فهرست کتاب


حقیقت گمشده «داستان گرایش به مذهب اهل بیت علیهم السلام» جلد 2

شیخ معتصم سید احمد سیدمحمدرضامهری

قهرمانانی که در تاریکی مانده اند:

(1) احمد بن نصر خزاعی، که در سال 231 هجری کشته شد، از علما بوده و شاگر مالک بن انس است. ابن معین و محمد بن یوصف از او روایت کرده اند، روزی واثق عباسی او را امتحان کرده پرسید: نظر تو درباره قرآن چیست؟
گفت: سخن خدا مخلوق نیست. واثق سعی کرد او را وادار کند که بگوید قرآن مخلوق است، ولی او نپذیرفت. درباره تجسم خدا در روز قیامت از او پرسید، آن را قبول کرده و درباره اش حدیث نقل کرد. واثق گفت: وای بر تو، آیا خداوند دیده می شود همانگونه که اجسام محدود دیده شده، و مکانی او را در برگرفته و برای ناظر محصور می شود، تو با این خدائی که توصیف کردی کافر شده ای، ولی احمد خزاعی بر رأی خود اصرار کرد، و خلیفه دستور داد شمشیری را که نامش صمصامه بود آوردند، واثق گفت: من امید ثواب دارم نسبت به کشتن این کافر، که خدایی را عبادت می کند که ما آن را نپرستیده و با صفاتی که او گفت نمی شناسیم. سپس شمشیر را بدست گرفته و گردن او را زد، و دستور داد سر او را به بغداد برده و چند روزی در جانب شرقی شهر و سپس چند روزی در جانب غربی آویزان نمودند. واثق کاغذی نوشت که روی سر او قرار داده شد. مضمون آن کاغذ چنین بود:
این سر احمد بن نصر بن مالک است. بنده خدا امام هارون - واثق: از او خواست که قائل به خلق قرآن و عدم تشبیه شود، ولی او نپذیرفته و عناد نمود و خداوند او را زودتر به آتش فرستاد.(69)
(2) یوسف بن یحیی بویطی، شاگرد شافعی و ادامه دهنده حلقه درس او. او را در چهل رطل زنجیر آن بسته و از مصر به بغداد بردند. در آنجا امتحانش کردند که بگوید قرآن مخلوق است، ولی او نپذیرفته، گفت: به خدا سوگند، در این غل وزنجیر خود می میرم تا اقوام بعد بدانند که گروهی در این راه در زنجیر مردند، واگر بر او - واثق وارد شدم جز سخن را چیزی نخواهم گفت. او همچنان بر عقیده خود اصرار کرد تا آنکه در سال 232 هجری در زندان مرد.
... افراد دیگری نیز بودند که مجال ذکر نام آنها نیست و همگی محکم تر و استوارتر از احمد بودند، پس این ظالمانه است که چنین گرفتاری را مخصوص احمد بن حنبل دانسته و آن را از بزرگترین قهرمانی های او تلقی کنیم، در حالی که او اصلا چنین نبود، زیرا همانگونه که دیدیم در برابر معتصم خضوع و اعتراف کرد.

احمد در عهد متوکل:

وقتی متوکل به قدرت رسید به عکس زمان مامون، معتصم وواثق، اهل حدیث را مقرب و معتزله را سرکوب نمود، آنها را درباره خلق قرآن امتحان نمود، هر که قائل به خلق قرآن بد وی را شکنجه و به قتل می رساند، وبدین صورت اهل حدیث به خواسته خود رسیده، آوازه آنها بالارفت، و به جایگاه بلندی رسیدند، آنان توانستند انتقام خود را به شدت از معتزله بگیرند.
احمد امین می گوید: متوکل خواست افکار عمومی را در بر گرفته و تایید همگان را بدست آورد، لذا قول به خلق قرآن را کنار گذاشته، امتحانها و محاکمه ها را تعطیل و محدثین رایاری کرد.(70)
بیشترین سهم در تقریب به متوکل از آن احمد بن حنبل بود، زیرا تنها او از قضیه گرفتاری قرآن جان سالم به در برد، پس از آنکه قهرمانان این آشوب به قتل رسیدند، متوکل به امرا توصیه می نمود که احمد را تقدیر و احترام کنند. او بهترین جایزه ها را برای احمد قرار داده و ماهیانه چهار هزار درهم حقوق به او می داد.(71)
بدین وسیله ستاره احمد صعود نموده، مردم زیادی دنباله رو او شده، رجال حکومتی، اعیان و اشراف به سوی او روی آوردند. و در مقابل احمد فتوی به درستی خلافت، امامت و وجوب اطاعت از متوکل داده، دولت را تایید و پشتیبانی نمود، و این کار از احمد جای تعجب ندارد زیرا او قائل به لزوم اطاعت از حاکم است چه مومن باشد چه فاسق.
احمد در یک رساله خود چنین می گوید: اطاعت و فرمانبری از ائمه و امیرالمومنین، چه مومن باشند چه فاسق، و هر که به خلافت رسیده و مردم او را پذیرفته و تایید کردند، یا آنکه با زور شمشیر بر آنها مسلط و نام امیرالمومنین را گرفت اطاعت از تمام اینها واجب است و جنگیدن در رکاب امراء مومن یا فاسق تا روز قیامت صحیح است.
اجرای حدود بدست این ائمه بوده و هیچ کس حق مخالفت و نافرمانی با آنها را ندارد.
پرداخت صدقات به آنها جایز و مجزی است چه مومن باشند چه فاسق. نماز جمعه پشت سر او و یا هر حاکمی جایز بوده و هر که نمازش را دوباره بخواند بدعت آفریده، اخبار را ترک و با سنت مخالفت نموده است.
اگر کسی علیه یکی از ائمه مسلمین که مردم وی را قبول و به هر نحو ممکن، چه بازور، بر خلافت او اقرار کرده اند قیام کند، یاغی به شمار رفته، و مخالفت آثار رسول الله است، و اگر در این حالت بمیرد گویا در زمان جاهلیت مرده است.(72)
ابو زهره در همین کتاب در صفحه 522 می گوید: احمد نظری دارد که با سایر فقها هماهنگ است و آن درباره صحت امامت کسی است که به قدرت رسیده و به خوبی حکومت کرده و لذا مردم او را پذیرفته اند، بلکه احمد نظری بیش از این نیز دارد، او می گوید هر که به قدرت برسد هر چند فاسق باشد باید از وی اطاعت نمود تا آشوب برپا نشود.
از این رو می بینیم پیروان او از سلفی ها و وهابی ها معتقدند که حسین بن علی (علیه السلام) یاغی بوده ویزید باید او را می کشت زیرا علیه امام زمان خود قیام کرده است. من این نظر را با گوش خود شنیده ام، یکی از آنها در این باره با من بحث نموده و با تمام نیرو از یزید دفاع می کرد و گفت: حسین (علیه السلام) زمان خود خروج کرده و باید کشته می شد. حال ببینید تقلید کورکورانه از گذشتگان، انسان را به کجا می کشاند. احمد بن حنبل در برابر حسین (علیه السلام) چه ارزشی دارد که قول او را قبول و به فتوای او عمل کرده و حسین را متهم به ظلم و تجاوز نمائیم؟!
اگر از این تقلید کورکورانه دست کشیدیم و در آیات قرآن تدبر نمودیم، وضع ما بهتر از این بوده و به حق نزدیکتر خواهیم بود. خداوند می فرماید: ولا ترکنوا لی الذین ظلموا فتمسکم النار(73): تکه بر کسانی که ظلم کرده اند نکنید که آتش به شما خواهد رسید.
در آیه دیگری می فرماید: ولا تطع من أغفلنا قلبه عن ذکرنا واتبع هواه و کان امره فرطاً(74): کسی که ما قلبش را از یاد خود غافل ساختیم و او به دنبال هوای نفس خویش رفته و در کارش افراط می کرد، از چنین کسی اطاعت نکن.
در جای دیگر خدا می فرماید: فلا تطع المکذبین(75): از تکذیب کنندگان اطاعت نکن و همچنین ولا تطیعوا امر المسرفین(76): و دستور اسراف کنندگان را اطاعت نکنید.
... ولی آنها از قرآن رو برگردانده و استناد به روایاتی کردند که حکام ظالم بنی امیه برای تثبیت سلطنت خود آنها را به دروغ جعل کرده اند و در مقابل، اهل بیت این احادیث را رد کرده و بجای آنها احادیث صحیح و موافق قرآن وروح اسلام بیان نمودند.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید: هر که راضی به بقاء ظالم باشد، راضی به معصیت خدا است. این گفتار جدا از اینکه یک حدیث است، در واقع یک دلیل عقلی محکم است، زیرا هر که معتقد به تسلیم، اطاعت و عدم قیام علیه ظالم است، در واقع راضی شده است که معصیت امر خدا شود. خداوند می فرماید: و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون... الظالمون... الفاسقون.(77)
مضاف بر آن آیات و روایاتی است که دلالت بر امر به معروف و نهی از منکر داشته و لذا هنگامی که امام حسین (علیه السلام) می خواست علیه طاغوت زمان خود یزید قیام کند فرمود:
ای مردم، رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید: هر که سلطان ظالمی را ببیند، که حرام خدا را حلال کرده، عهد خدا را شکسته، با سنت رسول الله مخالفت نموده و رفتار او نسبت به بندگان خدا نادرست و دشمنانه است ولی علیه آن ظالم با دست یا زبان بر خورد نکند، بر خدا است که او را در جایگاهی - از عذاب - قرار دهد که آن ظالم را خواهد برد. حال بدانید که این قوم اطاعت از شیطان نموده و اطاعت از خداوند رحمن را ترک کرده اند. آنها فساد را علنی، حدود خدا را تعطیل، در آمد بیت المال را تصرف، حرام خدا را حلال خدا را حرام کرده اند، ومن اولی از دیگرانم که علیه آنان قیام کنم.(78)
ولی ما چه بگوئیم درباره کسانی که ائمه اهل بیت را رها کرده و بجای آنها ائمه ای ساختگی را پذیرفتند، که خداوند امر به اطاعت آنها نکرده است خداوند می فرماید: و قالوا ربنا انا اطعنا سادتنا و کبراء نا فضلونا السبیلا ربنا آتهم ضعفین من العذاب و العنهم لعناً کبیراً(79): گفتند پروردگارا، ما از روسا و بزرگان خود اطاعت کرده، آنها ما را از راه به در بردند، پروردگارا، آنان را دو برابر عذاب نموده و آنها را لعن کن لعنی بزرگ.
حاکمان بنی امیه چه جنایت بزرگی در حق امت اسلامی مرتکب شدند که احادیث دروغ به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت دادند؟!.
و احمد بن حنبل نیز چه گناه بزرگی بر دوش گرفته که چنین فتوائی صادر کرده؟!، این فتوی چقدر برای نسل انقلاب اسلامی که حاضر به قبول ظلم و استبداد نیست باز دارنده است؟!. آن هم در این زمان که عصر آگاهی و نهضت فراگیری است که سخنان مزورانه علمای درباری نمی تواند در برابر آن بایستد. حال اگر چند جوان بی تجربه با پیوستن به گروههای کمونیست و ضد اسلامی مرتکب گناه شده اند، مطمئنا گناه آن علمای منحرف بزرگتر است.

فقه احمد بن حنبل:

مشهور درباره ابن حنبل این است که او مرد حدیث بوده و فقیه نمی باشد. ولی پیروانش آراء پراکنده منسوب به او را جمع آوری و از آن مذهبی فقهی ساختند و لذ می بینیم که مجموعه فقهی احمد دارای اختلاف و تناقض های زیاد است، همچنین درباره بعضی الفاظ او که حکم شرعی در آن مشخص نیست مانند لا ینبغی: سزاوار نیست، اختلاف نظر پیش آمده، آیا مقصود حرام است یا مکروه. و یا جمله های یعجبنی: مورد پسندم هست، لا یعجبنی: مورد پسندم نیست، اکره: بدم می آید و یا لا احب: دوست ندارم.
احمد خود نیز ادعا نکرده است که فقیه و اهل فقاهت بوده بلکه از فتوی اجتناب و فرار می کرده است. خطیب با سند از کسی نقل می کند که گفت: نزد احمد بن حنبل بودم، کسی از او مساله ای در حلال و حرام پرسید، احمد گفت: خدا تو را ببخشد، از دیگری بپرس، او گفت: ای ابو عبدالله، ما در واقع جواب تو را می خواهیم، گفت: خدا تو را ببخشید از دیگری بپرس، او گفت: ای ابو عبدالله، ما در واقع جواب تو را می خواهیم، گفت: خدا تو را ببخشد، از دیگران بپرس، از فقها، از ابوثور(80)، بنابراین او خود را جزء فقها نمی داند.
مروزی می گوید: از احمد شنیدم که می گفت: ما نسبت به حدیث راحت شدیم، ولی درباره مسائل من تصمیم گرفته ام اگر کسی از من سوالی کرد جوابش را ندهیم.(81)
و باز هم خطیب با سند از کسی نقل می کند که احمد بن حرب (زاهد نیشابوری) از مکه بازگشت، احمد بن حنبل به من گفت: این خراسانی که آمده کیست؟
گفت: در زهد او چنین و چنان می گویند.
گفت: کسی که چنین ادعای - زهد - دارد نباید خود را وارد فتوی کند.(82)
.... پس این است مسلک او، نه وارد فتوی شده و نه آن را مناسب بازهد می بیند، پس چگونه مانند چنین شخصی دارای فقه یا مذهب فقهی بوده که در امور عبادی از آن تقلید شود؟!
ابوبکر اشرم - شاگرد احمد بن حنبل - می گوید: پیش از این فقه و اختلاف نظرها را حفظ می کردم، وقتی مصاحب احمد شدم همه آن را ترک کردم.
احمد بن حنبل می گوید: مبادا در مساله ای نظر دهی که در آن امامی نداری.(83)
یعنی به صراحت می گوید: فتوی نده حتی اگر حدیثی در دست داری، مگر آنکه امامی داشته باشی که در این فتوی بر او تکیه کنی.
ضمناً به نظر او نیازی نیست که میان اقوال صبحانه ترجیح داده و بهترین را انتخاب نمود، بلکه اگر در مساله ای اختلاف داشتند می توانی به نظر هر کدام که بخواهی عمل کنی.
این بود جواب احمد به عبدالرحمان سیرفی وقتی درباره امکان ترجیح بین اقوال صحابه پرسید.
کسی که از ترجیح و از قبول بهترین اقوال نهی می کند دورترین فرد از اجتهاد است. به عنوان دلیل بر عدم وجود یک مذهب فقهی برای احمد بن حنبل، این که بسیاری از پیروان متعصب او در مذهب فقهی اختلاف دارند.
آیا آنها حنفی اند یا شافعی؟ مثلا ابوالحسن اشعری وقتی مذهب اعتزال را ترک کرده و حنبلی شد، هیچ معلوم نیست که او خدا را بر فقه حنبلی عبادت می کند. همچنین قاضی باقلانی که مالکی بود، و عبدالله انصاری هوری متوفای سال 481 هجری که می گوید:
انا حنبلی ما حییت وان امت - فوصیتی للناس ان یتحنبلوا
من تا زنده هستم حنبلی بوده و اگر مردم وصیتم به مردم این است که حنبلی شوند.
او علی رغم تعصبش به احمد، در فقه پیرو ابن مبارک بود و همین وضع برای معاصرین و نزدیکان عهد او نیز بوده است، منسوبین به او تنها از نظر عقیده وابسته به او بودند نه در فقه.
همچنین ابن حنبل در رسائل خود از: رای، قیاس واستحسان نهی کرده و قائلین به قیاس را در ردیف جهمی ها، قدری ها و رافضیان قرار می دهد و بر شخص ابوحنیفه حمله می کند و علی رغم آن ملاحظه می شود که قیاس وارد فقه حنبلی شده است. از این رو این احتمام پیش می آید که احمد بن محمد بن هارون (ابوبکر خلال) متوفای سال 311 هجری که راوی و ناقل فقه حنبلی است، در نقل خود امین نبوده یاامر بر او مشتبه شده است، به خصوص این که وی در زمان احمد بن حنبل نبوده و مسائل فقهی منسوب به احمد را جمع آوری کرده است. و لذا می بینیم روایاتی که اقوال احمد را نقل کرده شدیداً با یکدیگر اختلاف داشته به طوری که به زحمت می توان پذیرفت که تمام اینها مربوط به او است.
ابو زهره می گوید: فقه منقول از احمد بن حنبل دارای اقوال ضد و نقیض بوده، به طوری که عقل انسان به سختی می تواند بپذیرد که تمام این اقوال از او است. هر کتابی از کتابهای حنبلیان یاهر بابی از ابواب یک کتاب را بخوانی، خواهی دید که روایات وارده در چندین مساله، اختلاف در آری یا نه دارند.(84)
پس مذهب فقهی ابن حنبل برای معاصرین او مشخص نوبده و آنچه امروز موجود است، در واقع مذهبی است ساختگی که حنبلیان آن را با زور و خشونت - همانگونه که در بغداد اتفاق افتاد - منتشر ساخته اند، در حالی که مردم بغداد اغلب پیرو مذهب تشیع بودند. اما خارج از بغداد چندان مشهور نبود و تنها عده اندکی در قرن هفدهم در مصر پیرو آن بودند. ولی هنگامی که موفق الدین عبدالله بن محمد بن عبدالملک حجازی، متوفای سال 769 هجری قضاوت را بر عهده گرفت مذهب احمد توسط او منتشر شد. وی فقهاء حنبلی را مقرب و گرامی داشت، اما در دیگر بلاد اثری از حنبلی ها نبود. ابن خلدون در مقدمه اش این وضعیت را چنین تفسیر می کند: ولی مقلدین احمد اندک اند زیرا مذهب او از اجتهاد به دور است.
حنبلی ها راهی برای نشر مذهب خود حز هرج و مرج و ضرب و شتم مردم در خیابانها و راهها نیافتند، تا آنکه نظم شهر بغداد را برهم زدند. راضی خلیفه عباسی اعلامیه ای صادر و کار آنها را تقبیح نموده و عقیده آنان به تشبیه را رد کرد. در این اعلامیه آمده است: در بعضی موارد ادعا کرده اید که چهره های قبیح و منفوز شما مانند رب العالمین و هیئت پلید شما مثل خداوند است و برای او دست، پا، انگشتان، کفشهای طلائی.... بالا رفتن به طرف آسمان و پائین آمدن به سوی زمین قائلید، خداوند از آنچه ظالمین و گمراهان می گویند کاملا منزه و دور است....(85)
این است مذهب حنبلی که پیروان زیادی نداشته و افراد از آن دوری می کردند، زیرا حنبلی ها عقاید خاصی درباره خدا داشته، پروردگار را تشبیه و برای او صفاتی نالایق قائل بودند. لذا این مذهب نتوانست منتشر شود، تا آن که مذهب وهابی به رهبری محمد بن عبدالوهاب بر پا شد. وی پیرو خط حنبلی بوده و دولت آل سعود از آن حمایت نمود. آل سعود برای نشر این مذهب ابتدا از شمشیر بران و سپس از ریالهای دلربا استفاده نمودند. متاسفانه بسیاری از مردم پیرو مذهب حنبلی شدند بدون آنکه دلیلی داشته باشند جز این آیه: انا وجدنا آباءنا علی امه وانا علی آثارهم مقتدون(86): ماپدران خود را بر دینی یافته و ما نیز دنباله رو راه آنان هستیم. اگر غیر از این است، آنها باید این سه مطلب را ثابت کنند: فقیه بودن احمد بن حنبل، و اینکه فقه منسوب به احمد ساختگی نیست، آنگاه پس از اثبات اینها باید دلیلی محکم و قاطع مبنی بر وجوب پیروی از احمد بن حنبل آورد والا پیروی از او به معنی دنبال او هام رفتن است، و او هام هیچ گاه جایگزین حق نمی شود. و علاوه بر این بعضی از متعصبین نسبت به احمد مانند ابن قتیبه وی را در ردیف فقهاء نیاورده است، پس اگر احمد فقیه بود، ابن قتیبه حق او را ضایع نمی کرد. همچنین ابن عبدالبر وقتی فقها را در کتاب انتقاء می شمارد از احمد نامی نمی برد، ابن جریر طبری صاحب تفسیر و تاریخ معروف نیز در کتاب اختلاف الفقهاء یادی از او نمی کند، در این باره از طبری سوال شده می گوید: احمد فقیه نبوده بلکه محدث بود و من اصحابی برای او ندیدم که بتوان بر آنها اعتماد کرد. حنبلی ها از این گفتار به خشم آمده، گفتند: او رافضی است. از وی درباره حدیث نشستن بر عرش پرسیدند گفت: محال است، سپس چنین سرود:
سبحان من لیس له انیس - ولا له فی عرشه جلیس
منزه است آنکه هیچ مونسی نداشته و در عرش خود هیچ همنشینی ندارد.
و لذا حنبلی ها مردم را از نشستن نزد او و وارد شدن بر او منع کردند و او را با دولتهای خود زدند، تا آنکه خانه نشین شد، آنگاه آنقدر سنگ بر خانه او زدند که بر هم انباشته شد.(87)
این کار نشان دهنده تعصب حنبلیان و غیر اصولی بودن روش آنها در نشر مذهبشان است، آنهم مذهبی که علما آن را نپذیرفتند. شیخ ابو زهره می گوید: بسیاری از گذشتگان احمد را جزء فقهاء نشمرده اند مانند: ابن قتیبه که نزیک به زمان احمد بوده و ابن جریر طبری و دیگران.