حقیقت گمشده «داستان گرایش به مذهب اهل بیت علیهم السلام» جلد 2

نویسنده : شیخ معتصم سید احمد مترجم : سیدمحمدرضامهری

مذاهب چهارگانه زیر ذره بین

آغاز اختلاف در میان مذاهب

آثار سقیفه و خارج شدن خلافت از دست اهل بیت، در تمام زمینه ها منعکس شده، و تأثیری منفی بر تاریخ، علم حدیث و دیگر علوم گذاشته است. آثار آن به طور آشکار بر فقه اسلامی پدیدار گشته، ولذا مکاتب فقهی متعدد و گوناگون ایجاد شده است.
تاریخ از تعصب هر گروهی نسبت به مکتب فقهی خود روایت می کند و اختلاف ها و درگیری های حاصل میان آنها که تا حد تکفیر یکدیگر پیش رفته است، و همچنین نقش قدرت های حاکم که چگونه دین مسلمانان را بازیچه خود قرار داده، هر علمی را که موافق اهداف آنها بود به عنوان امام مسلمین قلمداد نموده و مردم را به طور مستقیم یا غیر مستقیم وادار به تقلید و تبعیت از او می کردند.
مرجعیت فقهی پس از اتفاقات و کشمکش های مختلف، از میان صدها مجتهد بر روی چهار نفر استقرار یافت: مالک، ابو حنیفه، شافعی، واحمد بن حنبل، سپس اجتهاد را حرام دانسته و به همگان دستور دادند تا از اینها تقلید کنند. این قضیه بر می گردد به سال 645 هجری، هنگامی که قدرت حاکم مصلحت خود را در منحصر کردن اجتهاد در این چهار نفر می دید. عده ای از علما نیز این تفکر را پذیرفته و از آن دفاع کردند، و در مقابل عده ای دیگر آن را نوعی خفقان و مصادره آزادیها دانستند. ابن القیم در - اعلام الموقعین - فصلی طولانی نوشته و در آن دلایل کسانی که معتقد به لزوم تعطیل وبستن درهای اجتهاداند را با دلایل قوی رد کرده است. هر چند این رای که قائل به وجوب توقف بر اجتهاد ائمه اربعه است، رایی مخالف دین و عقل سلیم است، ولی بر سایر آراء پیروز شده زیرا این رای به مصلحت حاکمان بوده ولذا مورد تایید آنها قرار گرفت.
استاد عبدالمتعال صعیدی می گوید: بعد از این من می توانم چنین حکم کنم که منع اجتهاد از راههایی ظالمانه و بازورگویی یا تطمیع به اموال صورت گرفته است، و بدون شک اگر این امکانات برای مذهبی دیگر غیر از مذاهب چهارگانه ای که امروز از آنها تقلید می کنیم فراهم شده بود، گروهی نیز از آن مذهب تقلید کرده و به عنوان یک مذهب درست برای آنهائی که امروز آن را رد می کنند مورد قبول بود. بنابراین ما مقید به این مذاهب چهارگانه که توسط آن وسایل نادرست بر ما تحمیل شده است نبوده و حق داریم دوباره به اجتهاد در احکام دینمان بازگردیم، زیرا منع آن جز بازور نبوده و اسلام جز آنچه از راه رضایت و شوری بین مسلمین صورت گیرد نمی پذیرد، همان گونه خداوند می فرماید:
(وامرهم شوری بینهم).(1)
این همان حقیقت تلخی است که هر محقق منصفی در تاریخ مذاهب چهارگانه بدان می رسد، به چه حقی مسلمانان را ملزم به تبعیت از یکی از آنها نموده و با چه دلیل علما را از اجتهاد منع کردند، و چرا این چهار مذهب انتخاب شدند؟!، با وجود علمائی اعلم وافضل از آنها، مانند:
(1) سفیان ثوری: در سال 65 هجری متولد شده و دارای مذهب خاصی است، ولی عمل به مذهب او ادامه نیافت زیرا دولت از آن طرفداری نمی کرد. او از شاگردان امام صادق (علیه السلام) وفارغ التحصیل مکتب ایشان است. او از فقهائی به شمار می رود که برای تحصیل علم از او ارزش دارد که انسان از شهری به شهر دیگر سفر کند، بیست هزار نفر از او روایت کرده اند.
منصور عباسی خواست او را به قتل برساند ولی نتوانست و او فرار کرد و تا وقت وفاتش در سال 161 هجری متواری بود. مذهب او تا قرن چهارم دارای پیروانی بود.
(2) سفیان بن عیینه: عالم وفقیه مسلم بوده و عملش را از امام صادق (علیه السلام)، زهری، ابن دینار و دیگران فرا گرفته است. شافعی درباره او می گوید: من کسی را در ملکه فتوی مانند سفیان ندیده ام، هیچ کس را ندیده ام بهتر از او بتواند فتوی دهد. مذهب او تا قرن چهارم پیرو داشت.
(3) اوزاعی: از علما بود، مذهب او در شام منتشر شد و اهل شام مدتها به مذهب او عمل کردند. اوزاعی نسبت به دستگاه حاکم محترم و مقرب بود، زیرا از مویدین دولت بوده و آنها نیز او را محوری دینی تلقی می کردند. وقتی عباسی ها به قدرت رسیدند، باز هم او را به خاطر موقعیتی که نزد اهل شام داشت مقرب دانسته، منصور او را بزرگ شمرده و به دلیل انحرافش از آل محمد صلوات الله علیهم با او در تماس بود. ولی علی رغم آن، وقتی که محمد بن عثمان - شافعی مذهب - به عنوان قاضی دمشق تعیین شد، مذهب اوزاعی روبه انقراض نهاد زیرا محمد بن عثمان دستور داده بود از مذهب شافعی تبعیت کرده وسعی در نشر و تحمیل آن بر مردم شام نمود، تا آن که اهل شام در سال 302 به مذهب شافعی گرویدند.
غیر از این افراد، دهها مجتهد دیگر مانند: ابن جریر طبری، داود بن علی ظاهری، لیث بن سعد، اعمش، شعبی، و دیگران بوده اند.
پس چرا تنها این چهار مذهب باقی مانده و منتشر شدند؟!
آیا ائمه آنها اعلم مردم در زمان خود بوده اند؟! یا آنکه مردم بر آنها اتفاق نموده و به عنوان ائمه انتخاب کردند؟
هیچ یک از این موارد درباره مذاهب اربعه نبوده است، تاریخ نشان می دهد که علمائی اعلم از آنها بوده اند، و از نظر عقلی این شرط منتقی است زیرا تعیین اعلمیت بسیار مشکل است. به اضافه آنکه انتشار این مذاهب و شهرت ائمه آنها در زمان و شرایط آزادی و بی طرفی علمی نبود، بلکه در بررسی تاریخ آنها مشخص می شود که این مذاهب بازور بر مسلمین تحمیل شده اند، و اما اتفاق مردم ورضایت آنان بر این مذاهب در هیچ جای تاریخ اسلامی گفته نشده، بلکه درست به عکس آن عده ای نسبت به مذهب خود تعصب ورزیده و مذاهب یکدیگر را تخطئه نمودند و نتیجه این اختلافات درگیریهای خونین بود که هزاران مسلمان قربانی آن شدند. آنها دشمنانی سرسخت گردیده و یکدیگر را به خروج از دین متهم می ساختند. محمد بن موسی - حنفی مذهب - قاضی دمشق و متوفای سال 506 هجری می گوید: اگز قدرت در اختیار داشتم از شاعفی جزیه(2) می گرفتم. ابو حامد طوسی متوفای سال 567 هجری گوید: اگر قدرت در دست من بود از حنبلی ها جزیه می گرفتم. درگیری میان حنفی ها و حنبلی ها، ویا بین حنبلی ها و شافعی ها بسیار زیاد بود.
سخنرانان حنفی، حنبلی ها و شافعی ها را بر منبر لعن می کردند، حنبلی ها در مرو مسجد شافعی ها را به آتش کشیدند، و آتش فته و تعصب میان حنفی ها و شافعی ها در نیشابور بر پاشد، بازارها و مدارس به آتش کشیده شد، کشتار در میان شافعی ها بسیار زیاد گردید، و به دنبال آن شافعی ها نیز در انتقامجوئی اسراف کردند. این حوادث در سال 554 هجری اتفاق افتاد.
قضایای مشابهی میان شافعی ها و حنبلی ها اتفاق افتاد تا آنکه دولت در سال 716 هجری مجبور به دخالت شده و درگیری را با زور متوقف ساخت.(3)
حنبلی ها با کارهای خود امنیت را بر هم زده و در بغداد به هرج و مرج می پرداختند.
آنها با تحریک مردمی که کور کورانه مطیع اوامرشان بودند به شافعیانی که به مساجد پناه می بردند حمله کرده و گاهی آنان را مورد اذیت و آزار قرار می دادند.(4)
به خاطر اعمال نادرست ابن تیمیه، دیگر مذاهب علیه حنبلی ها به توافق رسیده، و در دمشق و دیگر شهرها اعلام کردند:
هرکه بر دین ابن تیمیه باشد جان و مال او حلال است. یعنی آنکه با آنها مانند کفار برخورد می کردند، و در مقابل شیخ ابن حاتم حنبلی می گوید: هرکه حنبلی نباشد مسلمان نیست.(5)
پس او تمام مسلمین جز حنبلی ها را تکفیر می کند. و به عکس او شیخ ابوبکر مغربی - واعظ مساجد بغداد - تمام حنبلی ها را کافر می دانست.(6)
امثال آن، قضایای دیگری که انسان از شنیدن آنها خون دل می خورد، تعصب تا حدی پیش رفت که علما و فقها را مسموم می کردند. مثلاً ابو منصور فقیه متوفای سال 567 هجری به دست حنبلی های متعصب مسموم شد. ابن الجوزی می گوید: حنبلی ها زنی را با یک ظرف شیرینی فرستادند، او به ابو منصور گفت: مولای من، این دست پخت خودم است، ایشان خودش، همسر و فرزندش، و حتی فرزند کوچکی که داشت از آن شیرینی خورده و صبح روز بعد همگی مرده بودند. او از علمای به نام شافعیه بود(7). غیر از او نیز علمای زیادی با شمشیر تعصب به قتل رسیدند.
بدین ترتیب هر گروهی نسبت به ائمه خود تعصب ورزیده، تا حدی که در فضیلت آنها حدیث جعل کرده و به طور ناروا و دروغ آنها را به رسول الله نسبت دادند، و دیگر از حدود تعقل و تعادل خارج شدند، مانند این سخن که به رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت داده اند: آدم به من افتخار کرده و من به مردی از امتم به نام نعمان افتخار می کنم، یا این که: انبیا به من افتخار نموده، و من به ابو حنیفه افتخار می کنم، هر که او را دوست داشت مرا دوست دارد و هر که با او دشمنی کرد، با من دشمنی کرده است.(8) و آنقدر درباره ابو حنیفه غلو کرده که در فضیلت او چنین نقل کردند: خداوند ابو حنیفه را به شریعت و کرامت تخصیص داده، و از کرامات او اینکه خضر (علیه السلام) هر روز صبح به دیدارش آمده، و بمدت پنج سال احکام دین را از او می آموخت، وقتی ابو حنیفه مرد، خضر اینگونه دعا کرد: خدایا، اگر من نزد تو منزلتی دارم، پس به ابوحنیفه اجازه بفرما تا مانند گذشته در قبرش نیز مراتعلیم دهد، تا بتوانم شریعت محمد را بطور کامل به مردم تعلیم داده و خود از اهل طریق گردم. خداوند دعای او را مستجاب کرده، خضر توانست مدت بیست و پنج سال در قبر از ابوحنیفه درس فراگیر... تا آخر این افسانه که در مجالس و مساجد حنفی ها در هند خوانده می شود.(9)
مالکی ها نیز برای امام خود ادعاهایی داشتند، از جمله این که: با قلم قدرت بر ران او نوشته شده است: مالک حجت خدا بر زمین است، و او مرده های اصحاب خود را از قبر احضار کرده، دو ملک را از میت دور ساخته، و به آنها اجازه نمی دهد او را بر اعمالش محاسبه کنند.(10)
همچنین درباره او گفته اند: کتابش موطا را در آب انداختند ولی تر نشد.
حنبلی ها درباره امام خود گفته اند: احمد بن حنبل امام مامی باشد، هر که نپذیرد اهل بدعت است. پس بنابراین قاعده، تمام مسلمین اهل بدعت اند.
می گویند بعد از رسول الله هیچ کس مانند احمد بن حنبل برای اسلام تلاش نکرد حتی ابوبکر، واینکه خداوند به زیارت قبر او می رود، ابن الجوزی در مناقب احمد صفحه 454 می گوید: ابوبکر بن مکارم ابن ابی یعلی حربی - که پیرمرد صالحی بود - روایت کرده گفت: در یکی از سالها - چند روز قبل از ماه رمضان - که باران بسیار زیادی بارید، یک شب در خواب دیدم که طبق عادت همیشگی به زیارت قبر امام احمد بن حنبل رفته، دیدم که قبر تقریباً با زمین یکسان شده و تنها با یک ردیف گل و سنگ از زمین بالاتر است، گفتم: حتماً باران زیاد قبر امام احمد را این گونه خراب کرده است. صدای او را از درون قبر شنیدم که می گوید: خیر، بلکه از هیبت حق - عزوجل - بود هنگامی که مرا زیارت کرد، من از ایشان پرسیدم که چرا هر سال به زیارت من می آید، خداوند فرمود: زیرا تو کلام مرا یاری کردی ای احمد، و لذاست که منتشر شده و در محرابها می خوانند. آنگاه من خود را بر قبراو انداخته و بوسیدم سپس گفتم ای مولای من چرا هیچ قبری نباید بوسیده شود جز قبر شما؟ گفت: ای فرزندم، این به خاطر کرامتی در من نیست، بلکه کرامتی است برای رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، زیرا چند مو از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) در بدن من هست، و هر که مرا دوست بدارد، مرا در ماه مبارک رمضان زیارت خواهد کرد، و این جمله آخر را دو بار تکرار کرد.
علاوه بر مناقب دیگری که تنها نشانه تعصب و غلو شدید است. این تعصب در شعر آنها نیز بوضوح پیدا است.
شاعر حنیفیان می گوید:
غدا مذهب النعمان خیر المذاهب - کذا القمر الوضاج خیر الکلواکب
مذاهب اهل الفقه عندی تقلصت - و این عن الرواسی نسج العناکب (11)
مذهب نعمان - یعنی او حنیفه - بهترین مذاهب است، مانند ماه تابناک که بهترین ستاره است، به نظر من دیگر مذاهب فقهی کوچک شده است، آیا تارهای عنکبوت را می توان با کوهها مقایسه کرد.
شاعر شافعیان گوید:
مثل الشافعی فی العلماء - مثل ابدر فی نجوم السماء
قل لمن قاسه بنعمان جهلا - أیقاس الضیاء بالظلماء
شافعی در میان علما مانند ماه شب چهارده در میان ستارگان آسمان است، به آنکس که از جهالت خود او را با نعمان - ابو حنیفه - مقایسه کرد بگو: آیا می توان روشنائی را با تاریکی مقایسه نمود.
شاعر مالکیان می گوید:
اذا ذکروا کتب العلوم فحی - هل بکتب الموطا من تصانیف مالک (12)
فشد به کف الصیانه تهتدی - فمن حاد عنه هالک فی الهوالک
اگر کتابهای علمی را به یاد آوردند، رو به کتاب موطا از تالیفات مالک بیاور. و آن را محکم بگیر که هر که از آن کنار رود جزء هلاک شدگان است.
شاعر حنبلی نیز گوید:
سبرت شرائع العلماء طراً - فلم أرکاعقاد الحنبلی
فکن من اهله سراً و جهراً - تکن ابدا علی النهج اسوی
شریعت تمام علما را بررسی کردم، ولی هیچکدام را مانند عقیده حنبلی ندیدم، پس در ظاهر و باطن پیرو او باش، تا آنکه در راه راست باشی.
یک حنبلی دیگر چنین می گوید:
انا حنبلی ماحییت وان أمت - فوصیتی للناس أن یتحنبلوا
من تا عمر دارم حنبلی خواهم بود، و اگر بمیرم وصیت من برای مردم این است که حنبلی شوید.
بدین صورت هر یک به سوی خود دعوت کرده و برای امام خویش تعصب می ورزد. هرکدام به مذهب خویش افتخار نموده و از دیگر مذاهب تبری جوید. تا آنکه گفته شد: هر که حنفی شود به او خلعت داده و هر که شافعی شود تعزیر می گردد.(13)
سبکی در طبقات الشافعیه این وضعیت را اینگونه توصیف می کند:
ابو سعید - متوفای سال 562 هجری - حنفی مذهب بود، چون شافعی شد سختی های فراوانی دیده و بدین وسیله امتحان گردید. سمعانی نیز وقتی از مذهب حنفی به مذهب شافعی گروید گرفتار محنتها و تعصبهای زیادی گردید، و در این باره جنگهایی برپا شد و آتش فتنه میان دو طرف شعله ور گردید، از خرسان تا عراق درگیری بود، اهل مرو نیز به شدت به جان یکدیگر افتادند، و هرکس دیگری را آزار می داد. اهل رأی به اهل حدیث پناه آورده و به درگاه سلاطین رفتند... تا آخر تو صیفاتش.(14)
مانند این حوادث، فراوان و غیر قابل شمارش بوده و آنچه نقل شد مثالها و نمونه های کافی برای حرکت اختلاف و تعصب میان مذاهب چهارگانه است.
کار به جایی رسید که افراد مجبور بودند مذهب خود را کتمان کنند. ابوبکر محمد بن عبدالباقی متوفای سال 535 هجری هجری - که حنبلی مذهب بود - درباره حالت کتمان مذاهب چنین توصیف می کند:
احفظ لسانک لا تبح بثلاثه - سن و مال ما استطعت و مذهب
فعلی الثلاثه تبتلی بثلاثه - بمکفر وبحاسد و مکذب
تا توانی زبانت را از سه چیز نگه دار: از عمر، مال و مذهب خویش، که اگر این سه را افشا کردی گرفتار سه نفر خواهی شد:
تکفیر کننده، حسود و تکذیب کننده.(15)
زمخشری، شدت اختلاف و درگیری میان مذاهب را این گونه به تصویر کشیده است:
اذا سالوا عن مذهبی لم ابح به - واکتم کتمانه لی اسلم
فان حنیفاً قلت قالوا بانیی - ابیح الطلا وهو الشراب المحرم
وان شاغعیاً قلت قالوا بأننی - ابیح نکاح البنت والبنت تحرم
وان مالکیاً قلت قالوا باننی - ابیح لهم اکل الکلاب وهم هم (16)
وان قلت من اهل الحدیث و حزبه - یقولون تیش لیس یدری ویفهم (17)
1 - اگر از مذهب من بپرسند، آن را افشا نخواهم کرد، بلکه کتمان کرده که سلامتی در این کتمان است.
2 - اگر خود را حنفی گویم خواهند گفت: من طلا را حلال می دانم، در حالی که آن نوعی شراب بوده و حرام است.
3 - و اگر خود را شافعی گویم، خواهند گفت که من ازدواج با دختر خود را حلال می دانم، در صورتی که ازدواج با دختر حرام است.
4 - و اگر خود را مالکی بنامم خواهند گفت: که من خوردن گوشت سگ را حلال می دانم، و آنها چنین و چنان اند.
5 - و اگر خود را از اهل حدیث و حزب آنها قلمداد کنم خواهند گفت: او یک بز است که چیزی نمی داند و درک نمی کند.

سخنی با روسای مذاهب چهارگانه

بحث درباره تاریخ ائمه مذاهب چهارگانه بسیار مشکل است، زیرا اخبار آنها یا از راه طرفداران متعصب و غلو کننده نقل شده، و یا از طرف دشمنان آنها که علیه آنان سخن می گفتند. و میان این دو خط مخالف، به زحمت می توان به یک دیدگاه سالم و بی طرفانه ای رسید.
احمد امین می گوید: تعصب مذهبی، پیروان هر مذهبی را وادار به جعل اخبار برای بالا بردن ارزش مذهب خود نموده، و از این جمله احادیثی است که خبر از بشارت دادن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره هر یک از این ائمه است، مانند این روایت که، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره اهل عراق فرموده است:
خداوند خزائن علم خود را در آنها قرار داده است. و یا اینکه: مردی از این امت به نام نعمان بن ثابت خواهد آمد، وکنیه او ابوحنیفه، خداوند به دست او سنت مرا در اسلام احیا خواهد کرد... و غیره. حتی ادعا کردند که تورات درباره ابو حنیفه بشارت داده است. همچنین شافعی ها درباره شافعی و مالکیها درباره مالک چنین عمل کرده، هر چند این سخنان دردی را دوا نمی کرد. وبدین خاطر بررسی تاریخ صحیح هر یک از این ائمه مشکل بوده، زیرا هر نسلی که می آید، فضایل جدیدی برای امام خود مطرح می کرد.(18)
درباره فضایل ابوحنیفه به تنهایی چندین کتاب به تحریر درآمده است، از جمله:
عقود المرجان فی مناقب ابی حنیفه النعمان از ابو جعفر طحاوی، مناقب ابی حنیفه از خوارزمی، البستان فی مناقب النعمان از شیخ محی الدین عبدالقادر بن ابی الوفا و شقائق النعمان فی مناقب النعمان از زمخشری... غیره. امثال اینها دلالت دارد بر شدت غلو و تعصب نسبت به ابو حنیفه، و اختلاف و جدال درباره مذاهب و ائمه آنها، والا به چه انگیزه ای اینقدر کتاب تالیف کرده اند، که مشابه آنها حتی درباره خلفای راشدین نیز نیامده است؟!
اکنون، در میان این دو خط مخالف یکدیگر، خط غلو و خط بدگویی، سعی می کنیم دیدگاهی بی طرفانه از تاریخ مذاهب واشکالهای آنها بدست آوریم.