فهرست کتاب


حقیقت گمشده «داستان گرایش به مذهب اهل بیت علیهم السلام» جلد 2

شیخ معتصم سید احمد سیدمحمدرضامهری

اشکالهایی بر ابو حنیفه:

اگر غلو کنندگان درباره ابو حنیفه را کنار گذاریم، گروه دیگری از معاصرین او را از علماء عادل می یابیم که او را زندیق، خارج از راه حق، فاسد در عقیده، خارج از نظام دین، مخالف کتاب و سنت، بی دین و بی ایمان قلمداد کرده اند.(22)
روزی سفیان ثوری، شریک، حسن بن صالح و ابن ابی لیلی اجتماع کرده، و به دنبال ابو حنیفه فرستاده و از او پرسید: نظر تو درباره کسی که پدر خود را کشته، با مادر خود جماع کرده، و در کاسه سر پدرش شراب خورده است چیست؟
او گفت: مومن است، ابن ابی لیلی گفت: هیچ شهادتی از تو مقبول نیست.
سفیان ثوری به او گفت: پس از این با تو اصلاً سخن نخواهم گفت.(23)
ابراهیم بن بشار از سفیان بن عیینه نقل می کند که او گفت: کسی مانند ابو حنیفه ندیدم که آنقدر علیه خدا جرأت داشته باشد. بازهم از او نقل شده است که: ابو حنیفه برای حدیث رسول الله ضرب المثل گفته و آن را طبق علم خود توجیه می کرد.(24)
از ابو یوسف پرسیدند: آیا ابو حنیفه مرجئی بود؟
گفت: آری، گفتند: جهمی بود؟ گفت: آری، گفتند: نظر تو نسبت به او چگونه است؟ گفت: ابو حنیفه فقط یک مدرس بود، هر سخن خوب او را پذیرفته و هر سخن نادرست را رد می کنیم.(25)
این است نظر مقرب ترین افراد به او، شاگردش و ناشر مذهبش، دیگر چه انتظاری از دیگران داریم...!
ولید بن مسلم می گوید: مالک بن انس به من گفت: آیا نامی از ابو حنیفه در شهر شما برده می شود؟ گفتم: آری، گفت: پس شهر شما ارزش زندگی ندارد.(26)
اوزاعی می گوید: ما به ابو حنیفه اشکال نمی گیریم که چرا نظر می داد، همه ما نظر می دهیم، ولی نفرت ما از او بخاطر این است که حدیث پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بدست او می رسید ولی او خلاف حدیث رأی می داد.(27)
ابن عبدالبر می گوید: از کسانی که او را رد کرده اند محمد بن اسماعیل بخاری است، او در کتاب خود - الضعفاء والمتروکون -(28) می گوید: ابو حنیفه، نعمان بن ثابت کوفی، نعیم بن حماد از یحیی بن سعید و معاذ بن معاذ نقل می کند که آنها گفتند: از سفیان ثوری شنیدیم که چنین می گفت:
دوبار ابو حنیفه را وادار کردند که از کفر توبه کند. نعیم فرازی می گوید: نزد سفیان بن عیینه بودم که خبر مرگ او حنیفه را آوردند، او گفت:... - او اسلام را ستون به ستون خراب می کرد، تاکنون شرورتر از او در اسلام به دنیا نیامده است، این است آنچه بخاری درباره او آورده است.(29)
ابن الجارود در کتاب خود الضعفاء والمتروکون می گوید: اکثر احادیث او - نعمان بن ثابت - تخیل است.
وکیع بن جراح می گوید: دویست حدیث از رسول الله دیده ام که ابو حنیفه خلاف آنها عمل کرده است.
به ابن مبارک گفتند: مردم می گویند که تو به قول ابو حنیفه عمل می کنی، گفت: اینگونه نیست که تمام سخن مردم درست باشد، ما وقتی به سراغ او می رفتیم که او را نمی شناختیم، تا آنگاه که او را شناختیم.(30)
واضح است که این آراء بی طرفانه است، آنها فحش، ناسزا و خارج از حدود معقول نبوده است، بلکه اشکالهای علمی بر ابو حنیفه است، ما در این مورد از بد زبانیهای دشمنانش و غلو پیروانش چشم پوشیده، و تنها به رأی علما درباره او اکتفا کردیم، که این آراء برای رد شخصیت او کافی است، پس چگونه او توانست امام باشد در حالیکه برتر از او در فقه، علم و عدالت وجود داشت؟! ولی پشتیبان او سیاست است، وسیاست چه کارها که نمی کند؟!.

ابو حنیفه با امام صادق (علیه السلام):

ابو حنیفه در جدل و مناظره قوی بود، منصور خواست از او برای شکست امام صادق (علیه السلام) استفاده کند زیرا نام امام صادق (علیه السلام) در همه جا منتشر و آوازه او بالا رفته بود، و برای منصور دشوار بود که ببیند حلقه های علمی کوفه، مکه، مدینه وقم، شعبه های مدرسه امام جعفر بن محمد صادق (علیه السلام) باشند، لذا منصور ناگزیر شد امام (علیه السلام) را از مدینه به کوفه آورده و از ابو حنیفه خواست تا مسائلی اساسی تهیه، و در مجلسی عمومی از امام سوال کند، تا امام صادق (علیه السلام) را خجل نموده و از شأن او بکاهد.
ابو حنیفه می گوید: من در فقه کسی را اعلم از جعفر بن محمد صادق ندیدم، وقتی منصور او را خواست، به دنبال من فرستاد و گفت: ای ابو حنیفه، مردم شیفته جعفر بن محمد شده، پس مسائل دشواری برای او تهیه کن، و من چهل مسأله را آماده کردم.
سپس ابو جعفر - یعنی منصور - به دنبال من فرستاد، من نزد او در حیره رفتم، وارد مجلس که شدم جعفر بن محمد را دیدم که در سمت راست منصور نشسته بود، چشمم که به او افتاد، هیبت جعفر بن محمد صادق مرا بیش از هیبت ابو جعفر منصور گرفت، بر منصور سلام کرده و به من اشاره کرد نشستم، سپس رو کرد به امام صادق (علیه السلام) و گفت: یا ابا عبدالله، این ابو حنیفه است.
جعفر گفت: آری، نزد ما آمده است، گویا برای او خوشایند نبود آنچه قومش درباره او می گویند که هرگاه کسی را ببیند می شناسد، سپس منصور رو کرد به من و گفت: ای ابو حنیفه، از سوال های خود بر ابی عبدالله مطرح کن، من یکی پس از دیگری سوال می کردم و او جواب می داد، می گفت: شما اینگونه می گوئید، اهل مدینه اینگونه می گویند، و ما چنین می گوئیم، و نظر خودش احیاناً موافق ما، یا موافق آنها و یا مخالف همه بود، ما ادامه دادیم تا تمام چهل سوال تمام شد. سپس او حنیفه می گوید: مگر نگفتیم اعلم از همه مردم کسی است که در اختلافات مردم أعلم باشد.(31)
امام صادق (علیه السلام) همیشه ابو حنیفه را از قیاس نهی کرده، و شدیداً به او اعتراض می نموده است، ایشان می گوید: شنیده ام که دین را با رأی خود قیاس می کنی، چنین نکن، اولین کسی که قیاس کرد ابلیس بود.(32)
همچنین به او گفت: ای ابو حنیفه، نظر تو درباره محرمی که چهار دندان جلوی یک آهو را شکسته باشد چیست؟! گفت: یا ابن رسول الله، نمی دانم، گفت: تو ادعای زرنگی می کنی ولی هنوز نمی دانی که آهو دارای چهار دندان در جلو نیست، او تنها دو دندان دارد.(33)
ابو نعیم روایت کرد که: ابو حنیفه، عبدالله بن ابی شبرمه وابن ابی لیلی بر جعفر بن محمد صادق وارد شدند، ایشان به ابن ابی لیلی گفت: این کیست که همراه تو آمده؟
گفت: او مردی است که در دین بصیرت ودقت نظر دارد.
گفت: شاید امور دین را با رأی خود قیاس می کند؟
گفت: آری
جعفر به او حنیفه گفت: اسم تو چیست؟
گفت: نعمان.
گفت: ظاهر تو نشان نمی دهد که چیزی بدانی، سپس حضرت از او سوال هایی کرد، ابو حنیفه از همه سوالها اظهار بی اطلاعی می نمود، امام جواب سوالها را به او گفت.
آنگاه فرمود: ای نعمان، پدرم از جدم روایت کرد که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اول من قاس امرالدین برأیه ابلیس: اولین کسی که امور دین را با رأی خود قیاس کرد ابلیس بود. خداوند به او فرمود: برای آدم سجده کن، او گفت: من از او بهترم، مرا از آتش و او را از خاک خلق کردی. پس هر که دین را با رأی خود قیاس نماید، خداوند او را روز قیامت با ابلیس محشور می سازد، زیرا او از پیروان ابلیس است در قیاس.
فخر رازی گوید: عجیب این است که ابو حنیفه تکیه گاهش قیاس بوده، و دشمنان او بسبب زیادی قیاسهایش او را سرزنش می کنند، ولی کسی از او یا از شاگردانش نقل نکرده است که یک برگ در اثبات قیاس نوشته، یا در تقریر آن شبهه ای مطرح کرده چه رسد به ذکر حجتی بر آن، وحتی جواب دلائل حریفان خود در رد قیاس را نداده است، بلکه اولین کسی که در این مسأله بحث کرده ودلیل آورده شافعی است.(34)
بدین سبب می بینیم امام صادق (علیه السلام) امت را به سمت راههای صحیح استنباط احکام شرعی، به خصوص پس از منتشر شدن مکتب امام صادق (علیه السلام) هزاران عالم و مجتهد بیرون آمد، که از جمله آنها ابو حنیفه است. او مدت دو سال از محضر امام صادق (علیه السلام) در مدینه استفاده کرده و در این باره می گوید:
لولا العامان لهلک النعمان: اگر آن دو سال نبود، نعمان هلاک شده بود.
او حضرت را در مجلس خطاب نمی کرد مگر با این جمله: فدای تو شوم ای فرزند دختر پیامبر.(35)
عبدالحلیم جندی درباره شاگردی ابو حنیفه نزد امام صادق (علیه السلام) چنین بیان می کند:
اگر برای مالک افتخار باشد که بزرگترین استاد شافعی بوده، و اگر برای شافعی افتخار باشد که بزرگترین استاد ابن حنبل است، و اگر برای این دو شاگر افتخار باشد که شاگرد آن دو استادند، ولی شاگردی امام صادق فقه مذاهب چهارگانه اهل سنت را پر از افتخار نموده است، اما افتخارات امام صادق (علیه السلام) کم و زیاد نمی شود، زیرا ایشان مبلغ علم جدش علیه الصلاه و اسلام برای تمام مردم است.
و امامت مقام او است، و شاگردی ائمه اهل سنت نزد او شرافتی برای آنها است که به صاحب این مقام نزدیک شده اند.(36)
واقعاً، همنشینی با امام صادق (علیه السلام) شرفی است قابل افتخار، او عالم اهل بیت و معدن حکمت است، و دشمنان به فضل او اعتراف کرده اند، منصور می گوید: این استخوانی که گلوی مرا گرفته است اعلم اهل زمان است، او از کسانی است که آخرت را می خواهد نه دنیا را.
ولی آنچه مهم است تنها اعتراف به فضل او وتشرف به همنشینی او نیست، بلکه باید تسلیم او بوده و دستور او را اطاعت کرد، زیرا اطاعت از او از طرف خداوند بر هر مسلمان واجب گردیده، همانگونه که از حدیث ثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی بدست می آید، ولی متأسفانه ابو حنیفه حاضر به تسلیم در برابر ایشان نبود و لذا به طور مستقل با رأی خود فتوی داده و در دین قیاس می کرد، و بدین ترتیب با احادیث رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) مخالفت ورزید و جز هفده حدیث چیزی از آنها را نپذیرفت...!
من این بحث را با مناظره ای میان امام صادق (علیه السلام) و ابو حنیفه خاتمه می دهم، روزی ابو حنیفه نزد امام صادق (علیه السلام) بود، امام فرمود: تو که هستی؟
- ابو حنیفه.
- مفتی اهل عراق؟
- آری
- به چه فتوی می دهی؟
- به کتاب خدا
- آیا کتاب خدا را می دانی؟... ناسخ و منسوخ آن؟... محکم و متشابه آن؟
- آری
- پس درباره این آیه شریفه وقدرنا فیها السیر سیروافیها لیالی و أیاماً آمنین(37): و فاصله های متناسب در آن قرار دادیم، در آنجا شبها و روزها در امنیت مسافرت کنید. این چه جایی است؟
- میان مکه و مدینه.
امام به دو طرف مجلس نگاه کرد و گفت:
- شما را به خدا... وقتی میان مکه و مدینه سفر می کنید، آیا نا امنی بر جان خود در برابر قتل، و بر مال خود در برابر دزدی وجود دارد؟
حضار یکصدا جواب دادند: آری، به خدا.
آنگاه امام (علیه السلام) به ابو حنیفه رو کرد و گفت:
- وای بر تو ای ابو حنیفه!... خداوند جز حق سخنی نمی گوید.
ابو حنیفه لحظه ای ساکت شد، سپس از سخن خود عقب نشینی کرده، گفت:
- من به کتاب خدا آشنا نیستم.
سپس بهانه دیگری آورده، گفت:
- ولی صاحب قیاس هستم.
امام (علیه السلام) فرمود:
- اگر اهل قیاسی، این مسأله را قیاس کن:
آیا قتل نزد خدا عظیم تر است یا زنا؟
- قتل عظیم تر است.
- پس چگونه در قتل به دو شاهد اکتفا شده ولی در زنا جز چهار شاهد پذیرفته نیست؟ آیا قیاس اینها درست است نزد تو؟
گفت: خیر
- خوب است: آیا نماز افضل است یا روزه؟
- نماز افضل است.
- پس بنابر قول تو زن حائض باید نمازهای از دست رفته در حال حیض را قضا کند، نه روزه ها را، در حالی که خداوند متعال قضای روزه را واجب فرموده، نه نماز. حال از این هم بگذریم:
- آیا بول پلیدتر است یا منی؟
- بول پلیدتر است.
- پس بنابر قیاس تو باید برای خروج بول غسل کرد نه برای منی، در حالی که خداوند متعال غسل را برای خروج منی قرار داده نه برای بول، آیا در اینجا قیاس تو درست است؟
ابو حنیفه ساکت ماند، سپس گفت:
- من صاحب رأیم.
امام فوراً پرسید:
- نظر تو چیست درباره مردی که غلامی دارد، در یک شب خود و غلامش ازدواج کرده و در یک شب با همسران خود همبستر شدند، سپس به سفر رفته و همسران خود را در یک منزل نگه داشتند، و آنها دو پسر به دنیا آوردند... پس از آن منزل بر سر آنها خراب شده، دو زن کشته شده و دو فرزند زنده ماندند، به نظر شما کدامیک مالک و کدامیک مملوک - برده - است؟... کدامیک وارث و کدامیک موروث است؟
ابو حنیفه برای بار سوم از سخن خود که صاحب رأی است عقب نشینی کرده، و پس از چند لحظه سکوت، تفکر، تحیر و خجالت گفت:
- من تنها صاحب حدودم.
امام فرمود:
- به نظر تو اگر مردی نابینا، چشم سالمی را کور کند، یا مردی که دو دستش بریده، دست کسی را قطع کند، چگونه باید حد بر آنها جاری شود؟
ابو حنیفه سعی می کرد سوالهای امام را جواب دهد تا توجیهی باشد برای تکیه زدنش بر تخت فتوی در عراق، ولی شکست خورده و با حسرت گفت:
- من هیچ نمی دانم... من هیچ نمی دانم.
امام فرمود:
-... اگر نمی گفتند که ابو حنیفه بر فرزند رسول خدا وارد شده ولی او از ابو حنیفه چیزی نپرسید، من هرگز از تو نمی پرسیدم... حال اگر اهل قیاسی برو و قیاس کن.
- خیر... من بعد از این جلسه هرگز با رأی و قیاس در دین خدا سخن نخواهم گفت.
ولی امام (علیه السلام) تبسم کرد و گفت:
- هرگز... هرگز... حب ریاست تو را رها نخواهد کرد... همچنانکه پیشینیان را ترک نکرد.
ابو عبدالله، مالک بن انس بن مالک، بنابر قولی در سال 93 هجری در مدینه متولد و بنابر قولی در سال 179 هجری وفات کرد. در عهد مالک علم رونق گرفته و طلاب علم از اقصی نقاط کشور اسلامی به مدینه می آمدند، مدارس مدینه متمسک به حدیث بوده و مخالف مدارس اهل رأی در کوفه به ریاست ابو حنیفه بودند، این اختلاف منجر به نزاع و درگیری، و از حدود کار علمی و بی طرفانه خارج شده بود.
و در مقابل این مکاتب، مکتب امام صادق (علیه السلام) بوده که مملو از علما بود و افراد از گوشه و کنار جهان اسلام خود را به ایشان رسانده و برای ملاقات ائمه اهل بیت (علیه السلام) ساعت شماری می کردند، و امام صادق (علیه السلام) در میان ائمه اهل بیت (علیه السلام) کمترین فشار از طرف دستگاه حاکم دید. و مالک نیز برای مدت زمانی به مدرسه ایشان پیوسته و حدیث دریافت کرد، و لذا امام صادق از بزرگ ترین اساتید مالک است. مالک پس از آن اساتید دیگری مانند: عامر بن عبدالله بن زبیر بن العوام، زید بن اسلم، سعید مقبری، ابو حازم، صفوان بن سلیم و دیگران استفاده نمود، همچنین مالک برای فراگیری علم ملازم وهب بن هرمز، نافع مولای ابن عمر، ابن شهاب زهری، ربیعه الرأی، وابو الزناد بود. مالک پیشرفت زیادی کرده تا آنکه رهبری مکتب اهل حدیث را بدست گرفت. ولی دستگاه سیاسی فوراً دخالت نموده، مکتب اهل رأی را تأیید، و اهل حدیث را زیر فشار قرار داد. و لذا مالک بن انس نیز تحت فشار دولت قرار گرفت تا جائی که او را از نقل حدیث منع کردند. و یک بار به خاطر فتوائی که بر خلاف خواسته دولت داده بود به شلاق محکوم شد. این قضیه در ایام و ولایت جعفر بن سلیمان - سال 146 هجری - اتفاق افتاد. وی مالک را برهنه نموده و آنقدر شلاق زد که شانه های او از جا در آمد.
ابراهیم بن حماد میگ وید: مالک را می دیدم که اگر می خواست از جا برخیزد، برای بالا بردن دستش از دست دیگر کمک می گرفت.
ولی عجیب این است که پس از مدتی مالک مقرب دستگاه شده و مورد عنایت قرار گرفت، و تا جائی بالا رفت که امر از هیبت او می ترسیدند، سوالی که در اینجا مطرح می شود این است که چه اتفاقی برای مالک بوجود آمده بود که این گونه دولت از او راضی و وی را احترام می کرد؟
آیا دولت به خاطر یک رأی به خصوصی از او ناراضی بوده، و پس از آن مالک از آن رأی دست کشید؟
یا آن که از رأی خود صرف نظر نکرده ولی دولت او را و یا چیز دیگری وجود داشت؟
این است آن سوال سرگردان و نقطه ابهامی که هرگاه انسان بخواهد تاریخ امام مالک را مطالعه کند به ذهن او می آید، زیرا متوجه تغییر نوع روابط میان او با دولت شده، که از حالت فشار و خشم، طوری تغییر یافت که مالک و منصور با یکدیگر تبادل علاقه و محبت می کردند.
منصور به مالک می گوید: به خدا تو کمترین و داناترین مردم هستی، اگر بخواهی سخنان تو را مانند قرآن به تحریر در آورده و به تمام آفاق فرستاده و آن را بر آنها تحمیل می کنم.
از اینجا بود که مذهب امام مالک منتشر شد، زیرا مورد رضایت سلطان قرار گرفت، والا مسأله دانائی یا نادانی مطرح نبوده، بلکه ملک است و سلطنت، دعوت است و تبلیغ، و سپس تحمیل مذهب بر مردم خواسته یا ناخواسته. این بود که ربیعه الرأی - استاد مالک و داناتر از او - را وادار کرد که بگوید: مگر نمی دانید که یک مثقال دولت بهتر است از یک خروار علم.(38)
وقتی که مالک این رضایت را از سلطان دریافت کرد، چنین گفت: من منصور را اعلم به کتاب خدا و سنت پیامبر و آثار گذشتگان یافتم.
سبحان الله! منصور دارای کدام علمی است، تا اینکه اعلم مردم به کتاب خدا و سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باشد؟!
ولی این برای خودشیرینی کردن و تقرب به ملک و سلطان است.
به چه دلیل گویند که مالک از سلطان منزوی بود؟!، تاریخ نگفته است که او در برابر منصور با جرأت ایستاده، در موضوعی با او مخالفت کرده یا راهی را بر او بسته است. همانگونه که عبدالله بن مرزوق با منصور برخورد کرد، هنگامی که در طواف او را دید. مردم از اطراف او کنار می رفتند، عبدالله به او گفت: چه کسانی تو را نسبت به این خانه حق بیشتری داده که این گونه میان خانه و مردم جدائی اندازی و همه را از آن دور کنی؟!
ابو جعفر - منصور - به او نگاه کرد و شناخت آنگاه به او گفت: ای عبدالله بن مرزوق، چه کسی به تو چنین جرأتی داده و تو را وادار به این سخن نموده است؟
عبدالله گفت: تو چه خواهی کرد؟ آیا نفع و ضرر در دست تو است؟
به خدا سوگند، نه از ضرر تو می ترسم و نه به نفع تو امید بسته ام، مگر آنکه خداوند - عزوجل - اجازه ای درباره من به تو دهد. منصور گفت: تو خون خود را حلال، و خویشتن را هلاک کردی.
عبدالله گفت: خدایا اگر اضرار به من در دست ابو جعفر است، پس هر بلائی را بر سر من بیاور، و اگر منفعت من در دست او است، تمام منافعی را که از او به من خواهد رسید قطع کن، خدایا همه چیز در دست تو، و تو مالک همه چیز هستی.
ابو جعفر دستور داد او را به بغداد برده و در زندان نگه داشتند، و پس از مدتی وی را آزاد کرد.(39)
و لذا می بینیم که مالک از امام صادق (علیه السلام) دوری جست، زیرا نظر ایشان بر دوری از سلطان و کناره گیری از او است.
به نظر من، سبب اساسی که موجب خشم دولت در ابتدای کار علیه مالک شد این بود که نوعی محبت از او نسبت به امام صادق (علیه السلام) دیده می شد، و چنین به نظر می رسید که عربها در آن ایام قصد داشتند به نفع اهل بیت قیام کنند، و لذا می بینیم که دولت به مسلمانان غیر عرب بهای بیشتری داده و ابو حنیفه را در کوفه تأیید نموده است، تا آنکه این وضیت به پایان رسید، و دولت صلاح در این دید که از مالک، شخصیتی بزرگ ساخته و او را مانند الگویی دینی برای دولت مطرح کند، تا اینکه نام دولت اسلامی بر آن صدق کند، به خصوص آنکه قیام عباسیان علیه بنی امیه به این بهانه بود که آنان از دین خدا دور شده اند، و لذا می بینیم دستوری سلطنتی برای مالک صادر شده و صلاحیت هائی به وی داده شده است که تا کنون برای هیچ عالمی پیش نیامده بود، و آن دستور چنین است: هر گونه نارضایتی از نماینده ما بر مدینه یا مکه و یا هر یک از مامورین ما در حجار درباره خود یا دیگری داشتی، یا هر نوع بدرفتاری یا آزار نسبت به رعیت مشاهده کردی، آن را بنویس تا ما آنها را آنگونه که مستحق آن هستند مجازات کنیم.
بدین وسیله مقام مالک بالا رفته و در برابر مامورین حکومتی آنگونه هیبتی داشت که منصور دارا بود. شافعی این وضعیت را نقل می کند هنگامی که به مدینه آمده واز والی مکه نامه ای برای والی مدینه داشت، در نامه از او خواسته بود که وی را نزد مالک ببرد، والی گفت: ای جوان، اگر از مدینه تا مکه پیاده و با پای برهنه بروم، برای من آسانتر است که به خانه مالک بخواهم وارد شوم، من هیچ گاه احساس ذلت نمی کنم مگر وقتی که به در منزل او می رسم.(40)
پس از منصور، مهدی که بر سر کار آمد، باز هم مقام مالک بالا رفته و بیش از پیش مقرب دستگاه حاکم گردید، مهدی بسیار او را تجلیل و احترام نموده، هدایای فراوان، و عطایای بسیار داده و شأن و منزلت بالای او را برای مردم بازگو می کرد. هارون الرشید هم که به قدرت رسید چیزی از مقام مالک نکاسته و برای او همان تعظیم و تکریم فراوان نگهداشت، و بدین وسیله مالک صاحب هیبتی عظیم در دلها شد.
آری، سیاست اینگونه است هر که را خواست بالا برده، و اگر خواهان گمنام کردن کسی شد او را به فراموشی می سپارد. بنابراین چه چیزی می تواند جلوی انتشار مذهب مالک را بگیرد، پس از آنکه مورد رضایت دولت قرار گرفت؟!
جانم به فدایت، ای مولای من، ای جعفر بن محمد صادق (علیه السلام).
آنها می دانند که حق با تو و از آن تو است، و امامت برای غطر تو جایز نیست.
مگر مالک نگفت: هیچ چشمی ندید، هیچ گوشی نشنید و به هیچ دلی خور نکرد که برتر از حعفر الصادق فضیلت، علم و عبادت و یا ورع وجود داشته باشد.(41)
علی رغم فضل آشکار او، جز فشار، اذیت و آزار، قتل و تبعید برای خود و شیعه اش ندید، این چیزی است که تاریخ شیعه از ابتدای وفات رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و در طول تاریخ بدان شهادت می دهد.
ولی من از خود سوالی می کنم که صاحب کتاب الامام الصادق (علیه السلام) معلم الانسان آن سوال را سوال کرد، او گفت: سوال من این نیست که چرا مسلمانان همچنان به دو دسته شیعه و اهل سنت تقسیم شده اند، بلکه سوال تعجب آورد من این است که: چگونه شیعه توانسته است تا امروز در برابر آن همه شرایط شکننده و دشوار که در زیر خفقان فکری و جسمی بر آنها وارد شده است ایستادگی کند؟!... آن هم علی رغم تمام کوشش هایی که برای محو آثار حق و از بین بردن اسلام انجام گرفته است؟!.(42)
آیا ظلم نیست که تمام مذاهب را بر مذهب جعفر بن محمد (علیه السلام) مقدم بدارند؟ بلکه متأسفانه این مذهب، حتی در میان طبقات روشنفکر جامعه شناخته شده نیست.(43)
به یاد دارم روزی استاد ما در دانشگاه، فقه مالکی را تدریس می کرد، عده ای از دانشجویان اعتراض کرده، گفتند: چرا فقه را بر اساس چهار مذهب تدریس نمی کنی؟ گفت: من مالکی هستم، واهل سودان همگی مالکی اند، اگر کسی در میان شما مالکی نیست، من حاضرم مذهبش را به طور خصوصی تدریس کنم.
من گفتم: من مالکی نیستم، آیا حاضری مذهبم را تدریس کنی، گفت: آری، مذهب تو چیست؟ آیا شافعی هستی؟
گفتم: خیر
گفت: حنفی هستی؟
گفتم: خیر
گفت: حنبلی هستی؟
گفتم: خیر
حیرت و تعجب بر روی او آشکار شد، گفت:
- پس از که تقلید می کنی؟!
گفتم: جعفر بن محمد الصادق (علیه السلام).
گفت: جعفر کیست؟!
گفتم: استاد مالک و ابو حنیفه، از نسل اهل بیت، مذهب او به نام مذهب جعفری شهرت یافته است.
گفت: تاکنون چنین مذهبی را نشنیده ام.
گفتم: ما شیعه ایم.
گفت: به خدا پناه می برم از شیعه.
... و از کلاس خارج شد!
هر که شانس، تبلیغات و قدرت داشته باشد به ثریا می رسد، مالک خود طمعی در این مقام نداشت، زیرا می دانست که از او شایسته تر برای این مقام بسیاراند.
ولی دولت از او به عنوان مرجع عمومی فتوی می خواهد، منصور به او دستور داد کتابی را بنویسد و مردم را به زور وادار به پیروی از آن نماید، مالک نپذیرفت، منصور گفت: بنویس، کسی امروز اعلم از تو نیست(44)، او نیز کتاب موطأ را تدوین نموده، و منادی سلطان در ایام حج ندا سر داد: کسی جز مالک حق فتوی ندارد.(45)

انتشار مذهب مالکی:

مذهب مالکی توسط قضاوت وسلاطین منتشر شد، شاه اندلس مردم را به تقلید مذهب مالک واداشت، سبب این کار سخنی از مالک در مدح وی بود، روزی مالک درباره عملکرد سلطان اندلس سوال کرد، و در جواب از رفتار نیک او سخن به میان آمد، مالک گفت: از خدای متعال خواهانیم که حرم ما را توسط سلطان شما مزین فرماید، این سخن که به شاه رسید، مردم را وادار به پیروی از مذهب او نموده، و مذهب اوزاعی را کنار گذاشت. مردم نیز به تبع سلطان دین او را پذیرفتند، زیرا همیشه مردم پیرو دین سلاطین اند.
مذهب مالکی در آفریقا نیز توسط قاضی سحنون منتشر شد.
مقریزی گوید: وقتی معز بن بادیس به قدرت رسید، مردم آفریقا را وادار به پیروی از مذهب مالک و ترک دیگر مذاهب نمود. و بدین وسیله اهالی آفریقا و اندلس همگی به مذهب او رجوع کردند، آن هم برای رضایت سلطان وطلب دنیا، زیرا قضاوت و فتوی در تمام آن شهرها مخصوص کسانی بود که پیرو مذهب مالک بودند، اکثر مردم نیز مجبور به پذیرش احکام و فتاوی آنها بودند. و بدین وسیله این مذهب در آنجا منتشر شد و مقبول همگان قرار گرفت، ولی به دلیل شایستگی ها و ارزش های روحانی این مذهب نبود، بلکه به خاطر قانون زور بود که مردم نیز بدون بصیرت در برابر آن خاضع اند.(46)
در مغرب نیز در ایام دولت بنی تاشفین، وقتی علی بن یوسف بن تاشفین به قدرت رسید، مذهب مالکی رونق گرفت، ابن تاشفین فقها را تعظیم و مقرب دانست، ولی شرط تقرب به درگاه او تبعیت از مذهب مالکی بود، مردم نیز در تحصیل مذهب مالکی از یکدیگر سبقت می گرفتند، در این زمان کتاب های مذهبی مالکی منتشر و همه مردم به آنها عمل کرده و دیگر مذاهب را کنار گذاشتند، تا جائی که توجه مردم به کتاب خدا و سنت پیامبر نیز کم شد.
اینگونه سیاست، دین مسلمین را به بازی گرفت، عقاید و عبادات مردم در دست دولتها بوده و مسلمانان تابع مذاهب تحمیلی شده و بدون هرگونه بحث و بررسی تسلیم آنها شدند. در صورتی که شایسته بود هر نسلی برای خود مستقل عمل کرده و بجای تقلید و اطاعت کور کورانه مذهب خود را با شناخت انتخاب می نمایند.
ابن حزم می گوید: دو مذهب در ابتدار کار خود با قدرت ریاست و سلطان منتشر شدند، یکی مذهب ابو حنیفه بود، هنگامی که ابو یوسف قضاوت را به عهده گرفت، هیچ قاضی تعیین نمی کرد مگر از اصحاب وابسته به خود که پیرو مذهب او بودند.
و دیگر: مذهب مالک نزد ما در اندلس، زیرا یحیی بن یحیی از مقربین سلطان بوده و در قضاوت مورد تأیید بود سلطان بدون مشورت و تأیید یحیی هیچ قاضی برای شهرهای اندلس تعیین نمی کرد، و او نیز جزز یاران خود کسی را نمی پذیرفت، مردم هم اهل دنیا بوده و برای رسیدن به اهداف خود در این جهت حرکت کردند.(47)