فهرست کتاب


حقیقت گمشده «داستان گرایش به مذهب اهل بیت علیهم السلام» جلد 2

شیخ معتصم سید احمد سیدمحمدرضامهری

روایتی در ضرورت عقل:

اگر مسأله را درست بررسی کنیم می یابیم که هیچ یک از اشاعره، حنابله و معتزله حقیقت عقل را نشناخته اند، و برای آنکه این واقعیت را بدانیم لازم است در ابتدای کار بعضی از روایات اهل بیت (علیه السلام) را مطالعه کرده تا اهمیت و موقعیت عقل را دریابیم.
ابو جعفر، امام محمد باقر (علیه السلام) می فرماید: وقتی خداوند عقل را خلق کرد به او گفت: نزدیک بیات عقل نزدیک آمد، سپس گفت: بر گرد، عقل برگشت، آنگاه خداوند فرمود: به عزت و جلالم قسم، هیچ مخلوقی بهتر از تو خلق نکرده ام، تو را امر و نهی کرده و تو را پاداش و کیفر می دهم.(262)
در وصیتی طولانی از امام موسی بن جعفر (علیه السلام) به هشام بن حکم چنین آمده است، ما برای استفاده بیشتر تمام آن را نقل می کنیم:
ای هشام! خداوند تبارک و تعالی اهل عقل و فهم را در کتاب خود اینگونه بشارت داده است: فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله واولئک هم اولوا الالباب:(263) پس بشارت ده آن بندگان مرا که به سخن گوش فرا داده و از بهترین آن پیروی می کنند، آنها کسانی هستند که خداوند آنان را هدایت کرده و آنها خردمندان اند.
ای هشام! خداوند تبارک و تعالی حجت را با عقل بر مردم تمام کرده! انبیا را با بیان یاری نموده و آنان را با ادله به ربوبیت خود راهنمائی فرموده است، خداوند می گوید: والهکم اله واحد لا اله الا هو الرحمن الرحیم ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار و الفلک تجری فی البحر بما ینفع الناس و ما انزل الله من السماء من ماء فاحیا به الارض بعد موتها و بث فیها من کل دابه و تصریف الریاح و السحاب المسخر بین السماء و الارض لایات لقوم یعقلون(264): خدای شما، خدای یگانه است، هیچ پروردگاری جز او که بخشنده و مهربان است وجود ندارد، در آفرینش آسمانها و زمین، در آمد و شد شب و روز، در کشتی هائی که برای استفاده مردم در دریا حرکت می کنند، در آبی که خداوند از آسمان نازل کرده پس زمین مرده را با آن زنده نموده و از هر جنبنده ای در آن منتشر کرده است، در تغییر مسیر بادها، و در ابرهای به کار گرفته شده میان آسمان و زمین، نشانه هائی است برای مردمی که عقل دارند.
ای هشام! خداوند آن نشانه ها را به عنوان راهنمائی برای شناخت خود قرار داد زیرا آنها باید مدبر داشته باشند.
خداوند می فرماید: وسخر لکم اللیل و النهار و الشمس والقمر و النجوم مسخرات بامره ان فی ذلک لایات لقوم یعقلون(265): او برای شما شب وروز، خورشید و ماه را مسخر نموده و ستارگان به امر او مسخر هستند، که در آن نشانه هائی است برای کسانی که عقل دارند.
باز هم خداوند می فرماید: وسخر لکم اللیل و النهار و الشمس والقمر و انجوم مسخرات بامره ان فی ذلک لایات لقوم یعقلون(266): او برای شما شب و روز، خورشید و ماه را مسخر نموده و ستارگان به امر او مسخر هستند، که در آن نشانه هائی است برای کسانی که عقل دارند.
باز هم خداوند می فرماید:
هو الذی خلقکم من تراب ثم من نطفه ثم علقه ثم یخرجکم طفلا ثم لتبلغوا اشدکم ثم لتکونوا شیوخاومنکم من یتوفی من قبل و لتبلغوا اجلا مسمی و لعلکم تعقلون(267): اواست که شما را از خاک، سپس از نطفه و بعد از علقه (خون منعقد) آفرید، پس از آن شما را به صورت کودکی خلق کرد، تا آنکه به مرحله نیرومندی خود برسید، و پس از آن پیر شوید، بعضی از شما در این میان می میرند، تا به سر آمد عمر رسیده، و شاید که تعقل کنید.
و همچنین می فرماید: و اختلاف اللیل و النهار و ما انزل الله من اسماء من رزق فاحیا به الارض بعد موتها و تصریف الریاح آیات لقوم یعقلون(268): و در آمد و شد شب و روز، ورزق و روزی که خداوند از آسمان نازل کرده وبواسطه آن زمین را پس از بی حاصل شدن سرزنده می کند و در گردانیدن بادها، نشانه ها و آیاتی است برای قومی که عقل و خرد را بکار بندند.
خداوند می فرماید: یحیی الارض بعد موتها قد بینا لکم الایات لعلکم تعقلون(269): زمین را پس از بی حاصل شدن سرزنده گرداند، ما آیات را برای شما بیان کرده، شاید که تعقل کنید.
خداوند می فرماید: وجنات من اعناب وزرع و نخیل صنوان و غیر صنوان یسقی بماء واحد و نفضل بعضها علی بعض فی الاکل ان فی ذلک لایات لقوم یعقلون(270): و باغهایی از انگور، زراعت و نخل، که از یک پایه روئیده یا از پایه های متعدد، و از یک آب آبیاری می شود، و بعضی را بر بغض دیگر از جهات خوراک برتری دادیم، و در آن نشانه هائی است برای قومی که تعقل می کنند.
خداوند فرموده است: و من آیاته یریکم البرق خوفاً و طمعاً و ینزل من السماء ماءفیحیی به الارض بعد موتها ان فی ذلک لایات لقوم یعقلون(271): یکی از نشانه های او این است که برق به شما نشان می دهد که هم مایه ترس است و هم امید، و از آسمان آبی نازل کرده زمین را بعد از مردنش زنده می کند، و در آن نشانه هائی است برای قومی که عقل دارند.
خداوند فرموده است: قل تعالوا اتل ما حرم ربکم علیکم الا تشرکوا به شیئاً وبالوالدین احساناً و لا تقتلوا اولادکم من املاق نحن نرزقکم و ایاهم و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و لا تقتلوا النفس التی حرم الله الا بالحق، ذلکم و صاکم به لعلکم تعتقلون(272): بگو بیائید تا بگویم آنچه پروردگارتان بر شما حرام کرده است: اینکه چیزی را شریک او قرار نداده، به پدر و مادر احسان کنید، فرزندانتان را به دلیل فقر نکشید که ما شما و آنها را روزی می دهیم، به کارهای قبیح نزدیک نشوید چه مخفی باشد چه علنی، و کسی را که خداوند کشتنش را حرام کرده است نکشید مگر به حق، این چیزی است که خداوند شما را بدان وصیت نموده شاید که تعقل کنید.
خداوند می فرماید: هل لکم من ما ملکت ایمانکم من شرکاء فی ما رزقناکم فانتم فیه سواء تخافونهم کخیفتکم انفسکم کذلک نفصل الایات لقوم یعقلون(273): آیا از میان بردگان شما کسانی هستند که شریک شما باشند در آنچه ما به شما روزی دادیم، به طوری که هر دو نسبت به آن مساوی باشید، از آنها بترسید همانگونه که از یکدیگر می ترسید؟ ما اینگونه آیات را برای کسانی که عقل دارند توضیح می دهیم.
ای هشام! خداوند پس از آن اهل عقل را موعظه و آنها را به آخرت علاقمند نموده و می فرماید: و ما الحیاه الدنیا الالعب ولهو وللدار الاخره خیر للذین یتقون افلا تعقلون(274): و زندگی دنیا جز بازی و وقت گذرانی نیست، و منزلگاه آخرت برای کسانی که تقوی دارند بهتر است، آیا شما تعقل نمی کنید.
ای هشام! سپس خداوند کسانی را که تعقل نمی کنند از عقاب خود ترسانده و می فرماید: ثم دمرنا الاخرین و انکم لتمرون علیهم مصبحین و باللیل افلا تعقلون(275): سپس دیگران را نابود کردیم، و شما صبح و شام بر آنان می گذرید آیا شما تعقل نمی کنید.
و خداوند فرمود: انا منزلون علی اهل هذه القریه رجزاً من السماء بما کانوا یفسقون ولقد ترکنا منها آیه بینه لقوم یعقلون(276): ما به خاطر فسق اهالی این شهر، عذابی از آسمان بر آنها نازل خواهیم کرد، و ما نشانه ای آشکار از این شهر برای قومی که تعقل می کنند باقی گذاشتیم.
ای هشام! عقل همراه علم است و از این رو خداوند می فرماید: وتلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون(277): و ما آن نمونه ها را برای مردم می آوریم، و جز عالمان کسی آن را درک نمی کند.
ای هشام! سپس خداوند بی خردان را نکوهش نموده و می فرماید: و اذا قیل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفینا علیه آباءنا اولوکان آباوهم لایعقلون شیئاً و لا یهتدون(278): و اگر به آنها گفته شود از آنچه خداوند نازل کرده است پیروی کنید، می گویند بلکه ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم پیروی می نمائیم، آیا - آنها چنین می کنند - اگر چه پدرانشان عقل نداشته و هدایت نشده باشند.
و می فرماید: و مثل الذین کفروا کمثل الذی ینعق بما لا یسمع الا دعاء و نداء صم بکم عمی فهم لا یعقلون(279): مثال دعوت تو از کفار مثال کسی است که گوسفندانی را صدا می کند که جز سر و صدا چیزی را نمی شنوند، آنها کر، لال و کوراند، پس آنها عقل و شعور ندارند.
خداوند می فرماید: و منهم من یستمعون الیک افانت تسمع الصم ولو کانوا لا یعقلون(280): و میان آنها کسانی هستند که به تو گوش فرا می دهند، مگر تو می توانی ناشنوایان را وادار کنی که بشنوند هر چند که عقل نداشته باشند.
و می فرماید: ام تحسب ان اکثرهم یسمعون او یعقلون ان هم الا کالانعام بل هم اضل سبیلا(281): و آیا می پنداری که اثر آنها می شنوند یا تعقل می کنند، آنها جز مانند چهارپایان نیستند، بلکه گمراه تراند.
خداوند می فرماید: لا یقاتلونکم جمیعاً الا فی قری محصنه او من وراء جدر بأسهم بینهم شدید تحسبهم جمیعاً و قلوبهم شتی ذلک بانهم قوم لا یعقلون(282): آنها دسته جمعی با شما نمی جنگند، مگر در دژهای محکم یا از پشت دیوارها، قدرت آنان در میان خودشان زیاد است، آنها را متحد می پنداری در حالیکه دلهای آنان متفرق است، زیرا آنها قومی هستند که عقل ندارند.
و می فرماید: و تنسون انفسکم و انتم تتلون الکتاب افلا تعقلون(283): و خود را از یاد می برید در حالیکه شما کتاب - تورات - را می خوانید، مگر شما عقل ندارید.
ای هشام! خداوند پس از آن اکثریت را نکوهش کرده می فرماید: وان تطع اکثر من فی الارض یضلوک عن سبیل الله(284): و اگر از اکثریت کسانی که روی زمین هستند پیروی کنی تو را از راه خدا گمراه می سازند.
و می فرماید: ولئن سالتهم من خلق السموات و الارض لیقولن الله قل الحمد لله بل اکثرهم لایعلمون(285): و چنانچه از آنها سوال کنی چه کسی آسمانها و زمین را آفرید، آنها خواهند گفت خداوند، بگو خدا را ستایش می کنم، ولی اکثر آنها جاهلند.
ای هشام! سپس خداوند اقلیت را ستایش کرده می فرماید: و قلیل من عبدای الشکور(286): عده اندکی از بندگان من شکر گزارند.
و می فرماید: و قلیل ما هم(287): و چقدر کم اند.
و می فرماید: و قال رجل مومن من آل فرعون یکتم ایمانه اتقتلون رجلاان یقول ربی الله(288): مرد مومنی از خاندان فرعون که ایمان خود را مخفی نگه می داشت گفت آیا مردی را می کشید به خاطر آنکه می گوید پروردگار من خداوند است.
و من آمن و ما آمن معه الاقلیل(289): و هر که را که ایمان آورد، ولی کسی با او ایمان نیاورد جز تعدادی اندک.
ولکن اکثرهم لا یعلمون: ولی اکثر آنها نمی دانند، اکثرهم لایعقلون: اکثر آنها عقل ندارند. اکثرهم لا یشعرون: اکثر آنها شعور ندارند.(290)
ای هشام! خداوند بعد از آن افراد عاقل را به بهترین وجه نام برده و بهترین لباس را بر تن آنها آراسته، می فرماید: یوتی الحکمه من یشاء و من یوت الحکمه فقد اوتی خیراً فقد اوتی خیراً کثیرا و ما یذکر الا اولوا الالباب(291): حکمت را به هر که بخواهد می دهد، و هر که حکمت بدست آورد استفاده زیادی کرده است، و هیچ کسی جز عقلا متذکر نمی شوند.
والراسخون فی العلم یقولون آمنا به کل من عند ربنا و ما یذکر الااوالالباب(292): افرادی که در علم استوارند می گویند ما به آن ایمان آوردیم، همه از طرف پروردگار ما است، و کسی جز عقلا متذکر نمی شود.
ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لایات لاولی الالباب(293): در خلقت آسمانها و زمین و در آمد و شد شب وروز نشانه هائی برای دارندگان عقل وجود دارد.
افمن یعلم انما انزل الیک من ربک الحق کمن هو اعمی انما یتذکر اولوا الالباب(294): آیا کسی که می داند آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده حق است، مانند کسی است که نابینا می باشد، تنها افراد خردمند متذکر می شوند.
أمن هو قانت آناء اللیل ساجداً وقائماً یحذر الاخره ویرجوا رحمه ربه قل هل یستوی الذین یعلون و الذین لا یعلمون انما یتذکر اولوالالباب(295): و یا آن کس که در ساعات شب در حال سجود و قیام به اطاعت مشغول بوده، از - عذاب - آخرت بیمناک و به رحمت پروردگارش امیدوار است، بگو آیا آنها که می دانند با آنهائی که نمی دانند مساوی هستند؟، تنها خردمندان متذکر می شوند.
کتاب انزلناه الیک مبارک لیدبروا آیاته و لیتذکر اولوا الالباب(296): کتاب مبارکی که بر تو نازل کردیم تا در آیات آن تدبر کنند، و خردمندان متذکر شوند.
و لقد آتینا موسی الهدی واورثنا بنی اسرائیل الکتاب هدی و ذکری لاولی الالباب(297): ما به موسی هدایت داده، بنی اسرائیل را وارث کتاب قرار دادیم، کتابی که هدایت و تذکر برای خردمندان است.
و همچنین خداوند فرموده است: و ذکر فان الذکری تنفع المومنین(298): یادآوری کن، که یادآوری مومنان را سودمند است.
ای هشام! خداوند متعال در کتاب خود می فرماید: ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب(299): در اینها یادآوری است برای کسی که قلب دارد و منظور از قلب عقل است.
و می فرماید: و لقد آتینا لقمان الحکمه(300): و ما به لقمان حکمت دادیم. که حکمت به معنی دانائی و عقل است.
ای هشام! لقمان به فرزندش گفت: در برابر حق فروتن باش، تا عاقل ترین مردم باشی، انسان با هوش به سوی صاحب حق می رود. فرزندم! دنیا دریای ژرفی است که مردم زیادی در آن غرق شده اند، پس باید کشتی تو در این دریا پرهیز و تقوای الهی باشد، ابزار کشتی ایمان، باد بانش توکل، ناخدای آن عقل، راهنمایش علم و سکان کشتی صبر باشد.
ای هشام! هر چیزی دلیلی دارد، دلیل عقل فکر کردن و دلیل فکر کردن سکوت است، و هر چیزی مرکبی دارد، و مرکب عقل تواضع است، و در جهالت تو همین بس که آن چه را خدا نهی کرده است مرتکب شوی.
ای هشام! خداوند انبیا و فرستادگان خود را به سوی بندگانش نفرستاد مگر برای آنکه درباره خدا تعقل کنند، پس هر که بهتر اجابت کند، شناخت بهتری دارد، و آن که داناتر به امر خدا باشد عقل بهتری دارد، و آنکه عقلش کاملتر است مقام بالاتری در دنیا و آخرت پیدا خواهد کرد.
ای هشام! خداوند دو حجت بر مردم دارد، حجتی ظاهری و حجتی درونی. حجت ظاهری، فرستگان خدا شامل: پیامبران و ائمه (علیه السلام) می باشند، اما حجت درونی عقل می باشد.
ای هشام! عاقل کسی است که حلال او را از شکر باز نمی دارد، و حرام صبر او را نمی رباید.(301).
ای هشام! هر کس سه چیز را بر سه چیز چیره سازد، گویا در نابودی عقل خویش کمک کرده است:
کسی که نور تفکر را با آرزوهای طولانی تاریک نماید، و کسی که زیبائی های حکمت خود را با سخنان بیهوده خویش از میان ببرد و کسی که نور عبرت آموزی خود را با شهوت های خویش خاموش سازد، گویا او به هوای نفس خود کمک کرده تا عقلش را از بین ببرد، و هر که عقل خود را نابود ساخت دین و دنیای خویش را تباه کرده است.
ای هشام! چگونه عمل تو نزد خدا ارزش پیدا کند در حالی که تو قلب خود را از امر پروردگارت مشغول نموده و از هوای نفس خود برای پیروزی بر عقلت اطاعت کرده ای.
ای هشام، صبر بر تنهایی علامت قدرت عقل است، پس هر که درباره خدا تعقل کند اهل دنیا و دوستداران آنها را ترک گفته، و به آنچه نزد خدا است دل ببندد، خدا مونس او در وحشت، یار او در تنهایی، بی نیازی او در فقر بوده و بدون داشتن اهل و عشیره او را عزیز می گرداند.
ای هشام! حق برای اطاعت خداوند بر قرار شده است، و هیچ راه نجاتی جز در طاعت خدا نیست، و طاعت در علم بوده، علم در یادگیری، و یادگیری در عقل است، و علم آن است که نزد عالم ربانی است و شناخت علم تنها با عقل میسر است.
ای هشام! عمل اندک از عالم، هم مقبول بوده و هم چند برابر می شود، و عمل فراوان از اهل هوی و جهل مردود است.
ای هشام! عاقل به کمترین متاع دنیا راضی است اگر با حکمت باشد، ولی به حکمت اندک راضی نشود اگر چه دنیا را داشته باشد، و از این رو است که تجارت آنها سودآور گردیده است.
ای هشام! عقلا کارهای بیهوده دنیا را ترک کرده چه رسد به گناهان، و ترک دنیا فضیلت است ولی ترک گناه واجب می باشد.
ای هشام! عاقل به دنیا و اهل آن نگاه کرده دانست که دنیا جز با زحمت به دست نیاید، و به آخرت نگاه کرده دانست آخرت نیز جز با زحمت بدست نیاید، و لذا با زحمت پایدارترین آن دو را انتخاب کرد.
ای هشام! عقلا به دنیا زهد ورزیده و به آخرت علاقمند شدند زیرا آنها دانستند که دنیا خواهان است و خواسته شده، آخرت نیز خواهان است و خواسته شده، هر که آخرت را بخواهد دنیا او را خواسته تا او رزق خود را از دنیا بگیرد، و هر که دنیا را بخواهد آخرت او را خواسته و مرگ او فرا رسد، هم دنیایش را فاسد نموده و هم آخرتش را.
ای هشام! هر که بی نیازی را بدون دارائی، آرامش قلب را به دور از حسد، و سلامت در دین را خواهد، باید خواسته خود را خاضعانه از خدای متعال طلب کند، از خدا بخواهد تا عقلش را کامل نماید، زیرا هر که عاقل شد به آن اندازه که کفایتش کند قانع می شود، و هر که قانع می شود، و هر که قانع شد به آنچه کفایت کند او را بی نیاز گردد، و هر که به مقدار کفایت خود قانع نشد هیچ گاه به بی نیازی نخواهد رسید.
ای هشام! خداوند درباره یک قوم نیکوکار حکایت می کند که آنها وقتی دانستند که دلها می لغزد و به کوری و پستی بر می گردد چنین گفتند:
ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه(302): پروردگارا، دلهای ما را پس از آنکه هدایتمان کردی ملغزان، و از نزد خود به ما رحمت ببخش.
در واقع آنکه درباره خدا تعقل نکند خدا ترس نخواهد بود، و هر که درباره خدا تعقل نکرد نمی تواند بر شناختی دل ببندد که در بصیرت ثابت قدم بوده و حقیقت آن را در قلب خود بیابد، و هیچ کس چنین نگردد مگر آنکه سخنش تصدیق کننده عملش و نهانش موافق با ظاهرش باشد. زیرا خداوند تبارک و تعالی بر نهان مخفی عقل دلالت نمی کند مگر با ظاهر گویایی از آن.
ای هشام! امیرالمومنین (علیه السلام) می گفت: خداوند را با چیزی بهتر از عقل عبادت نکرده اند، و عقل کسی کامل نشود تا آنکه چند خاصیت مختلف در او باشد: کفر و شرک از او سر زند، امید خیر و صلاح از او باشد، آن چه از دارائی اش زائد بر موونه است ببخشد، سخن بیهوده از او سر نزند، سهم او از دنیا به اندازه نیاز باشد، در طول عمرش از فراگیری علم سیر نشود، برای او با خدا بودن توأم با ذلت محبوب تر است از عزت بدون خدا، تواضع نزد او محبوب تر از معروف شدن است اندک نیکوکاری دیگران را زیاد و نیکوکاران فراوان خود را کم می شمارد، همه مردم را از خودش بهتر و خود را از همه پایین تر می بیند، و این است اساس نیکیها.
ای هشام! عاقل دروغ نمی گوید هر چند هوای نفس او چنین خواهد.
ای هشام! هر که مروت ندارد دین ندارد، و هر که عقل ندارد مروت ندارد، با ارزش ترین مردم کسی است که دنیا را برای خود ارزشمند نبیند، و در واقع بهای بدنهای شما چیزی جز بهشت نیست، پس آنها را به چیز دیگری نفروشید.
ای هشام! امیرالمومنین (علیه السلام) می گفت:
علامت عاقل این است که سه خاصیت در او باشد: اگر از او سوال شود جواب دهد، اگر دیگران از سخن گفتن ناتوان باشند او به سخن آید، و همیشه نظری می دهد که صلاح اهل خود در آن است، و اگر کسی هیچ یک از این سه خاصیت را نداشته باشد احمق است.
امیرالمومنین (علیه السلام) می گوید: کسی در صدر مجلس نمی نشیند مگر آنکه این سه خاصیت یا یکی از آنها در او باشد، پس هر کس هیچ یک از آنها در او نبوده و در صدر مجلس بنشیند احمق است.
حسن بن علی (علیه السلام) گفته است: اگر حاجتی داشتید، آن را از اهلش بخواهید، گفتند: ای فرزند رسول خدا، اهل آن چه کسانی هستند؟
گفت: آنها که خداوند در کتاب خود اینگونه یاد کرده است:
انما یتذکر اولوا الالباب(303): تنها خردمندان متذکر می شوند.
سپس گفت: اولوا الالباب همان دارندگان عقل اند.
علی بن الحسین (علیه السلام) نیز می گوید: همنشینی افراد صالح انسان را به نیکوکاری وا می دارد، فراگیری آداب علما عقل را زیاد می کند، اطاعت از اولیای امر عادل کمال عزت است، به کارگیری ثروت تمام مروت است، راهنمائی مشورت کننده ادای حق نعمت است(304)، و خودداری از اذیت و آزار دیگران کمال عقل بوده و راحتی و آرامش بدن، در حال و آینده را بدنبال خواهد داشت.
ای هشام! عاقل با کسی که بیم آن می رود که او را تکذیب کند سخن نمی گوید، و از کسی که می ترسد او را رد کند چیزی نمی خواهد، و برای انجام کاری که توانائی اش را ندارد آماده نمی شود، و به کسی که امید او را نادیده گیرد امیدوار نمی شود، و اگر بیم آن داشته باشد که کاری به دلیل ناتوانی از انجام آن از دست بدهد در اینصورت بر آن کار اقدام نمی کند.(305)
و صدها روایت دیگر که نشاندهنده اهمیت عقل و جایگاه آن در مکتب اهل بیت (علیه السلام) می باشد. عقل همان نور الهی است که انسان به واسطه آن حقایق اشیاء را بدست می آورد، و لذا عقل یک عطیه الهی است نه اینکه امری ذاتی در انسان باشد که از قوت به فعل منتقل شود، آنگونه که فلاسفه گویند، آنها عقل را به عنوان نیرویی در انسان تعریف کرده اند که انسان به واسطه آن می تواند تئوری ها را از امور ضروری بدست آورد مانند محال بودن اجتماع تقیضین، و یا حادث بودن هر متغیر. هرگاه انسان بتواند تئوری ها را از این ضروریات بدست آورد، در واقع به مرحله عقل رسیده است، و عقل مرتبه ای از مراتب نفس است، یعنی هرگاه نفس به کمال برسد، عقل می شود.
وقتی نتیجه گیری ها را ولو با بیست واسطه به ضروریات متصل کردیم آنگاه آنها را معقولات نامیم. ولی آنها عقل را با معقول و علم را با معلوم مخلوط کردند، خود را سرگرم معلوم و معقول نموده و از نوری که سرمنشأ فراگیری و تعقل اشیاء است غافل گشتند، و این همان گمراهی واقعی است، زیرا ما با وجدان خود آن نوری که توسط آن حقائق اشیاء را می توان شناخت، می بینیم که خارج از ذات ما و ذات معلومات است، آن یک مرحمت الهی است که توسط آن خود را تعلیم داده و حقایق اشیاء را بدست می آوریم، و الا کجا است این عقل در ایام کودکی، و همه می دانند که اگر ذاتی بود، دیگر قابل جدا شدن نبود.
خداوند می فرماید: والله اخرجکم من بطون امهاتکم لا تعلمون شیئاً(306): و خداوند شما را از شکم مادرانتان خارج کرد در حالیکه چیزی نمی دانستید. این آیه دقیقا ما را متوجه واقعیت عقل و علم می سازد، و به ما می فهماند که عقل و علم دو نور روشنگری است که هیچ یک از ما وقتی که از مادر متولد شدیم آنها را نداشته ولی اکنون دارای عقل و علم شده ایم پس باید اعتراف کنیم که این دو را خدا به ما داده، زیرا اگر از ما بود باید از کودکی آن را می داشتیم.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) این حقیقت را اینگونه بیان و تاکید می کند: هرگاه بچه به حد مردان یا زنان برسد، آن پرده کنار رفته و در دل این انسان نوری وارد می شود که می تواند واجب را از مستحب و خوب را از بد تمیز دهد. در حقیقت، موقعیت عقل نسبت به قلب مانند چراغ نسبت به خانه است.
بنابراین عقل نوری است الهی و معصوم از خطا، همچنان که وحی نوری الهی و معصوم از خطا است، پس اختلافی میان آنها نیست، بلکه آنها دو نور از یک چراغ اند، خداوند نور اول را در انسان و نور دوم را در قرآن و حدیث قرار داده و هر دوی آنها یکدیگر را تکمیل و تصدیق می کنند.
رابطه میان عقل و وحی، رابطه برانگیختن است، همانگونه که امیرالمومنین (علیه السلام) در توصیف ماموریت انبیا می گوید: تا اعماق عقلها را برانگیزند پس بنابر اصل عقلانی بودن قرآن که بر محور ذکر قائم است هیچ جدائی میان عقل ووحی وجود ندارد. عقل سلیم آن است که با وحی الهی پرورش می یابد، رشد می کند، تایید می شود و به هدف می رسد، و بنابراین عقلی که راهنمایش بصیرت وحی باشد می تواند معیار درستی برای کشف معارف دینی باشد.
و این حقیقت مهم موجب اختلاف مسلمین و پیدایش مذاهب میان آنها شد.
اهل حدیث به دلیل جمود فکری، بر ظاهر متون تکیه کردند، معتزله به دنبال تاویل رفته و اشاعره سعی کردند میان تاویل و عمل به ظاهر متون جمع کنند، اما فلاسفه راهی خلاف راه خدا برای خود انتخاب نموده، ادعا کردند که با نیروی انسانی می توان به حقایق رسید. ولی هیچ یک از این گروه ها به واقعیت نرسیدند.
حال چون سخن درباره حنابله است، باید گفت که انکار عقل و ترک عمل به آن، دلیلی ندارد، کسی که کتب حنبلیان را مطالعه کند آن عقاید ضد و نقیض و مخالف عقل و فطرت انسان را می بیند، آنها به روایاتی ایمان دارند که تشبیه و تجسیم خداوند سبحان را مطرح می کند، و لذا به نظر می رسد که عقاید آنها چندان تفاوتی با عقاید یهود، نصاری و مجوس ندارد، و میان آنها مذاهب تجسیم، تشبیه، رویت خدا، جبر و دیگر عقاید اهل کتاب پیدا شد.
و بازگشت همه اینها به طرز برخورد نادرست با احادیث است، آنها در مفهوم احادیث دقت ننموده و اسناد حدیث را بررسی نکرده اند، آنها بدون آنکه احادیث را با قرآن و عقل تطبیق دهند به آن ایمان می آوردند.
آنها در تقلید عامیانه به جایی رسیدند که با ظاهر اخبار و آثاری که راویان حدیث آنها را نقل کرده اند عمل می کردند هر چند این اخبار به معصوم نرسد یا بدون سند، جعلی و ساختگی باشد و یا آنکه شاذ، غیر قابل قبول، عجیب و غریب یا از اسرائیلیات باشد مانند روایت های کعب، و هب و غیره.... و هر چند این روایات با روایت هایی قطعی که جزء متون شرع، ادراکات حس و مسائل یقینی عقلی می باشند تعارض داشته باشد، آنها هر که را منکر این روایات شود کافر دانسته و هر که را با آنها مخالفت نماید فاسق گویند.....(307)
و اگر بر خورد با احادیث اینگونه باشد، مطمئناً عقاید اسلامی گرفتار هزاران حدیث جعلی و اسرائیلیاتی خواهد شد که توسط یهود وارد معتقدات مسلمین شده است.
اما اینکه حنابله ادعا می کنند که خود پیرو کتاب و سنت بوده و دیگران گمراه یا کافراند تنها یک ادعای بی پایه و بدون دلیل است زیرا همه مسلمین اقرار به حجیت سنت و عمل به آن دارند، ولی اختلاف در این است که حنابله به آنچه از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده ایمان دارند، بدون آنکه به سند آن اعتماد داشته یا خود حدیث را فهمیده و نسبت به مفاهیم آن آگاهی داشته باشند، همانگونه که زمخشری می گوید:
وان قلت من اهل الحدیث و حزبه - یقولون تیس لیس یدری و یفهم
اگر خود را از اهل حدیث قلمداد کنم، خواهند گفت که او مانند بزی است که نه می داند و نه شعور دارد.
رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: من کذب علی متعمداً فلیتبوأ مقعده من النار: هر که علیه من دروغ گوید، جایگاه او آتش است.
این حدیث به طور آشکار نشان می دهد که دشمنان دین به پیامبر و به اسلام نسبت هایی ناروا خواهند داد که عقاید دین را منحرف می سازد. بنابراین باید مطالعه حدیث تابع روش های علمی و منطقی باشد، نه آنگونه که حنبلیان عمل کرده اند. آنها به هر حدیثی که در متن کتابها وجود دارد ایمان دارند، خواه این حدیث معقول باشد یا غیر معقول، موافق قرآن باشد یا مخالف آن.
ابن حنبل در رساله خود می نویسد:
حدیث را همانگونه که با ما رسیده و نقل کرده اند روایت می کنیم، آن را باور کرده و می دانیم که واقعیت همان است که به ما رسیده است.(308)
می گوید: علی بن عیسی به من خبر داد که یک حنبلی چنین روایت کرده است: از ابو عبدالله (احمد بن حنبل) درباره احادیثی پرسیدم که می گوید خداوند متعال هر شب به آسمان دنیا نازل می شود، (و اینکه خدا دیده می شود)، (خدا پای خود را بر زمین می گذارد)، و امثال این احادیث، ابو عبدالله گفت: به این احادیث ایمان داشته و تصدیق می کنیم نه می گوئیم چگونه و نه چه معنی دارد؟. یعنی اینکه به احادیث شکل نمی دهیم و آنها را با تاویل منحرف نمی کنیم و نمی گوئیم که معنای حدیث چنین است، و هیچ حدیثی را رد نمی کنیم.(309)
این است روش آنها در برخورد با حدیث، چیزی را رد نکرده و همه را می پذیرند. و توجیه های بی ربط آنان بسیار خنده آور است، زیرا پذیرفتند این احادیث درست به معنی پذیرفتن تجسیم و تشبیه است، حتی اینکه بعضی از آنها که حوشیه نام دارند معتقداند که خدای متعال دارای جسم است.
شهرستانی می گوید: اما حشوی هایی که قائل به تشبیه اند جایز دانسته اند که با پروردگارشان مصافحه کرده و دست به بدن او گذارند، آنها می گویند که مسلمانان مخلص اگر در ریاضت و کوشش به حد اخلاص رسیدند می توانند در دنیا و آخرت با خدا معانقه کنند.(310)

نمونه هایی از احادیث تجسیم:

به عنوان نمونه، تعدادی از روایات کتاب السنه که روایت های عبدالله از پدرش احمد بن حنبل بوده و کتاب التوحید از ابن خزیمه را انتخاب و مطرح می کنیم:
1 - عبدالله بن احمد این روایت را با سند نقل کرده می گوید: رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: پروردگار ما از ناامیدی بعضی بندگان و تقرب بعضی دیگر می خندد، گفتم: یا رسول الله، مگر پروردگار هم می خندد، گفت: آری، گفتم: از خیر پروردگار خندان بی نصیب نخواهیم ماند.(311) و دیگر روایاتی که نشان می دهد که خدای متعال می خندد.
2 - عبدالله گفت: روایتی برای پدرم خواندم.... سپس اسناد را تا سعید بن جبیر نقل کرد، مبنی بر اینکه آنها می گویند: ارواح از یک یاقوت گرفته می شوند، ولی نمی دانم که گفت آن یاقوت سرخ است یا نه؟ و من می گویم که سعید بن جبیر گفته است: آنها از یک زمرد بوده و نوشته آن از طلا است. که خدای رحمن به دست خود آن را نوشته و اهل آسمانها صدای حرکت قلم را هنگام نوشتن می شنوند.(312)
3 - گفت: پدرم روایت کرده است.... با سند از ابو عطا که گفت: خداوند در حالی که با کمر به یک سنگ بزرگ تکیه داده بود با دست خود تورات را برای موسی با مروارید در الواح نوشت، موسی صدای حرکت قلم را می شنید، میان او و خدا چیزی جز حجاب وجود نداشت.(313)
آیا جز تجسیم و تشبیه آشکار از این روایات فهمیده می شود؟ هرکس به این احادیث ایمان داشته و ادعا کند که پروردگار را در تخیل و تصور خود نمی آورد دروغ گفته است، آنها خدا را تصور و توهم می کنند.
روزی میان برادرم و یکی از شیوخ وهابیت - که به طور طبیعی ادامه دهنده عقائد حنابله هستند - بخثی درباره صفات الهی در گرفت، برادرم خدا را از این صفات منزه دانسته و با تمام روش ها سعی در اثبات فساد این عقاید داشت، ولی فایده ای نداشت، در پایان برادرم این سوال را مطرح کرد:
اگر به نحوی برای خدای سبحان این صفات ثابت شود، و معلوم گردد که خدا صورت، دو دست، دوپا، دو چشم.... و دیگر صفاتی که برای پروردگارشان قائل اند دارد، آیا انسان نمی تواند خدا را تصور و تخیل کند؟ بلکه حتما او را تخیل خواهد کرد زیرا نفس انسان بعد از توصیف، همیشه در تصور و تخیل است. جواب آن وهابی نشان دهنده عقیده کامل او در تجسیم و تصویر است، او گفت: می توانی خدا را تخیل و تصور کنی ولی نباید از او خبر دهی....
برادرم گفت: چه فرق می کند که بتی را جلوی خود گذاشته و عبادتش کنی، یا آنکه بت را تخیل کرده و به عبادت آن بپردازی؟
گفت: این کلام رافضیان است، خدا روی آنها را سیاه کند، به خدا ایمان می آورند ولی او را به این صفات متصف نمی کنند، پس آنها خدایی را می پرستند که وجود ندارد.
برادرم گفت: خدای حق آن است که عقلها بر او احاطه نداشته و دیدگان به او نمی رسند، نه با کجا گفتن جایی برای او درست شود و نه با چگونه گفتن، برای او چگونگی مطرح شود، درباره او نه چرا باید گفت و نه چگونه، زیرا او است که به کجا جا داده و به چگونه چگونگی بخشیده است، پس آنچه را که تصور می کنی نمی توان تصور کنی همان خدا است، و آنچه را که تصور می کنی مخلوق است، ما از ائمه اهل بیت (علیه السلام) اینگونه سخنی یادگرفته ایم: کل ما تصور رتموه فی ادق معانیه فهو مخلوق مثلکم، مردود الیکم: آنچه را که به دقیق ترین معانی خود تصور کرده اید مخلوقی است مانند خودتان، و به سوی شما بر می گردد، پس کمال شناخت خدا در ناتوانی از شناخت او است.
او با خشم جواب داد: ما برای خدا آنچه را که او برای خویش پذیرفته قبول می کنیم و بس.
ببینید چگونه برای خدای متعال انگشت ساخته اند، لعنت خدا بر آنها باد، و از این انگشتان خنصر (انگشت کوچک) را مشخص کرده و برای آن انگشت - پناه بر خدا - مفاصل قائل اند.
همان گونه که ابن خزیمه در کتاب توحید با اسنادش به انس بن مالک روایت کرده می گوید: رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: وقتی پروردگار موسی برای کوه متجلی شد، انگشت کوچک خود را بالا برده و یک مفصل آن را گرفت، آنگاه کوه از هم پاشید، حمید به او گفت: آیا این روایت را نقل می کنی؟ گفت: آن را انس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده و حال تو می گویی آن را نقل نکنم؟(314)
ابن حنبل از پدرش مانند این خبر را روایت کرده، با اسناد آن به انس، می گوید که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: وقتی خدای موسی برای کوه تجلی کرد اینگونه گفت.... و با انگشت کوچک خود اشاره کرد و آن قضیه را نقل کرد.(315)
ای خواننده با خرد، تو از این سخن چه نتیجه می گیری؟
برای خدا دستی قائل شده و برای دست انگشت، و از میان انگشتان انگشت کوچک را گرفته و گفتند که انگشت کوچکش مفصل دارد... همین جا متوقف شوید تا منظره را برای شما کامل کنیم.
برای خداوند دو بازو و سینه قائل شدند، عبدالله گوید پدرم گفت.... و پس از ذکر اسناد به نقل از عبدالله بن عمر می گوید: ملائکه از نور دو بازو و سینه خدا ساخته شدند.(316)
و با اسناد به ابوهریره روایت می کند که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: کلفتی پوست کافر سیدرضی و دو ذراغ است از ذراغهای خدا (به اندازه سی و دو برابر بازوی خدا) و دندان او نیز چنین است.(317)
علاوه بر داشتن سینه و بازو، همچنین می توان از این حدیث نتیجه گرفت که دو بازوی خدا دارای اندازه مشخصی است، والا نمی تواند واحد طول باشد.
آنها به این هم اکتفا نکرده، بلکه برای خدا قائل به پا نیز هستند.
عبدالله بن احمد بن حنبل با اسنادش از انس بن مالک روایت کرده می گوید: رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: در آتش انداخته می شوند، آتش می گوید: آیا باز هم کسی هست، این کار ادامه دارد تا آنکه خدا پایش یا قدمش را روی آتش گذاشته و آتش می گوید: کافی است.(318)
ابن خزیمه از ابوهریره نقل می کند که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: آتش جهنم پر نمی شود تا آنکه خداوند پای خود را در آن گذاشته، و آتش می گوید: کافی است، کافی است آنگاه جهنم پر می شود.(319)
برای کامل شدن منظره چه باقی مانده است؟ به خصوص آنکه برای خدا صورت نیز ساخته اند. شاید کلام و صدا باقی مانده باشد؟!
ولی آن را نیز گفته و به صدای آهن تشبیه کرده اند.
عبدالله بن احمد با سندش می گوید: هرگاه خداوند برای وحی سخن گوید: اهل آسمان صدایی مانند صدای آهن بر روی کوه صفا می شنوند.(320)
سپس قائل به وزن و سنگینی برای خدا شده و لذا هرگاه خدا روی کرسی می نشیند صدای چوبهای کرسی شنیده می شود، اگر خدا وزن نداشت این صدای چوب چه معنی دارد؟
عبدالله بن احمد بن حنبل به اسنادش از عمر می گوید: هرگاه بر کرسی نشست صدایی از آن شنیده می شود مانند صدای محمل تازه ساخته شده(321)، یعنی مانند صدای محمل بر پشت شتر هرگاه آدم سنگین وزنی سوار شود.
همچنین با اسنادش به عبدالله بن خلیفه می گوید: زنی نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت: از خدا بخواه تا مرا به بهشت ببرد، پیامبر برای خدا تعظیم کرد و گفت: کرسی خدا به پهناوری آسمان ها وزمین است، هرگاه خدا روی آن می نشیند به اندازه چهار انگشت جای خالی باقی میماند، و از کرسی صدایی بر می آید مانند صدای محمل هرگاه کسی بر آن سوار شود.(322)
ابن خزیمه اضافه کرده است: از سنگینی اش.(323)
بدین صورت منظره تخیلی کامل شده و از خدا یک انسان می سازد که دارای تمام صفات انسان از نظر داشتن جسم، اعضا و ترکیبات و از نظر محدودبودن. این ظاهر سخن آنها است هر چند آن را انکار می کنند، ولی بالاتر از آن نیز می گویند:
در حدیث آمده است که خداوند آدم را به شکل خودش ساخت و طول او هفتاد ذراع بود.
آنها معتقد به امکان دیدن خدا و نگاه کردن به او هستند، همانگونه که ابن خزیمه با اسنادش به ابن عباس روایت می کند که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: پروردگارم را به زیباترین شکل دیدم، به من گفت: ای محمد، گفتم: لبیک و سعد یک، گفت: اهل ملکوت اعلی بر سر چه چیزی اختلاف دارند؟ گفتم: پروردگارا من نمی دانم، خداوند دست خود را میان دوشانه من گذاشت و من سردی دست او را روی سینه ام احساس کردم، و آنگاه از آنچه بین مشرق و مغرب بود آگاه شدم(324).
همچنین با اسنادش می گوید.... عبدالله بن عمر بن خطاب به دنبال عبدالله بن عباس فرستاد تا از او سوال شود که: آیا محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پروردگار خود را دیده است؟ عبدالله بن عباس جواب مثبت داد، عبدالله بن عمر فرستاده خود را باز گرداند که: چگونه او را دیده است؟
ابن عباس اینگونه جواب داد: او را در باغ سر سبز دید که بر فرشی از طلا و یک کرسی از طلا نشسته و چهار ملائکه او را حمل می کردند، یکی به صورت یک مرد، دومی به صورت یک گاونر، سومی به شکل کرکس و چهارمی به شکل شیر.(325)
این عقاید بمنزله - مشت نمونه خروار - است، ما به همین مقدار از عقاید حنابله و هم فکرهای آنان درباره صفات خداوند تبارک و تعالی اکتفا می کنیم، و از دیگر عقاید آنان صرف نظر کرده زیرا آنچه نقل شد برای مفتضح کردن آنان کافی است.
بعضی از حنبلیان وقتی متوجه کار زشت خود شدند، سعی در توجیه آن نموده و گفتند او اگر چه جسم دارد ولی بدون کیفیت است.
اشعری نیز این توجیه رامعتبر شمرده و در صفحه 18 کتاب خود به نام ابانه می گوید: خداوند متعال صورت دارد ولی بدون کیفیت، همانگونه که خود فرموده است:
وبیهقی وجه ربک ذوالجلال والاکرام(326): وروی پروردگار تو با جلال و جمال باقی می ماند و دو دست هم دارد ولی بدون کیفیت، همانگونه که می گوید: (خلقت بیدی): با دو دستم خلق کردم.
و چه زیبا گفته است شاعر درباره آنها:
قد شبهوه بخلقه و تخوفوا - شنع الوری فتستروا بالبلکفه (327)
او را شبیه مخلوقات دانستند و آنگاه از خشم مردم ترسیدند و لذا پشت پرده (بلاکیف) خود را مخفی نمودند.
هر که تقل سالمی داشته باشد به وضوح می بیند که این توجیه هیچ تغییری در صورت قضیه ایجاد نمی کند زیرا جاهل بودن به کیفیت فائده ای ندارد و معنی صحیحی را در بر نمی گیرد، و بیشتر به ابهام و معما شباهت دارد زیرا قائل بودن به این الفاظ با معانی حقیقی آن دقیقاً به معنی قائل بودن به کیفیت برای آنها است، زیرا الفاظ مبتنی بر خود کیفیت است، و جاری بودن این صفات با معانی متعارف آنها درست عین تجسیم و تشبیه است، و توجیه آن با جمله بلاکیف جز حرفی بر سر زبان نخواهد بود.
به یاد دارم روزی با یکی از اساتیدمان در دانشگاه درباره مستوی شدن خداوند بر تخت بحث می کردم، وقتی از دست من خسته شد گفت: ما همان را می گوئیم که گذشتگانمان می گفتند: استواء معلوم، کیف مجهول و سوال درباره آن بدعت می باشد.
به او گفتم: تنها مساله را مبهم تر کردی، با زحمت فراوان آب را با آب معنی کردی.
در حالی که عصبانی شده بود گفت: چگونه؟
گفتم: اگر استواء معلوم است پس کیف نیز معلوم می باشد.
و اگر کیف مجهول است، پس استواءهم مجهول بوده و از آن جدا نمی شود، فهمیدن استواء درست عین فهمیدن کیفیت است.
و عقل هیچ فرقی میان توصیف چیزی و کیفیت آن نمی گذارد، زیرا این دو یکی هستند.
مثلا اگر گفتی که فلانی نشسته است، در این صورت علم تو به نشستن او همان علمت به کیفیت او است، وقتی می گوئی که استوا معلوم است، پس همان علم به استوا، علم به کیفیت است، والاکلام تو تناقض خواهد داشت، بلکه عین تناقض است، چگونه تو عالم به استواء خواهی بود و در همان حال از کیفیت بی اطلاع؟!
.... مدتی ساکت شد، هیچ جوابی نمی داد، سپس معذرت خواست که عجله داشته و اجازه گرفت و رفت. پس با توجه به گرفتن معانی حقیقی الفاظ هر چه درباره عدم کیف گویند در واقع تناقض و یاوه گویی است، همچنین قول آنها به اینکه خداوند دارای یک دست حقیقی بوده ولی مانند بقیه دستها نیست، آخر این قول ابتدای آن را نقض کرده و به عکس، زیرا دست به معنی حقیقی خود همان کیفیت مشخص را دارد، و نفی کیفیت از آن به معنی حذف حقیقت آن است.
و اگر این الفاظ بی محتوی برای تنزیه خداوند عزوجل کافی باشد پس می توان گفت: خداوند جسم دارد بلاکیف، جسمی که مشابه دیگر اجسام نیست، و خدا خون دارد بلاکیف، و همچنین گوشت و مو... دارد بلاکیف.
حتی اینکه یکی از مشبهین گفته است: من حیا کردم که برای خدا عورت و ریش قائل شوم، مرا از این دو معاف دانسته و می تواند درباره هر چیز دیگری بپرسید.(328)
البته مفهوم کلام ما این نیست که ما معتقد به تاویل در امثال این آیات هستیم، ظاهر کتاب و سنت به بهانه اینکه مخالف عقل است را نمی توان تاویل کرد، بلکه اصلا در قرآن و سنت چیزی مخالف عقل نیست، و آنچه به ظاهر مخالف عقل می باشد، در واقع ظاهر نیست، بلکه خیال می کنند که ظاهر است.
در امثال این آیات نیازی به تاویل نیست، زیرا لغت در دلالت معنوی خود به دو قسمت تقسم می شود:
1 - دلالت افرادی
2 - دلالت ترکیبی.
حال اگر قرینه و نشانه ای وجود داشته باشد می تواند معنی ترکیبی را از معنی افرادی جدا سازد، ولی اگر قرینه ای نبود که آن را از معنی افرادی منصرف کند در این صورت موافق آن خواهد بود، مثلا: اگر بگوئیم: شیر - و لفظ را به طور مفرد مطرح کنیم - چیزی به ذهن می آید که همان حیوان درنده ای است که در جنگل زندگی می کند، همچنین اگر لفظ را در یک ترکیب آوریم ولی به گونه ای باشد که قرینه ای در آن بدست نیاید، بازهم همان معنی را خواهد داشت، به عنوان مثال اگر بگوئی: شیری را دیدم که شکار خود را در جنگل می خورد.
ولی اگر بگوئیم: شیری را دیدم که اتومبیل می راند، این معنی کاملا تغییر می کند.
در این حالت مقصود از شیر یک مرد شجاع است. وروش عرب در فهم کلام به همین صورت است، مثلا وقتی شاعر می گوید:
اسد علی وفی الحروب نعامه - فتخاء تنفر من صغیر الصافر
در مقابل من مانند شیر بوده ولی در جنگها مانند شتر مرغ بی جزیره ای است که از صدای یک سوت می ترسد.
از این سخن شاعر جز این را نخواهم فهمید که یک مرد ترسوئی در برابر افراد ضعیف تظاهر به شجاعت کرده ولی هنگام روبرو شدن با دشن از ترس فرار می کند.
همین حالت نیز در آن آیات قرآنی وجود دارد، مثلا وقتی خداوند می فرماید: ید الله فوق ایدیهم(329): دست خدا بالای دست آنها است معنی آن بدون تاویل دست قدرت است، مانند آنکه می گوید: البلد فی ید السلطان: شهر در دست سلطان است یعنی تحت تصرف و اداره او است، و این سخن همچنان صحیح خواهد بود حتی اگر دو دست سلطان قطع باشند، بقیه آیات نیز از همین قبیل اند، همیشه آن معنای ترکیبی که از سیاق بقیه الفاظ در جمله بدست می آید را پذیرفته و هیچگاه به ازاء معنای حرفی فردی متوقف نمی شویم و در این میان هیچ تاویل یا تحریفی نیز مطرح نیست، این است عمل به ظاهر، البته ظاهری که از بقیه سیاق جمله بدست می آید، ولی ابن حنابله مردم عوام را با ظواهر فردی الفاظ گمراه کرده و به معنای اجمالی ترکیبی آن توجه نمی کنند.
و بدین ترتیب ظاهر کتاب و سنت حجتی است که پس از دقت در قرائن متصل و منفصل نمی توان از آن صرف نظر کرده و کسی حق تاویل آن را ندارد. و هر که به ظاهر فردی و حرفی الفاظ تکیه کند از کلام عرب غافل و گمراه شده است.
و قبل از آنکه با احمد بن حنبل و عقایدش وداع کنیم، مناسب است خواننده گرامی را بر گفتار و احادیث اهل بیت درباره صفات خداوند مطلع سازیم، تا معلوم شود آن نوری که از کلام آنها صادر می شود از چراغ قرآن کریم تابیده، و اینکه فاجعه عظیمی که تفکر اسلامی دچار آن شده است در واقع نتیجه طبیعی دوری ما از ائمه اهل بیت و کلام ایشان است، چه زیبا فرمود امام صادق (علیه السلام): لو عرف الناس محاسن کلامنا لاتبعونا: اگر مردم سخنان زیبای ما را بدانند از ما پیروی خواهند کرد.
سخنانی که نقل خواهیم کرد از کتاب توحید تالیف شیخ صدوق است، کتاب بزرگی است که شامل جواهر سخن اهل بیت درباره توحید است، من از خواننده عزیز تقاضا دارم در این سخنان با دید باز و حقیقت بین تدبر نموده، سپس اینها را با کتاب السنه تالیف عبدالله بن احمد بن حنبل و کتاب التوحید تالیف ابن خزیمه یا هر کتاب دیگر اهل سنت که احادیث توحید و صفات خدای سبحان را جمع کرده است مقایسه کند.

خطبه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)

همه ستایش از آن خدا است که در اولیت خود منفرد بود و از ازل عظمت و خداوندی و کبریا و جبروت از آن او بود. ساخت آن چه را ساخت و آفرید آن چه را آفرید بی آن که الگوئی از پیش برای هیچ کدام از آفریده او باشد.
پروردگار ما که دقت و لطف پرورش او قدیم و ازلی است و با علم و آگاهی استعدادها را شکافت و با قدرت مستحکم خویش آفرید آن چه را آفرید و با نور صبحگاهی تاریکی را زدود (بانور وجود عدم را شکافت) پس هیچ کس را یارای تبدیل آفرینش او و تغییر صنع او، وابطال حکم او، ورد فرمان او نیست. خواسته او بی چون و چرا است و ملک او زوال ناپذیر و حکومت او ابدی. اواست که ازلی و جاویدان است. از شدت نور از خلق خود در افق بی نهایت و نفوذ ناپذیری برتر و حاکمیتی فراگیر پنهان است. بر همه چیز محیط و به همه چیز نزدیک است. بر خلق خود تجلی کرده است بی آن که دیده شود در حالی که او در برترین دیدگاه است. پس خواست که بندگانش تنها او را بپرستند با این که نور او و رفعت بی پایان او حجاب خلق است پس پیامبران را فرستاد تا حجتی کامل بر خلق باشند و الگوی عملی و شاهدان اعمال مردم باشند و فرستادگان خود را از میان آنها برانگیخت که آنها را بشارت دهند و بترسانند تا هرکس هلاک شود با دریافت دلیل روشن باشد و هر کس زنده شود نیز با دلیل روشن باشد و تا بندگان از پروردگار خود دریابند آن چه را نمی دانستند پس او را به پروردگاری بشناسند پس از انکار و تنها او را بپرستند پس از عناد و خود خواهی.(330)