فهرست کتاب


حقیقت گمشده «داستان گرایش به مذهب اهل بیت علیهم السلام» جلد 2

شیخ معتصم سید احمد سیدمحمدرضامهری

عقاید اهل سنت

تأملی در تاریخ:

قبل از آنکه احمد بن حنبل منصب امامت را به عهده بگیرد اهل سنت از نظر عقاید دارای فرقه های گوناگون و دسته های مختلف بودند. یکی مرجی ء بود که رابطه ای میان ایمان و عمل نمی دید، و می گفت هیچ گناهی به ایمان انسان ضرر نمی زند، همچنین که هیچ طاعتی همراه با کفر فایده ای ندارد. دیگر قدری بود که تقدیر الهی را انکار می کرد. آن یکی هم جهمی بوده، تمام صفات خداوند را نفی می کرد و دیگری خارجی بود... و الی آخر، که چه اختلافات فکری و عقیدتی فراوانی میان آنها وجود داشت، تا آنکه احمد بن حنبل آمده و همه مذاهب موجود میان اهل حدیث را از میان برد و همه را بر اساس اصولی که اختیار کرده بود و حدیث بخشید، او ادعا می کرد که این اصول همان عقائد سلف صالح از صحابه و تابعین است. ولی حقیقت امر این است که بهتر است این اصول و عقاید به خود احمد نسبت داده شود تا به صحابه و تابعین، زیرا این اصول قبل از ظهور احمد نه شناخته شده و نه اجماع و اتفاقی بر آنها بود، و اختلافات عقیدتی اهل سنت در طول تاریخ و تا کنون نشان دهنده این مطلب است.
این عقاید حنبلی در ایام متوکل عباسی به طور گسترده منتشر شد، زیرا متوکل احمد را مقرب درگاه خود نموده و دست او را باز نگه داشت، تا آنکه بدون هیچ مخالفی امام عقاید شد، و این وضع ادامه یافت تا آنکه ابوالحسن اشعری در میدان عقاید ظاهر شد. او از عقیده اعتزال توبه کرده و به عقیده حنبلی ملحق شد. ولی به تقلید ابن حنبل اکتفا نکرد، بلکه سعی نمود عقاید خود را دسته بندی و عقلانی کند، او عقایدی را اعلام کرد که نه کاملاً موافق احمد و نه مخالف بود. و علی رغم آن مذهب جدید او مجال یافت تا در تمام بلاد اسلامی منتشر و در نهایت گلیم را از زیر پای ابن حنبل در امامت بر عقیده بکشد، و بدین وسیله مذهب اشعری، مذهب رسمی اهل سنت گردید. مقریزی پس از اشاده به اصول عقاید امام اشعری می گوید: این است اجمال اصول عقاید او که تمام اهالی بلاد اسلامی بدان معتقد و هر که بر خلاف آن نظری دهد خون او مباح خواهد بود(259). و بهمین جهت آتش اختلاف میان اشاعره و حنابله در طول قرنهای گذشته مشتعل بوده است. حنبلیان متمسک به روایت های تشبیه و تجسیم بوده و صفاتی برای خداوند متعال قائل شده اند که جایز نیست آنها را به او نسبت داد، و در مقابل اشاعره از این عقاید دوری و تبری می جستند.
ولی اگر از این اختلافات بگذریم، می توان عقاید سنی ها را پس از انقراض تقریبی معتزله در دو مکتب اشاعره و حنابله تقسیم کرد و در این فصل نمونه هائی از این دو مکتب را بررسی خواهیم کرد.

مکتب حنابله (سلفی ها):

برای بررسی عقاید سلفی ها باید آن را به سه مرحله تاریخی زیر تقسیم کرد:
الف - دوران احمد بن حنبل
ب - دوران ابن تیمیه
ج - دوران محمد بن عبدالوهاب
الف: دوران احمد بن حنبل:
خط مشی عقیدتی او:
نقطه اتکا در خط مشی عقیدتی ابن حنبل و حنابله بر سماع - شنیدن - است، یعنی اعتماد بر آیات واحادیث نبوی برای اثبات عقاید، و لذا آنها چندان توجهی به دلیل عقلی و برهان ندارند.
ولی خود این مقدمه نیاز به اثبات دارد زیرا نمی توان فرض کرد که سماع - شنیدن - میزان و معیار شناخت عقاید بدون دخالت دادن عقل باشد، زیرا سماع نمی تواند حجتی الزام آور باشد مگر آن که انسان اولا به خدای متعال، سپس به رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان آورد و کلام رسول را تصدیق و باور کند و مطمئن شود که این سخن از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) صادر شده است. اگر این سه مرحله فراهم نشود، امکان ندارد انسانی را ملطم نمود و با آیات و روایات بر او تمام حجت کرد زیرا مساله به یک مجادله بی اساس تبدیل و در حلقه ای بی انتها خواهد چرخید و از نظر عقلی معروف است که نمی توان چیزی را با خودش ثابت کرد زیرا مستلزم دور بوده و دور باطل است، به عنوان مثال:
اگر بخواهیم با استناد به یک آیه قرآنی و احتجاج به آن وجود خدای سبحان را ثابت کنیم، لازم می آید که قبلا به آن آیه قرآنی ایمان و باور داشته باشیم، ولی ایمان به آیه متوقف بر ایمان به خداوند است، و دوباره ایمان به خداوند است، و دوباره ایمان به خداوند متوقف بر ایمان به آیه است، حال اگر قسمت تکراری را حذف کنیم نتیجه می گیریم که ایمان به آیه، متوقف بر ایمان به آیه است... و این باطل است.
سپس از خود می پرسیم که این وحی بر چه چیزی نازل شد؟
مگر بر غیر از انسان نازل شده است؟
اگر بر انسان نازل شده، پس چرا خداوند آن را مخصوص انسان قرار داده است؟
مگر به این خاطر نیست که انسان دارای آن گوهر گرانبهای عقل است؟
اگر جواب مثبت است، پس جایگاه عقل در این معیار کجا است؟
همین جا ابتدای انحراف در تفکر حنبلی است، زیرا اهمیتی به عقل نداده و آن را در استدلال های عقیدتی خود وارد نکرده است، هر چند می دانیم که دلیل پا بر جا نخواهد بود مگر آنکه موافق عقل باشد.
اشتباهی که حنابله و دیگران مانند حشویه و اشاعره مرتکب شدند همان عدم شنات عقل است و عقل را نمی توان به طور صحیح شناخت مگر از مکتب اهل بیت (علیه السلام). حنابله، حشویه و اشاعره و معتقدند که ممکن است عقل موافق یا مخالف شرع باشد، و در واقع هیچ کاشفیت یا حجیتی برای عقل وجود ندارد، و اگر اندکی حجیت نیز برای عقل باشد، آن را از شرع بدست آورده است، این رأی یک جانبه عکس العملی است نسبت به مکتب معتزله که حجیت عقل را ذاتی می داند و دلیل شنیدنی که موافق عقل نباشد را بی ارزش می شمارد، و دیدیم که چگونه معتزله در زمان مامون، معتصم وواثق مردم را به زور وادار به قول عقیده خود می کردند و هر که نمی پذیرفت - به خصوص اهل حدیث را - شدیداً شکنجه می دادند، و لذا برخورد با منهج عقلی بسیار تند بود، وگرنه به چه دلیل عقل را کنار گذاشته و بر ظاهر متون تکیه نمودند؟! و این کشمکش میان معتزله و حنابله سبب شد که روش تفاهم برای رسیدن به نقطه های مشترک از بین برود، هر گروهی منهج خود را دنبال و بر آن تعصب نماید، و نمی توان این مشکل اساسی که شناخت و عقاید دین مبتنی بر آن است را حل نمود مگر با کشف معیاری ثابت که همگی بر آن اتفاق نظر داشته باشند، تا بتواند وجه مشترکی در تفکر و اندیشه دینی باشد.
حنا الفا خوری و خلیل الحر در کتاب خود می گویند: دو نوع برهان وجود دارد، یکی برهان عقلی که جز بر عقل و مبنانی عقلی بر چیزی تکیه نمی کند، و دیگری برهان سمعی که مبتنی بر قرآن، حدیث و اجماع است. ما از طرفی معتزله را می بینیم که جز برهان عقلی را قبول نداشته و هر برهان سمعی که عقل آن را تأیید نکند مردود می شمارند. و از طرفی دیگر متکلمین در رأس آنها اشاعره را می بینیم که تاکید دارند برهانهای عقلی هیچ ارزشی - جز اینکه شرع بدان امر می کند - ندارند، و اینکه عقل خود به خود هیچ ارزشی ندارد مگر آنچه از شرع بدست می آورد.(260)
حال ببینید چه تفاوت های زیادی میان آراء این دو گروه وجود دارد، گروهی برای عقل و حجیت آن ارزشی قائل نبوده و گروهی دیگر جز برای عقل ارزشی قائل نمی باشد.
وجود این اختلاف در خط مشی است که موجب متفرق شدن مسلمین و تقسیم آنان به مذاهب مختلف گردیده است، زیرا در اصول تفکر اختلاف کرده اند. پس خط مشی های مختلف سبب ایجاد نتیجه های گوناگون شده است، بنابراین اگر بنا باشد وحدتی میان مسلمین ایجاد شود باید از وحدت در اصول تفکر و طرق برهان آغاز کرد، مثلا: این اختلاف که نتیجه تفاوت در اصول تفکر است را در نظر می گیریم، در موضوع اعمال بندگان، معتزله می گویند: انسان اعمال خود را در خلق می کند وگرنه - بنابر ادعای آنان - خلاف عقل خواهد بود. و بر این اساس تمام روایت هایی که خلاف این معنی را می گوید کنار گذاشتند. و در مقابل می بینیم حنبلی ها به این نتیجه رسیدند که اعمال انسان با اراده خود نبوده، بلکه را اراده خداوند است، و لذا انسان در کارهای خود مجبور است، آنها برای اثبات گفته خود بر ظاهر آیات و احادیث استناد کرده و هیچ اهمیتی به عقل ندادند.
احمد بن حنبل در رساله خود می گوید: ... زنا، دزدی، شراب خواری، آدمی کشی، خوردن مال حرام، شرک به خدای متعال و سایر گناهان و معاصی همگی بر اساس قضاء وقدر الهی می باشد.(261)