فهرست کتاب


حقیقت گمشده «داستان گرایش به مذهب اهل بیت علیهم السلام» جلد 2

شیخ معتصم سید احمد سیدمحمدرضامهری

تأملی در تاریخ:

قبل از آنکه احمد بن حنبل منصب امامت را به عهده بگیرد اهل سنت از نظر عقاید دارای فرقه های گوناگون و دسته های مختلف بودند. یکی مرجی ء بود که رابطه ای میان ایمان و عمل نمی دید، و می گفت هیچ گناهی به ایمان انسان ضرر نمی زند، همچنین که هیچ طاعتی همراه با کفر فایده ای ندارد. دیگر قدری بود که تقدیر الهی را انکار می کرد. آن یکی هم جهمی بوده، تمام صفات خداوند را نفی می کرد و دیگری خارجی بود... و الی آخر، که چه اختلافات فکری و عقیدتی فراوانی میان آنها وجود داشت، تا آنکه احمد بن حنبل آمده و همه مذاهب موجود میان اهل حدیث را از میان برد و همه را بر اساس اصولی که اختیار کرده بود و حدیث بخشید، او ادعا می کرد که این اصول همان عقائد سلف صالح از صحابه و تابعین است. ولی حقیقت امر این است که بهتر است این اصول و عقاید به خود احمد نسبت داده شود تا به صحابه و تابعین، زیرا این اصول قبل از ظهور احمد نه شناخته شده و نه اجماع و اتفاقی بر آنها بود، و اختلافات عقیدتی اهل سنت در طول تاریخ و تا کنون نشان دهنده این مطلب است.
این عقاید حنبلی در ایام متوکل عباسی به طور گسترده منتشر شد، زیرا متوکل احمد را مقرب درگاه خود نموده و دست او را باز نگه داشت، تا آنکه بدون هیچ مخالفی امام عقاید شد، و این وضع ادامه یافت تا آنکه ابوالحسن اشعری در میدان عقاید ظاهر شد. او از عقیده اعتزال توبه کرده و به عقیده حنبلی ملحق شد. ولی به تقلید ابن حنبل اکتفا نکرد، بلکه سعی نمود عقاید خود را دسته بندی و عقلانی کند، او عقایدی را اعلام کرد که نه کاملاً موافق احمد و نه مخالف بود. و علی رغم آن مذهب جدید او مجال یافت تا در تمام بلاد اسلامی منتشر و در نهایت گلیم را از زیر پای ابن حنبل در امامت بر عقیده بکشد، و بدین وسیله مذهب اشعری، مذهب رسمی اهل سنت گردید. مقریزی پس از اشاده به اصول عقاید امام اشعری می گوید: این است اجمال اصول عقاید او که تمام اهالی بلاد اسلامی بدان معتقد و هر که بر خلاف آن نظری دهد خون او مباح خواهد بود(259). و بهمین جهت آتش اختلاف میان اشاعره و حنابله در طول قرنهای گذشته مشتعل بوده است. حنبلیان متمسک به روایت های تشبیه و تجسیم بوده و صفاتی برای خداوند متعال قائل شده اند که جایز نیست آنها را به او نسبت داد، و در مقابل اشاعره از این عقاید دوری و تبری می جستند.
ولی اگر از این اختلافات بگذریم، می توان عقاید سنی ها را پس از انقراض تقریبی معتزله در دو مکتب اشاعره و حنابله تقسیم کرد و در این فصل نمونه هائی از این دو مکتب را بررسی خواهیم کرد.

مکتب حنابله (سلفی ها):

برای بررسی عقاید سلفی ها باید آن را به سه مرحله تاریخی زیر تقسیم کرد:
الف - دوران احمد بن حنبل
ب - دوران ابن تیمیه
ج - دوران محمد بن عبدالوهاب
الف: دوران احمد بن حنبل:
خط مشی عقیدتی او:
نقطه اتکا در خط مشی عقیدتی ابن حنبل و حنابله بر سماع - شنیدن - است، یعنی اعتماد بر آیات واحادیث نبوی برای اثبات عقاید، و لذا آنها چندان توجهی به دلیل عقلی و برهان ندارند.
ولی خود این مقدمه نیاز به اثبات دارد زیرا نمی توان فرض کرد که سماع - شنیدن - میزان و معیار شناخت عقاید بدون دخالت دادن عقل باشد، زیرا سماع نمی تواند حجتی الزام آور باشد مگر آن که انسان اولا به خدای متعال، سپس به رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان آورد و کلام رسول را تصدیق و باور کند و مطمئن شود که این سخن از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) صادر شده است. اگر این سه مرحله فراهم نشود، امکان ندارد انسانی را ملطم نمود و با آیات و روایات بر او تمام حجت کرد زیرا مساله به یک مجادله بی اساس تبدیل و در حلقه ای بی انتها خواهد چرخید و از نظر عقلی معروف است که نمی توان چیزی را با خودش ثابت کرد زیرا مستلزم دور بوده و دور باطل است، به عنوان مثال:
اگر بخواهیم با استناد به یک آیه قرآنی و احتجاج به آن وجود خدای سبحان را ثابت کنیم، لازم می آید که قبلا به آن آیه قرآنی ایمان و باور داشته باشیم، ولی ایمان به آیه متوقف بر ایمان به خداوند است، و دوباره ایمان به خداوند است، و دوباره ایمان به خداوند متوقف بر ایمان به آیه است، حال اگر قسمت تکراری را حذف کنیم نتیجه می گیریم که ایمان به آیه، متوقف بر ایمان به آیه است... و این باطل است.
سپس از خود می پرسیم که این وحی بر چه چیزی نازل شد؟
مگر بر غیر از انسان نازل شده است؟
اگر بر انسان نازل شده، پس چرا خداوند آن را مخصوص انسان قرار داده است؟
مگر به این خاطر نیست که انسان دارای آن گوهر گرانبهای عقل است؟
اگر جواب مثبت است، پس جایگاه عقل در این معیار کجا است؟
همین جا ابتدای انحراف در تفکر حنبلی است، زیرا اهمیتی به عقل نداده و آن را در استدلال های عقیدتی خود وارد نکرده است، هر چند می دانیم که دلیل پا بر جا نخواهد بود مگر آنکه موافق عقل باشد.
اشتباهی که حنابله و دیگران مانند حشویه و اشاعره مرتکب شدند همان عدم شنات عقل است و عقل را نمی توان به طور صحیح شناخت مگر از مکتب اهل بیت (علیه السلام). حنابله، حشویه و اشاعره و معتقدند که ممکن است عقل موافق یا مخالف شرع باشد، و در واقع هیچ کاشفیت یا حجیتی برای عقل وجود ندارد، و اگر اندکی حجیت نیز برای عقل باشد، آن را از شرع بدست آورده است، این رأی یک جانبه عکس العملی است نسبت به مکتب معتزله که حجیت عقل را ذاتی می داند و دلیل شنیدنی که موافق عقل نباشد را بی ارزش می شمارد، و دیدیم که چگونه معتزله در زمان مامون، معتصم وواثق مردم را به زور وادار به قول عقیده خود می کردند و هر که نمی پذیرفت - به خصوص اهل حدیث را - شدیداً شکنجه می دادند، و لذا برخورد با منهج عقلی بسیار تند بود، وگرنه به چه دلیل عقل را کنار گذاشته و بر ظاهر متون تکیه نمودند؟! و این کشمکش میان معتزله و حنابله سبب شد که روش تفاهم برای رسیدن به نقطه های مشترک از بین برود، هر گروهی منهج خود را دنبال و بر آن تعصب نماید، و نمی توان این مشکل اساسی که شناخت و عقاید دین مبتنی بر آن است را حل نمود مگر با کشف معیاری ثابت که همگی بر آن اتفاق نظر داشته باشند، تا بتواند وجه مشترکی در تفکر و اندیشه دینی باشد.
حنا الفا خوری و خلیل الحر در کتاب خود می گویند: دو نوع برهان وجود دارد، یکی برهان عقلی که جز بر عقل و مبنانی عقلی بر چیزی تکیه نمی کند، و دیگری برهان سمعی که مبتنی بر قرآن، حدیث و اجماع است. ما از طرفی معتزله را می بینیم که جز برهان عقلی را قبول نداشته و هر برهان سمعی که عقل آن را تأیید نکند مردود می شمارند. و از طرفی دیگر متکلمین در رأس آنها اشاعره را می بینیم که تاکید دارند برهانهای عقلی هیچ ارزشی - جز اینکه شرع بدان امر می کند - ندارند، و اینکه عقل خود به خود هیچ ارزشی ندارد مگر آنچه از شرع بدست می آورد.(260)
حال ببینید چه تفاوت های زیادی میان آراء این دو گروه وجود دارد، گروهی برای عقل و حجیت آن ارزشی قائل نبوده و گروهی دیگر جز برای عقل ارزشی قائل نمی باشد.
وجود این اختلاف در خط مشی است که موجب متفرق شدن مسلمین و تقسیم آنان به مذاهب مختلف گردیده است، زیرا در اصول تفکر اختلاف کرده اند. پس خط مشی های مختلف سبب ایجاد نتیجه های گوناگون شده است، بنابراین اگر بنا باشد وحدتی میان مسلمین ایجاد شود باید از وحدت در اصول تفکر و طرق برهان آغاز کرد، مثلا: این اختلاف که نتیجه تفاوت در اصول تفکر است را در نظر می گیریم، در موضوع اعمال بندگان، معتزله می گویند: انسان اعمال خود را در خلق می کند وگرنه - بنابر ادعای آنان - خلاف عقل خواهد بود. و بر این اساس تمام روایت هایی که خلاف این معنی را می گوید کنار گذاشتند. و در مقابل می بینیم حنبلی ها به این نتیجه رسیدند که اعمال انسان با اراده خود نبوده، بلکه را اراده خداوند است، و لذا انسان در کارهای خود مجبور است، آنها برای اثبات گفته خود بر ظاهر آیات و احادیث استناد کرده و هیچ اهمیتی به عقل ندادند.
احمد بن حنبل در رساله خود می گوید: ... زنا، دزدی، شراب خواری، آدمی کشی، خوردن مال حرام، شرک به خدای متعال و سایر گناهان و معاصی همگی بر اساس قضاء وقدر الهی می باشد.(261)

روایتی در ضرورت عقل:

اگر مسأله را درست بررسی کنیم می یابیم که هیچ یک از اشاعره، حنابله و معتزله حقیقت عقل را نشناخته اند، و برای آنکه این واقعیت را بدانیم لازم است در ابتدای کار بعضی از روایات اهل بیت (علیه السلام) را مطالعه کرده تا اهمیت و موقعیت عقل را دریابیم.
ابو جعفر، امام محمد باقر (علیه السلام) می فرماید: وقتی خداوند عقل را خلق کرد به او گفت: نزدیک بیات عقل نزدیک آمد، سپس گفت: بر گرد، عقل برگشت، آنگاه خداوند فرمود: به عزت و جلالم قسم، هیچ مخلوقی بهتر از تو خلق نکرده ام، تو را امر و نهی کرده و تو را پاداش و کیفر می دهم.(262)
در وصیتی طولانی از امام موسی بن جعفر (علیه السلام) به هشام بن حکم چنین آمده است، ما برای استفاده بیشتر تمام آن را نقل می کنیم:
ای هشام! خداوند تبارک و تعالی اهل عقل و فهم را در کتاب خود اینگونه بشارت داده است: فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله واولئک هم اولوا الالباب:(263) پس بشارت ده آن بندگان مرا که به سخن گوش فرا داده و از بهترین آن پیروی می کنند، آنها کسانی هستند که خداوند آنان را هدایت کرده و آنها خردمندان اند.
ای هشام! خداوند تبارک و تعالی حجت را با عقل بر مردم تمام کرده! انبیا را با بیان یاری نموده و آنان را با ادله به ربوبیت خود راهنمائی فرموده است، خداوند می گوید: والهکم اله واحد لا اله الا هو الرحمن الرحیم ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار و الفلک تجری فی البحر بما ینفع الناس و ما انزل الله من السماء من ماء فاحیا به الارض بعد موتها و بث فیها من کل دابه و تصریف الریاح و السحاب المسخر بین السماء و الارض لایات لقوم یعقلون(264): خدای شما، خدای یگانه است، هیچ پروردگاری جز او که بخشنده و مهربان است وجود ندارد، در آفرینش آسمانها و زمین، در آمد و شد شب و روز، در کشتی هائی که برای استفاده مردم در دریا حرکت می کنند، در آبی که خداوند از آسمان نازل کرده پس زمین مرده را با آن زنده نموده و از هر جنبنده ای در آن منتشر کرده است، در تغییر مسیر بادها، و در ابرهای به کار گرفته شده میان آسمان و زمین، نشانه هائی است برای مردمی که عقل دارند.
ای هشام! خداوند آن نشانه ها را به عنوان راهنمائی برای شناخت خود قرار داد زیرا آنها باید مدبر داشته باشند.
خداوند می فرماید: وسخر لکم اللیل و النهار و الشمس والقمر و النجوم مسخرات بامره ان فی ذلک لایات لقوم یعقلون(265): او برای شما شب وروز، خورشید و ماه را مسخر نموده و ستارگان به امر او مسخر هستند، که در آن نشانه هائی است برای کسانی که عقل دارند.
باز هم خداوند می فرماید: وسخر لکم اللیل و النهار و الشمس والقمر و انجوم مسخرات بامره ان فی ذلک لایات لقوم یعقلون(266): او برای شما شب و روز، خورشید و ماه را مسخر نموده و ستارگان به امر او مسخر هستند، که در آن نشانه هائی است برای کسانی که عقل دارند.
باز هم خداوند می فرماید:
هو الذی خلقکم من تراب ثم من نطفه ثم علقه ثم یخرجکم طفلا ثم لتبلغوا اشدکم ثم لتکونوا شیوخاومنکم من یتوفی من قبل و لتبلغوا اجلا مسمی و لعلکم تعقلون(267): اواست که شما را از خاک، سپس از نطفه و بعد از علقه (خون منعقد) آفرید، پس از آن شما را به صورت کودکی خلق کرد، تا آنکه به مرحله نیرومندی خود برسید، و پس از آن پیر شوید، بعضی از شما در این میان می میرند، تا به سر آمد عمر رسیده، و شاید که تعقل کنید.
و همچنین می فرماید: و اختلاف اللیل و النهار و ما انزل الله من اسماء من رزق فاحیا به الارض بعد موتها و تصریف الریاح آیات لقوم یعقلون(268): و در آمد و شد شب و روز، ورزق و روزی که خداوند از آسمان نازل کرده وبواسطه آن زمین را پس از بی حاصل شدن سرزنده می کند و در گردانیدن بادها، نشانه ها و آیاتی است برای قومی که عقل و خرد را بکار بندند.
خداوند می فرماید: یحیی الارض بعد موتها قد بینا لکم الایات لعلکم تعقلون(269): زمین را پس از بی حاصل شدن سرزنده گرداند، ما آیات را برای شما بیان کرده، شاید که تعقل کنید.
خداوند می فرماید: وجنات من اعناب وزرع و نخیل صنوان و غیر صنوان یسقی بماء واحد و نفضل بعضها علی بعض فی الاکل ان فی ذلک لایات لقوم یعقلون(270): و باغهایی از انگور، زراعت و نخل، که از یک پایه روئیده یا از پایه های متعدد، و از یک آب آبیاری می شود، و بعضی را بر بغض دیگر از جهات خوراک برتری دادیم، و در آن نشانه هائی است برای قومی که تعقل می کنند.
خداوند فرموده است: و من آیاته یریکم البرق خوفاً و طمعاً و ینزل من السماء ماءفیحیی به الارض بعد موتها ان فی ذلک لایات لقوم یعقلون(271): یکی از نشانه های او این است که برق به شما نشان می دهد که هم مایه ترس است و هم امید، و از آسمان آبی نازل کرده زمین را بعد از مردنش زنده می کند، و در آن نشانه هائی است برای قومی که عقل دارند.
خداوند فرموده است: قل تعالوا اتل ما حرم ربکم علیکم الا تشرکوا به شیئاً وبالوالدین احساناً و لا تقتلوا اولادکم من املاق نحن نرزقکم و ایاهم و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و لا تقتلوا النفس التی حرم الله الا بالحق، ذلکم و صاکم به لعلکم تعتقلون(272): بگو بیائید تا بگویم آنچه پروردگارتان بر شما حرام کرده است: اینکه چیزی را شریک او قرار نداده، به پدر و مادر احسان کنید، فرزندانتان را به دلیل فقر نکشید که ما شما و آنها را روزی می دهیم، به کارهای قبیح نزدیک نشوید چه مخفی باشد چه علنی، و کسی را که خداوند کشتنش را حرام کرده است نکشید مگر به حق، این چیزی است که خداوند شما را بدان وصیت نموده شاید که تعقل کنید.
خداوند می فرماید: هل لکم من ما ملکت ایمانکم من شرکاء فی ما رزقناکم فانتم فیه سواء تخافونهم کخیفتکم انفسکم کذلک نفصل الایات لقوم یعقلون(273): آیا از میان بردگان شما کسانی هستند که شریک شما باشند در آنچه ما به شما روزی دادیم، به طوری که هر دو نسبت به آن مساوی باشید، از آنها بترسید همانگونه که از یکدیگر می ترسید؟ ما اینگونه آیات را برای کسانی که عقل دارند توضیح می دهیم.
ای هشام! خداوند پس از آن اهل عقل را موعظه و آنها را به آخرت علاقمند نموده و می فرماید: و ما الحیاه الدنیا الالعب ولهو وللدار الاخره خیر للذین یتقون افلا تعقلون(274): و زندگی دنیا جز بازی و وقت گذرانی نیست، و منزلگاه آخرت برای کسانی که تقوی دارند بهتر است، آیا شما تعقل نمی کنید.
ای هشام! سپس خداوند کسانی را که تعقل نمی کنند از عقاب خود ترسانده و می فرماید: ثم دمرنا الاخرین و انکم لتمرون علیهم مصبحین و باللیل افلا تعقلون(275): سپس دیگران را نابود کردیم، و شما صبح و شام بر آنان می گذرید آیا شما تعقل نمی کنید.
و خداوند فرمود: انا منزلون علی اهل هذه القریه رجزاً من السماء بما کانوا یفسقون ولقد ترکنا منها آیه بینه لقوم یعقلون(276): ما به خاطر فسق اهالی این شهر، عذابی از آسمان بر آنها نازل خواهیم کرد، و ما نشانه ای آشکار از این شهر برای قومی که تعقل می کنند باقی گذاشتیم.
ای هشام! عقل همراه علم است و از این رو خداوند می فرماید: وتلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون(277): و ما آن نمونه ها را برای مردم می آوریم، و جز عالمان کسی آن را درک نمی کند.
ای هشام! سپس خداوند بی خردان را نکوهش نموده و می فرماید: و اذا قیل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفینا علیه آباءنا اولوکان آباوهم لایعقلون شیئاً و لا یهتدون(278): و اگر به آنها گفته شود از آنچه خداوند نازل کرده است پیروی کنید، می گویند بلکه ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم پیروی می نمائیم، آیا - آنها چنین می کنند - اگر چه پدرانشان عقل نداشته و هدایت نشده باشند.
و می فرماید: و مثل الذین کفروا کمثل الذی ینعق بما لا یسمع الا دعاء و نداء صم بکم عمی فهم لا یعقلون(279): مثال دعوت تو از کفار مثال کسی است که گوسفندانی را صدا می کند که جز سر و صدا چیزی را نمی شنوند، آنها کر، لال و کوراند، پس آنها عقل و شعور ندارند.
خداوند می فرماید: و منهم من یستمعون الیک افانت تسمع الصم ولو کانوا لا یعقلون(280): و میان آنها کسانی هستند که به تو گوش فرا می دهند، مگر تو می توانی ناشنوایان را وادار کنی که بشنوند هر چند که عقل نداشته باشند.
و می فرماید: ام تحسب ان اکثرهم یسمعون او یعقلون ان هم الا کالانعام بل هم اضل سبیلا(281): و آیا می پنداری که اثر آنها می شنوند یا تعقل می کنند، آنها جز مانند چهارپایان نیستند، بلکه گمراه تراند.
خداوند می فرماید: لا یقاتلونکم جمیعاً الا فی قری محصنه او من وراء جدر بأسهم بینهم شدید تحسبهم جمیعاً و قلوبهم شتی ذلک بانهم قوم لا یعقلون(282): آنها دسته جمعی با شما نمی جنگند، مگر در دژهای محکم یا از پشت دیوارها، قدرت آنان در میان خودشان زیاد است، آنها را متحد می پنداری در حالیکه دلهای آنان متفرق است، زیرا آنها قومی هستند که عقل ندارند.
و می فرماید: و تنسون انفسکم و انتم تتلون الکتاب افلا تعقلون(283): و خود را از یاد می برید در حالیکه شما کتاب - تورات - را می خوانید، مگر شما عقل ندارید.
ای هشام! خداوند پس از آن اکثریت را نکوهش کرده می فرماید: وان تطع اکثر من فی الارض یضلوک عن سبیل الله(284): و اگر از اکثریت کسانی که روی زمین هستند پیروی کنی تو را از راه خدا گمراه می سازند.
و می فرماید: ولئن سالتهم من خلق السموات و الارض لیقولن الله قل الحمد لله بل اکثرهم لایعلمون(285): و چنانچه از آنها سوال کنی چه کسی آسمانها و زمین را آفرید، آنها خواهند گفت خداوند، بگو خدا را ستایش می کنم، ولی اکثر آنها جاهلند.
ای هشام! سپس خداوند اقلیت را ستایش کرده می فرماید: و قلیل من عبدای الشکور(286): عده اندکی از بندگان من شکر گزارند.
و می فرماید: و قلیل ما هم(287): و چقدر کم اند.
و می فرماید: و قال رجل مومن من آل فرعون یکتم ایمانه اتقتلون رجلاان یقول ربی الله(288): مرد مومنی از خاندان فرعون که ایمان خود را مخفی نگه می داشت گفت آیا مردی را می کشید به خاطر آنکه می گوید پروردگار من خداوند است.
و من آمن و ما آمن معه الاقلیل(289): و هر که را که ایمان آورد، ولی کسی با او ایمان نیاورد جز تعدادی اندک.
ولکن اکثرهم لا یعلمون: ولی اکثر آنها نمی دانند، اکثرهم لایعقلون: اکثر آنها عقل ندارند. اکثرهم لا یشعرون: اکثر آنها شعور ندارند.(290)
ای هشام! خداوند بعد از آن افراد عاقل را به بهترین وجه نام برده و بهترین لباس را بر تن آنها آراسته، می فرماید: یوتی الحکمه من یشاء و من یوت الحکمه فقد اوتی خیراً فقد اوتی خیراً کثیرا و ما یذکر الا اولوا الالباب(291): حکمت را به هر که بخواهد می دهد، و هر که حکمت بدست آورد استفاده زیادی کرده است، و هیچ کسی جز عقلا متذکر نمی شوند.
والراسخون فی العلم یقولون آمنا به کل من عند ربنا و ما یذکر الااوالالباب(292): افرادی که در علم استوارند می گویند ما به آن ایمان آوردیم، همه از طرف پروردگار ما است، و کسی جز عقلا متذکر نمی شود.
ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لایات لاولی الالباب(293): در خلقت آسمانها و زمین و در آمد و شد شب وروز نشانه هائی برای دارندگان عقل وجود دارد.
افمن یعلم انما انزل الیک من ربک الحق کمن هو اعمی انما یتذکر اولوا الالباب(294): آیا کسی که می داند آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده حق است، مانند کسی است که نابینا می باشد، تنها افراد خردمند متذکر می شوند.
أمن هو قانت آناء اللیل ساجداً وقائماً یحذر الاخره ویرجوا رحمه ربه قل هل یستوی الذین یعلون و الذین لا یعلمون انما یتذکر اولوالالباب(295): و یا آن کس که در ساعات شب در حال سجود و قیام به اطاعت مشغول بوده، از - عذاب - آخرت بیمناک و به رحمت پروردگارش امیدوار است، بگو آیا آنها که می دانند با آنهائی که نمی دانند مساوی هستند؟، تنها خردمندان متذکر می شوند.
کتاب انزلناه الیک مبارک لیدبروا آیاته و لیتذکر اولوا الالباب(296): کتاب مبارکی که بر تو نازل کردیم تا در آیات آن تدبر کنند، و خردمندان متذکر شوند.
و لقد آتینا موسی الهدی واورثنا بنی اسرائیل الکتاب هدی و ذکری لاولی الالباب(297): ما به موسی هدایت داده، بنی اسرائیل را وارث کتاب قرار دادیم، کتابی که هدایت و تذکر برای خردمندان است.
و همچنین خداوند فرموده است: و ذکر فان الذکری تنفع المومنین(298): یادآوری کن، که یادآوری مومنان را سودمند است.
ای هشام! خداوند متعال در کتاب خود می فرماید: ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب(299): در اینها یادآوری است برای کسی که قلب دارد و منظور از قلب عقل است.
و می فرماید: و لقد آتینا لقمان الحکمه(300): و ما به لقمان حکمت دادیم. که حکمت به معنی دانائی و عقل است.
ای هشام! لقمان به فرزندش گفت: در برابر حق فروتن باش، تا عاقل ترین مردم باشی، انسان با هوش به سوی صاحب حق می رود. فرزندم! دنیا دریای ژرفی است که مردم زیادی در آن غرق شده اند، پس باید کشتی تو در این دریا پرهیز و تقوای الهی باشد، ابزار کشتی ایمان، باد بانش توکل، ناخدای آن عقل، راهنمایش علم و سکان کشتی صبر باشد.
ای هشام! هر چیزی دلیلی دارد، دلیل عقل فکر کردن و دلیل فکر کردن سکوت است، و هر چیزی مرکبی دارد، و مرکب عقل تواضع است، و در جهالت تو همین بس که آن چه را خدا نهی کرده است مرتکب شوی.
ای هشام! خداوند انبیا و فرستادگان خود را به سوی بندگانش نفرستاد مگر برای آنکه درباره خدا تعقل کنند، پس هر که بهتر اجابت کند، شناخت بهتری دارد، و آن که داناتر به امر خدا باشد عقل بهتری دارد، و آنکه عقلش کاملتر است مقام بالاتری در دنیا و آخرت پیدا خواهد کرد.
ای هشام! خداوند دو حجت بر مردم دارد، حجتی ظاهری و حجتی درونی. حجت ظاهری، فرستگان خدا شامل: پیامبران و ائمه (علیه السلام) می باشند، اما حجت درونی عقل می باشد.
ای هشام! عاقل کسی است که حلال او را از شکر باز نمی دارد، و حرام صبر او را نمی رباید.(301).
ای هشام! هر کس سه چیز را بر سه چیز چیره سازد، گویا در نابودی عقل خویش کمک کرده است:
کسی که نور تفکر را با آرزوهای طولانی تاریک نماید، و کسی که زیبائی های حکمت خود را با سخنان بیهوده خویش از میان ببرد و کسی که نور عبرت آموزی خود را با شهوت های خویش خاموش سازد، گویا او به هوای نفس خود کمک کرده تا عقلش را از بین ببرد، و هر که عقل خود را نابود ساخت دین و دنیای خویش را تباه کرده است.
ای هشام! چگونه عمل تو نزد خدا ارزش پیدا کند در حالی که تو قلب خود را از امر پروردگارت مشغول نموده و از هوای نفس خود برای پیروزی بر عقلت اطاعت کرده ای.
ای هشام، صبر بر تنهایی علامت قدرت عقل است، پس هر که درباره خدا تعقل کند اهل دنیا و دوستداران آنها را ترک گفته، و به آنچه نزد خدا است دل ببندد، خدا مونس او در وحشت، یار او در تنهایی، بی نیازی او در فقر بوده و بدون داشتن اهل و عشیره او را عزیز می گرداند.
ای هشام! حق برای اطاعت خداوند بر قرار شده است، و هیچ راه نجاتی جز در طاعت خدا نیست، و طاعت در علم بوده، علم در یادگیری، و یادگیری در عقل است، و علم آن است که نزد عالم ربانی است و شناخت علم تنها با عقل میسر است.
ای هشام! عمل اندک از عالم، هم مقبول بوده و هم چند برابر می شود، و عمل فراوان از اهل هوی و جهل مردود است.
ای هشام! عاقل به کمترین متاع دنیا راضی است اگر با حکمت باشد، ولی به حکمت اندک راضی نشود اگر چه دنیا را داشته باشد، و از این رو است که تجارت آنها سودآور گردیده است.
ای هشام! عقلا کارهای بیهوده دنیا را ترک کرده چه رسد به گناهان، و ترک دنیا فضیلت است ولی ترک گناه واجب می باشد.
ای هشام! عاقل به دنیا و اهل آن نگاه کرده دانست که دنیا جز با زحمت به دست نیاید، و به آخرت نگاه کرده دانست آخرت نیز جز با زحمت بدست نیاید، و لذا با زحمت پایدارترین آن دو را انتخاب کرد.
ای هشام! عقلا به دنیا زهد ورزیده و به آخرت علاقمند شدند زیرا آنها دانستند که دنیا خواهان است و خواسته شده، آخرت نیز خواهان است و خواسته شده، هر که آخرت را بخواهد دنیا او را خواسته تا او رزق خود را از دنیا بگیرد، و هر که دنیا را بخواهد آخرت او را خواسته و مرگ او فرا رسد، هم دنیایش را فاسد نموده و هم آخرتش را.
ای هشام! هر که بی نیازی را بدون دارائی، آرامش قلب را به دور از حسد، و سلامت در دین را خواهد، باید خواسته خود را خاضعانه از خدای متعال طلب کند، از خدا بخواهد تا عقلش را کامل نماید، زیرا هر که عاقل شد به آن اندازه که کفایتش کند قانع می شود، و هر که قانع می شود، و هر که قانع شد به آنچه کفایت کند او را بی نیاز گردد، و هر که به مقدار کفایت خود قانع نشد هیچ گاه به بی نیازی نخواهد رسید.
ای هشام! خداوند درباره یک قوم نیکوکار حکایت می کند که آنها وقتی دانستند که دلها می لغزد و به کوری و پستی بر می گردد چنین گفتند:
ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه(302): پروردگارا، دلهای ما را پس از آنکه هدایتمان کردی ملغزان، و از نزد خود به ما رحمت ببخش.
در واقع آنکه درباره خدا تعقل نکند خدا ترس نخواهد بود، و هر که درباره خدا تعقل نکرد نمی تواند بر شناختی دل ببندد که در بصیرت ثابت قدم بوده و حقیقت آن را در قلب خود بیابد، و هیچ کس چنین نگردد مگر آنکه سخنش تصدیق کننده عملش و نهانش موافق با ظاهرش باشد. زیرا خداوند تبارک و تعالی بر نهان مخفی عقل دلالت نمی کند مگر با ظاهر گویایی از آن.
ای هشام! امیرالمومنین (علیه السلام) می گفت: خداوند را با چیزی بهتر از عقل عبادت نکرده اند، و عقل کسی کامل نشود تا آنکه چند خاصیت مختلف در او باشد: کفر و شرک از او سر زند، امید خیر و صلاح از او باشد، آن چه از دارائی اش زائد بر موونه است ببخشد، سخن بیهوده از او سر نزند، سهم او از دنیا به اندازه نیاز باشد، در طول عمرش از فراگیری علم سیر نشود، برای او با خدا بودن توأم با ذلت محبوب تر است از عزت بدون خدا، تواضع نزد او محبوب تر از معروف شدن است اندک نیکوکاری دیگران را زیاد و نیکوکاران فراوان خود را کم می شمارد، همه مردم را از خودش بهتر و خود را از همه پایین تر می بیند، و این است اساس نیکیها.
ای هشام! عاقل دروغ نمی گوید هر چند هوای نفس او چنین خواهد.
ای هشام! هر که مروت ندارد دین ندارد، و هر که عقل ندارد مروت ندارد، با ارزش ترین مردم کسی است که دنیا را برای خود ارزشمند نبیند، و در واقع بهای بدنهای شما چیزی جز بهشت نیست، پس آنها را به چیز دیگری نفروشید.
ای هشام! امیرالمومنین (علیه السلام) می گفت:
علامت عاقل این است که سه خاصیت در او باشد: اگر از او سوال شود جواب دهد، اگر دیگران از سخن گفتن ناتوان باشند او به سخن آید، و همیشه نظری می دهد که صلاح اهل خود در آن است، و اگر کسی هیچ یک از این سه خاصیت را نداشته باشد احمق است.
امیرالمومنین (علیه السلام) می گوید: کسی در صدر مجلس نمی نشیند مگر آنکه این سه خاصیت یا یکی از آنها در او باشد، پس هر کس هیچ یک از آنها در او نبوده و در صدر مجلس بنشیند احمق است.
حسن بن علی (علیه السلام) گفته است: اگر حاجتی داشتید، آن را از اهلش بخواهید، گفتند: ای فرزند رسول خدا، اهل آن چه کسانی هستند؟
گفت: آنها که خداوند در کتاب خود اینگونه یاد کرده است:
انما یتذکر اولوا الالباب(303): تنها خردمندان متذکر می شوند.
سپس گفت: اولوا الالباب همان دارندگان عقل اند.
علی بن الحسین (علیه السلام) نیز می گوید: همنشینی افراد صالح انسان را به نیکوکاری وا می دارد، فراگیری آداب علما عقل را زیاد می کند، اطاعت از اولیای امر عادل کمال عزت است، به کارگیری ثروت تمام مروت است، راهنمائی مشورت کننده ادای حق نعمت است(304)، و خودداری از اذیت و آزار دیگران کمال عقل بوده و راحتی و آرامش بدن، در حال و آینده را بدنبال خواهد داشت.
ای هشام! عاقل با کسی که بیم آن می رود که او را تکذیب کند سخن نمی گوید، و از کسی که می ترسد او را رد کند چیزی نمی خواهد، و برای انجام کاری که توانائی اش را ندارد آماده نمی شود، و به کسی که امید او را نادیده گیرد امیدوار نمی شود، و اگر بیم آن داشته باشد که کاری به دلیل ناتوانی از انجام آن از دست بدهد در اینصورت بر آن کار اقدام نمی کند.(305)
و صدها روایت دیگر که نشاندهنده اهمیت عقل و جایگاه آن در مکتب اهل بیت (علیه السلام) می باشد. عقل همان نور الهی است که انسان به واسطه آن حقایق اشیاء را بدست می آورد، و لذا عقل یک عطیه الهی است نه اینکه امری ذاتی در انسان باشد که از قوت به فعل منتقل شود، آنگونه که فلاسفه گویند، آنها عقل را به عنوان نیرویی در انسان تعریف کرده اند که انسان به واسطه آن می تواند تئوری ها را از امور ضروری بدست آورد مانند محال بودن اجتماع تقیضین، و یا حادث بودن هر متغیر. هرگاه انسان بتواند تئوری ها را از این ضروریات بدست آورد، در واقع به مرحله عقل رسیده است، و عقل مرتبه ای از مراتب نفس است، یعنی هرگاه نفس به کمال برسد، عقل می شود.
وقتی نتیجه گیری ها را ولو با بیست واسطه به ضروریات متصل کردیم آنگاه آنها را معقولات نامیم. ولی آنها عقل را با معقول و علم را با معلوم مخلوط کردند، خود را سرگرم معلوم و معقول نموده و از نوری که سرمنشأ فراگیری و تعقل اشیاء است غافل گشتند، و این همان گمراهی واقعی است، زیرا ما با وجدان خود آن نوری که توسط آن حقائق اشیاء را می توان شناخت، می بینیم که خارج از ذات ما و ذات معلومات است، آن یک مرحمت الهی است که توسط آن خود را تعلیم داده و حقایق اشیاء را بدست می آوریم، و الا کجا است این عقل در ایام کودکی، و همه می دانند که اگر ذاتی بود، دیگر قابل جدا شدن نبود.
خداوند می فرماید: والله اخرجکم من بطون امهاتکم لا تعلمون شیئاً(306): و خداوند شما را از شکم مادرانتان خارج کرد در حالیکه چیزی نمی دانستید. این آیه دقیقا ما را متوجه واقعیت عقل و علم می سازد، و به ما می فهماند که عقل و علم دو نور روشنگری است که هیچ یک از ما وقتی که از مادر متولد شدیم آنها را نداشته ولی اکنون دارای عقل و علم شده ایم پس باید اعتراف کنیم که این دو را خدا به ما داده، زیرا اگر از ما بود باید از کودکی آن را می داشتیم.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) این حقیقت را اینگونه بیان و تاکید می کند: هرگاه بچه به حد مردان یا زنان برسد، آن پرده کنار رفته و در دل این انسان نوری وارد می شود که می تواند واجب را از مستحب و خوب را از بد تمیز دهد. در حقیقت، موقعیت عقل نسبت به قلب مانند چراغ نسبت به خانه است.
بنابراین عقل نوری است الهی و معصوم از خطا، همچنان که وحی نوری الهی و معصوم از خطا است، پس اختلافی میان آنها نیست، بلکه آنها دو نور از یک چراغ اند، خداوند نور اول را در انسان و نور دوم را در قرآن و حدیث قرار داده و هر دوی آنها یکدیگر را تکمیل و تصدیق می کنند.
رابطه میان عقل و وحی، رابطه برانگیختن است، همانگونه که امیرالمومنین (علیه السلام) در توصیف ماموریت انبیا می گوید: تا اعماق عقلها را برانگیزند پس بنابر اصل عقلانی بودن قرآن که بر محور ذکر قائم است هیچ جدائی میان عقل ووحی وجود ندارد. عقل سلیم آن است که با وحی الهی پرورش می یابد، رشد می کند، تایید می شود و به هدف می رسد، و بنابراین عقلی که راهنمایش بصیرت وحی باشد می تواند معیار درستی برای کشف معارف دینی باشد.
و این حقیقت مهم موجب اختلاف مسلمین و پیدایش مذاهب میان آنها شد.
اهل حدیث به دلیل جمود فکری، بر ظاهر متون تکیه کردند، معتزله به دنبال تاویل رفته و اشاعره سعی کردند میان تاویل و عمل به ظاهر متون جمع کنند، اما فلاسفه راهی خلاف راه خدا برای خود انتخاب نموده، ادعا کردند که با نیروی انسانی می توان به حقایق رسید. ولی هیچ یک از این گروه ها به واقعیت نرسیدند.
حال چون سخن درباره حنابله است، باید گفت که انکار عقل و ترک عمل به آن، دلیلی ندارد، کسی که کتب حنبلیان را مطالعه کند آن عقاید ضد و نقیض و مخالف عقل و فطرت انسان را می بیند، آنها به روایاتی ایمان دارند که تشبیه و تجسیم خداوند سبحان را مطرح می کند، و لذا به نظر می رسد که عقاید آنها چندان تفاوتی با عقاید یهود، نصاری و مجوس ندارد، و میان آنها مذاهب تجسیم، تشبیه، رویت خدا، جبر و دیگر عقاید اهل کتاب پیدا شد.
و بازگشت همه اینها به طرز برخورد نادرست با احادیث است، آنها در مفهوم احادیث دقت ننموده و اسناد حدیث را بررسی نکرده اند، آنها بدون آنکه احادیث را با قرآن و عقل تطبیق دهند به آن ایمان می آوردند.
آنها در تقلید عامیانه به جایی رسیدند که با ظاهر اخبار و آثاری که راویان حدیث آنها را نقل کرده اند عمل می کردند هر چند این اخبار به معصوم نرسد یا بدون سند، جعلی و ساختگی باشد و یا آنکه شاذ، غیر قابل قبول، عجیب و غریب یا از اسرائیلیات باشد مانند روایت های کعب، و هب و غیره.... و هر چند این روایات با روایت هایی قطعی که جزء متون شرع، ادراکات حس و مسائل یقینی عقلی می باشند تعارض داشته باشد، آنها هر که را منکر این روایات شود کافر دانسته و هر که را با آنها مخالفت نماید فاسق گویند.....(307)
و اگر بر خورد با احادیث اینگونه باشد، مطمئناً عقاید اسلامی گرفتار هزاران حدیث جعلی و اسرائیلیاتی خواهد شد که توسط یهود وارد معتقدات مسلمین شده است.
اما اینکه حنابله ادعا می کنند که خود پیرو کتاب و سنت بوده و دیگران گمراه یا کافراند تنها یک ادعای بی پایه و بدون دلیل است زیرا همه مسلمین اقرار به حجیت سنت و عمل به آن دارند، ولی اختلاف در این است که حنابله به آنچه از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده ایمان دارند، بدون آنکه به سند آن اعتماد داشته یا خود حدیث را فهمیده و نسبت به مفاهیم آن آگاهی داشته باشند، همانگونه که زمخشری می گوید:
وان قلت من اهل الحدیث و حزبه - یقولون تیس لیس یدری و یفهم
اگر خود را از اهل حدیث قلمداد کنم، خواهند گفت که او مانند بزی است که نه می داند و نه شعور دارد.
رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: من کذب علی متعمداً فلیتبوأ مقعده من النار: هر که علیه من دروغ گوید، جایگاه او آتش است.
این حدیث به طور آشکار نشان می دهد که دشمنان دین به پیامبر و به اسلام نسبت هایی ناروا خواهند داد که عقاید دین را منحرف می سازد. بنابراین باید مطالعه حدیث تابع روش های علمی و منطقی باشد، نه آنگونه که حنبلیان عمل کرده اند. آنها به هر حدیثی که در متن کتابها وجود دارد ایمان دارند، خواه این حدیث معقول باشد یا غیر معقول، موافق قرآن باشد یا مخالف آن.
ابن حنبل در رساله خود می نویسد:
حدیث را همانگونه که با ما رسیده و نقل کرده اند روایت می کنیم، آن را باور کرده و می دانیم که واقعیت همان است که به ما رسیده است.(308)
می گوید: علی بن عیسی به من خبر داد که یک حنبلی چنین روایت کرده است: از ابو عبدالله (احمد بن حنبل) درباره احادیثی پرسیدم که می گوید خداوند متعال هر شب به آسمان دنیا نازل می شود، (و اینکه خدا دیده می شود)، (خدا پای خود را بر زمین می گذارد)، و امثال این احادیث، ابو عبدالله گفت: به این احادیث ایمان داشته و تصدیق می کنیم نه می گوئیم چگونه و نه چه معنی دارد؟. یعنی اینکه به احادیث شکل نمی دهیم و آنها را با تاویل منحرف نمی کنیم و نمی گوئیم که معنای حدیث چنین است، و هیچ حدیثی را رد نمی کنیم.(309)
این است روش آنها در برخورد با حدیث، چیزی را رد نکرده و همه را می پذیرند. و توجیه های بی ربط آنان بسیار خنده آور است، زیرا پذیرفتند این احادیث درست به معنی پذیرفتن تجسیم و تشبیه است، حتی اینکه بعضی از آنها که حوشیه نام دارند معتقداند که خدای متعال دارای جسم است.
شهرستانی می گوید: اما حشوی هایی که قائل به تشبیه اند جایز دانسته اند که با پروردگارشان مصافحه کرده و دست به بدن او گذارند، آنها می گویند که مسلمانان مخلص اگر در ریاضت و کوشش به حد اخلاص رسیدند می توانند در دنیا و آخرت با خدا معانقه کنند.(310)