی خود همان کیفیت مشخص را دارد، و نفی کیفیت از آن به معنی حذف حقیقت آن است.
و اگر این الفاظ بی محتوی برای تنزیه خداوند عزوجل کافی باشد پس می توان گفت: خداوند جسم دارد بلاکیف، جسمی که مشابه دیگر اجسام نیست، و خدا خون دارد بلاکیف، و همچنین گوشت و مو... دارد بلاکیف.
حتی اینکه یکی از مشبهین گفته است: من حیا کردم که برای خدا عورت و ریش قائل شوم، مرا از این دو معاف دانسته و می تواند درباره هر چیز دیگری بپرسید.(328)
البته مفهوم کلام ما این نیست که ما معتقد به تاویل در امثال این آیات هستیم، ظاهر کتاب و سنت به بهانه اینکه مخالف عقل است را نمی توان تاویل کرد، بلکه اصلا در قرآن و سنت چیزی مخالف عقل نیست، و آنچه به ظاهر مخالف عقل می باشد، در واقع ظاهر نیست، بلکه خیال می کنند که ظاهر است.
در امثال این آیات نیازی به تاویل نیست، زیرا لغت در دلالت معنوی خود به دو قسمت تقسم می شود:
1 - دلالت افرادی
2 - دلالت ترکیبی.
حال اگر قرینه و نشانه ای وجود داشته باشد می تواند معنی ترکیبی را از معنی افرادی جدا سازد، ولی اگر قرینه ای نبود که آن را از معنی افرادی منصرف کند در این صورت موافق آن خواهد بود، مثلا: اگر بگوئیم: شیر - و لفظ را به طور مفرد مطرح کنیم - چیزی به ذهن می آید که همان حیوان درنده ای است که در جنگل زندگی می کند، همچنین اگر لفظ را در یک ترکیب آوریم ولی به گونه ای باشد که قرینه ای در آن بدست نیاید، بازهم همان معنی را خواهد داشت، به عنوان مثال اگر بگوئی: شیری را دیدم که شکار خود را در جنگل می خورد.
ولی اگر بگوئیم: شیری را دیدم که اتومبیل می راند، این معنی کاملا تغییر می کند.
در این حالت مقصود از شیر یک مرد شجاع است. وروش عرب در فهم کلام به همین صورت است، مثلا وقتی شاعر می گوید:
اسد علی وفی الحروب نعامه - فتخاء تنفر من صغیر الصافر
در مقابل من مانند شیر بوده ولی در جنگها مانند شتر مرغ بی جزیره ای است که از صدای یک سوت می ترسد.
از این سخن شاعر جز این را نخواهم فهمید که یک مرد ترسوئی در برابر افراد ضعیف تظاهر به شجاعت کرده ولی هنگام روبرو شدن با دشن از ترس فرار می کند.
همین حالت نیز در آن آیات قرآنی وجود دارد، مثلا وقتی خداوند می فرماید: ید الله فوق ایدیهم(329): دست خدا بالای دست آنها است معنی آن بدون تاویل دست قدرت است، مانند آنکه می گوید: البلد فی ید السلطان: شهر در دست سلطان است یعنی تحت تصرف و اداره او است، و این سخن همچنان صحیح خواهد بود حتی اگر دو دست سلطان قطع باشند، بقیه آیات نیز از همین قبیل اند، همیشه آن معنای ترکیبی که از سیاق بقیه الفاظ در جمله بدست می آید را پذیرفته و هیچگاه به ازاء معنای حرفی فردی متوقف نمی شویم و در این میان هیچ تاویل یا تحریفی نیز مطرح نیست، این است عمل به ظاهر، البته ظاهری که از بقیه سیاق جمله بدست می آید، ولی ابن حنابله مردم عوام را با ظواهر فردی الفاظ گمراه کرده و به معنای اجمالی ترکیبی آن توجه نمی کنند.
و بدین ترتیب ظاهر کتاب و سنت حجتی است که پس از دقت در قرائن متصل و منفصل نمی توان از آن صرف نظر کرده و کسی حق تاویل آن را ندارد. و هر که به ظاهر فردی و حرفی الفاظ تکیه کند از کلام عرب غافل و گمراه شده است.
و قبل از آنکه با احمد بن حنبل و عقایدش وداع کنیم، مناسب است خواننده گرامی را بر گفتار و احادیث اهل بیت درباره صفات خداوند مطلع سازیم، تا معلوم شود آن نوری که از کلام آنها صادر می شود از چراغ قرآن کریم تابیده، و اینکه فاجعه عظیمی که تفکر اسلامی دچار آن شده است در واقع نتیجه طبیعی دوری ما از ائمه اهل بیت و کلام ایشان است، چه زیبا فرمود امام صادق (علیه السلام): لو عرف الناس محاسن کلامنا لاتبعونا: اگر مردم سخنان زیبای ما را بدانند از ما پیروی خواهند کرد.
سخنانی که نقل خواهیم کرد از کتاب توحید تالیف شیخ صدوق است، کتاب بزرگی است که شامل جواهر سخن اهل بیت درباره توحید است، من از خواننده عزیز تقاضا دارم در این سخنان با دید باز و حقیقت بین تدبر نموده، سپس اینها را با کتاب السنه تالیف عبدالله بن احمد بن حنبل و کتاب التوحید تالیف ابن خزیمه یا هر کتاب دیگر اهل سنت که احادیث توحید و صفات خدای سبحان را جمع کرده است مقایسه کند.

خطبه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)

همه ستایش از آن خدا است که در اولیت خود منفرد بود و از ازل عظمت و خداوندی و کبریا و جبروت از آن او بود. ساخت آن چه را ساخت و آفرید آن چه را آفرید بی آن که الگوئی از پیش برای هیچ کدام از آفریده او باشد.
پروردگار ما که دقت و لطف پرورش او قدیم و ازلی است و با علم و آگاهی استعدادها را شکافت و با قدرت مستحکم خویش آفرید آن چه را آفرید و با نور صبحگاهی تاریکی را زدود (بانور وجود عدم را شکافت) پس هیچ کس را یارای تبدیل آفرینش او و تغییر صنع او، وابطال حکم او، ورد فرمان او نیست. خواسته او بی چون و چرا است و ملک او زوال ناپذیر و حکومت او ابدی. اواست که ازلی و جاویدان است. از شدت نور از خلق خود در افق بی نهایت و نفوذ ناپذیری برتر و حاکمیتی فراگیر پنهان است. بر همه چیز محیط و به همه چیز نزدیک است. بر خلق خود تجلی کرده است بی آن که دیده شود در حالی که او در برترین دیدگاه است. پس خواست که بندگانش تنها او را بپرستند با این که نور او و رفعت بی پایان او حجاب خلق است پس پیامبران را فرستاد تا حجتی کامل بر خلق باشند و الگوی عملی و شاهدان اعمال مردم باشند و فرستادگان خود را از میان آنها برانگیخت که آنها را بشارت دهند و بترسانند تا هرکس هلاک شود با دریافت دلیل روشن باشد و هر کس زنده شود نیز با دلیل روشن باشد و تا بندگان از پروردگار خود دریابند آن چه را نمی دانستند پس او را به پروردگاری بشناسند پس از انکار و تنها او را بپرستند پس از عناد و خود خواهی.(330)

حدیث امام رضا (علیه السلام)

فتح بن یزید جریانی می گوید: هنگامی که از مکه به سوی خراسان باز می گشتم، امام رضا (علیه السلام) را دیدم که به سمت عراق می رود. در بین راه شنیدم که می گفت: هر که از خدا پرهیزد از او پرهیز شود، و هر که خدا را اطاعت کند، اطاعت می شود.
پس سعی و تلاش کردم تا نزدیک ایشان رسیدم، سلام کردم و او جواب سلامم را داد، سپس فرمود:
ای فتح! هر که خالق را راضی کند توجهی به خشم مخلوق ندارد، و هر که خالق را به خشم آورد، مستحق است که خشم مخلوق بر او مسلط شود، و خالق توصیف نمی شود مگر با آنچه خود را توصیف کرده است، و چگونه توصیف گردد کسی که حواس از درک او، واوهام از رسیدن به او، تصورات ذهنی از محدود کردن او، و دیدها از احاطه به او ناتوان اند؟ او بالاتر از توصیف وصف کنندگان و متعالی تر از بیان گویندگان است. در عین نزدیکی دور و در عین دوری نزدیک است پس دوری او نزدیکی و نزدیکی او دوری است. او به چگونگی چگونگی داد، پس او را نمی گویند: چگونه است، و مکان را او مکان قرار داده پس درباره او گفته نمی شود: کجااست، زیرا چگونه بودن و کجا بودن را او ساخته است.
ای فتح! هر جسمی توسط نوعی خوراک تغذیه می شود ولی خالق روزی رسان، که جسمیت اجسام از اواست او نه جسم است و نه صورت، نه تجزیه شود و نه به پایان رسد، نه زیاد شود و نه کم گردد، او منزه است از خواصی که خود در اجسام قرار داده است. او لطیف، آگاه، شنوا، بینا، یکتا، تنها و پناهگاه بندگان است نه چیزی را زائیده و نه از چیزی زائیده شده است، و هرگز همتایی ندارد ایجاد کننده اشیاء، تجسیم کننده اجسام و تصویر کننده صورت ها است، اگر آنگونه بود که مشبهین گویند پس خالق از مخلوق، روزی دهنده از روزی گیرنده، و ایجاد کننده از ایجاد شونده تمیز داده نمی شوند. ولی او سازنده است، و آنچه را او تجسیم، تصویر و ایجاد نموده با خود او فرق دارد زیرا هیچ چیزی شبیه او نبوده است.
عرض کردم: خدا یکی است و انسان هم یکی است، آیا در اینجا یکتائی متشابه نیست؟
فرمود: سخن محالی گفتی، خدا تو را - بر ایمانت - ثابت نگه دارد، مورد تشبیه (که ممنوع است یا مجاز) معانی است، اما الفاظ یکی می باشد، و اینها دلالت بر معنی می کنند، اگر گفته می شود انسان یکی است، معنای آن این است که او یک جسم است نه دو جسم، ولی در واقع انسان یکی نیست، زیرا دارای اعضای مختلف و رنگهای مختلف است، و او از اجزای جدا از هم تشکیل شده که مثل هم نیستند، خود او غیر از گوشتش و گوشت او غیر از خونش، عصب او غیر از رگش، موی او غیر از پوستش، و سیاهی او غیر از سفیدی اش است. و همچنین سایر مخلوقات، پس انسان در اسم یکی است نه در معنی، ولی خداوند جل جلاله یکی است که هیچ یکی جز او نیست، و در او اختلافی، تفاوتی، زیادی، یا کمی وجود ندارد، اما انسان مخلوق، ساخته شده، ترکیب شده، از اجزائی مختلف وجوهرهائی گوناگون تشکیل یافته است، ولی او در مجموع یک چیز است (یعنی یک واحد اعتباری است نه حقیقی).
گفتم: مرا نجات دادی، خداوند شما را نجات دهد، ولی شما گفتید: شنوا و بینا، آیا شنوا با گوش و بینا با چشم است؟ فرمود: او با آنچه می بیند می شنود و با آنچه می شنود می بیند، او بینااست ولی نه با چشمی مثل چشم مخلوقین، و شنوا است نه با آنچه شنوندگان با آن می شنوند ولی چون هیچ پوشیده ای از او پوشیده نیست حتی اثر پای یک مورچه سیاه بر روی سنگی صاف در شبی تاریک و در اعماق دریاها، لذا گفتم او بینا است، ولی نه با چشمی مانند چشم مخلوقین، و چون انواع گفته ها بر او مشتبه نمی شود و هیچ شنیدنی او را از شنیدنی دیگر مشغول نمی سازد، لذا گفتیم او شنوا است، ولی نه مانند شنوائی شنوندگان.(331)