فهرست کتاب


حقیقت گمشده «داستان گرایش به مذهب اهل بیت علیهم السلام» جلد 2

شیخ معتصم سید احمد سیدمحمدرضامهری

شاعر می گوید:

اذا شئت ان تبغی لنفسک مذهباً - ینجیک یوم البعث من لهب النار
فدع عنک قول الشافعی و مالک و احمد و المروی عن کعب احبار
و وال اناسا قولهم و حدیثهم - روی جدنا عن جبرئیل عن الباری
1 - اگر خواهی برای خود مذهبی را انتخاب کنی که تو را در روز قیامت از آتش جهنم نجات دهد.
2 - پس قول شافعی، مالک واحمد و روایتهای کعب احبار را کنار گذار.
3 - و پیرو کسانی باش که سخن و حدیث آنان این است: جد ما از جبرئیل، و جبرئیل از پروردگار روایت کرده است.

اشاره ای به فقه شیعه:

شیعه همانطوریکه این شاعر گفته تا کنون عمل کرده عقیده و مذهب خود را از ائمه اهل بیت (علیه السلام) مستقیماً می گرفتند، تا آنکه امام دوازدهم محمد بن حسن مهدی (علیه السلام) آمده و برای شیعه مشخص کرد که در زمان غیبت ایشان چگونه احکام فقهی را بدست آوردند، ایشان فرمود: فأما من کان من الفقهاء صائناً لنفسه، حافظاً لدینه، مخالفاً لهواه، مطیعاً لامر مولاه، فللعوام أن یقلدوه: هر یک از فقها که نفس خویش را مهار، دین خود را حفظ، با هوای نفس مخالفت و امر مولا را اطاعت نماید، عوام می توانند از او تقلید کنند.(89)
بدین ترتیب درهای اجتهاد، تحقیق و استنباط بر شیعه باز و تفکر مرجعیت فقهی پدیدار می شود. هر شیعه ای یکی از علما که در علم، تقوی و ورع بر دیگران مقدم باشد را انتخاب و در احکام فقه و مسائل جدید از او تقلید می کند. فقها این بحث را به تفصیل بیان داشته اند، مثلا در کتاب المسائل الاسلامیه آمده است:
(مسأله 1): اعتقاد مسلمان به (اصول دین) باید مبتنی بر دلیل و برهان بوده و تقلید در آن جایز نیست، یعنی نباید سخن کسی را در این باره بدون دلیل قبول کرد.
اما در (احکام و فروع دین)، یا باید شخص مجتهد بوده و بتواند احکام را از ادله خود استنباط نماید، یا مقلد باشد یعنی طبق رای یک مجتهد جامع الشرائط عمل کند و یا وظیفه خود را از راه احتیاط انجام دهد به طوری که برای او یقین حاصل شود که تکلیف خود را انجام داده است. مثلا اگر عده ای از مجتهدین فتوی بر حرمت کاری و عده ای دیگر فتوی بر استحباب آن دادند، بنابر احتیاط باید آن کار را ترک کند. پس هر که مجتهد نبوده و نتواند بر احتیاط عمل کند باید از یک مجتهد تقلید و مطابق نظر او عمل نماید.
(مسأله 4): بنابر وجوب تقلید اعلم، اگر شناخت شخص اعلم میسر نبود باید از کسی تقلید کرد که احتمال اعلم بودن او بیش از دیگران است بلکه اگر احتمال ضعیفی دهد که یکی از علما اعلم است و می داند که دیگران اعلم نیستند، باید از او تقلید کند. اما اگر عده ای - در نظر او - در علم مساوی بودند، می تواند از هر یک از آنها تقلید نماید، ولی اگر یکی از آنها اورع باشد، بنابر احتیاط باید از او تقلید کند.
(مسأله 5) بدست آوردن فتوی و رأی مجتهد، چهار راه دارد:
1 - شنیدن از خود مجتهد.
2 - شنیدن از دو نفر عادل که فتوای مجتهد را نقل کنند.
3 - شنیدن از کسی که انسان به گفته او اطمینان و به نقل او اعتماد دارد.
4 - دیدن فتوی در رساله علمیه مجتهد، در صورتی که انسان به درستی آنچه در آن رساله آمده و بی اشتباه بودن آن اطمینان داشته باشد.
از این رو فقه شیعه پیشرفت کرده، مدرسه ها و حوزه های علمیه تاسیس و فقها و مراجع بسیاری از آن ظاهر شدند، و در طول تاریخ تا عصر حاضر شخصیتهای علمی بزرگی از میان آنها برخاستند.
کسی که به کتابخانه فقهی شیعه مراجعه کند، در برابر کار عظیمی که انجام شده انگشت به دهان می ایستد.
.... من در اینجا به تعداد اندکی از کتابهای فقهی شیعه اشاره مانند:
(1) وسائل الشیعه: در 20 جلد بزرگ از حر عاملی.
(2) مستدرک الوسائل: در 18 جلد از نوری طبرسی.
و از کتابهای فقه استدلالی:
(1) جواهر الکلام: از محمد حسن نجفی که 43 جلد است.
(2) الحدائق الناضره: از شیخ یوسف بحرانی، 25 جلد.
(3) مستمسک العروه الوثقی: از سید محسن طباطبائی حکیم، 14 جلد.
(4) الموسوعه الفقهیه در 110 جلد که شامل تمام ابواب فقه است مانند: فقه قرآن مجید، فقه حقوق، فقه دولت اسلامی، فقه مدیریت، فقه سیاست، فقه اقتصاد وفقه جامعه.
(5) یکی دیگر از موسوعه های فقهی: فقه الصادق در 26 جلد.
6 - سلسله الینابیع الفقهیه در 30 جلد می باشد.

مناظره یوحنا با علماء مذاهب چهارگانه:

این فصل را با مناظره یوحنا و علمای مذاهب چهارگانه به پایان می رسانیم، این مناظره یکی از بهترین مناظره در این زمینه است، و خواننده باید با دقت احتجاج های حکیمانه و پر معنای آن را مطالعه کند. این مناظره را از کتاب مناظرات فی الامامه تالیف عبدالله حسن نقل کرده ایم ص 418 - 489.
یوحنا می گوید: وقتی این اختلافات را از بزرگان صحابه ای که روی منبرها نام آنها را در کنار نام رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) برده می شود، شنیدم بسیار بر من گران آمد و مسائل برای من مبهم گردید و نزدیک بود در دین خود شک کنم، لذا به سوی بغداد که مرکز اسلام بود سفر کرده تا درباره اختلاف علمای مسلمین بحث نموده تا حق را بیابم و از آن پیروی کنم. وقتی با علمای مذاهب چهارگانه ملاقات کردم به آنها گفتم: من از اهل کتاب بودم، خداوند مرا به دین اسلام هدایت فرموده و من مسلمان شدم، حال نزد شما آمده ام تا معارف دین، شرایع اسلام و حدیث را از شما فرا گرفته و در دین خود بصیرت بیشتری پیدا کنم.
بزرگ آنها که حنفی بود گفت: ای یوحنا، اسلام چهار مذهب دارد، یکی از آنها را انتخاب و هر چه خواهی درباره آن مطالعه کن.
گفتم: من میان آنها اختلاف دیدم، و می دانم که حق با یکی از آنها است، پس آن مذهب حقی که می دانید پیامبرتان آن گونه عمل می کرده است را به من معرفی کنید.
حنفی گفت: ما نمی توانیم به طور یقین بدانیم پیامبر ما چه فرموده است، ولی می دانیم که راه ایشان از این فرقه های اسلامی فراتر نیست، هر یک از ما چهار گروه، خود را بر حق دانسته در حالی که ممکن است بر باطل باشد و دیگری را بر باطل دانسته در صورتی که شاید بر حق باشد. و در مجموع مذهب مذهب ابو حنیفه مناسب ترین مذهب، نزدیک ترین آنها با سنت، و عقل و والاترین مذهب نزد مردم است. مذهب ابوحنیفه مورد تایید اکثر امت بلکه حتی سلاطین بوده، پس آن را انتخاب کن تا نجات یابی.
یوحنا می گوید: امام شافعیان بر سر او فریاد زد، ظاهراً میان شافعی و حنفی اختلاف هایی بود، ا انگاه شافعی به حنفی گفت: ساکت شو، دهان باز نکن، به خدا سوگند دروغ و ناروا گفتی، تو کجا و تمییز میان مذاهب و ترجیح مجتهدین کجا؟ وای بر تو، مادرت به عزایت بنشیند، تو چه می دانی که ابو حنیفه چه گفته، و با رای خود چگونه قیاس کرده است، به او اصحاب رای گوید، زیرا در برابر نص اجتهاد می کند و در دین خدا استحسان نموده و بدان عمل می کنند، تا جائی که رای بی اساسش او را وادار کرد که بگوید: اگر مردی در هندوستان زنی را که در روم زندگی می کند به عقد شرعی خود در آورد و پس از چند سال نزد همسرش آمده وی را حامله و دارای چند فرزند یابد و از او بپرسد: اینها که هستند؟ زن بگوید: اینها فرزندان تو می باشد، و مرد نزد از صلب او هستند و در ظاهر و باطن ملحق به او بوده و از یکدیگر ارث می برند. اگر مرد بپرسد: چگونه چنین چیزی امکان دارد در حالی که من همسرم را تا کنون اصلا ندیده ام؟ قاضی می گوید: شاید تو جنب شده یا از خود منی خارج کردی، آن منی بر روی قطعه ای پرواز کرده و در رحم این زن وارد شده باشد(90). ای حنفی، آیا این فتوی مطابق کتاب و سنت است؟
حنفی گفت: آری، به او ملحق می شود، زیرا زن فراش آن مرد بوده و فراش موجب الحاق فرزند است و ملحق شدنش با عقد است و نزدیکی در آن شرط نیست. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می گوید: الولد للفراش و للعاهر الحجر: فرزند تابع فراش بوده و سنگ از آن زناکار است. ولی شافعی این که فراش بدون نزدیکی می باشد را نپذرفته و با دلیل حنفی را مغلوب کرد.
سپس شافعی گفت: ابوحنیفه می گوید: اگر زفاف یک زن برای شوهرش انجام گرفت، سپس مردی عاشق آن زن شده و نزد قاضی حنفی ادعا کرد که آن زن را قبل از زفافش برای آن مرد، به عقد خود در آورده است و این مدعی به دو فاسق رشوه داد تا به دروغ شهادت بر درستی ادعای او دهند و قاضی به نفع او حکم صادر کرد، در این صورت زن بر شوهر اول خود ظاهرا و باطنا حرام و به همسری مردم دوم در می آید و ظاهرا و باطنا حرام و به همسری مرد دوم در می آید و ظاهرا و باطنا بر او حلال می شود و این حلال شدن بر اساس شهادت آنهائی است که عمداً شهادت دروغ داده اند!(91) ای مردم ببینید آیا این مذهب کسی است که مبانی اسلام را شناخته است؟
حنفی گفت: حق اشکار نداری، ما معتقدیم که حکم قاضی ظاهرا و باطنا نافذ است، و این مساله نیز از همین قبیل است، ولی شافعی به مجادله با او پرداخته و این که حکم قاضی ظاهرا و باطنا نافذ است را نپذیرفت، زیرا خداوند می فرماید: و ان احکم بما انزل الله: و حکم کن به آنچه خدا نازل کرده است، و خداوند چنین چیزی را نازل نفرموده است.
سپس شافعی گفت: ابوحنیفه می گوید: اگر مردی از همسر خود غایب شده و خبری از او نرسد، آنگاه شخصی آمده و به زن گفت: شوهر تو مرده است، عده نگه دار. زن نیز عده نگه داشته و پس از تمام شدن عده، دیگری او را به عقد خود در آورده، بر او دخول کرد و چند فرزند از او بدنیا آمد، سپس مدم دوم غایب شده و مشخص شد که مرد اول زنده است، و او حاضر شده در این صورت تمام فرزندان مرد دوم از آن مرد اول بوده و از یکدیگر ارث می برند.(92)
ای عقلا، آیا کسی که دارای آگاهی و شعور باشد، چنین چیزی را می پذیرد؟ حنفی گفت: ابو حنیفه این مساله را از قول پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گرفته که می فرماید: الولد للفراش و للعاهر الحجر: فرزند از آن فراش بوده و سنگ برای زنا کار است، شافعی احتجاج کرد بر اینکه فراش مشروط به دخول است و بر حنفی غالب شد.
سپس شافعی گفت: امام تو ابو حنیفه می گوید: هر مردی که یک زن مسلمان را دیده و نزد قاضی ادعا کند که همسر این زن او را طلاق داده و دو شاهد آورده که به دروغ و به نفع او شهادت دهند، آنگاه قاضی حکم به طلاق زن کند، زن بر شوهر خود حرام شده و برای مدعی و شهود جایز است که با او ازدواج کنند.(93) ابوجنیفه ادعا می کند که حکم قاضی ظاهرا و باطنا نافذ است.
سپس شافعی گفت: امام تو ابو حنیفه می گوید: اگر چهار مرد علیه مردی شهادت به زنا دادند، در این صورت اگر وی آنها را تصدیق کرد حد از او ساقط و اگر تکذیب نمود حد بر او لازم و ثابت می گردد.(94) بیائید و عبرت بگیرید ای اهل بصیرت.
آنگاه شافعی گفت: ابو حنیفه می گوید: اگر مردی با پسری لواط کرده و او را ناقص کند، حدی بر او نیست بلکه تعزیر می شود.(95)
رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید: من عمل عمل قوم لوط فاقتوا الفاعل والمفعول: اگر کسی کار قوم لوط را انجام دهد، فاعل و مفعول را بکشید.(96)
ابو حنیفه می گوید: اگر کسی گندمی را به زور از دیگری بگیرد و آن را آرد کند، در این صورت به خاطر آرد کردنش مالک آن می شود و اگر صاحب گندم بخواهد آن آرد را گرفته و اجرت آرد کردن را به غاصب بدهد، بر غاصب واجب نیست که به او بدهد و می تواند مانع شود و در این درگیری اگر صاحب گندم کشته شود خون او پایمال است، اما اگر غاصب کشته شود صاحب گندم به جرم قتل او باید به قتل برسد.(97)
همچنین ابوحنیفه می گوید: اگر دزدی هزار دینار را از یک نفر و هزار دینار را از فردی دیگر بدزدد و پولها را مخلوط کند، تمام آن پول از آن او شده ولی به همین مقدار بدهکار می شود. ابو حنیفه گفته است: اگر مسلمان با تقوای دانشمند کافر نادانی را بکشد، باید کشته شود. در صورتی که خداوند می فرماید: ولن یجعل الله للکافرین علی المومنین سبیلا: خداوند هرگز راهی برای کافرین جهت تسلط بر مومنین قرار نخواهد داد.
ابو حنیفه گوید: اگر کسی مادر یا خواهر خود را - که برده بودند - خریداری و با آنها هم بستر شود حدی بر او جاری نمی شود هر چند با آگاهی و عمد چنین کاری را انجام دهد.(98)
ابوحنیفه می گوید: اگر کسی مادر یا خواهر خود را با آنکه می داند که او مادر یا خواهرش است به عقد خود در آورد و با او نزدیکی کند حدی بر او جاری نمی شود زیرا عقد یک شبهه است.(99)
ابوحنیفه می گوید: اگر کسی در حال جنابت در کنار حوضی از شراب بخوابد و در حالت خواب غلت خورده و در حوض بیفتد، جنابت او بر طرف و پاکیزه خواهد شد.
ابوحنیفه می گوید: در وضو(100) و غسل(101) نیت واجب نیست.
در صورتی که حدیث صحیح می گوید: انما الاعمال بالنیات: اعمال تنها با نیت بر قرار می شود.(102)
ابو حنیفه گوید: گفتن بسم الله الرحمن الرحیم در سوره فاتحه واجب نیست(103). ابو حنیفه آن را از فاتحه حذف کرد، در صورتی که خلفاء بعد از تدوین قرآن آن را نیز نوشتند.
ابو حنیفه می گوید: اگر پوست سگ مرده را کنده و دباغی کنند پاک شده و می توان در آن پوست آب نوشید و آن را برای نماز پوشید.(104)
در حالی که این فتوی مخالف نص قائل به نجاست عین است که اقتضای این نص حرمت استفاده از آن است.
سپس شافعی گفت: ای حنفی، مسلمان در مذهب تو می تواند برای نماز با شراب وضو بگیرد، ابتدپاهای خود را شسته و در آخر دو دستش را(105) و در حال نماز پوست دباغی شده سگ مرده را بپوشد(106)، بر مدفوع خشک شده سجده کرده، تکبیر نماز را به زبان هندی و سوره حمد را به زبانی عبرانی بخواند(107) و پس از حمد بگوید: دو برگ سبز به عنوان ترجمه فارسی آیه مدهامتان، سپس رکوع رفته و بدون آن که سرش را بالا بیاورد به سجده رود، و بین دو سجده به اندازه نازکی تیغه شمشیر سر از زمین بردارد و قبل از سلام عمداً از خود باد خارج کند، این نمازش باطل می شود.(108).
شافعی ادامه داد: آری، همه اینها جایز است. پس عبرت بگیرید ای اهل بصیرت، آیا جایز است این گونه عبادت کنیم؟ و آیا برای یک پیامبر جایز است که امت خود را دستور دهد این گونه عبادت کنند؟ اینها دروغ علیه خدا و رسول است.
حنفی محکوم شده و بسیار عصبانی گردید، او گفت: دست نگهدار ای شافعی، خدا دهان تورا خرد کند، تو چه هستی که بخواهی بر ابو حنیفه اشکال بگیری، مذهب تو کجا و مذهب او کجا؟ مذهب تو به مذهب مجوس لایق تر است، زیرا در مذهب تو جایز است که مردی با دختر یا خواهر خود که از زنا متولد شده اند ازدواج کند و اگر دو زن بر اساس زنا با یکدیگر خواهر باشند می تواند جمع میان آنها کند - یعنی هر دو را با هم به ازدواج خود در آورد - و اگر خود او با زنا از مادرش متولد شده می تواند با مادر خود ازدواج نماید، و همچنین با عمه یا خاله خود اگر از زنا باشند.(109) ولی خداوند می فرماید: حرمت علیکم امهاتکم و بناتکم و اخواتکم و عماتکم و خالاتکم(110): مادران، دختران، خواهران شما و عمه ها و خاله هایتان بر شما حرام اند. اینها صفاتی حقیقی اند که با تغییر شرایع و ادیان تغییر نمی یابند، خیال نکنی ای شافعی احمق که ارث نبردن آنها به معنی خروجشان از این صفات ذاتی و حقیقی اند که با تغییر شرایع و ادیبان تغییر نمی یابند، خیال نکنی ای شافعی احمق که ارث نبردن آنها به معنی خروجشان از این صفات ذاتی و حقیقی است، و از این رو است که آن افراد به او اضافه می شوند، مثلا گفته می شود: دخترش و خواهرش از زنا، و این قید زنا سبب مجازی شدن مفهوم نمی شود، مانند اینکه می گوئیم خواهر نسبی او، بلکه این قیود برای بیان نوع آن است، ولی اجتماع بر این است که تحریم شامل هر کسی می شود که این الفاظ بر او صدق کند، چه حقیقت باشد چه مجاز، مثلا بنابر اجماع، جده - مادر بزرگ - مانند مادر است، همچنین دختر دختر، و هیچ اختلافی در تحریم اینها بنابر آیه فوق نیست. پس ای خردمندان ببینید آیا این مذهب همان مذهب مجوس نیست.
ای شافعی، اما تو بازی با شطرنج را برای مردم حلال کرد(111) در حالی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: کسی شطرنج را دوست ندارد مگر بت پرست.
ای شافعی، امام تو رقص، طبل و ساز را برای مردم جایز دانسته است، ننگ خدا بر مذهب تو باد، که در این مذهب مرد می تواند با مادر و خواهر خود ازدواج نماید و شطرنج بازی کند، بر قصد و ساز بزند. آیا این جز دروغی آشکار علیه خدا و رسول نیست، چعه کسی به این مذهب متعهد می شود جز کوردلی که حق را ندیده باشد.
یوحنا می گوید: بحث و جدال میان آنها به درازا کشیده شد، جنبلی عیه شافعی و مالکی علیه حنفی سخن گفت، سپس مالکی با حنبلی درگیر شده، حنبلی گفت: مالک بدعت هایی در دین آورده که خداوند بر امثال این بدعت ها چند امت را هلاک نمود. مالک لواط با فرزند و با برده را جایز دانسته است در حالی که چنین روایت صحیح از رسول الله داریم: من لاط بغلام فاقتلوا الفاعل و المفعول: اگر کسی با پسر بچه ای لواط کند، فاعل و مفعول را بکشید.(112)
من دیده ام که یک مالکی علیه مالکی دیگری نزد قاضی شکایت کرد که برده ای از او خریداری کرده ولی نمی توان با این برده لواط کرد، قاضی حکم کرد که این عیبی است در برده و بر اساس آن می توان او را به صاحبش پس دهد. ای مالکی، تو از خدا حیا نمی کنی که چنین مذهبی داشته باشی در حالیکه می گوئی مذهب من بهتر از مذهب تو است؟!
امام تو گوشت سک را حلال می داند، پس ننگ خدا بر مذهب و عقیده تو باد.
مالکی در جواب او فریاد کشید و گفت: ساکت شو ای مجسم (کسی که خدا را دارای جسم می داند) ای حلولی (کسی که معتقد است خدا در بعضی افراد حلول می کند)، وای فاسق. مذهب تو سزاوارتر برای ننگ و نفرت است، امام تو احمد بن حنبل معتقد است که خدا جسم دارد و بر تخت می نشیند، تخت به اندازه چهار انگشت از خدا بزرگتر است - جای اضافی دارد -، خدا هر شب جمعه از آسمان دنیا پائین آمده و به صورت جوانی امرد - ریش در نیاورده -، با موهای مجعد بر پشت بام مساجد فرود می آید، بند کفش او از مروارید نرم بوده و الاغ او دارای یال است.(113)
یوحنا می گوید: حنبلی، مالکی، شافعی و حنفی با یکدیگر درگیر شده، داد و فریاد کردند وزشتیها و عیوب یکدیگر را افشا نمودند، تا آنکه تمام حاضرین از این افشاگری ها ناراحت شدند، و عوام آنان را نکوهش کردند.
من به آنها گفتم: آرام بگیرید، به خدا سوگند من از عقاید شما متنفر شدم، اگر اسلام این است پس وای بر ما، چه مصیبتی است، ولی من شما را به خدای یگانه قسم می دهم که این گفتگو را تمام کرده و متفرق شوید، که آبروی شما میان عوام رفت.
یوحنا می گوید: آنها بر خاسته و متفرق شدند و مدت یک هفته ساکت ماندند و از منزل خارج نشدند که اگر خارج می شدند مردم از آنها عیب جوئی می کردند. و پس از چند روز با یکدیگر آشتی کرده و مستنصریه جمع شدند. صبح یک روز به سراغ آنها رفته، گفتگو کردیم. از جمله مسائلی که به آنها گفتم این بود: من می خواهم که با یکی از علمای رافضه درباره مذهبش بحث کنیم، آیا می توانید یکی از آنها را جهت مناظره بیاورید؟
علما گفتند: ای یوحنا، رافضه فرقه کوچکی است، آنها نمی توانند میان مسلمین خود نمائی کنند، زیرا آنان اندک بوده و مخالفینشان فراوان. آنها اصلا ظاهر نمی شوند، چه رسد به اینکه بتوانند برای مذهب خود دلیلی نزد ما بیاورند، آنها کمترین و بی ارزش ترین فرقه اند و مخالفین آنان بیش ترین فرقه اند.
یوحنا گفت: آنچه مدح آنان به شمار می رود، خداوند سبحان کمترها را مداح و بیشترها را بدگویی کرده است، خدا می فرماید: و قلیل من عبادی الشکور(114): افراد کمی از بندگان من شکر گزاراند، و ما آمن معه الاقلیل(115): کسی به او ایمان نیاورد مگر تعدادی اندک، ولا تجد اکثرهم شاکرین(116): اکثر آنان را شکر گزار نخواهی یافت، و ان تطع اکثر من فی الارض یضلوک عن سبیل الله: اگر از بیشترین افراد روی زمین اطاعت کنی، تو را از راه خدا گمراه خواهند کرد، ولکن اکثر الناس لا یشکرون(117): ولی اکثر مردم خدا را سپاس نمی گویند، ولکن اکثرهم لا یعلمون(118): ولی اکثر آنها نمی دانند، ولکن اکثر الناس لا یومنون(119): ولی اکثر مردم ایمان نمی آوردند، و آیات دیگری از این قبیل.
علما گفتند: ای یوحنا، وضع آنها بدتر از آن است که اقبل توصیف باشد، اگر ما یکی از آنها را شناسائی کنیم، آن قدر در کمین او می نشینیم تا فرصت قتل او را بیابیم، زیرا آنها از نظر ما کافر و خون آنان حلال است و در میان علمای ما کسانی هستند که فتوی بر حلال بودن اموال و زنان آنان می دهند.
یوحنا گفت: الله اکبر، این امری است عظیم، به چه دلیل آنها مستحق این گونه برخورد هستند، آیا شهادتین را انکار می کنند.
گفتند: خیر.
گفت: آیا آنان به طرف قبله دیگری غیر از قبله اسلام رو می کنند؟
گفتند: خیر.
گفت: آیا آنان نماز، روزه، حج، زکات یا جهاد را انکار می کنند؟
گفتند: خیر، بلکه آنها نماز می خوانند، روزه می گیرند، حج می روند، زکات می دهند و جهاد می کنند.
گفت: آیا آنها منکر حشر، نشر، صراط، میزان و شفاعتند؟
گفتند: خیر، بلکه به بهترین وجه بدان معتقدند.
گفت: آیا آنان زنا، لواط، شرابخواری، ربا، ساز و انواع ادوات لهو را جایز می دانند؟
گفتند: خیر، بلکه آنها را حرام دانسته و از آن اجتناب می کنند.
یوحنا گفت: پس خدایا چقدر عجیب است، قومی شهادتین را می گویند، به سوی قبله نماز می گذارند، ماه رمضان را روزه می گیرند، حج را انجام می دهند، معتقد به حشر، نشر و تفصیل حساب اند، چگونه اموال، زنان و خون آنها مباح بوده در حالیکه پیامبرتان می گوید: أمرت ان اقاتل الناس حتی یشهدوا ان لا اله الا الله، و ان محمداً رسول الله، فاذا قالوها عصموا منی دماءهم و اموالهم و نساء هم الا بحق، و حسابهم علی الله: من مامورم که با مردم بجنگم تا آنکه شهادت دهند که خدائی جز الله نیست، و اینکه محمد رسول الله است، پس اگر چنین گفتند خون، اموال و زنان آنها در امان از من خواهد بود مگر در برقراری حق و حساب آنها با خدا است.(120)
علما گفتند: ای یوحنا، آنها چندین بدعت در دین ایجاد کرده اند، از جمله: آنها مدعی اند که علی (علیه السلام) بهترین مردم پس از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده و او را بر خلفای سه گانه برتر می دانند، در حالیکه مسلمانان صدر اسلام اجتماع دارند بر اینکه بزرگ قبیله تیم - ابوبکر - از تمام خلفا افضل است.
یوحنا گفت: آیا اگر کسی بگوید: علی بهتر و افضل از ابوبکر است، او را کافر می دانید؟
گفتند: آری، زیرا او مخالف اجماع است.
یوحنا گفت: نظر شما درباره محدثان حافظ ابوبکر احمد بن موسی بن مردویه چیست؟
علما گفتند: او ثقه بوده و روایت او صحیح و مقبول است.
یوحنا گفت: او در کتاب خود به نام کتاب المناقب از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده است که فرمود: علی خیر البشر و من ابی فقد کفر: علی بهترین مردم است، و هر که نپذیرد کافر است.
و نیز در کتاب خود دارد که حذیفه از علی (علیه السلام) پرسید، و ایشان گفت: من بهترین امت پس از پیامبر هستم، و کسی در این مساله شک نمی کند مگر اینکه منافق باشد.
همچنین در کتاب خود آورده است که سلمان از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کره که فرمود: علی بن ابی طالب خیر من اخلفه بعدی: علی بن ابی طالب بهترین کسی است که پس از من خواهد بود.
او در کتاب خود از انس بن مالک نیز روایت می کند که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: أخی ووزیری و خیر من اخلفه بعدی علی بن ابی طالب: برادرم، وزیرم و بهترین خلیفه ام پس از من علی بن ابی طالب است.
امامتان احمد بن حنبل در مسند خود روایت می کند که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) به فاطمه گفت: اما ترضین انی زوجتک اقدم امتی سلماً و اکثرهم علماً، و اعظمهم حلماً: آیا راضی نمی شوی به اینکه من تو را به ازدواج کسی در آورم که پیش از تمام امتم اسلام آورده، از همه آنان داناتر و بردبارتر است؟.(121)
و نیز در مسند احمد بن حنبل روایت شده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در حدیث طائر (پرنده) گفت: خدایا، محبوبترین مخلوقت را برای من بفرست،(122)، آنگاه علی بن ابی طالب آمد. این حدیث را نسائی و ترمذی نیز هر یک در صحیح خود نقل کرده اند،(123)، و این دو نفر از علمای شما هستند.
اخطب خوارزم که از علمایتان است در کتاب مناقب از معاذ بن جبل روایت می کند که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: یا علی، اخصمک فی النبوه ولا نبوه بعدی، و تخصم الناس بسبع فلا یحاجک احد من قریش: أنت أولهم ایماناً بالله و اوفاهم بالقضیه، و اعظمهم یوم القیامه عندالله عزوجل فی المزیه: ای علی، من به خاطر نبوت از تو برترم و نبوتی پس از من نیست: تو اولین کسی هستی که به خدا ایمان آوردی، باوفتار از همه نسبت به امر و عهد الهی تقسیم کنی، نسبت به رعیت عادلترین هستی، در مسائل از همه آگاهتری، وروز قیامت بالاترین امتیاز را نزد خدای متعال داری.(124)
صاحب کفایه الطالب که از علماء شما است می گوید: این حدیث خوب و عالی است. حافظ ابونعیم نیز در حلیه الاولیاء آن را نقل کرده است.(125)
یوحنا گفت: پس ای ائمه اسلام، اینها احادیث صحیحی است که ائمه شما آنها را روایت کرده اند، و صراحت در افضلیت و برتری علی بر تمام مردم دارد، پس گناه رافضه چیست؟
در واقع این گناه علمای شما و آنهائی است که روایت های نادرست را نقل کرده و علیه خدا و رسول دروغ می گویند.
گفتند: ای یوحنا، آنها جز حق روایت نکرده، و هیچ گاه دروغ نگفته اند، ولی این احادیث دارای تاویل و احادیث معارض است.
یوحنا گفت: این احادیث در برتری علی (علیه السلام) بر همه بشر چه تاویلی را می پذیرد، اینها دلالت بربرتری علی بر ابوبکر دارد، مگر آنکه ابوبکر را بشر ندانید، حال فرض کنیم که این احادیث چنین دلالتی نداشته باشد، به من بگوئید کدام یک از آنها بیشتر جهاد کرده است؟
گفتند: علی
یوحنا گفت: خداوند می فرماید: و فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیماً:(126) خداوند مجاهدین را بر خانه نشینان به پاداشی عظیم برتری داده است، و این نصی است صریح.
گفتند: ابوبکر نیز مجاهد است، پس این مستلزم برتری علی بر او نیست.
یوحنا گفت: جهاد کمتر در مقایسه با جهاد بیشتر مانند خانه نشینی است، و اگر هم آنگونه باشد، منظور شما از افضل چیست؟
گفتند: کسی که فضایل و کمالات ذاتی و اکتسابی در او جمع شوند مانند شرافت در اصل، علم، زهد، شجاعت، کرم و آنچه از اینها منشعب می شود.
یوحنا گفت: تمام این فضایل را علی (علیه السلام) به نحوی کاملتر از دیگران دارد. اما شرافت در اصل، علی پسر عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و همسر دخترش و پدر دو سبط او است.
و اما درباره علمش، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می گوید: أنا مدینه العلم و علی بابها: من شهر علم بوده و علی در ورودی آن است.(127)
و عقل حکم می کند که کسی نمی تواند از شهر علم استفاده کند مگر این که از درب علم و دانش فیضی ببرد، پس راه استفاده از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) منحصر است در علی (علیه السلام)، و این مقامی است عالی، و نیز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: أقضاکم علی: علی از همه شما بهتر قضاوت می کند.(128) و هر قضیه ای به او ارجاع داده می شد، همه گروهها به او منتهی و همه طوایف به او متصل می شدند. پس او رئیس و سرچشمه فضایل است، او پیش از همه به سوی فضائل رفته و قبل از همگان آن را بدست آورده است، هر که در فضایل به مقامی رسیده است از او گرفته، پیرو او بوده و او را الگو قرار داده است. شما می دانید که اشراف علوم، علوم الهی است و علوم الهی از سخن او بدست آمده و از او نقل شده و سرچشمه گرفته است.4
معتزلی ها که خود اهل نظر بوده و مردم این فن را از آنها گرفته اند، شاگردان علی هستند، بزرگ آنها واصل بن عطاء شاگرد ابوهاشم عبدالله بن محمد بن حنیفه(129) است و ابوهشام عبدالله شاگر پدرش محمد بوده و محمد شاگرد پدرش علی بن ابی طالب (علیه السلام) است.
اشعری ها به ابوالحسن اشعری شاگرد ابو علی جبائی منتهی می شوند و او نیز شاگرد و اصل بن عطاء است.(130)
اما امامیه وزیدیه، واضح است که به او منتهی می شوند.
اما علم فقه، او اصل و اساس آن بوده و هر فقیهی در اسلام خود را به او نسبت می دهد.
اما مالک، او فقه را از ربیعه الرای، ربیعه از عکرمه، عکرمه از عبدالله و عبدالله از علی گرفته است.
و اما ابو حنیفه، فقه را از امام صادق (علیه السلام) گرفته است.
شافعی نیز شاگرد مالک و حنبلی شاگرد شافعی است.(131)
فقهای شیعه هم که رجوعشان به او مسلم بوده و همچنین فقهای صحابه مانند ابن عباس و غیره. همین بس که عمر بارها گفته است: تا علی حاضر است کسی حق فتوی دادن در مسجد ندارد، و یا این قول: مبادا مساله مشکلی برایم پیش بیاید مگر آنکه ابوالحسن موجود باشد(132)، و همچنین لولا علی لهلک عمر: اگر علی نبود عمر هلاک می شد.(133)
ترمذی در صحیح خود و بغوی از ابوبکر نقل می کنند که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر که خواست به آدم در عملش، به نوح در فهمش، به یحیی بن زکریا در زهدش و به موسی بن عمران در قدرتش نگاه کند، باید به علی بن ابی طالب بنگرد.(134)
بیهقی این حدیث را به رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) اسناد می کند: هر که خواست به آدم در عملش نگاه کند، به نوح در تقوایش، به ابراهیم در حلمش، به موسی در هیبتش و به عیسی در عبادتش باید به علی بن ابی طالب بنگرد.(135) علی بود که حد شرابخوار را بیان فرمود(136) و درباره زنی که شش ماهه وضع حمل کرده بود فتوی داد.(137)
همچنین نحوه تقسیم در هم ها میان صاحبان قرص های نان را بیان نمود(138)، او بود که دستور دو نیم کردن کودک(139)، علی احکام اهل بغی را بیان نموده(140)، و درباره زن زانیه باردار فتوی داد.(141)
و از جمله علوم، علم تفسیر است که مردم موفقعیت ابن عباس را در این علم می دانند، ولی ابن عباس شاگرد علی (علیه السلام) است، از او پرسیدند: علم تو نسبت به علم پسر عمویت چقدر است؟
گفت: مانند قطراتی از باران در اقیانوس.(142)
از دیگر علوم، علم طریقت و حقیقت و علم تصوف است و همه می دانند که اهل این فن در تمام بلاد اسلامی به علی منتهی شده و در آنجا متوقف می شود.
در این باره شبلی، حنبلی، سری السقطی، ابو زید، بسطامی، ابو محفوظ معروف کرخی و دیگران شهادت داده اند. به عنوان دلیل بر این مطلب کافی است خرقه را در نظر بگیریم که آن را اشعار خود می دانند و با سند متصل به ایشان معتقدند که علی آن را قرار داده است.(143)
یکی دیگر از علوم، علم نحو وزبان عربی است و تمام مردم می دانند که علی آن را ساخته و پرداخته است و سپس آن را بر ابوالاسود دوئلی املاء نمود. در اینجا علی کلیاتی بیان کرده است که شاید بتوان آن را در حد معجزه دانست زیرا نیروی انسانی برای چنین استنباطی کافی نیست.
پس او را با چنین صفاتی چگونه می توان با مردی مقایسه کرد که درباره کلمه (ابا) در قرآن از او سوال شده می گوید: در کتاب خدا با رای خود سخن نمی گویم، در ارث پدر بزرگ در یکصد قضیه حکم می کند که هر یک با دیگر تفاوت دارد، و خودش می گوید: اگر اشتباه کردم مرا به راه راست برگردانید و اگر درست حرکت کردم از من پیروی کنید.(144)
آیا هیچ عاقلی این را مقایسه می کند با آن کس که می گوید: سلونی قبل ان تفقدونی: از من بپرسید قبل از آنکه مرا از دست بدهید(145)، سلونی عن طرق السماء فوالله انی اعلم بها من طرق الارض: درباره راههای آسمان از من پرسید، به خدا سوگند من به آنها از راههای زمینی آگاهترم، ان هاهنا لعلماً جماً: در اینجا - به سینه اش اشاره کرد - علمی فراوان وجود دارد، و لو کشف الغطاء ما ازددت یقیناً: اگر پرده کنار رود، یقین من بیشتر نمی شود. بنابراین مشخص می گردد که او اعلم است.(146)
اما در زهد، علی مولای زاهدان و کریم کریمان است. برای رسیدن به او بارهای سفر بسته و ترک دیار می کنند. او هیچ گاه از غذائی آنقدر نخورد که سیر شود و در خوراک و پوشاک از همه خشن تر بود.
عبدالله بن ابی رافع می گوید: روز عیدی بود، بر علی (علیه السلام) وارد شدم ظرفی مهر شده برای او آوردند، در آن ظرف پاره های نان جو خشکی دیدم، این غذای او بود.
گفتم: یا امیرالمومنین! در این ظرف که غیر از نان جو نیست، پس چرا آن را مهر کرده ای.
فرمود: ترسیدم این دو فرزند آن را آغشته به روغن کنند.(147)
لباس او همیشه با قطعه پوستی یا امثال آن وصله دار بود، کفش او از پوسته درخت و لباس او از کرباس خشن بود، اگر آتسینش بلند بود آن را با تیغی بریده و نمی دوخت، و همچنان بر دستهای او آویزان و به صورت ریش ریش بود. اگر خورشتی داشت تنها سر که و نمک بود و احیانا اگر چیزی اضافه بر آن بود قدری گیاهان زمینی و یا مقداری شیر شتر اضافه می کرد. او بسیار کم گوشت می خورد و می گفت: شکم خود را گورستان حیوانات قرار ندهید و با همه این وضع از تمام مردم قوی تر و نیرومندتر بود.(148)
اما در عبادت، مردم از او نماز شب، نیایش و اقامه نافله یاد گرفتند. تو چه گوئی درباره کسی که پیشانی او پینه بسته بود مانند پینه های شتر، و آنقدر بر عبادت مداوم بود که در لیله الهریر - سخت ترین شبهای جنگ صفین - پوستینی در وسط میدان انداخته و نماز می خواند در حاغلی که تیر از چپ و راست او گذشته یا به او اصابت می کرد، ولی نه از آن می ترسید و نه حاضربود تا تمام شدن عبادتش از آنجا برخیزد.
اگر دعا و مناجات او را بشنوی، متوجه می شوی که چگونه خدای متعال را تعظیم و تجلیل کرده و در برابر هیبت و عزت او خضوع و خشوع دارد، آنگاه متوجه عمق اخلاص او خواهی شد.
زین العابدین (علیه السلام) هر شب هزار رکعت نماز می خواند و می گفت: من کجا و عبادت علی (علیه السلام) کجا؟.(149)
اما در شجاعت، علی بارزترین مثال بوده و مرد میدان سختیهای آن است، پیشینیان را از یاد مردم برده و برای آیندگان مجال نامداری نگذاشت، جایگاه او در جنگ ها چنان شهرتی دارد که تا روز قیامت ضرب المثل شجاعت است، او قهرمانی است که هیچ گاه فرار نکرده، از هیچ لشکری نترسیده، به جنگ هر که رفت او را به قتل رساند، و هیچ ضربه ای نزد که نیاز به دومی داشته باشد.
در حدیث آمده است که اگر او شمشیر را بالا می برد حریف را از سر تا ته دو نیم می کرد، و اگر شمشیر را به یکطرف می برد حریف را از وسط به دو نیم تقسیم می نمود. در حدیث است که همیشه تک ضرب می زد،(150) هرگاه مشرکین او را در جنگ می دیدند، کار زار را به یکدیگر واگذار می کردند، با شمشیر علی ستونهای دین بر قرار وارکان اسلام بر پا شد و از شدت ضربه ها و حمله هایش ملائکه را به تعجب وا داشت.
در جنگ بدر که خطر عظیمی مسلمانان را تهدید می کرد، علی توانست پهلوانان قریش مانند ولید بن عتبه، عاص بن سعید و نوفل بن خویلد را از پای در آورد. نوفل بن خویلد کسی است که ابوبکر و طلحه را قبل از هجرت گرفته و شکنجه داده است. رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از قتل نوفل فرمود: خدا را شکر می کنم که دعای مرا درباره او اجابت نمود(151). علی همچنان پهلوانان را یکی پس از دیگری می کشت تا آنکه تعداد کشته های او نصف مجموع کشته های قریش در این جنگ هفتاد نفر بودند گردید، و نصف دیگر را عموم مسلمانان بایاری سه هزار ملائکه به قتل رساندند.(152) و در باره علی، جبرئیل ندا سر داد:
لا سیف الاذوالفقار - ولا فتی الاعلی(153)
هیچ شمشیری جز ذوالفقار - و هیچ جوانمردی جز علی نیست
در روز احد، هنگامی که مسلمانا از اطراف پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پراکنده شده و رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بر زمین افتاد و مشرکین ایشان را با نیزه و شمشیر زدند، تنها علی (علیه السلام) بود که همچنان از شمشیرش خون می چکید، وقتی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به هوش آمد، نگاه کرد و گفت: ای علی، مسلمانان چه کار کردند؟
جواب داد: پیمانها را شکسته و فرار کردند.
فرمود: اینها را از من دور کن، علی آنانرا متفرق کرده، هر گروهی که حمله می کرد بر آنان می تاخت و پس می زد و مسلمانان را صدا می کرد، تا آن که مسلمین برگشتند، جبرئیل (علیه السلام) به پیامبر گفت: این است وفاداری درست، ملائکه از حسن وفاداری علی نسبت به شما تعجب کرده اند.
رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: چرا چنین نباشد، مگر نه او از من و من از او هستم(154). و چون علی (علیه السلام) ثابت قدم ماند مسلمانان نیز برگشته و عثمان پس از سه روز بازگشت، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود: لقد ذهبت بها عریضه: راه فرار را چقدر گشاده یافتی.(155)
در جنگ خندق مشرکین مدینه را محاصره کردند، در این مورد خداوند می فرماید: اذ جاءکم من فوقکم و من اسفل منکم و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر و تظنون بالله الظنونا(156): آنگاه که از بالا و پائین شهر به سوی شما آمدند، چشمها خیره شد و جانها به لب رسید و گمانهای مختلفی درباره خداوند بردید. سپس عمرو بن عبدود از خندق عبور و به سوی مسلمانان تاخت و مبارز طلبید مسلمانان از او کناره گرفتند، و علی (علیه السلام) به مبارزه با او پرداخت، عمامه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بر سر و شمشیر در دست داشت، چنان ضربه ای بر او زد که معادل تمام اعمال جن وانس تا روز قیامت است.(157). حال کجا بودند ابوبکر، عمر و عثمان.
هر که کتاب غزوات واقدی و تاریخ بلاذری را مطالعه کند موقعیت علی در جهاد نزد رسول الله را دانسته و خواهد دید که در جنگ های احزاب و بنی المصطلق چه با شکوه جنگید و در جنگ خبیر چگونه در خبیر را از جا کنده است. موضوع شجاعت علی آنقدر معروف است که نیازی به تفصیل بیشتر ندارد.
ابوبکر انباری در امالی خود روایت می کند که علی (علیه السلام) در کنار عمر در مسجد نشست، عده ای نیز در آنجا بودند، وقتی علی از آنجا رفت یکی از حاضرین او را به تکبیر و عجیب نام برد.
عمر گفت: او حق دارد که بر خود ببالد، اگر شمشیر او نبود ستون دین برپا نمی شد، اکنون نیز او از همه امت داناتر، با سابقه تر و مهمتر است.
آن گوینده گفت: ای امیرالمومنین، پس خلافت را به او ندادید؟
عمر گفت: بدخواهی ما نسبت به او تنها به خاطر کمی سن او، محبت او به خاندان عبدالمطلب، وبردن سوره برائت به مکه توسط اوست.
هنگامی که علی، معاویه را به جنگ طلبید تا اینکه یکی از آنها کشته شود و مردم از جنگ معاف شوند، عمرو بن عاص به معاویه گفت: این مرد منصفانه با تو سخن گفت.
معاویه جواب داد: هیچ گاه در نصیحت هایت به من خیانت نکردی مگر امروز. از من می خواهی که به جنگ ابوالحسن روم و خودت می دانی که او پهلوانی پرقدرت است؟ می بینم که طمع در حکومت شام پس از من کرده ای.(158)
اعزاب افتخار می کردند که در جنگ با او روبرو شده اند، کسانیکه به دست او کشته می شدند اقوامشان افتخار می کردند که علی (علیه السلام) آنها را کشته است، و سخن آنان در این زمینه واضح و فراوان است بلکه قابل شمارش نیست.
ام کلثوم(159) در سوگ عمرو غیر قاتله - بکیته ابداً ما عشت فی الابد
لکن قاتله من لا نظرله - قد کان یدعی ابوه بیضه البلد (160)
1 - اگر قاتل عمرو غیر از آن بود که او را کشت، تا زنده بودم همیشه بر او می گریستم.
2 - ولی قاتل او کسی است که نظیر ندارد، پدر او را پایگاه شهر می نامیدند.
خلاصه آنکه هر پهلوانی در دنیا، در شرق یا غرب زمین وابسته به او وبه نام او می باشد.
درباره کرم و سخاوت او، همین بس که سه روز، روزه گرفته و هر شب غذای خود را به فقیر می داد، تا آنکه خداوند این آیه را درباره اش نازل فرمود: هل اتی علی الانسان...(161)، و انگشتری خود را در حال رکوع صدقه داده و این آیه درباره اش نازل شد: انما ولیکم الله و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلاه ویوتون الزکاه و هم راکعون(162): ولی امر شما تنها خدا، رسول خدا، و کسانی هستند که ایمان آورده، نماز گذارده و در حال رکوع زکات می دهند. او چهار درهم صدقه داد و خداوند این آیه را درباره او نازل کرد: الذین ینفقون اموالهم باللیل و النهار سراً و علانیه(163): کسانی که اموال خود را در شب و روز، مخفیانه یا به طور علنی انفاق می نمایند. و در روز نجوی ده درهم صدقه داد، خداوند متعال نیز به خاطر آن بر سایر امت تخفیف داد(164). او بود که با دست خود نخلستان را آبیاری نموده و اجرت آبیاری را صدقه می داد و هنگامی که محجن ضبی ضبی نزد دشمن او معاویه بن ابی سفیان رفت و گفت: از پیش بخیل ترین مردم به سوی تو آمده ام. معاویه گفت: و ای بر تو، چگونه چنین گفتی؟ درباره او می گویی بخیل ترین مردم، در حالیکه اگر خانه ای از طلا و خانه از کاه داشته باشد، طلا را قبل از کاه انفاق می نماید(165). و او است که می گوید: ای دنیای زرد و سفید (طلا و نقره)، برو و دیگری را مغرور کن، آیا معترض من یا مشتاق من شده ای، هیهات هیهات، تو را سه طلاقه نموده و هیچ گاه به سوی تو بر نمی گردم(166). و در لیله المبیت نیز او بود که خود را فدای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نمود تا آنکه در حق او این آیه نازل شد:
و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله(167): در میان مردم کسی است که جان خود را برای رضای خدا می فروشد.
یوحنا می گوید: این سخنان را که شنیدند، هیچ یک از آنها آن را انکار ننموده و گفتند: راست گفتی، ما تمام اینها را در کتاب هایمان خوانده و از ائمه خود نقل نموده ایم، ولی محبت خدا و رسول و عنایت آنها امری است بالاتر از تمام اینها، چه بسا که خداوند عنایتی بر ابوبکر بیش از علی داشته و لذا او را بر علی افضل بداند.
یوحنا گفت: ما خبر از غیب نداریم و جز خداوند متعال کسی غیب را نمی داند و آنچه شما گفتید ادعای بدون علم است. و خداوند می فرماید: قتل الخراصون(168): مرده باد کسانی که بدون علم سخن می گویند، و ما تنها بر اساس شواهدی که برای علی (علیه السلام) هست حکم به برتری او می کنیم.
این کمالات به عنوان دلیلی قاطع بر عنایت الهی نسبت به علی می باشند، چه عنایتی بهتر از این که خداوند پس از پیامبر او را دارای شریف ترین نسب، عظیم ترین حلم، شجاع ترین قلب و بیش ترین جهاد، عبادت، کرم، ورع و دیگر کمالات قرار داده است. این است عنایت الهی.
اما محبت خدا و رسول، که می بینیم رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) در چند موضع شهادت داده است بر آن، از جمله: موقعیت غیر قابل انکار جنگ خبیر، که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: لاعطین الرایه غداً رجلا یحب الله و رسوله ویحبه الله و رسوله: فردا پرچم را به دست کسی می دهم که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول نیز او را دوست دارند(169) و پرچم را به دست علی داد.
عالم شما اخطب خوارزم در کتاب مناقب روایت کرده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ای علی، اگر یک بنده خدا، پروردگار متعال را آنگونه عبادت کند که نوح در میان قوم خود کرد، و بقدر کوه احد طلا داشته و همه را در راه خدا انفاق نماید، و عمر او آنقدر طولانی شود که هزار حج را پیاده رود، سپس مظلومانه بین صفا و مروه کشته شود ولی ولای تو را ای علی نداشته باشد، بوی بهشت را نشنیده و وارد آن نخواهد شد.(170)
در همین کتاب آمده است که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: لواجتمع الناس علی حب علی بن ابی طالب، لم یخلق الله النار: اگر مردم بر محبت علی بن ابی طالب اتفاق نظر می داشتند، خداوند جهنم را خلق نمی کرد(171). در کتاب فردوس این حدیث آمده است: محبت علی حسنه ای است که هیچ گناهی در کنار آن ضرر ندارد و دشمنی با علی گناهی است که هیچ حسنه ای با آن فایده ای ندارد.(172)
در جلد اول از مسند احمد بن حنبل آمده است که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) دست حسن و حسین را گرفت و گفت: من احبنی واجب هذین واحب اباهما کان معی فی درجتی یوم القیامه: هر که مرا دوست داشته و این دو را با پدرشان دوست داشته باشد، در روز قیامت در مقام من در کنار خواهد بود.(173)
یوحنا گفت: ای ائمه اسلام، آیا پس از این جایی برای بحث درباره سخن و رسول در محبت او وبرتری اش بر کسانی که از این فضائل مرحوم اند، باقی می ماند؟
آن ائمه گفتند: ای یوحنا، رافضیان ادعا می کنند که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در وصیت خود خلافت را به علی (علیه السلام) سپرده و آن را برای او اعلام کرده است، ولی ما معتقدیم که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وصیتی درباره خلافت نکرده است.
یوحنا گفت: این کتاب آسمانی شما است که می گوید: کتب علیکم اذا احدکم الموت ان ترک خیرا الوصیه للوالدین و الاقربین(174): اگر مرگ به سراغ یکی از شما آید و اموالی از خود باقی گذاشته باشد، واجب است بر او که برای پدر، مادر و نزدیکان خود وصیت کند.
در کتاب بخاری شما است که: رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هیچ مسلمانی حق ندارد که در شب بخوابد مگر آنکه وصیت او زیر سرش باشد(175)، آیا باور می کنید که پیامبر دستور به انجام کاری دهد و خود آن را انجام ندهد، در صورتی که کتاب آسمانی شما توبیخ می کند کسی را که به دیگران امر کند ولی خود انجام ندهد، می گوید: اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم و انتم تتلون الکتال افلا تعقلون(176): آیا مردم را به کار خیر امر کره و خود را از یاد می برید، در حالی که شما کتاب را تلاوت می کنید، آیا تعقل نمی کنید.
به خدا سوگند، اگر پیامبر بدون وصیت مرده باشد، پس خلاف امر خدا نموده، و عملش با قولش تناقض داشته و از انبیاء گذشته پیروی نکرده است، زیرا آنها نسبت به کسی که پس از آنها امور را باید بدست گیرد وصیت می نمودند و خداوند متعال می فرماید: فبهداهم اقتده(177): از هدایت آنان پیروی کن، ولی او چنین نبوده است، لکن شما از نادانی و عنادتان این را می گوئید، این امامتان احمد بن حنبل است که در مسند خود روایت می کند، که سلمان گفت: یا رسول الله وصی تو کیست؟
فرمود: ای سلمان، چه کسی وصی برادرم موسی (علیه السلام) بوده است؟
گفت: یوشع بن نون!، پیامبر فرمود: وصی و وارث من علی بن ابی طالب است.
در کتاب ابن مغازلی شافعی این روایت را به رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) اسناد نموده که فرمود: هر پیامبری، وصی ووارثی دارد، و وصی و وارث من علی بن ابی طالب است.(178)
امام بغوی، احیا کننده سنت دین و یکی از محدثین و مفسرین بزرگ شما در تفسیر خود به نام التنزیل وقتی به آیه: وأنذر عشیرتک الاقربین(179): خاندان نزدیک خود را انذار کن: می رسد از علی (علیه السلام) روایت می کند که گفت: وقتی این آیه نازل شد، رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) به من امر فرمود که خاندان عبدالمطلب را نزد او جمع کنم، آنها در آن ایام چهل نفر بودند، یکی کمتر یا بیشتر، آنها را با یک ران گوسفند و یک ظرف شیر غذا داد، همگی خوردند و نوشیدند و سیر شدند در حالیکه هر یک از آنها می توانست به تنهائی همه آن غذا و شیر را بخورد و بنوشد. سپس به آنها فرمود: ای خاندان عبدالمطلب! من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام، و پرودگارم به من دستور داده است که شما را بدان دعوت کنم، حال کدامیک از شما مرا در این کار یاری می کند تا برادر، وصی و خلیفه من پس از من باشد؟ هیچکس جواب او را نداد.
علی گوید: من بلند شدم و گفتم: من تو را اجابت می کنم ای رسول خدا.
به من گفت: تو برادر، وصی و خلیفه من پس از من هستی پس سخن او را گوش کرده و از او اطاعت کنید. آنها از جا برخاسته و خندیدند و به او طالب گفتند: به تو امر کرد که سخن پسرت را بشنوی و اطاعت کنی.(180).
همچنین این روایت را امامتان احمد بن حنبل در مسند خود،(181) محمد بن اسحاق طبری در تاریخش(182) و نیز خرگوشی نقل کرده اند، حال اگر دروغ باشد پس بر ائمه خود شهادت داده اید که آنان علیه خدا و رسول دروغ می گویند. خدا می فرماید: الالعنه الله علی الظالمین: همانا لعنت خداوند بر ظالمین باد(183)، الذین یفترون علی الله الکذب: کسانی که سخن دروغ به خدا نسبت می دهند(184)، و همچنین می فرماید: فنجعل لعنه الله علی الکاذبین: پس لعنت خدا را بر دروغگویان قرار می دهیم.(185)
اگر دروغ نگفته اند، و مطلب همین است که گفته شد، پس گناه رافضیان چیست؟ از خدا بپرهیزید ای ائمه اسلام، شما را به خدا چه می گوئید درباره خبر غدیر که شیعه آن را ادعا می کند؟
ائمه گفتند: علمای ما اجماع کردند بر اینکه این خبر کاملا دروغ است.
یوحنا گفت: الله اکبر، این امام و محدثتان احمد بن حنبل در مسند خود روایت می کند که براء بن عازب گفت: در سفری. با رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بودیم، در غدیر خم پیاده شد اعلام شد که نماز جماعت برگزار می شود، زیر دو درخت را جارو کردند، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نماز ظهر را خواند، سپس دست علی (علیه السلام) را گرفت و گفت: آیا نمی دانید که من بر هر مومنی بیش از خودش ولایت دارم؟
گفتند: چرا، آنگاه دست علی را بالا برد تا آنکه سفیدی زیر بغل آنها پیدا شد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به مردم گفت: من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، و انصر من نصره، واخذل من خذله: هر که من مولای او هستم، علی نیز مولای او است، خدایا دوست بدار هر که او را دوست داشته و دشمن بدار هر که با او دشمنی کند، یاری کن هر که او را یاری نموده و خوار کن هر که او را یاری نکرد.
عمر بن خطاب به او گفت: تبریک می گویم ای فرزند ابوطالب، تو مولای من و مولای هر مومن و مومنه شده ای.
احمد این حدیث را در مسند خود از طریق دیگری از ابوالطفیل نقل کرده، و باز هم از راهی دیگر آن را از زید بن ارقم روایت(186) کرده است، ابن عبدربه در العقد الفرید(187)، سعید بن وهب و همچنین ثعالبی در تفسیر خود آن را روایت نموده اند.(188)
قعالبی در تفسیر آیه (سأل سأئل) بر این خبر تاکید کرده می گوید: رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) در جمع زیادی از اصحاب بود که حارث بن نعمان فهری آمد گفت: ای محمد، به ما امر کردی شهادت بدهیم به اینکه خدائی جز الله نیست و این که تو ای محمد رسول خدائی ما پذیرفتیم، ما را امر کردی که روزانه پنج بار نماز بخوانیم، ما امر تو را قبول کردیم، امر کردی که ماه رمضان را روزه بگیریم، ما قبول کردیم، امر کردی که به حج خانه خدا برویم، ما نیز پذیرفتیم، ولی باز هم راضی نشدی تا آن که دست پسر عمویت را بالا برده و او را بر ما برتر دانسته و گفتی: هر که من مولای او هستم علی مولای او است، آیا این کار از خودت بوده یا از خدا است؟
فرمود: به خدائی که جز او هیچ معبودی نیست سوگند یاد می کنم، که این کار به امر پروردگار متعال بوده است، حارث بن نعمان برگشت و در حالی که می رفت چنین می گفت: خدایا اگر آنچه محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) می گوید حق است پس ما را از آسمان سنگ باران کن، همین که حارث به مرکب خود رسید خداوند سنگی به او زد، سنگ به سر او اصابت کرده و از پائین خارج شد و حارث افتاد و مرد. آنگاه این آیه نازل شد: سأل سائل بعذاب واقع(189): کسی سوال کرد از غذابی که خواهد آمد. حال چگونه برای خود جایز می دانید که ائمه شما این خبر را روایت کرده و شما بگوئید: این روایت دروغ و نادرست است؟
ائمه گفتند: ائمه ما آن را روایت کرده ولی اگر به عقل و فکر خود برگردی متوجه می شوی که محال است پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به آن صورتی که گفتید درباره علی بن ابی طالب بگوید ولی صبحانه متفقاً خبر را کتمان کرده و دست از آن بکشند، بر مخفی کردن آن توافق نموده و به ابوبکر تیمی با آنکه قبیله اش اندک و ضعیف بودند روی آوردند، در حالی که صحابه طوری بودند که اگر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) حتی دستور خودکشی به آنها می داد اطاعت می کردند، پس چگونه انسان عاقل این وضعیت غیر ممکن را بپذیرد؟
یوحنا گفت: از این وضع تعجب نکنید، امت موسی (علیه السلام) شش برابر امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند، موسی برادرش هارون را به عنوان جانشین خود بر آنها تعیین نمود، و هارون خود نیز پیامبر آنها بوده و او را بیش از موسی دوست داشتند، ولی آنها هارون را ترک کرده و به سامری روی آوردند و به عبادت گوساله ای که جسم صدا داری بود پرداختند، بنابراین بعید نیست که امت محمد نیز وصی او را پس از وفاتش ترک کرده و به پیر مردی که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) دختر او را به همسری خود پذیرفته است روی آوردند، و شاید داستان عبادت گوساله را نیز اگر در قرآن نیامده بود باور نمی کردید.
ائمه گفتند: ای یوحنا، پس چرا علی به مخالفت با آنان بر نخاست بلکه سکوت اختیار کرد و بیعت نمود؟
یوحنا گفت: در این شکی نیست که هنگام وفات رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) تعداد مسلمانان کم بوده و مسیلمه کذاب با هشتاد هزار نفر در یمامه بود، و از طرفی منافقین در میان مسلمانان بودند، حال اگر علی با شمشیر به جنگ آنها می رفت تمام کسانی که علی بن ابی طالب فرزند یا برادر آنها را کشته بود علیه او قیام می کردند و کمتر کسی از مردم بود که علی یک یا چند نفر از افراد قبیله، دوستان و یا نزدیکان او را نکشته باشد، تمام اینها علیه او بودند و لذا علی صبر کرد و مدت شش ماه با دلیل و حجت علیه آنان مبارزه کرد و در این مطلب میان اهل سنت اختلافی نیست. پس از آن، آنها از او خواستند که بیعت کند، اهل سنت گویند که او بیعت نمود ولی رافضیان می گویند بیعت نکرد. تاریخ طبری نیز دلالت بر عدم بیعت ایشان دارد(190)، و آن گاه که عباس بن عبدالمطلب متوجه شد. که فتنه ای در حال انجام است، فریاد زد: برادر زاده من بیعت کن.
شما می دانید که اگر خلافت حق علی نبود ادعای آن را نمی کرد و اگر بدون حق چنین ادعائی می کرد بر باطل بود، ولی شما از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت می کند که فرمود: علی مع الحق و الحق مع علی: علی همراه حق و حق همراه علی است(191)، پس چگونه بر خود جایز می داند که ادعای ناحق کرده و پیامبرتان را تکذیب نماید؟!
شما تعجب می کنید از اینکه بنی اسرائیل با پیامبرشان درباره خلیفه اش مخالفت کرده، او را ترک و به سوی گوساله و سامری رفتند، ولی تعجب شما یک سر عجیبی در بر دارد، شما روایت می کنید که پیامبرتان گفته است: شما درست مانند بنی اسرائیل عمل کرده و پای خود را جای پای آنها خواهید گذاشت، حتی اگر آنها وارد لانه سوسماری شوند، شما نیز وارد خواهید شد(192) و در کتاب آسمانی شما آمده است که بنی اسرائیل به مخالفت با پیامبرشان درباره خلیفه اش پرداخته، وی را ترک و به سوی فرد ناشایسته ای روی آوردند.
علما گفتند: ای یوحنا، آیا شما ابوبکر را شایسته خلافت نمی دانی؟
یوحنا گفت: به خدا سوگند، من ابوبکر را شایسته خلافت نیافتم و برای رافضیان متعصب نیستم، ولی من به کتابهای اسلامی مراجعه کرده، دیدم ائمه شما به ما خبر دادند که خدا و رسول ابوبکر را شایسته خلافت نمی دانند.
ائمه گفتند: این در کجا آمده است.
یوحنا گفت: در کتاب بخاری شما(193)، و در کتابهای الجمع بین الصحاح السته، صحیح ابی داود، صحیح ترمذی(194)، مسند احمد بن حنبل(195) دیدم که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) سوره براءت رابه دست ابوبکر داده تا آن را به اهل مکه ابلاغ کند، وقتی به ذی الحلیفه رسید، علی (علیه السلام) را خواست و به او گفت: خود را به ابوبکر رسانده نامه را از او بگیر و بر آنها بخوان، علی رفت و در جحفه به او رسید، نامه را از او گرفت و ابوبکر به سوی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بازگشت و پرسید: ای رسول الله، آیا چیزی درباره من نازل شد؟
فرمود: خیر، ولی جبرئیل (علیه السلام) نزد من آمد و گفت: این کار را نباید کسی انجام دهد جز تو یا مردی از خاندانت.
پس اگر مساله به این صورت باشد که ابوبکر صلاحیت رساندن چند آیه از طرف پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آن هم درایام حیات ایشان ندارد، پس چگونه صلاحیت دارد که خلیفه او پس از وفاتش بوده و کارها را به جای او انجام دهد، ضمناً ما از این قضیه نتیجه می گیریم که علی (علیه السلام) این صلاحیت را دارد که کارها را به جای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) انجام دهد.
پس ای مسلمانان، چرا چشم خود را در برابر این حق آشکار می بندید؟ چرا به این افراد نالایق اعتماد می کنید و خود را به خطر می اندازید؟
حنفی سر را به پائین افکنده، سپسس سربلند کرد و گفت: ای یوحنا! به خدا سوگند، تو با دیدگاهی منصفانه نگاه می کنی و حق همان است که تو می گوئی، و من به مفهوم این حدیث این را اضافه می کنم که خداوند می خواست برای مردم بیان کند که ابوبکر صلاحیت خلافت ندارد و لذا به رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور داد که علی را پشت سر او فرستاده و او را از این مقام عظیم عزل نماید، تا مردم بدانند که ابوبکر شایسته آن نیست و علی (علیه السلام) شایسته آن است، لذا به رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: این خبر را نباید کسی ابلاغ کند جز تو یا مردی از خاندانت(196)، نظر تو چیست ای مالکی؟
مالکی گفت: به خدا سوگند، هنوز این مسأله ذهن مرا مشغول می کند که علی شش ماه بر سر خلافت با ابوبکر درگیر شد، و هرگاه دو نفر در کاری با هم اختلاف کنند باید تنها یکی از آنها بر حق باشد، پس اگر بگوئیم ابوبکر بر حق بوده، در این صورت با مفهوم این کلام رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: علی مع الحق و الحق مع علی: علی با حق و حق با علی است(197) مخالفت کرده ایم، و این حدیث صحیح بوده و هیچ اختلافی در آن نیست. آنگاه به حنبلی نگاه کرده و نظر او را خواست.
حنبلی گفت: ای دوستان، چقدر از حق چشم پوشی کنیم؟
به خدا سوگند، من یقین دارم که ابوبکر و عمر حق علی (علیه السلام) را غصب کردند.
یوحنا می گوید: آنها همگی به صدا در آمده و بحث و گفتگو میان آنان زیاد شد، ولی در پایان به این نتیجه رسیدند که حق با رافضیان است و نزدیکترین آنها به حق امام شافعیان بود که به آنها گفت: می بینم شک دارید در اینکه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: من مات ولم یعرف امام زمانه فلیمت ان شاء یهودیاً و ان شاء نصرانیاً: هر که بمیرد و امام زمان خود را نشناسد، پس خواه یهودی بمیرد یا نصرانی.(198)
منظور از امام زمان کیست؟ او چه کسی است؟
گفتند: امام زمان ما قرآن بوده و ما به آن اقتدا می کنیم شافعی گفت: اشتباه می کنید، زیرا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ائمه از قریش اند(199)، و هیچ گاه گفته نمی شود که قرآن اهل جائی است.
گفتند: پیامبر امام ما است.
شافعی گفت: اشتباه کردید، زیرا علمای ما در برابر این اشکال که چرا: در حالی که بدن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بر زمین بوده و غسل نداده بودند، ابوبکر و عمر او را رها کرده و به دنبال خلافت رفتند و این که این امر دلیل حرص آنان بر خلافت بوده و بنابراین خلافت آنها درست نیست، در جواب گفته اند که آنها سخن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را که فرمود: من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه: هر که بمیرد و امام زمان خود را نشناسد، بر جاهلیت مرده است در نظر داشته و بر خود جایز ندانستند که قبل از تعیین امام بمیرند، و لذا به سرعت برای تعیین امام اقدام نموده تا از این خطر نجات یابند. از این جواب معلوم می شود که منظور از امام در اینجا خود پیامبر نیست.
آنها به شافعی گفتند: پس امام تو کیست، ای شافعی؟
گفت: اگر از قبیله شما باشم که هیچ امامی ندارم، و اگر از قبیله اثنا عشریه باشم پس امام من محمد بن الحسن (علیه السلام) است.
علما گفتند: به خدا، این بسیار دور از ذهن است، چگونه می تواند در این مدت طولانی یک امام باشد؟ هیچ تاکنون این همه سال زندگی نکرده، گذشته از این که هیچ کس او را ندیده است!
این قابل قبول نیست.
شافعی گفت: دجال یک کافر است و شما می گوئید: او زنده و موجود است، در حالی که او قبل از مهدی و سامری است، همچنین وجود ابلیس را انکار نمی کنید، واین خضر و آن هم عیسی، مگر نمی گوئید که آن دو زنده اند. و نزد شما منقول است که طول عمر برای اهل سعادت و اهل شقاوت وارد شده است و قرآن می گوید که اصحاب کهف سیصد و نه سال بدون خوردن و آشامیدن خوابیدند، پس چرا دور از ذهن می بینید اینکه یکی از نسل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) مدتی طولانی زندگی کرده، بخورد و بیاشامد، ولی کسی خبر از دیدار با او ندهد؟!
این شک شما بیشتر از ذهن به دور است.
یوحنا گفت: پیامبر شما گفت: پس از من امتم به هفتاد و سه گروه تقسیم می شوند، یکی از آنها نجات یافته و هفتاد و دوتای دیگر در جهنم اند، آیا آن گروه نجات یافته را می شناسید؟
گفتند: آنها اهل سنت و جماعت اند، زیرا وقتی از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره گروه نجات یافته پرسیدند فرمود: آنها برآنند که امروز من و اصحابم بر آن هستیم.(200).
یوحنا گفت: از کجا می دانید که شما برآنید که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر آن بوده است؟
گفتند: هریک از پیشنیان این را نقل کرده است.
یوحنا گفت: چه کسی بر نقل قول شما اعتماد می کند؟
گفتند: چگونه؟
گفت: چگونه؟
گفت: از دو جهت:
جهت اول: اینکه علمای شما احادیث فراوانی نقل کرده اند که دلالت بر امامت و برتری علی (علیه السلام) دارد ولی شما می گوئید که درباره او دروغ گفته اند و بر علمای خودتان شهادت دادید که آنان گفتارهای دروغ را نقل می کنند، پس ممکن است این نیز دروغ باشد و هیچ مرجحی ندارید.
جهت دوم: اینکه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هر روز نمازهای پنجگانه را در مسجد بجای می آورد، ولی هیچکس مشخص نکرده است که آیا برای حمد بسم الله الرحمن الرحیم را می گفته است یا نه؟ آیا معتقد به وجوب آن بوده است یا نه؟ آیا دستهایش را به پائین می انداخته است یا نه؟ و اگر دستها را روی هم می گذاشت، آیا زیر ناف قرار می داده یا بالای آن؟ برای مسح سر در وضو تنها بر سه عدد مو مسح می کرده، یا بر یک چهارم سر، بر قسمتی از سر یابر تمام آن؟ پس اگر پشینیان شما هیچ یک از کارهای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را که در شبانه روز بارها تکرار می کرده ثبت نکرده اند، پس چگونه انتظار دارید چیزی را ثبت کنند که آن را جز یک یا دو بار در تمام عمر انجام نداده است، این دور از ذهن است! و چگونه می گوئید که اهل سنت برآنند که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر آن بوده است در حالی که آنان در اعتقاداتشان یکدیگر تناقض دارند و اجتماع نقیضین محال است.
یوحنا می گوید: آنها همگی سرها را به پائین انداختند، گفتگوی زیادی میان آنها در گرفت و داد و فریاد زیاد شد، سپس گفتند: در واقع ما نمی دانیم گروه نجات یافته کدام اند و هر یک از ما مدعی است که او نجات یافته و دیگران بر هلاکت اند، ولی ممکن است او در هلاکت بوده و دیگری نجات یافته باشد.
یوحنا گفت: ولی این رافضیان که شما آنها را گمراه می دانید، خود را بدون شک اهل نجات و دیگران را هلاک یافته می بینند، و استدلال می کنند بر اینکه عقیده آنها با حق موافق تر و از شک و تردید دورتر است.
علما گفتند: ای یوحنا، توضیح بده، به خدا ما تو را متهم نمی کنیم زیرا تو برای آشکار کردن حق با ما مناظره می کنی.
یوحنا گفت: من می گویم شیعه معتقد است بر این که خداوند قدیم بوده و هیچ قدیمی جز او نیست، او وجود دارد ولی نه جسم است و نه در جایی قرار دارد و از حلول منزه است. ولی شما معتقدید که هشت قدیم غیر از خدا هست که همان صفات الهی است، حتی امامتان فخررازی این عقیده را بر شما قبیح دانسته می گوید: نصاری و یهود کافر شده زیرا معتقد به دو خدای قدیم همراه با پروردگار شدند ولی اصحاب ما معتقد به نه قدیم هستند. یکی از ائمه شما احمد بن حنبل می گوید: خداوند جسم است، روی تخت قرار دارد، و به صورت مردی بی ریش نازل می شود. شما را به خدا، آیا همین گونه نیست که گفتم؟
گفتند: چرا؟
گفت: پس اعتقاد شیعه بهتر از اعتقاد شما است. همچنین آنها معتقدند که خداوند هیچ کار زشتی انجام نمی دهد، به هیج امر ضروری در جهان خلقت خللی روا نداشته است، در اعمال او هیچ ظلمی نیست، آنها به قضای خدا راضی اند زیرا قضای او جز بر خیر نیست و معتقدند که هر عمل او بر اساس هدفی است و نه بیهوده، و اینکه خداوند جز به اندازه توان هر کس بر او تکلیف وارد نمی کند، خدا هیچ یک از بندگانش را گمراه نکرده و مانع نمی شود از اینکه او را عبادت کنند، خدا از بندگان طاعت خواسته و از معصیت نهی کرده است و آنها در کارهای خود مختارند. ولی شما معتقدید که تمام گناهان مفتضح از طرف خداست - و خداوند از این امر کاملا به دور است - و به عقیده شما آنچه کفر، فسق، معصیت، قتل، دزدی و زنا اتفاق می افتد، در واقع خداوند این گناهان را در مرتکبین آنها خلق نموده، اراده و قضای خدا بر آن تعلق گرفته و اختیار از افراد سلب کرده است، سپس آنها را بر این معاصی عذاب خواهد کرد و شما به قضای خود رضایت ندارد، و خداوند خودش بندگان را گمراه نموده و مانع از عبادت و ایمان آنان شده است. در حالی که خداوند می فرماید: و لا یرضی لعباده الکفر و ان تشکروا یرضه لکم و لا تزر وازره وزر اخری(201): خداوند برای بندگانش کفر - یا کفران نعمت - را نمی پسندد، و اگر شکر کنید آن را برای شما می پسندد، و کسی که بار گناه بر دوش دارد هیچ گاه بار گناه دیگری را بر دوش نخواهد گرفت، پس عبرت بگیرید، آیا عقیده شما می باشد، شما که کتاب خدا را می خوانید، آیا تعقل نمی کنید؟!
شیعه می گوید: انبیاء خدا از اول تا آخر عمرشان نسبت به گناهان کوچک و بزرگ معصوم اند، چه گناه به وحی مربوط باشد یا به چیزی دیگر، عمداً باشد یا بر اثر اشتباه. اما شما معتقدید که اشتباه و فراموشی برای پیامبران جایز است، و به رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت سهو - فراموشی - در قرآن دادید به طوری که موجب کفر می شود، شما گفتید: پیامبر در نماز صبح این دو آیه از سوره نجم را خواند: أفرأیتم اللات و العزی و مناه الثالثه الاخری(202): آیا لات، عزی و مناه که سوم آنها است را دیدید، و این شرک و کفری آشکار است.
حتی اینکه یکی از علمایتان کتابی نوشته و در آن تعدادی گناه را به انبیاء (علیه السلام) نسبت داده است، ولی شیعیان جواب این کتاب را با کتابی به نام تنزیه الانبیاء(203) داده اند. حال چه می گوئید، کدامیک از این دو عقیده به واقع و نجات نزدیکتر است؟
عقیده شیعه بر این است که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) وفات ننمود تا آنکه وصیت کرد که چه کسی پس از او ولی امر باشد، و اینکه او امت خود را بی پناه رها ننمود و خلاف قول خدا عمل نکرد، ولی شما معتقدید که پیامبر، امت را بدون سرپرست رها نموده و درباره ولی امر پس از خود وصیتی نکرد، در حالیکه کتاب آسمانی شما وحدیث پیامبرتان وصیت را واجب کرده اند. پس بنابر عقیده شما پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مردم را به چیزی امر نمود که خود آن را نکرد، حال کدام از این دو عقیده برای نجات شایسته تر است.
شیعه معتقد است که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا نرفت مگر آنکه علی بن ابی طالب (علیه السلام) را برای خلافت تعیین کرد، وامت خود را بی سرپرست نگذاشت، پیامبر در یوم الداربه علی گفت: انت أخی ووصیی و خلیفتی من بعدی فاسمعوا له وأطیعوا أمره: تو برادر، وصی و خلیفه پس از من هستی، پس - ای مسلمانان - کلام او را بشنوید و امر او را اطاعت کنید.(204) و شما این خبر را از امام القراء، طبری، خرگوشی و ابن اسحاق روایت کرده اید.
در روز غدیر خم پیامبر درباره او گفت: من کنت مولاه فهذا علی مولاه: هر که من مولای او هستم، این علی مولای او است، تا آنکه عمر به او گفت: مبارک باشد ای علی، تو مولای من و مولای هر مومن و مومنه شدی. این حدیث را امامتان احمد بن حنبل در مسندش نقل کرده است.(205) پیامبر به سلمان فرمود: ان وصیی و وارثی علی بن ابی طالب: وصی ووارث من علی بن ابی طالب است، این حدیث را نیز امامتان احمد بن حنبل نقل کرده است.(206) باز هم درباره او گفت: در شب معراج انبیاء به من گفتند: ما بر اساس اقرار به نبوت تو وولایت علی بن ابی طالب مبعوث شدیم، این خبر را در تفسیر ثعلبی و بیان روایت کرده اید. همچنین درباره او فرمود: او خدا و رسولش را دوست دارد، این را در بخاری و مسلم(207) روایت کرده اید، باز هم فرمود: کسی این کار را بجای من انجام نمی دهد جز من یا مردی از خاندانم و منظورش علی بن ابی طالب بود، این را در الجمع بین الصحیحین نقل کرده اید. و پیامبر درباره علی گفت: ؤنت منی بمنزله هارون من موسی الاانه لانبی بعدی: تو نسبت به من منزلت هارون نسبت به موسی را دارای ولی پیامبری پس از من نیست، این را در بخاری روایت کره اید.(208) خداوند درباره علی این سوره را نازل کرده است: هل أتی علی الانسان حین من الدهر، همچنین این آیه را: انما ولیکم الله و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلاه ویوتون الزکاه و هم راکعون(209): ولی شما تنها خدا و رسولش و آنهائی هستند که ایمان آورده، نماز بر پا می کنند و در حال رکوع زکات می دهند. و علی صاحب آیه صدقه است(210)، و ضربه او بر عمروبن عبدود عامری از عمل تمام امت تا روز قیامت افضل است(211)، علی برادر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، همسر دخترش، راه ورودی شهر علم، امام متقین، سلطان دین، رهبر بزرگ مردان با شرافت(212)، حلال مشکلات و گره گشای سختی ها است. او با نص الهی امام است، و پس از او حسن و حسین اند که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره شان فرموده است:
هذان امامان قاما أوقعدا، وأبوهما خیر منهما: این دو اماند چه قیام کنند چه خانه نشین شوند. و پدرشان از آنها بهتر است.(213)
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: الحسن و احسین سیدا شباب أهل الجنه: حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشت اند(214)، امام پس از آنها علی بن الحسین است و پس از او فرزندان معصومش می باشند که خاتم آنها حجت قائم، امام زمان مهدی (علیه السلام) است که هر کس بمیرد و او را نشناسد بر جاهلیت مرده است(215). و شما در صحاح خود روایت کرده اید که جابر بن سمره گفت: از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که می فرمود: یکون بعدی اثنا عشر أمیراً: پس از من دوازده امیر خواهد بود سپس کلمه ای فرمود که آن را نشنیدم(216)، و در بخاری(217) شما آمده است که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: لایزال أمر الناس ماضیاًما ولیهم اثنا عشر رجلا: کار مردم به پیش می رود تا آنگاه که دوازده مرد ولایت آنها را به عهده بگیرند سپس کلمه ای را با صدای آهسته فرمود که آن را نشنیدم.
و در صحیح مسلم آمده است: لایزال أمر الدین قائماً حتی تقوم الساعه و یکون علیهم اثنا عشر خلیفه کلهم من قریش: امر این دین همچنان پا برجااست تا قیامت بر پاشده و دوازده خلیفه برای آنها آمده که همگی از قریش اند(218) ور الجمع بین الصحیحین و در صحاح ششگانه این روایت از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده است که فرمود: این امر تمام نمی شود تا آنکه دوازده خلیفه که همگی از قریش اند بر آن بگذرند.(219)
عالم، محدث و مورد اعتمادتان صاحب کفایه الطالب از انس بن مالک نقل کرده که گفت: من، ابوذر، سلمان، زید بن ثابت وزید بن ارقم نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بودیم که حسن و حسین (علیه السلام) وارد شدند، رسول الله آنها را بوسید، ابوذر از جا برخاست، خود را بر آنها انداخت و دست آنان را بوسید، سپس برگشت و نزد ما نشست، ما آهسته به او گفتیم: ای بوذر! دیده ای که پیرمردی از اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) دربرابر دو کودک از بنی هاشم بایستد، خود را بر آنها انداخته آنان را بوسیده و بر دست آنها بوسه زند.
گفت: آری، اگر آنچه من شنیده ام شنیده بودید، بیش از این نسبت به آنها احترام می کردید.
گفتیم: ای ابوذر، تو درباره آنها از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) چه شنیده ای؟
گفت: شنیدم که به علی و به این دو فرزندش می فرمود: به خدا سوگند اگر یک بنده خدا آنقدر نماز بخواند و روزه بگیرد که بدان او لاغر و رنجور شود، نماز و روزه اش فایده ای برای او ندارد مگر با محبت شما و دوری از دشمنانتان.
ای علی، هر که به حق شما به خدا متوسل شود، خداوند بر خود لازم دانسته است که او را ناامید بر نگرداند.
ای علی، هر که شما را دوست داشته و به شما متمسک شود، به ریسمان محکم الهی متمسک شده است.
آنگاه ابوذر بلند شد و از آنجا بیرون رفت، ما نزد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده گفتیم: ای رسول خدا، ابوذر چنین خبری به ما داد.
فرمود: ابوذر راست گفت، به خدا سوگند، زمین هیچ گوینده ای راستگوتر از ابوذر به خود ندیده است.(220)
سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداوند من و اهل بیتم را هفت هزار سال قبل از خلقت آدم، از یک نور خلق کرد، سپس ما را از صلب او در اصلاب مردان پاکدامن وارحام بانوان پاکدامن منتقل نمود.
پرسیدم: ای رسول خدا، شما کجا بودید؟ و چگونه بودید؟ رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ما به صورت اجسامی نورانی زیر عرش، خدا را تسبیح و تقدیس می کردیم.
سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: در معراج به آسمان که رفتم و به سدره المنتهی رسیدم جبرئیل با من وداع کرد.
گفتم: ای جبرئیل عزیز، آیا در این موقعیت مرا ترک می گوئی؟
گفت: ای محمد، من از این مکان نمی گذرم والا بالهای من خواهند سوخت. سپس آنقدر از نوری به نوری منتقل شدم تا هر چه خدا خواست، آنگاه خداوند به من اینگونه وحی کرد: ای محمد، من به روی زمین نگاهی کرده تو را انتخاب و به پیامبری برگزیدم، بار دوم نگاه کرده علی را اختیار و به عنوان جانشین، وارث علم و امام پس از تو قرار دادم، من از صلب شما فرزندانی پاکدامن و ائمه ای معصوم که خازن علم من هستند را پدیدار می سازم، که اگر آنها نبودند، هرگز دنیا و آخرت و بهشت و جهنم را خلق نمی کردم، آیا دوست داری آنها را ببینی؟
گفتم: آری ای خدای من، به من ندا شد: ای محمد، سرت را بالا بگیر، سرم را بالا برده انوار علی، حسن، حسین، علی بن الحسین، محمد بن علی، جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی، علی بن محمد، حسن بن علی و حجه بن الحسن را دیدم که نور حجه بن الحسن در میان آنها مانند ستاره پر نور می درخشید، بر آنان بهترین صلوات و سلام باد.
گفتم: خدایا اینها که هستند و این کیست؟
خداوند متعال فرمود: اینها ائمه پس از تو و پاکدامنان از نسل تو هستند، و این یکی حجتی است که زمین را پر از عدل و داد نموده آنگونه که پر از ظلم و بیداد شده است، و سینه مومنان را شفا می دهد.
ما گفتیم: پدران و مادران ما به فدایت ای رسول الله، چیز عجیبی فرمودی.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: و از این عجیب تر اینکه گروههایی این سخنان را از من می شنوند و سپس به گذشته خود باز می گردند آن هم پس از اینکه خداوند آنها را هدایت نموده است، و مرا در برخورد با آنها اذیت خواهند کرد، خداوند شفاعت مرا به آنها ندهد.(221)
یوحنا گفت: ولی شما معتقدید که وقتی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) درگذشت، وصیت نکرده و جانشین خود را مشخص ننموده بود، و دیگر این که عمر بن عمر بن خطاب ابوبکر را انتخاب و با او بیعت کرد و امت نیز از او پیروی کردند، و این که او خود را خلیفه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نامید. همه شما می دانید که ابوبکر و عمر هنگام وفات رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) او را بدون غسل و کفن رها کره و به سقیفه بنی ساعده رفتند، در آنجا درباره خلافت با انصار منازعه کرده و ابوبکر خلافت را به دست گرفت، در حالی که هنوز پیکر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بر زمین افتاده بود و هیچ شکی در این نیست که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) او را به جانشینی خود برنگزیده بود، و این که ابوبکر مدت چهل سال قبل از اسلام بت پرست بوده و خداوند می فرماید: لاینال عهدی الظالمین(222): عهد من - امامت - به ظالمین نمی رسد، و به استناد حدیثی که خود آن را نقل نمود، ابوبکر فاطمه را از ارث پدرش رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) منع کرد.
فاطمه گفت: ای ابوبکر، آیا تو از پدرت ارث می بری ولی من از پدرم ارث نمی برم، چه گناه عظیمی مرتکب شدی. آنگاه فاطمه به این کلام خدا استدلال نمود: یرثنی و یرث من آل یعقوب(223): از من و از آل یعقوب ارث ببرد، وورث سلیمان داود(224): سلیمان از داود ارث برد، یوصیکم الله فی اولادکم(225): خدا به شما درباره فرزندانتان توصیه می کند. و اگر حدیث ابوبکر درست بود، علی بن ابی طالب (علیه السلام) شمشیر، عمامه و استر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را نمی گرفت، که عباس پس از وفات فاطمه، (علیه السلام) نسبت به این چیزها با علی منازعه کرد، و اگر این حدیث درست بود برای آنها جایز نبود بر سر ارث پیامبر منازعه کنند، و ابوبکر فدک را از فاطمه (علیه السلام) گرفت زیرا فاطمه مدعی آن شده و گفت که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فدک را به او بخشیده است ولی ابوبکر سخن فاطمه را تصدیق نکرد هر چند که فاطمه از اهل بهشت است و خداوند پلیدی را از او دور ساخته که پلیدی شامل دروغ و غیره می شود، و علی (علیه السلام) وام ایمن برای فاطمه شهادت دادند، و آن حضرت به شهادت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که او اهل بهشت است استناد نمود، ولی ابوبکر گفت: یک مرد با یک زن؟! ولی ابوبکر ادعای همسران پیامبر را درباره خانه هایشان پذیرفت و این خانه ها را صدقه ندانست، و لذا فاطمه اکیداً وصیت کرد که علی او را شبانه دفن کند تا ابوبکر بر او نماز نخواند.(226).
ابوبکر گفت: مرا از کار برکنار کنید، چون تا علی در میان شما است من بهترین شما نیستم(227). پس اگر راست گفته است نباید خود را مقدم بر علی بن ابی طالب (علیه السلام) قرار دهد، و اگر دروغ گفته پس شایستگی امامت را ندارد، و نمی توان این سخن را بر اساس تواضع فرض کرد زیرا این موجب فسخ امامت او می شود.
و نیز ابوبکر گفت: این لی شیطاناً یعترینی فاذا زغت فقومونی: من شیطان دارم که همیشه به سراغم می آید، پس اگر کج رفتم مرا به راه راست برگردانید.(228)
و کسی که شیطان به او عارض شود، شایسته امامت نیست.
عمر درباره ابوبکر گفت: بیعت با ابوبکر اشتباهی بود که از دست در رفته و خداوند مسلمانان را از شر آن حفظ کرد و اگر کسی دوباره چنین کند او را بکشید(229). پس بیعت با ابوبکر اشتباه بوده و در راه صحیح قرار نگرفته است، و این که باید با چنین کاری جنگید.
ابوبکر از لشکر اسامه تخلف کرد و پیامبر اسامه را بر ابوبکر حاکم قرار داد، در صورتی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هیچ کس را حاکم بر علی قرار نداد.(230)
رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) هیچ گاه ابوبکر را در زمان خود برای کاری تعیین نکرد جز برای سوره براءت، که وقتی از مدینه خارج شد خداوند به پیامبرش امر نمود که او را عزل و علی را تعیین کند.(231).
ابوبکر احکام شرعی را نمی دانست، مثلا او دست چپ دزد را برید، و فجاءه سلمی تیمی را با آتش سوزاند(232) در حالی که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: جز خدای آتش کسی حق ندارد با آتش شکنجه کند.(233)
وقتی درباره کلاله در قرآن از او پرسیدند نتوانست جواب دهد و لذا گفت: من به رای خودم جواب می دهم، اگر درست بود از خدا آمده و اگر غلط بود از شیطان آمده است.
یک مادر بزرگ درباره ارث خود ابوبکر پرسید، او گفت: من در کتاب خدا و سنت محمد چیزی برای تو ندیده ام، برو تا بپرسم، آنگاه مغیره بن شعبه به او خبر داد که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) یک ششم را به او اختصاص داده است. ابوبکر درباره بسیاری از احکام از صحابه می پرسید.
ابوبکر بر خالد بن ولید اعتراض نکرد که چرا مالک بن نویره را به قتل رسانده و در همان شب قتلش با همسر او ازدواج کرده بدون اینکه عده نگه دارد.
وقتی امیرالمومنین (علیه السلام) حاضر به بیعت نشد، ابوبکر افرادی را به خانه ایشان فرستاد، آنها خانه را به آتش کشیدند(234) در حالی که فاطمه (علیه السلام) و جمعی از بنی هاشم و دیگران در آنجا بودند، این کار را از ابوبکر نادرست دانسته اند.
وقتی ابوبکر بالای منبر رفت، حسن، حسین، جمعی از بنی هاشم و دیگران آمدند و به او اعتراض کردند. حسن و حسین (علیه السلام) گفتند: این مقام جد ما است و تو شایسته آن نیستی.(235).
وقتی مرگ ابوبکر فرا رسید گفت: ای کاش منزل فاطمه را رها کرده و به زور باز نمی کردم، ای کاش از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسیده بودم: آیا انصار حقی در این امر دارند یا خیر؟
و نیز گفت: ای کاش در سقیفه بنی ساعده با یکی از آن دو نفر بیعت کرده، او امیر و من وزیر می شدم.(236).
و بنابر قول خودتان ابوبکر در تعیین جانشین، خلاف رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) عمل کرده است زیرا او عمر بن خطاب را به جانشینی خود تعیین نمود در حالی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هیچ گاه او را برای کاری جز در جنگ خیبر که شکست خورده برگشت انتخاب نکرد، و صدقات را به او سپرد، عباس علیه او شکایت کرده و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وی را عزل کرد، و صحابه به ابوبکر اعتراض کردند که چرا عمر را تعیین نموده است، لحه گفت: عمر را تعیین کردی که مردی خشن وبی رحم است.
اما عمر، زنی را پیش او آوردند که زنا کرده و حامله بود، عمر دستور رجم او را داد، علی (علیه السلام) گفت: اگر حق داشته باشی که علیه او حکم کنی، دیگر حق نداری علیه فرزند داخل شکمش قضاوت کنی، عمر حکمش را نگه داشته و گفت: اگر علی نبود عمر هلاک می شد.(237).
عمر در وفات رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) شک کرد و گفت: محمد نمرده و نمی میرد، تا آنکه ابوبکر این آیه را برای او خواند: انک میت وانهم میتون(238): تو خواهی مرد و آنها نیز خواهند مرد، آنگاه عمر گفت: راست گفتی، گویا من این آیه را نشنیده ام.(239)
یک زن دیوانه ای را نزد عمر آوردند که زنا کرده بود، دستور رجم او را داد، علی (علیه السلام) فرمود: قلم از دیوانه برداشته شده تا آنکه بر سر عقل بیاید، عمر دست نگه داشت و گفت: اگر علی نبود عمر هلاک می شد.(240)
عمر در یک خطبه چنین گفت: هر که مهر همسرش را زیاد قرار دهد آن مبلغ را جزء بیت المال مسلمین قرار می دهم، زنی به او گفت: ما را محروم می کنی از آن چه خداوند برای ما حلال دانسته است، آنجا که می فرماید: و آتیتم احد اهن قنطاراً فلا تاخذوا منه شیئاً أتاخذونه بهتاناً و اثماً مبیناً(241): اگر یک قنطار - مقدار زیادی طلا - به یک زن داده شود - به عنوان مهر -، چیزی از آن نگیرید، آیا می خواهید آن را بر اساس بهتان و یک گناه آشکار بردارید، عمر گفت: تمام مردم در فقه داناتر از عمراند حتی زنان خانه دار.(242)
به هر یک از حفصه و عائشه دویست هزار درهم می داد، خود دویست هزار درهم از بیت المال گرفت، مسلمانان بر او اعتراض کردند، گفت: آن را به صورت قرض برداشته ام.(243)
ارث حسن و حسین (علیه السلام) از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را منع کرده و خمس را نیز از آنها ممنوع کرد.(244)
عمر در حد به هفتاد نوع قضاوت حکم نمود، و در تقسیم بیت المال افراد را بر یکدیگر ترجیح می داد، متعتین را منع کرد، او گفت: دو متعه در عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) حلال بودند و من آنها را حرام کرده و هر که مرتکب شد او را عقاب می کنم.(245)
بر خلاف پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ابوبکر عمل کرد چه با وجود نص چه بدون آن، و خلافت را در شش نفر قرار داده سپس نظر خود را عوض کرده آن را در چهار نفر قرار داد، و بعد در سه نفر و در پایان در اختیار یک نفر. او عبدالرحمن به عوف را به ضعف و ناتوانی وصف نموده آنگاه اختیار خلیفه را به او واگذاشت. و گفت: اگر علی و عثمان به توافق رسیدند، پس هر چه این دو نفر گفتند، و اگر سه نفر در برابر سه نفر قرار گرفتند، پس قول طرفی که عبدالرحمن بن عوف در آن است را باید پذیرفت، زیرا عمر می دانست که علی و عثمان به توافق نمی رسند و عبدالرحمن بن عوف هرگز از خواهر زاده اش عثمان نخواهد گذشت، سپس دستور داد هر که سه روز از بیعت تخلف کرد گردن او را بزنند.(246)
عمر نامه فاطمه (علیه السلام) را پاره کرد، وقتی که نزاع میان فاطمه و ابوبکر به درازا کشید، ابوبکر فدک و عوالی را به فاطمه برگرداند و نامه ای در این باره برای او نوشت، فاطمه از پیش ابوبکر خارج شد و نامه در دستش بود، عمر او را دید، پرسید که چه کاری داشته است، فاطمه قضیه را نقل کرد، عمر نامه را از دست او گرفت و پاره کرد(247)، و فاطمه علیه او نفرین کرد، عمر نزد ابوبکر رفته و او را بر این کار سرزنش نمود، و با هم توافق کردند که فاطمه را منع کنند.
اما عثمان بن عفان، ایالتها را در اختیار خویشاوندان خود قرار داد، برادر مادریش ولید را بر کوفه منصوب کرد، و لید در آنجا به شراب خواری مشغول شده و در حال مستی نماز جماعت را بر پا کرد،(248)، اهل کوفه او را از شهر بیرون راندند، و بسیاری چیزها از او کشف شد.
عثمان اموال فراوانی به شوهرهای چهار دختر خود داد، به هر یک از آنها صد هزار مثقال طلا از بیت المال مسلمین داد، و هزار هزار - یک میلیون - درهم از خمس آفریقا را به مروان داد.(249)
عثمان خود را از مسلمانان دور نگه می داشت،(250) و برخوردهای ناپسندی در حق صحابه از او سرزد، او ابن مسعود را آنقدر شلاق(251) زد تا مرد، و قرآن او را سوزاند. ابن مسعود همیشه از عثمان بدگویی می کرد و او را کافر می خواند.
عثمان عمار بن یاسر صحابی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را شلازد تا آنکه فتق گرفت.(252)
عثمان به خاطر معاویه ابوذر را از شام احضار کرده او را شلاق زد و به ربذه نمود(253)، علی رغم آن که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) این سه نفر را مقرب می دانست.
عثمان قصاص را از ابن عمر ساقط کرد، با این که او نوار را بعد از اسلام آوردن کشته بود.
و می خواست حد شراب خواری را از ولید بن عتبه فاسق ساقط کند، ولی علی (علیه السلام) او را مجبور به این کار کرد، و صحابه علیه عثمان شورش کرده او را به قتل رساندند، و پس از سه روز در مزبله ای دفن شد.
او در بدر، احد وبیعه الرضوان از جمع مسلمین غایب شد.
عثمان سبب شد که معاویه با علی (علیه السلام) بر سر خلافت بجنگند و در نهایت کار به آنجا رسید که بنی امیه، علی (علیه السلام) را بر منبر لعن کردند، حسن را مسموم، و حسین را کشتند، فرزندان و خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را بر مرکب سوار کرده و دیار به دیار بردند(254). سرانجام قدرت به دست حجاج افتاد که دوازده هزار نفر از آل محمد را به قتل رساند و بعضی از آنها را لابلای دیوارها زنده به گور کرد و سبب تمام این فجایع این بود که آنها امامت را با اختیار واراده افراد قرار دادند، و اگر آنها از نص پیروی می کردند و هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: آتونی بدواه و کتف، أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده أبداً: یک دوات و یک استخوان شانه برایم بیاورید تا برای شما مطلبی بنویسم که پس از آن هیچ گاه گمراه نگردید.(255) اگر عمر بن خطاب به مخالفت با پیامبر بر نمی خاست این گونه اختلاف و گمراهی پیش نمی آمد.
یوحنا گفت: ای علمای دین، اینهایی که رافضه نام دارند چنین عقیده دارند که گفتیم، و شما نیز آن گونه معتقدید که بیان کردیم، دلایل آنها این است که شنیدید و دلایل شما آن است که گفتید.
حال شما را به خدا قسم می دهم اگر می دانید بگوئید کدام یک از این دو گروه به حق نزدیکترند.
آنها یک زبان گفتد: به خدا سوگند رافضیان بر حق بوده و کلام آنها راست است، ولی مسائل آن گونه بود که دیدیم و اصحاب حق همیشه مظلوم اند. ای یوحنا! بر ما شهادت بده که ما موالی آل محمدیم و از دشمنان آنها براءت می طلبیم، ولی از تو خواهش می کنیم که نظر ما را افشا نکنی زیرا همیشه مردم بر دین سلاطین خود هستند.
یوحنا می گوید: من از میان آنها برخاستم، در حالی که بر دلیل خود آگاه و به طور یقین به عقیده خود اطمینان داشتم، خدا را شکر گفته که چه منت بزرگی بر من نهاده است، و کسی به هدایت می رسد که خداوند او را هدایت کند.
این رساله را نوشتم تا هدایتی برای هر جوینده راه نجات باشد، هر که منصفانه آن را بخواند به حق هدایت شده و ثواب آن را می گیرد، و هر که بر دل و زبانش مهر زده شود، هرگز راهی به سوی هدایت نمی یابد، آن گونه که خداوند فرموده است: انک لا تهدی من احببت ولکن الله یهدی من یشاء(256): تو نمی توانی هدایت کنی هرکس را که دوست داری، ولی خداوند هر کس را بخواند هدایت می کند، زیرا اکثر متعصبین اینگونه اند: سواء علیهم أأنذرتهم أم لم تنذرهم لا یومنون ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی أبصارهم غشاوه و لهم عذاب عظیم(257): فرقی نمی کند، چه آنها را بیم دهی چه ندهی، آنان ایمان نخواهند آورد، خداوند بر قلب و گوش آنان مهر زده است و در برابر بینائی آنها پرده ای قرار دارد و برای آنهاعذابی عظیم خواهد بود.
خدایا ما تو را بر نعمتهای بزرگت حمد گوئیم و بر محمد و آل بیت پاک و مطهر او هر روز و به طور دائم و تا روز قیامت صلوات خواهیم فرستاد.
تا این حدود از کتاب مورد نظر در دسترس ما قرار گرفته است، ستایش و منت از آن خداوند سبحان است.(258).