فهرست کتاب


حقیقت گمشده «داستان گرایش به مذهب اهل بیت علیهم السلام» جلد 2

شیخ معتصم سید احمد سیدمحمدرضامهری

گرفتاری احمد بن حنبل:

مهمترین تحویل در زندگی احمد بن حنبل، مشکلاتی است که بسبب سخنش درباره عدم خلق قرآن دامنگیر او شد. این گرفتاری از زمان مامون آغاز شد. مامون مردم را به زور وادار می کرد که قائل به مخلوق بودن قرآن باشند. او مردی متکلم و عالم بود و منشوری به تمام فرمانداران خود فرستاده، آنان را امر کرد که درباره خلق مسلمین واجب است دین را حفظ و بر پاداشته و در میان رعیت بر اساس حق عمل کند. امیرالمومنین خبر دار شده است که اکثریت نادان جامعه و عموم افراد سطح پائین، که نه آگاهی وبصیرت، نه ارشاد و هدایت الهی و نه برخورداری از نور و برهان دانش دارند در هر دیار و سرزمینی باشند، نسبت به شناخت خداوند جاهل و نا آشنا بوده، و درباره حقیقت دین، توحید و ایمان به خدا در گمراهی بسر برده، و از واضحترین مسائل اعتقادی وراه واجب الاتباع الهی عقب مانده اند، آنها نه قدر خدا را آنگونه که شایسته است دانسته و نه درباره او معرفت صحیحی داشته و نه فرق میان او و خلقش را فهمیده اند، زیرا رای آنها ضعیف و عقلشان ناقص بوده و قدرت تفکر و تدبر ندارند، آنها خداوند - تبارک و تعالی - را با قرآنی که نازل کرده است، یکی دانسته و همگی معتقد شده اند که قرآن قدیم وازلی بوده و خداوند آن را نیافریده است....(66)
از اینجا مساله آشوب برانگیز خلق قرآن آغاز شد، ولی ابن حنبل در زمان معتصم به دام امتحان و شکنجه افتاد زیرا قبل از امتحان او مامون از دنیا رفت معتصم در امتحان کردن و تذلیل مردم بسیار شدید بود، وقتی که نوبت احمد بن حنبل نیز رسید، معتصم سوگند یاد کرد که احمد را با شمشیر نخواهد کشت، بلکه وی را پی در پی کتک خواهد زد... واو را در جای تاریکی قرار خواهد داد که اصلا نوری نبیند. بدین ترتیب به مدت سه روز احمد را روزانه برای مناظره می آوردند تا شاید تسلیم حکم خلیفه شود ولی او بر قول خود باقی مانده و هرگز نپذیرفت. وقتی معتصم از او ناامید شد، دستور داد وی را با شلاق بزنند، آنها احمد را 38 ضربه شلاق زدند ولی این شکنجه ادامه نیافت، زیرا معتصم دستور آزادی ابن حنبل را صادر کرد و این مساله موجب تعجب است، آیا این مقدار کافی بود تا از احمد یک قهرمان تاریخی بسازد، در حالی که تاریخ شاهد افرادی است که بیش از او شکنجه شده و صبر کردند؟!
سلطان را پذیرفت؟
بعضی ها گفته اند که مردم در برابر کاخ سلطان اجتماع کرده و خواستند حمله کنند و لذا معتصم دستور آزادی او را داد...، ولی این خبر با تاریخ معتصم سازگار نیست، زیرا او معروف به قدرت، قوت اراده و عظمت دولت بوده و از غضب عوام هراسی نداشت، وانگهی آن مردم چه کسانی بودند؟، آیا آنها پیروان احمد بودند؟!
ولی احمد قبل از این گرفتاری معروف و مشهور نبوده تا چنین پیروانی داشته باشد، و اگر واقعا پیرو او بودند، احمد خروج بر سلطلان را تحریم کرده بود...! پس این سبب قانع کننده نیست.
ظاهرا سبب این آزادی پذیرش احمد نسبت به امر خلیفه و تسلیم در مقابل رای اواست، همانگونه که جاحظ در رساله خود خطاب به اهل حدیث پس از نقل داستان این گرفتاری چنین می گوید: و این صاحب شما - یعنی احمد بن حنبل - می گفت: تقیه جایز نیست مگر در دیار شرک، پس اگر اقرار او به خلق قرآن بر اساس حقیقت است پس نه شما با او و نه او با شمااست، علاوه بر اینکه او شمشیری بر سر خود ندیده و شلاق زیادی نیز نخورده بود، تنها سیدرضی ضربه با فاصله از یکدیگر و غیر شدید دریافت کرده و چندین بار اقرار نمود. احمد نه در مجلسی تحت فشار قرار گرفته، نه وضعیت او نا امید کننده بود، نه آهن بر او سنگینی نموده و نه از شدت تهدید او را ترسانده بودند، بلکه با نرم ترین سخن باوی مناظره نموده و او خشن ترین جوابها را می داد، آنها سنگین برخورد کرده، و او بی توجه به آنان بوده، آنها با حلم رفتار کرده و او از کوره در می رفت.(67)
همچنین یعقوبی در تاریخ خود سخن جاحظ درباره اعتراف احمد بن حنبل به اینکه قرآن مخلوق است را آورده، می گوید: معتصم، احمد بن حنبل را درباره خلق قرآن امتحان کرد، احمد گفت: من علمی را بدست آورده ام، ولی چیزی از گفتار شما را درباره آن نمی دانم، آنگاه فقها را برای مناظره با او آوردند، عبدالرحمان به اسحاق و چند تن دیگر با وی مناظره کردند... ولی او حاضر به قبول اینکه قرآن مخلوق است نشد، سپس او را چند ضربه شلاق زدند، آنگاه اسحاق بن ابراهیم گفت: یا امیرالمومنین، اجازه دهید من با او به مناظره بپردازم، گفت: اجازه دادم، اسحاق گفت: آیا این علمی که بدست آورده ای، ملکی آن را برای تو نازل کرده یا از دیگران یاد گرفته ای؟!
احمد گفت: از دیگران یاد گرفته ام.
اسحاق گفت: پس یک چیز مانده است که آن را یک نگرفته ای.
احمد گفت: چیزی مانده است که آن را یاد نگرفته ام.
اسحاق گفت: پس این هم از آن جمله است که یاد نگرفته و امیرالمومنین آن را به تو یاد داد.
احمد گفت: پس من هم قائل به قول امیرالمومنین هستم.
اسحاق گفت: درباره خلق قرآن؟
احمد گفت: در خلق قرآن.
آنگاه شاهد بر او گرفته، و به وی خلعت دادند و به منزل روانه کردند.(68)
پس این جنجال پیش از آنکه حقیقت داشته باشد ساختگی است و حنبلی ها از آن افسانه ها و داستان ها ساخته تا تبلیغی برای امامت احمد بن حنبل باشد. والا اگر این مساله بر اساس واقعیت بررسی شود، هیچ گاه ابن حنبل قهرمان آن نخواهد بود.

قهرمانانی که در تاریکی مانده اند:

(1) احمد بن نصر خزاعی، که در سال 231 هجری کشته شد، از علما بوده و شاگر مالک بن انس است. ابن معین و محمد بن یوصف از او روایت کرده اند، روزی واثق عباسی او را امتحان کرده پرسید: نظر تو درباره قرآن چیست؟
گفت: سخن خدا مخلوق نیست. واثق سعی کرد او را وادار کند که بگوید قرآن مخلوق است، ولی او نپذیرفت. درباره تجسم خدا در روز قیامت از او پرسید، آن را قبول کرده و درباره اش حدیث نقل کرد. واثق گفت: وای بر تو، آیا خداوند دیده می شود همانگونه که اجسام محدود دیده شده، و مکانی او را در برگرفته و برای ناظر محصور می شود، تو با این خدائی که توصیف کردی کافر شده ای، ولی احمد خزاعی بر رأی خود اصرار کرد، و خلیفه دستور داد شمشیری را که نامش صمصامه بود آوردند، واثق گفت: من امید ثواب دارم نسبت به کشتن این کافر، که خدایی را عبادت می کند که ما آن را نپرستیده و با صفاتی که او گفت نمی شناسیم. سپس شمشیر را بدست گرفته و گردن او را زد، و دستور داد سر او را به بغداد برده و چند روزی در جانب شرقی شهر و سپس چند روزی در جانب غربی آویزان نمودند. واثق کاغذی نوشت که روی سر او قرار داده شد. مضمون آن کاغذ چنین بود:
این سر احمد بن نصر بن مالک است. بنده خدا امام هارون - واثق: از او خواست که قائل به خلق قرآن و عدم تشبیه شود، ولی او نپذیرفته و عناد نمود و خداوند او را زودتر به آتش فرستاد.(69)
(2) یوسف بن یحیی بویطی، شاگرد شافعی و ادامه دهنده حلقه درس او. او را در چهل رطل زنجیر آن بسته و از مصر به بغداد بردند. در آنجا امتحانش کردند که بگوید قرآن مخلوق است، ولی او نپذیرفته، گفت: به خدا سوگند، در این غل وزنجیر خود می میرم تا اقوام بعد بدانند که گروهی در این راه در زنجیر مردند، واگر بر او - واثق وارد شدم جز سخن را چیزی نخواهم گفت. او همچنان بر عقیده خود اصرار کرد تا آنکه در سال 232 هجری در زندان مرد.
... افراد دیگری نیز بودند که مجال ذکر نام آنها نیست و همگی محکم تر و استوارتر از احمد بودند، پس این ظالمانه است که چنین گرفتاری را مخصوص احمد بن حنبل دانسته و آن را از بزرگترین قهرمانی های او تلقی کنیم، در حالی که او اصلا چنین نبود، زیرا همانگونه که دیدیم در برابر معتصم خضوع و اعتراف کرد.

احمد در عهد متوکل:

وقتی متوکل به قدرت رسید به عکس زمان مامون، معتصم وواثق، اهل حدیث را مقرب و معتزله را سرکوب نمود، آنها را درباره خلق قرآن امتحان نمود، هر که قائل به خلق قرآن بد وی را شکنجه و به قتل می رساند، وبدین صورت اهل حدیث به خواسته خود رسیده، آوازه آنها بالارفت، و به جایگاه بلندی رسیدند، آنان توانستند انتقام خود را به شدت از معتزله بگیرند.
احمد امین می گوید: متوکل خواست افکار عمومی را در بر گرفته و تایید همگان را بدست آورد، لذا قول به خلق قرآن را کنار گذاشته، امتحانها و محاکمه ها را تعطیل و محدثین رایاری کرد.(70)
بیشترین سهم در تقریب به متوکل از آن احمد بن حنبل بود، زیرا تنها او از قضیه گرفتاری قرآن جان سالم به در برد، پس از آنکه قهرمانان این آشوب به قتل رسیدند، متوکل به امرا توصیه می نمود که احمد را تقدیر و احترام کنند. او بهترین جایزه ها را برای احمد قرار داده و ماهیانه چهار هزار درهم حقوق به او می داد.(71)
بدین وسیله ستاره احمد صعود نموده، مردم زیادی دنباله رو او شده، رجال حکومتی، اعیان و اشراف به سوی او روی آوردند. و در مقابل احمد فتوی به درستی خلافت، امامت و وجوب اطاعت از متوکل داده، دولت را تایید و پشتیبانی نمود، و این کار از احمد جای تعجب ندارد زیرا او قائل به لزوم اطاعت از حاکم است چه مومن باشد چه فاسق.
احمد در یک رساله خود چنین می گوید: اطاعت و فرمانبری از ائمه و امیرالمومنین، چه مومن باشند چه فاسق، و هر که به خلافت رسیده و مردم او را پذیرفته و تایید کردند، یا آنکه با زور شمشیر بر آنها مسلط و نام امیرالمومنین را گرفت اطاعت از تمام اینها واجب است و جنگیدن در رکاب امراء مومن یا فاسق تا روز قیامت صحیح است.
اجرای حدود بدست این ائمه بوده و هیچ کس حق مخالفت و نافرمانی با آنها را ندارد.
پرداخت صدقات به آنها جایز و مجزی است چه مومن باشند چه فاسق. نماز جمعه پشت سر او و یا هر حاکمی جایز بوده و هر که نمازش را دوباره بخواند بدعت آفریده، اخبار را ترک و با سنت مخالفت نموده است.
اگر کسی علیه یکی از ائمه مسلمین که مردم وی را قبول و به هر نحو ممکن، چه بازور، بر خلافت او اقرار کرده اند قیام کند، یاغی به شمار رفته، و مخالفت آثار رسول الله است، و اگر در این حالت بمیرد گویا در زمان جاهلیت مرده است.(72)
ابو زهره در همین کتاب در صفحه 522 می گوید: احمد نظری دارد که با سایر فقها هماهنگ است و آن درباره صحت امامت کسی است که به قدرت رسیده و به خوبی حکومت کرده و لذا مردم او را پذیرفته اند، بلکه احمد نظری بیش از این نیز دارد، او می گوید هر که به قدرت برسد هر چند فاسق باشد باید از وی اطاعت نمود تا آشوب برپا نشود.
از این رو می بینیم پیروان او از سلفی ها و وهابی ها معتقدند که حسین بن علی (علیه السلام) یاغی بوده ویزید باید او را می کشت زیرا علیه امام زمان خود قیام کرده است. من این نظر را با گوش خود شنیده ام، یکی از آنها در این باره با من بحث نموده و با تمام نیرو از یزید دفاع می کرد و گفت: حسین (علیه السلام) زمان خود خروج کرده و باید کشته می شد. حال ببینید تقلید کورکورانه از گذشتگان، انسان را به کجا می کشاند. احمد بن حنبل در برابر حسین (علیه السلام) چه ارزشی دارد که قول او را قبول و به فتوای او عمل کرده و حسین را متهم به ظلم و تجاوز نمائیم؟!
اگر از این تقلید کورکورانه دست کشیدیم و در آیات قرآن تدبر نمودیم، وضع ما بهتر از این بوده و به حق نزدیکتر خواهیم بود. خداوند می فرماید: ولا ترکنوا لی الذین ظلموا فتمسکم النار(73): تکه بر کسانی که ظلم کرده اند نکنید که آتش به شما خواهد رسید.
در آیه دیگری می فرماید: ولا تطع من أغفلنا قلبه عن ذکرنا واتبع هواه و کان امره فرطاً(74): کسی که ما قلبش را از یاد خود غافل ساختیم و او به دنبال هوای نفس خویش رفته و در کارش افراط می کرد، از چنین کسی اطاعت نکن.
در جای دیگر خدا می فرماید: فلا تطع المکذبین(75): از تکذیب کنندگان اطاعت نکن و همچنین ولا تطیعوا امر المسرفین(76): و دستور اسراف کنندگان را اطاعت نکنید.
... ولی آنها از قرآن رو برگردانده و استناد به روایاتی کردند که حکام ظالم بنی امیه برای تثبیت سلطنت خود آنها را به دروغ جعل کرده اند و در مقابل، اهل بیت این احادیث را رد کرده و بجای آنها احادیث صحیح و موافق قرآن وروح اسلام بیان نمودند.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید: هر که راضی به بقاء ظالم باشد، راضی به معصیت خدا است. این گفتار جدا از اینکه یک حدیث است، در واقع یک دلیل عقلی محکم است، زیرا هر که معتقد به تسلیم، اطاعت و عدم قیام علیه ظالم است، در واقع راضی شده است که معصیت امر خدا شود. خداوند می فرماید: و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون... الظالمون... الفاسقون.(77)
مضاف بر آن آیات و روایاتی است که دلالت بر امر به معروف و نهی از منکر داشته و لذا هنگامی که امام حسین (علیه السلام) می خواست علیه طاغوت زمان خود یزید قیام کند فرمود:
ای مردم، رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید: هر که سلطان ظالمی را ببیند، که حرام خدا را حلال کرده، عهد خدا را شکسته، با سنت رسول الله مخالفت نموده و رفتار او نسبت به بندگان خدا نادرست و دشمنانه است ولی علیه آن ظالم با دست یا زبان بر خورد نکند، بر خدا است که او را در جایگاهی - از عذاب - قرار دهد که آن ظالم را خواهد برد. حال بدانید که این قوم اطاعت از شیطان نموده و اطاعت از خداوند رحمن را ترک کرده اند. آنها فساد را علنی، حدود خدا را تعطیل، در آمد بیت المال را تصرف، حرام خدا را حلال خدا را حرام کرده اند، ومن اولی از دیگرانم که علیه آنان قیام کنم.(78)
ولی ما چه بگوئیم درباره کسانی که ائمه اهل بیت را رها کرده و بجای آنها ائمه ای ساختگی را پذیرفتند، که خداوند امر به اطاعت آنها نکرده است خداوند می فرماید: و قالوا ربنا انا اطعنا سادتنا و کبراء نا فضلونا السبیلا ربنا آتهم ضعفین من العذاب و العنهم لعناً کبیراً(79): گفتند پروردگارا، ما از روسا و بزرگان خود اطاعت کرده، آنها ما را از راه به در بردند، پروردگارا، آنان را دو برابر عذاب نموده و آنها را لعن کن لعنی بزرگ.
حاکمان بنی امیه چه جنایت بزرگی در حق امت اسلامی مرتکب شدند که احادیث دروغ به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت دادند؟!.
و احمد بن حنبل نیز چه گناه بزرگی بر دوش گرفته که چنین فتوائی صادر کرده؟!، این فتوی چقدر برای نسل انقلاب اسلامی که حاضر به قبول ظلم و استبداد نیست باز دارنده است؟!. آن هم در این زمان که عصر آگاهی و نهضت فراگیری است که سخنان مزورانه علمای درباری نمی تواند در برابر آن بایستد. حال اگر چند جوان بی تجربه با پیوستن به گروههای کمونیست و ضد اسلامی مرتکب گناه شده اند، مطمئنا گناه آن علمای منحرف بزرگتر است.