فهرست کتاب


حقیقت گمشده «داستان گرایش به مذهب اهل بیت علیهم السلام» جلد 2

شیخ معتصم سید احمد سیدمحمدرضامهری

انتشار مذهب مالکی:

مذهب مالکی توسط قضاوت وسلاطین منتشر شد، شاه اندلس مردم را به تقلید مذهب مالک واداشت، سبب این کار سخنی از مالک در مدح وی بود، روزی مالک درباره عملکرد سلطان اندلس سوال کرد، و در جواب از رفتار نیک او سخن به میان آمد، مالک گفت: از خدای متعال خواهانیم که حرم ما را توسط سلطان شما مزین فرماید، این سخن که به شاه رسید، مردم را وادار به پیروی از مذهب او نموده، و مذهب اوزاعی را کنار گذاشت. مردم نیز به تبع سلطان دین او را پذیرفتند، زیرا همیشه مردم پیرو دین سلاطین اند.
مذهب مالکی در آفریقا نیز توسط قاضی سحنون منتشر شد.
مقریزی گوید: وقتی معز بن بادیس به قدرت رسید، مردم آفریقا را وادار به پیروی از مذهب مالک و ترک دیگر مذاهب نمود. و بدین وسیله اهالی آفریقا و اندلس همگی به مذهب او رجوع کردند، آن هم برای رضایت سلطان وطلب دنیا، زیرا قضاوت و فتوی در تمام آن شهرها مخصوص کسانی بود که پیرو مذهب مالک بودند، اکثر مردم نیز مجبور به پذیرش احکام و فتاوی آنها بودند. و بدین وسیله این مذهب در آنجا منتشر شد و مقبول همگان قرار گرفت، ولی به دلیل شایستگی ها و ارزش های روحانی این مذهب نبود، بلکه به خاطر قانون زور بود که مردم نیز بدون بصیرت در برابر آن خاضع اند.(46)
در مغرب نیز در ایام دولت بنی تاشفین، وقتی علی بن یوسف بن تاشفین به قدرت رسید، مذهب مالکی رونق گرفت، ابن تاشفین فقها را تعظیم و مقرب دانست، ولی شرط تقرب به درگاه او تبعیت از مذهب مالکی بود، مردم نیز در تحصیل مذهب مالکی از یکدیگر سبقت می گرفتند، در این زمان کتاب های مذهبی مالکی منتشر و همه مردم به آنها عمل کرده و دیگر مذاهب را کنار گذاشتند، تا جائی که توجه مردم به کتاب خدا و سنت پیامبر نیز کم شد.
اینگونه سیاست، دین مسلمین را به بازی گرفت، عقاید و عبادات مردم در دست دولتها بوده و مسلمانان تابع مذاهب تحمیلی شده و بدون هرگونه بحث و بررسی تسلیم آنها شدند. در صورتی که شایسته بود هر نسلی برای خود مستقل عمل کرده و بجای تقلید و اطاعت کور کورانه مذهب خود را با شناخت انتخاب می نمایند.
ابن حزم می گوید: دو مذهب در ابتدار کار خود با قدرت ریاست و سلطان منتشر شدند، یکی مذهب ابو حنیفه بود، هنگامی که ابو یوسف قضاوت را به عهده گرفت، هیچ قاضی تعیین نمی کرد مگر از اصحاب وابسته به خود که پیرو مذهب او بودند.
و دیگر: مذهب مالک نزد ما در اندلس، زیرا یحیی بن یحیی از مقربین سلطان بوده و در قضاوت مورد تأیید بود سلطان بدون مشورت و تأیید یحیی هیچ قاضی برای شهرهای اندلس تعیین نمی کرد، و او نیز جزز یاران خود کسی را نمی پذیرفت، مردم هم اهل دنیا بوده و برای رسیدن به اهداف خود در این جهت حرکت کردند.(47)

اشکالهایی بر مالک:

من در این باره سخن متعصبین مذهب او را کنار گذاشتم، آنها فضایلی برای او شمرده اند که از حد معقول تجاوز می کند و نمی تواند میزان صحیح برای سنجش شخصیت مالک باشد. به عنوان مثال می گویند: قیس، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دید که در مسیری میرود، ابوبکر پشت سر ایشان، عمر پشت سر ابوبکر، مالک بن انس پشت سر عمر، و سحنون(48) پشت سر مالک(49).....
این قضایایی بی ارزش و فضایل ساختگی است که به درد بحث نمی خورد.
من در اینجا به سخنان علما و بعضی از معاصرین مالک، که آرائی است آزاد و در حدود اشکالهای علمی اکتفا می کنم.
شافعی می گوید: لیث از مالک افقه است، ولی اصحابش از او حمایت نکردند. سعید بن ایوب می گوید: اگر لیث و مالک در یکجا به هم می رسیدند، مالک ساکت می ماند، و لیث می توانست به هر طرف که می خواست مالک را پرتاب کند.(50)
علی بن مدائنی از یحیی بن سعید پرسید: کدام رأی برای تو بیشتر مقبول است، رأی مالک یا رأی سفیان؟
گفت: رأی سفیان، کسی در این باره شک ندارد.
او همچنین گفت: سفیان در هر چیز بالاتر از مالک است.
یحیی بن معین گوید: از یحیی بن سعید شنیدم که می گفت: سفیان نزد من در هر جهت از مالک محبوبتر است.(51)
سفیان ثوری گوید: او - یعنی مالک - چیزی از حفظ ندارد.
ابن عبدالبر می گوید: ابن ذویب درباره مالک بن انس سخنی پر از خشونت و بد گویی ایراد کرد، که من از گفتن آن اکراه دارم.(52)
و از کسانی که درباره مالک سخن گفته و به مذهب او اشکال گرفته اند ابراهیم بن سعد است که از دعوت کنندگان به مذهب بوده و همچنین عبدالرحمن بن زید بن اسلم، ابن ابی یحیی، محمد بن اسحاق واقدی و ابن ابی زناد.
سلمه بن سلیمان بن ابن مبارک می گوید: به رأی ابو حنیفه حاشیه زدی، ولی به رأی مالک حاشیه نزدی.
گفن: او را عالم نمی دانم.(53)
ابن عبدالبر درباره مالک می گوید: آنها اشکال هایی به مذهب وی گرفته اند، عبدالله بن ادریس می گوید: محمد بن اسحاق نزد ما بود، سخن درباره مالک به میان آمد، گفت: علم او را بگوئید!، یحیی بن صالح می گوید: ابن اکثم به من گفت: تو مالک را دیده، سخن او را شنیده ای و همنشینی محمد بن حسن نیز بوده ای، کدامیک از آنها افقه است؟ گفتم: محمد بن حسن از مالک افقه است.(54)
ابو محمد بن ابی حاتم می گفت: ابو زرعه از یحیی بن بکیر نقل کرده که گفت: لیث از مالک افقه است، ولی شانس به مالک روی آورد.(55)
احمد بن حنبل می گوید: ابن ابی ذویب شبیه سعید بن مسیب بود او از مالک افضل بود، ولی مالک در مردم داری بهتر بود.(56)
از مجموع این اقوال می توان گفت: مالک هیچگونه برتری بر سایر علما نداشت و هیچ امتیازی در او نبود که وی را شایسته مرجعیت فقهی قرار دهد. ولی سیاست به شایستگی ها توجهی ندارد، بلکه معیارهای خاص خود دارد، که بر اساس میزان و مصالح سیاسی، افراد را ارزشیابی می کند، و لذا مسلمانان باید از فقیهی تقلید و پیروی کنند که مخالف سیاست آنها نباشد.

امام شافعی:

ابو عبدالله محمد بن ادریس بن عباس بن عثمان بن شافع.
متولد سال 150 هجری، که در روز وفات ابو حنیفه به دنیا آمد. درباره مکان تولدش اختلاف نظر است، که در غزه، عسقلان یا یمن بوده، و قولی غیر مقبول نیز گوید که در مکه متولد شده است وفات او سال 204 هجری در مصر بوده است.
در ایام کودکی همراه مادرش به مکه هجرت کرد. در آنجا به مکتب خانه رفته، قرآن مجید را حفظ و نوشتن را آموخت، سپس به قبیله بادیه نشین هذیل ملحق شد، ابن کثیر در البدایه و النهایه می گوید: او بیست سال در میان قبیله هذیل بود، ولی معجم البلدان از خود ایشان نقل می کند که هفده سال در آنجا بود. او در این مدت فصاحت زبان را از قبیله هذیل کسب نموده ولی توجهی به علم وفقه نداشت. شافعی در دهه سوم عمرش به فقه روی آورد، و اگر مدت اقامتش در بادیه بیست سال باشد، پس در دهه چهارم عمرش یعنی بعد از سی سالگی به طلب فقه پرداخته است.
شافعی در مکه، مدینه، یمن و بغداد به تحصیل پرداخته و اولین استاد او مسلم بن خالد مخزومی، معروف به زنجی است که در روایت حدیث مورد اعتماد نمی باشد، و بسیاری از حفاظ از جمله ابو داود، ابو حاتم و نسائی وی را ضعیف دانسته اند.(57)
سپس شافعی نزد سعید بن سالم قداح که متهم به مرجئی بودن است درس خوانده، سپس به تحصیل علم از سفیان بن عیینه شاگرد امام صادق (علیه السلام) و یکی از اصحاب مذاهب از بین رفته پرداخت. شافعی در مدینه از مالک بن انس و غیره نیز علم آموخته است، ابن حجر تعداد اساتید او را هشتاد نفر نقل کرده که قدری مبالغه در آن است. رازی به خاطر تعصب خود این مطلب را که شافعی نزد قاضی محمد بن حسن شیبانی شاگرد ابو حنیفه تحصیل کرده باشد انکار کرده است، ولی این تعصب صحت ندارد زیرا شافعی خود به تحصیل نزد شیبانی اعتراف کرده است.
اما شاگردان شافعی، گروهی عراقی و جمعی مصری هستند، که پس از آن عامل اساسی نشر مذهب شافعی شدند. از عراق: خالد یمانی کلبی، ابو ثور بغدادی که صاحب مذهبی منفرد و تا قرن دوم دارای مقلد بوده و در سال 240 وفات کرده است، حسن بن محمد بن صباح زعفرانی، حسن بن علی کرابیسی، احمد بن عبدالعزیز بغدادی، و ابو عبدالرحمن احمد بن محمد اشعری که شبیه شافعی بوده است، وی توانست از این مذهب و پیروان آن دفاع نماید، زیرا موقعیتی نزد سلطان و منزلتی در دولت داشته و دارای مقامی عظیم بوده است. احمد بن حنبل نیز از شاگردان شافعی است، هر چند حنبلیان ادعا می کنند شافعی از احمد روایت نقل می کرده و شاگرد او بوده است، همانگونه که در طبقات الحنابله آمده است.
اما شاگردان شافعی، در مصر تأثیر بیشتری در نشر مذهب وی و تألیف کتاب داشته اند، معروفترین آنها یوسف بن یعقوب بویطی جانشین شافعی در درس واز بزرگترین مبلغان وی می باشد.
او بیگانگان را مورد عنایت قرار داده و از فضل شافعی برای آنها سخن می گفت، تا آنکه پیروان او زیاد و مذهب او منتشر شد، ولی ابن ابی اللیث حنفی نسبت به او حسادت ورزیده، او را از مصر اخراج کرد، وی در زندان بغداد از دنیا رفت.
از دیگر شاگردان شافعی اسماعیل بن یحیی مزنی، ابو ابراهیم مصری است که تألیفاتی در مذهب شافعی مانند الجامع الکبیر، الجامع الصغیر، المنثور و غیره دارد که در نشر مذهب شافعی موثر بوده است.
نحقیق در تاریخ شافعی نشان می دهد که شاگردان و یاران او بودند که وی را کمک کرده و مذهب او را منتشر ساختند.
میان مکتب شافعی در عراق و مکتب او در مصر اختلافی قابل تأمل وجود دارد. گفته می شود که شافعی از فتواهای خود در عراق دست کشیده، این فتاوی به عنوان مذهب قدیم معروف شده و شاگردان شافعی در عراق بر این مذهب هستند. از جمله کتابهای مذهب قدیم الامالی و مجمع الکافی است.
او هنگام هجرت به مصر، عمل به مذهب قدیم خود را تحریم نمود، آن هم پس از انتشار و عمل عوام بر اساس آن.... آیا رجوع شافعی از آن فتاوی به دلیل باطل بودن آنها است؟ یا آنکه اجتهاد وی در بغداد ناقص بوده و در مصر کامل گردیده است؟
حال چه تضمینی داریم که مذهب جدید او در مصر صحیح است؟
اگر عمر او ادامه می یافت، آیا باز هم از آراء خود بر می گشت؟! و لذا همانگونه که در کتاب الام آمده است می بینیم که برای یک مسأله دو نظر در فقه شافعی وجود دارد. بنابراین این تردد و اختلاف در فتوی در نتیجه عدم اطمینان است و برای اجتهاد و علم نقص به شمار می رود.
بزاز این مطلب را تأکیید می کند: شافعی در عراق به تألیف پرداخته و اصحاب محمد - یعنی شیبانی - علیه او اشکال گرفته، اقوال او را تضعیف و عرصه را بر او تنگ کردند. از طرفی دیگر اصحاب حدیث به قول شافعی توجهی ننموده و او را معتزلی قلمداد می کردند، و لذا در عراق جای پایی نیافته، به سوی مصر هجرت کرد، در مصر فقیه نامداری نبود و لذا بازار کار او رونق گرفت.(58)
وقتی به مصر رفت این وضیعت تغییر کرد، زیرا شافعی به عنوان شاگرد مالک، و حامی و مدافع مذهب او به شمار می رفت، و این عامل موفقیت وی در مصر شد، زیرا جو عمومی به نفع مالک بود و اضافه بر آن شافعی به توصیه خلیفه زمان به مصر سفر کرد و در مصر مورد عنایت کافی به خصوص از اصحاب مالک قرار گرفت، و توانست به نشر مذهب جدید بپردازد.
ولی طولی نکشید که شافعی شروع به تألیف کتاب در رد مالک و آراء او نمود. ربیع در این مورد می گوید: از شافعی شنیدم که می گفت:
وقتی به مصر آمدم خیال می کردم که مالک تنها شانزده حدیث خود را نمی پذیرد، ولی دیدم که او اصل را گرفته، فرع را کنار گذاشته است، یا فرع را پذیرفته، اصل را رد کرده است. ابو عمر می گوید: ساجی در کتاب العلل کسانی را نام می برد که درباره مالک سخن گفته و در مواردی از مذهب او عیب جوئی کرده اند، مانند عبدالعزیز بن ابی سلمی، و عبدالرحمن بن زید، سپس می گوید: شافعی و بعضی از اصحاب ابو حنیفه نیز، به دلیل حسادت بر مقام امامت ایشان(59) بر او اشکال گرفته اند.
مالکیان از شافعی به ستوه آمده، در کمین او نشستند تا آنکه وی را به قتل رساندند. ابن حجر می گوید: آنها شافعی را با یک کلید آهنین زدند تا مرد(60)، آنگاه قصیده ابو حیان در مدح شافعی را آورده است:
ولما اتی مصر انبری بالاذی له - اناس طووا کشحاً علی بغضه طیا
ای ناقداً ما حصلوه و هادماً - لما اصلوا اذ کان بنیانهم و هیا
فدسوا علیه عندما انفردوابه - شقیاً لهم شل الا له له الیدیا
فشق بمفتاح الحدید جبینه - فراح قتیلاً لابواک و لا نعیا
1 - وقتی که به مصر آمد، گروهی برای اذیت او بپاخاستند که همیشه نسبت به او دشمنی می ورزیدند.
2 - او برای نقد دستاوردها و تخریب ساخته های آنان آمده بود زیرا ساختمان آنها بی پایه بود.
3 - وقتی او را تنها یافتند، جنایتکاری را به سراغ او فرستادند، که خداوند دستش را قطع کند.
4 - آن جنایتکار با کلید آهنین پیشانی او را زخمی کرد، او کشته شد بدون آنکه کسی بر او گریه و سوگواری کند.
این گونه شافعی قربانی تعصب مذهبی مالکیان واقع شد.
ولی علی رغم آن، مصر اولین پایگاهی بود که مذهب شافعی از آن منتشر شد، آن هم به دلیل تلاش یاران و شاگردان او، که اگر آنها نبودند، مذهب شافعی نیز مانند مذاهب دیگر به فراموشی سپرده می شد. این مذهب در شام هم منتشر شد و جای مذهب اوزاعی را گرفت. وقتی محمد بن عثمان دمشقی شافعی قضاوت را در شام به عهده گرفت، سعی در نشر مذهب شافعی نموده و آن را جایگزین مذهب اوزاعی کرد، و لذا مذهب شافعی در ایام دولت ایوبیان رونق گرفت زیرا سلاطین ایوبی شافعی بودند. پس از آنها که ممالیک قدرت را در مصر به دست گرفتند باز هم مذهب شافعی به قدرت خود باقی ماند، زیرا تمام شاهان ممالیک، جز سیف الدین، شافعی بودند. سیف الدین حنفی بود ولی تأثیر منفی در نشر مذهب شافعی نداشت.
بدین ترتیب نام شافعی توسط امر و سلاطین باقی مانده و گرنه مذهب او نیز به فراموشی سپرده می شد.