فهرست کتاب


حقیقت گمشده «داستان گرایش به مذهب اهل بیت علیهم السلام» جلد 2

شیخ معتصم سید احمد سیدمحمدرضامهری

از کتابها و آثار احمد:

احمد کتابی در فقه تالیف نکرده که به عنوان اساس مذهب فقهی او به شمار رود بلکه او دارای کتابهایی است که در شمار موضوعات فقهی بوده مانند المناسک الکبیره، المناسک الصغیره و رساله کوچکی در نماز که این کتابها تنها کتاب حدیث بوده هر چند او به شرح و توضیح موضوعات آن پرداخته است.(65)
معروف است که او علاقه ای به کتابهای شامل تفریع ورای ندارد. روزی به عثمان بن سعد گفت: به آنچه در کتابهای ابی عبید، یا نوشته های اسحاق، سفیان، شافعی یا مالک آمده است توجه نکن، بلکه اصل را دریاب.
از مشهورترین تالیفاتش در حدیث مسند او است که شامل چهل هزار حدیث بوده و از این میان ده هزار حدیث تکراری است. احمد مسند خود را توثیق کرده، وقتی درباره حدیثی از او می پرسند می گوید: ببینید آیا در مسند وجود دارد یا نه، اگر نیست حجت نمی باشد. ولی بسیاری از حفاظ مسند او را نپذیرفته، بعضی از روایتهای جعلی در آن وجود دارد، البته در اینجا مجال این بحث نیست.

گرفتاری احمد بن حنبل:

مهمترین تحویل در زندگی احمد بن حنبل، مشکلاتی است که بسبب سخنش درباره عدم خلق قرآن دامنگیر او شد. این گرفتاری از زمان مامون آغاز شد. مامون مردم را به زور وادار می کرد که قائل به مخلوق بودن قرآن باشند. او مردی متکلم و عالم بود و منشوری به تمام فرمانداران خود فرستاده، آنان را امر کرد که درباره خلق مسلمین واجب است دین را حفظ و بر پاداشته و در میان رعیت بر اساس حق عمل کند. امیرالمومنین خبر دار شده است که اکثریت نادان جامعه و عموم افراد سطح پائین، که نه آگاهی وبصیرت، نه ارشاد و هدایت الهی و نه برخورداری از نور و برهان دانش دارند در هر دیار و سرزمینی باشند، نسبت به شناخت خداوند جاهل و نا آشنا بوده، و درباره حقیقت دین، توحید و ایمان به خدا در گمراهی بسر برده، و از واضحترین مسائل اعتقادی وراه واجب الاتباع الهی عقب مانده اند، آنها نه قدر خدا را آنگونه که شایسته است دانسته و نه درباره او معرفت صحیحی داشته و نه فرق میان او و خلقش را فهمیده اند، زیرا رای آنها ضعیف و عقلشان ناقص بوده و قدرت تفکر و تدبر ندارند، آنها خداوند - تبارک و تعالی - را با قرآنی که نازل کرده است، یکی دانسته و همگی معتقد شده اند که قرآن قدیم وازلی بوده و خداوند آن را نیافریده است....(66)
از اینجا مساله آشوب برانگیز خلق قرآن آغاز شد، ولی ابن حنبل در زمان معتصم به دام امتحان و شکنجه افتاد زیرا قبل از امتحان او مامون از دنیا رفت معتصم در امتحان کردن و تذلیل مردم بسیار شدید بود، وقتی که نوبت احمد بن حنبل نیز رسید، معتصم سوگند یاد کرد که احمد را با شمشیر نخواهد کشت، بلکه وی را پی در پی کتک خواهد زد... واو را در جای تاریکی قرار خواهد داد که اصلا نوری نبیند. بدین ترتیب به مدت سه روز احمد را روزانه برای مناظره می آوردند تا شاید تسلیم حکم خلیفه شود ولی او بر قول خود باقی مانده و هرگز نپذیرفت. وقتی معتصم از او ناامید شد، دستور داد وی را با شلاق بزنند، آنها احمد را 38 ضربه شلاق زدند ولی این شکنجه ادامه نیافت، زیرا معتصم دستور آزادی ابن حنبل را صادر کرد و این مساله موجب تعجب است، آیا این مقدار کافی بود تا از احمد یک قهرمان تاریخی بسازد، در حالی که تاریخ شاهد افرادی است که بیش از او شکنجه شده و صبر کردند؟!
سلطان را پذیرفت؟
بعضی ها گفته اند که مردم در برابر کاخ سلطان اجتماع کرده و خواستند حمله کنند و لذا معتصم دستور آزادی او را داد...، ولی این خبر با تاریخ معتصم سازگار نیست، زیرا او معروف به قدرت، قوت اراده و عظمت دولت بوده و از غضب عوام هراسی نداشت، وانگهی آن مردم چه کسانی بودند؟، آیا آنها پیروان احمد بودند؟!
ولی احمد قبل از این گرفتاری معروف و مشهور نبوده تا چنین پیروانی داشته باشد، و اگر واقعا پیرو او بودند، احمد خروج بر سلطلان را تحریم کرده بود...! پس این سبب قانع کننده نیست.
ظاهرا سبب این آزادی پذیرش احمد نسبت به امر خلیفه و تسلیم در مقابل رای اواست، همانگونه که جاحظ در رساله خود خطاب به اهل حدیث پس از نقل داستان این گرفتاری چنین می گوید: و این صاحب شما - یعنی احمد بن حنبل - می گفت: تقیه جایز نیست مگر در دیار شرک، پس اگر اقرار او به خلق قرآن بر اساس حقیقت است پس نه شما با او و نه او با شمااست، علاوه بر اینکه او شمشیری بر سر خود ندیده و شلاق زیادی نیز نخورده بود، تنها سیدرضی ضربه با فاصله از یکدیگر و غیر شدید دریافت کرده و چندین بار اقرار نمود. احمد نه در مجلسی تحت فشار قرار گرفته، نه وضعیت او نا امید کننده بود، نه آهن بر او سنگینی نموده و نه از شدت تهدید او را ترسانده بودند، بلکه با نرم ترین سخن باوی مناظره نموده و او خشن ترین جوابها را می داد، آنها سنگین برخورد کرده، و او بی توجه به آنان بوده، آنها با حلم رفتار کرده و او از کوره در می رفت.(67)
همچنین یعقوبی در تاریخ خود سخن جاحظ درباره اعتراف احمد بن حنبل به اینکه قرآن مخلوق است را آورده، می گوید: معتصم، احمد بن حنبل را درباره خلق قرآن امتحان کرد، احمد گفت: من علمی را بدست آورده ام، ولی چیزی از گفتار شما را درباره آن نمی دانم، آنگاه فقها را برای مناظره با او آوردند، عبدالرحمان به اسحاق و چند تن دیگر با وی مناظره کردند... ولی او حاضر به قبول اینکه قرآن مخلوق است نشد، سپس او را چند ضربه شلاق زدند، آنگاه اسحاق بن ابراهیم گفت: یا امیرالمومنین، اجازه دهید من با او به مناظره بپردازم، گفت: اجازه دادم، اسحاق گفت: آیا این علمی که بدست آورده ای، ملکی آن را برای تو نازل کرده یا از دیگران یاد گرفته ای؟!
احمد گفت: از دیگران یاد گرفته ام.
اسحاق گفت: پس یک چیز مانده است که آن را یک نگرفته ای.
احمد گفت: چیزی مانده است که آن را یاد نگرفته ام.
اسحاق گفت: پس این هم از آن جمله است که یاد نگرفته و امیرالمومنین آن را به تو یاد داد.
احمد گفت: پس من هم قائل به قول امیرالمومنین هستم.
اسحاق گفت: درباره خلق قرآن؟
احمد گفت: در خلق قرآن.
آنگاه شاهد بر او گرفته، و به وی خلعت دادند و به منزل روانه کردند.(68)
پس این جنجال پیش از آنکه حقیقت داشته باشد ساختگی است و حنبلی ها از آن افسانه ها و داستان ها ساخته تا تبلیغی برای امامت احمد بن حنبل باشد. والا اگر این مساله بر اساس واقعیت بررسی شود، هیچ گاه ابن حنبل قهرمان آن نخواهد بود.

قهرمانانی که در تاریکی مانده اند:

(1) احمد بن نصر خزاعی، که در سال 231 هجری کشته شد، از علما بوده و شاگر مالک بن انس است. ابن معین و محمد بن یوصف از او روایت کرده اند، روزی واثق عباسی او را امتحان کرده پرسید: نظر تو درباره قرآن چیست؟
گفت: سخن خدا مخلوق نیست. واثق سعی کرد او را وادار کند که بگوید قرآن مخلوق است، ولی او نپذیرفت. درباره تجسم خدا در روز قیامت از او پرسید، آن را قبول کرده و درباره اش حدیث نقل کرد. واثق گفت: وای بر تو، آیا خداوند دیده می شود همانگونه که اجسام محدود دیده شده، و مکانی او را در برگرفته و برای ناظر محصور می شود، تو با این خدائی که توصیف کردی کافر شده ای، ولی احمد خزاعی بر رأی خود اصرار کرد، و خلیفه دستور داد شمشیری را که نامش صمصامه بود آوردند، واثق گفت: من امید ثواب دارم نسبت به کشتن این کافر، که خدایی را عبادت می کند که ما آن را نپرستیده و با صفاتی که او گفت نمی شناسیم. سپس شمشیر را بدست گرفته و گردن او را زد، و دستور داد سر او را به بغداد برده و چند روزی در جانب شرقی شهر و سپس چند روزی در جانب غربی آویزان نمودند. واثق کاغذی نوشت که روی سر او قرار داده شد. مضمون آن کاغذ چنین بود:
این سر احمد بن نصر بن مالک است. بنده خدا امام هارون - واثق: از او خواست که قائل به خلق قرآن و عدم تشبیه شود، ولی او نپذیرفته و عناد نمود و خداوند او را زودتر به آتش فرستاد.(69)
(2) یوسف بن یحیی بویطی، شاگرد شافعی و ادامه دهنده حلقه درس او. او را در چهل رطل زنجیر آن بسته و از مصر به بغداد بردند. در آنجا امتحانش کردند که بگوید قرآن مخلوق است، ولی او نپذیرفته، گفت: به خدا سوگند، در این غل وزنجیر خود می میرم تا اقوام بعد بدانند که گروهی در این راه در زنجیر مردند، واگر بر او - واثق وارد شدم جز سخن را چیزی نخواهم گفت. او همچنان بر عقیده خود اصرار کرد تا آنکه در سال 232 هجری در زندان مرد.
... افراد دیگری نیز بودند که مجال ذکر نام آنها نیست و همگی محکم تر و استوارتر از احمد بودند، پس این ظالمانه است که چنین گرفتاری را مخصوص احمد بن حنبل دانسته و آن را از بزرگترین قهرمانی های او تلقی کنیم، در حالی که او اصلا چنین نبود، زیرا همانگونه که دیدیم در برابر معتصم خضوع و اعتراف کرد.