فهرست کتاب


زلزله چرا؟!

میرستار مهدیزاده‏

زلزله با دعای امام صادق (علیه السلام)

در کتاب شریف مهج الدعوات و منهج العبادات ابن طاووس (رحمه الله علیه) به روایت محمد بن عبد الله اسکندری، جریان عجیب و زیبایی از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند. این جریان از کتاب التنبیه لمن یتفکر فیه نقل گردید که در آن جا چنین نوشته شده است:
از محمد بن عبدالله اسکندری روایت شده که گفت: من از جمله ندیمان و نزدیکان ابی جعفر منصور (عباسی) بودم، از بین همه من صاحب سر او بودم. روزی پیش او رفتم و دیدم خیلی غمگین است و به سختی و سردی نفس می کشد.
گفتم: این فکر چیست ای امیر المومنین؟
او گفت: ای محمد! از اولاد فاطمه حدود صد یا بیشتر کشته شده، ولی با این حال، سید و امام آنان هنوز باقی است.
گفتم: او کیست؟
گفت: جعفر بن محمد صادق (علیه السلام)
من گفتم: او مردی است که عبادات، او را از طلب ملک و خلافت به خود مشغول داشته است.
او گفت: ای محمد! من می دانم که تو به او و امامت او اعتقادی داری، (و به خاطر آن چنین می گویی) ولی من قسم خورده ام پیش خودم، که امشب را به سر نبرم، مگر این که از دست او راحت شوم!
محمد می گوید: به خدا قسم؛ در آن لحظه زمین با همه گستردگی اش بر من تنگ گشت. (و برای بار هفتم!) منصور (لعنه الله علیه)، شمشیر زن (جلاد) را صدا کرد و به او گفت: وقتی ابو عبدالله (علیه السلام) را حاضر کردم و او را با حرف زدن مشغول نمودم و کلاهم (تاج) را از سرم برداشته، زمین گذاشتم؛ پس آن علامت بین من و توست، که در آن لحظه گردن صادق (علیه السلام) را بزنی.
پس امام صادق (علیه السلام) را حاضر کرد و من در خانه به او ملحق شدم. در آن حال امام صادق (علیه السلام) لبهایش را تکان می داد. نمی دانم او چه خواند که ناگاه دیدم قصر موج بر داشت، مثل کشتی ای که در امواج دریا اسیر شده باشد! و دیدم که منصور پا برهنه راه می رود و دندان هایش (از شدت ترس و هول) به هم می خورد و مفاصل و اعضای بدنش به شدت می لرزد؛ گاه سرخ می شد گاه زرد می گشت.
منصور دست امام صادق (علیه السلام) را گرفت و آقا را بر تخت خودش نشاند، و خودش دو زانو در مقابل او مثل بنده ای در مقابل مولایش، نشست و بعد گفت: ای پسر رسول خدا! چه چیزی تو را در این لحظه به این جا آورده است؟
امام فرمود: (از روی تقیه ای که واجب است) ای امیر المومنین! در طاعت خدا و پیامبرش (صلی الله علیه و آله) و امیر المومنین (ادام الله عزه) آمدم.
منصور اظهار داشت: من نطلبیده ام؛ فرستاده، غلط کرده است (پیش خود تو را دعوت کرده است!).
بعد منصور اظهار گفت: حاجت خودت را بخواه.
امام فرمود: حاجت من این است که مرا برای غیر کار لازم (بدون دلیل) نطلبی.
گفت: باشد؛ این برای تو (محفوظ) است و غیر از این هم هر چه بخواهی قبول است!
امام همین را فرمود و برگشت.
من خیلی حمد خدا را به جای آوردم. و منصور دوانیقی (لعنه الله علیه) ابرهای خواب را طلبید سپس خوابید و تا نصف شب بیدار نشد و وقتی بیدار شد، من بر بالای سرش نشسته بودم. این کارم او را خوشحال کرد و به من گفت: بیرون نرو تا نمازم (مغرب و عشا) را قضا کنم و به تو مطلبی را بگویم.
منصور وقتی قضای نمازش را به جا آورد (نمازگزار امام کش!) رو به من کرد و گفت: وقتی امام صادق را حاضر کردم و اراده کردم آن ارده بد را که دانستی، ناگاه دیدم اژدهایی (در جلوی چشمم پدیدار شد) که با دمش همه خانه مرا احاطه کرده بود و برگرد قصرم حلقه زده بود! و لب بالایش را بر بالای قصر نهاده بود و لب پایین را بر زیر قصر، و در آن حال، با زبان فصیح، بلیغ، گویا یا زبان عربی مبین به من گفت: ای منصور! همانا خداوند تعالی مرا به سوی تو فرستاده است و به من امر فرموده است که اگر تو در مورد ابو عبدالله صادق (علیه السلام) کاری انجام دهی (او را بکشی یا بزنی) تو و قصرت و هر که را در آن جاست، ببلعم!
با دیدن این صحنه، عقل از سرم پرید و مفاصلم به لرزش افتاد و دندان هایم بر هم خورد.
محمد بن اسکندری گوید که به او گفتم: هیچ عجیب نیست ای امیر المومنین؛ چرا که همانا ابو عبدالله، وارث علم پیامبر (صلی الله علیه و آله) و جدش امیر المومنین (علیه السلام) است و پیش او اسم هایی (اعظم) و دعاهایی است که اگر آنها را بر شب تاریک بخواند، هر آینه روز روشن می گردد و اگر آن اسم ها و دعاها را بر روز روشن بخواند، شب تاریک می شود، و اگر آنها را بر امواج دریاها بخواند، آرام می گیرند.
محمد می گوید: که بعد از چند روز به او (منصور دوانیقی) گفتم: ای امیرالمومنین! آیا اذن می دهی برای زیارت ابوعبدالله صادق (علیه السلام) خارج شوم!
اجازه داد و باز نداشت. پس به محضر امام صادق (علیه السلام) داخل شدم و بر آقا سلام کردم و گفتم: ای مولایم! به حق جدت محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله) از تو می خواهم که آن دعایی که موقع دخول بر ابا جعفر منصور خواندی، به من یاد دهی.
فرمود: این برای تو (باشد)
بعد فرمود: ای محمد! این دعا، حرز (سپر) مهم و با عظمتی است و دعای بزرگی است که آن را بر (سیره) پدران گرامی ام حفظ کرده ام و آن حرزی است که از کتاب خداوند عزوجل استخراج شده است؛ کتابی که باطل از جلو و عقب بر آن راه نمی یابد، تنزیلی از حکیم مجید است.
به من گفت: بنویس و بر من املا کرد و من نوشتم. و آن حرز جلیل و آن دعای بزرگ مبارک مستجاب است. وقتی ابومخلد، عبدالله بن یحیی از بغداد با نامه ای وارد خراسان شد و برای دیدن امیر بن حسن بن احمد، به بخارا رفت، این حرز در نزد او بر ورق هایی از نقره با آب طلا نوشته شده بود و بخشش آن از شیخ ابی الفضل بن عبدالله بلعمی بود و به او گفت: همانا از بهترین تحفه ها و از با ارزش ترین بخشش ها است.
و خداوند به هر که توفیق قرائت آن را در صبح هر روز بدهد، او را از جمیع بلایا حفظ خواهد نمود و از شر سر پیچان جنی و انسی و شیاطین و سلطان ظالم و درندگان حفظ خواهد نمود و آن تجربه شده است. البته باید (نیت را) برای خداوند عزوجل خالص نماید.
اول دعا چنین است:(142) لا اله الا الله ابدا حقا حقا لا اله الا الله ایمانا و صدقا... بقیه دعا را که طولانی است، در کتاب مهج الدعوات قرائت فرمایید.
این گونه می بینیم که با دعای امام صادق (علیه السلام)، قصر منصور دوانیقی مثل کشتی در دریای مواج، می لرزد و داستانی دیگر از روایت زلزله و امام به وقوع می پیوندد.
پس باید به یقین بدانیم که اگر در جامعه ما هم، توهین به ائمه (علیهم السلام) و جایگاه آنان صورت گیرد و شیعیان به صورت شایسته از این جریان عناد آمیز جلوگیری نکنند و عاملان برخورد لازم صورت نگیرد، نباید از بروز زلزله های بزرگ تعجب کرد یا احساس امنیت نمود، پس اگر می خواهیم گرفتار زلزله نشویم، به بزرگان عالم آفرینش جسارت نکنیم و حدود آزادی را خوب بشناسیم و حد نگه داریم تا حد نخوریم.

بی احترامی به امام رضا (علیه السلام) و زلزله در قصر مامون

صالح هروی می گوید: به مامون خبر دادند که علی بن موسی (علیه السلام) مجالسی تشکیل می دهد و حرف می زند و مردم را به علم خویش مفتون می کند!
مامون به محمد بن عمرو طوس امر کرد - که او پرده دار و حاجب مامون بود - و او مردم را از گرد امام پراکنده نمود. امام ابوالحسن الرضا (علیه السلام) با غضب از پیش او بر خاست؛ در حالی که لب هایش را تکان می داد و می گفت: قسم به حق مصطفی و مرتضی و سیده النسا، از حول قدرت خدا با دعایم حتما چیزی را نازل خواهم کرد که سبب رانده شدن سگهای این محل گردد و باعث استخفاف او (مامون) و خاصان و عامه افراد او گردد. سپس امام به سوی جایگاه خویش باز گشت و آب آماده کرد؛ وضو گرفته، دو رکعت نماز خواند و در قنوت رکعت دوم چنین دعا کرد:
اللهم یا ذالقدره الجامعه و الرحمه الواسعه و المنن المتتابعه و الالاء المتوالیه و الایادی الجمیله و المواهب الجزیله، یا من لا یوصف بتمثیل و لا یمثل بنظیر و لا یغلب بظهیر
یا من خلق فرزق و الهم فانطق و ابتداع فشرع و علا فارتفع و قدر فأحسن و صور فأتقن و احتج فابلغ و انعم فاسبغ و أعطی فأجزل. یا من سما فی العز ففات خواطف الابصار، و دنا فی اللطف فجاز هواجس الافکار یا من تفرد بالملک فلاند له فی ملکوت سلطانه، و توحد بالکبریا فلا ضد له فی جبروت شانه، یا من حارت فی کبریا هیبته دقائق اللطائف الاوهام، و خسرت دون ادراک عظمه خطائف ابصار الانام، یا عالم خطرات قلوب العارفین، و شاهد لحظات ابصار الناظرین، یا من عنت الوجوه لهیبته، و خضعت الرقاب لجلاله، و وجلت القلوب من خیفته، و ارتعد الفرائص من فرقه، یا بدی یا بدیع یا منبع یا علی یا رفیع.
صل علی من شرفت الصلاه علیه، و انتقم لی ممن ظلمنی و است بی وطرد الشیعه و اذقه مراره الذل و الهوان کما اذاقنیها و اجعله طرید الارجاس و شرید الانجاس
اباصلت می گوید: دعای مولایم تمام نشده بود که زلزله ای در شهر پدید آمد و شهر لرزید و فریاد و بانگ و صیحه بلند شد و غبار همه جا را فرا گرفت.
من از جای خود هنوز تکان نخورده بودم که مولایم (علیه السلام) بر من سلام کرد و فرمود: ای اباصلت! برو بر سطح (بلندی) که خواهی دید؛ زنی زناکار لاغر چرکین درمانده، که اشرار را تهییج می کند و پاکان را آلوده می سازد، اهل این محل او را سمانه می نامند، به دلیل حماقت و هتاکی اش، و با پیشانی سرش بر نیزه تکیه کرده است و معجزی بسته که یک طرفش قرمز است به جای پرچم، و او لشکر تلخ خود را سوق می دهد و سپاه طغیانگر خویش را به سوی قصر و منازل فرماندهی مامون می کشاند.
پس من بالا رفتم و ندیدم، مگر افرادی را که به سختی تکان می خوردند و زنانی که به وسیله سنگها تسلیم شده بودند.
و دیدم مامون را که زره پوشیده بود و از قصر شاهان (به علت زلزله) بیرون آمده و فرار می کرد، که با قلاب سنگ اندازی، از نقطه ای از بلندای سطح، پاره آجر سنگینی پرتاب شد و بر سر مامون خورد و تاجش افتاد و پوست سرش شکافت.
برخی از آنها که مامون را شناخته بودند، به سنگ انداز گفتند: وای بر تو که این امیر المومنین است. سمانه شنید و گفت: ساکت باش بی مادر، امروز روز تشخیص و شناسایی نیست، اگر این امیر المومنین بود، قطعا ذکور انسان های فاجر را بر فروج زنان بکر مسلط نمی کرد. مامون و اطرافیانش را بدجوری طرد کرد و به بالاترین شکل ذلت و خفت شدید آنان را از آن جا راند(143).

اهانت به امام علی (علیه السلام)

زلزله به امر امام سجاد و امام باقر (علیه السلام)
در کتب زیادی از جمله بحار الانوار بخش امامت،(144) مشارق الانوار الیقین،(145) الهدایه الکبری،(146) و المناقب؛(147) داستان بسیار زیبا، عجیب و عبرت انگیزی نقل شده است که خبری مفصل و جریانی شنیدنی دارد؛ فقط به چند فراز مورد نظر به طور خلاصه استناد می جویم و چکیده داستان را نقل می کنم:
جابر بن یزید جعفی (که صاحب سر امام سجاد (علیه السلام) و امام باقر (علیه السلام) بود) روزی از شدت ظلم حکام آن زمان، و سب و لعن و اهانت به حضرت علی (علیه السلام) بر روی منابر و کشتن دوستان اهل بیت (علیه السلام) توسط مخالفان و شدت فتنه ها و گناهان، شکایت به محضر امام سجاد (علیه السلام) می برد.
امام سجاد (علیه السلام) با شنیدن این مطالب، دعایی می خوانند: سبحانک ما احلمک... منزهی خدایا! چقدر حلم تو زیاد است...؛ آن گاه به امام باقر (علیه السلام) دستور می دهند که فردا صبح، نخ نازک زرد رنگی را بر دارد و به مسجد ببرد... و خلاصه جابر، شب از شوق دیدن آن نخ و اسرار آن نمی خوابد و صبح خدمت ایشان می رسد و با امام باقر (علیه السلام) به مسجد رفته و امام مختصر تکانی به نخ می دهند که در مدینه زلزله شدیدی رخ می دهد و بسیاری از دشمنان اهل بیت (علیه السلام) و گنهکاران هلاک می گردند. جابر از این مسایل خیلی تعجب می کند و امام می فرمایند که این نخ از جمله ارث های حضرت موسی (علیه السلام) است که ملائکه برای ما آورده اند.
جریان، بسیار مفصل است که باید به بحار الانوار مراجعه فرمایید. از آن حدیث فقط چند مطلب را نقل می کنیم:
مردم بعد از زلزله با هم می گویند: چون زمین ما را فرو نبرد؛ با این که امر به معروف و نهی از منکر را وا گذاشتیم و فسق و فجور آشکار شده و زنا و ربا و شراب خواری و همجنس بازی زیاد گردیده است. به خدا قسم باید بر سر ما بالاتر از این فرود آید؛ مگر این که خود را اصلاح کنیم.
در جای دیگر امام باقر (علیه السلام) به مردم وحشت زده و پریشان می فرمایند: به نماز پناه ببرید و صدقه بدهید و دعا کنید...
در این جریان، بیش از سی هزار نفر هلاک گشتند. جابر می گوید: دلم سوخت. امام باقر (علیه السلام) فرمودند: خدا هرگز به آنها رحم نکند، حتما در دل تو هنوز اثری از بی معرفتی باقی مانده، و گرنه دلت به حال دشمنان ما و دشمنان دوستان ما نمی سوخت! مرگ باد مرگ باد، دور باد دور باد، ستمگران؛ به خدا قسم اگر نخ را مختصر حرکتی داده بودم، همه می مردند و زیر و رو می شدند و یک خانه و قصر باقی نمی ماند، ولی پدرم و مولایم دستور داد آن را چندان حرکت ندهم...
باز از مناره بالا رفت، آیاتی خواند و با دست اشاره کرد؛ زلزله سبک دیگری در گرفت و آیاتی مربوط به عذاب را قرائت فرمود...
امام باقر (علیه السلام) فرمودند: جابر! ما را با آنها کاری نیست؛ آنها وقتی فساد و شرارت می کنند، متمرد گشته، ستم روا می دارند. آنها را می ترسانیم و اگر بر گردند که هیچ و گر نه خدا اجاره خواهد داد در خسف و فرو بردن زمین. (که آنها را به زمین فرو بریم)....
جابر! ما را نزد خدا منزلی عالی است. اگر ما نبودیم، خدا زمین و آسمان و بهشت و جهنم و خورشید و ماه و... را نمی آفرید. ما را خداوند از نور ذات خود پدید آورد. با هیچ یک از انسان ها مقایسه نمی شویم. به واسطه ما، خداوند شما را نجات بخشید و هدایت نمود. در مقابل امر ما از امر و نهی پایدار باشید؛ مبادا هر چه از ما به شما می رسد، رد کنید. ما بزرگ تر و برتر و عظیم تر از تمام آن فضایلی هستیم که از ما برای شما نقل می کنند. هر چه را فهمیدید، خدا را سپاس گذار باشید و آنچه نمی فهمید، به خودمان واگذارید.
مردم نزد امام سجاد (علیه السلام) آمدند؛ فرمودند: ان شاء الله خدا بر طرف خواهد کرد، خود را اصلاح کنید و تضرع و توبه نمایید و پرهیزکار باشید و خودداری کنید از این کار که می کنید؛ از کیفر خدا خود را خلاص نمی بینند مگر زیانکاران...
آن حضرت آیاتی خواندند، از جمله: مگر فرستادگان ما به سوی شما با دلایل روشن نیامدند؟ می گویند چرا! پس دعا کنید، ولی کافران جز در بیراهه نیست. اگر فرشتگان را به سوی آنان می فرستادیم و اگر مردگان هم با آنان سخن می گفتند و هر چیزی را دسته دسته گرد می آوردیم، باز ایمان نمی آوردند....
امام زین العابدین (علیه السلام) فرمودند: به خدا قسم این زلزله از آیات ماست و این یکی از آنهاست. به خدا، این است ولایت ما، جابر. چه می گویی درباره مردمی که سنت ما را از بین برده و با دشمنان ما دوست شده اند و احترام ما را نگه نداشته اند، به ما ستم نموده و حق ما را غصب کرده اند و راه و روش ستمکاران را پیش گرفته اند و سیرت فاسقان را عمل می کنند؟
وقتی کوتاهی در مورد حقوق برادران خود نمایند و آنها را شریک در اموال خود و اسرار و آشکار خود نکنند و خود در لذت دنیا به سر برند و دوستان شیعه شان بی بهره بمانند؛ در این موقع نیکی از آنها سلب می شود و مالشان از دست می رود و پراکندگی در جمعت خود می یابند؛ چون کوتاهی در رسیدگی برادران دینی خود نمودند.
جابر گوید غمگین شدم و عرض کردم: یا بن رسول الله! حقوق مومن بر مومن چیست؟
فرمودند: در شادی او شاد و در حزن او محزون است و تمام گرفتاری هایش را بر طرف می کند و هرگز برای پشیز بی ارزش دنیای فانی افسرده نمی شود. چنان با برادران خود مواسات می کند که در خوبی و بدی برابر باشند.
عرض کردم: چگونه خدا تمام این ها را واجب کرده برای برادر مومن؟
فرمودند: چون مومن برادر مومن و از یک پدر و مادر است (فاطمه و علی (علیه السلام)) اگر استفاده از ثروت در انحصار خود او باشد، چگونه برادر اوست؟
جابر می گوید: چه کسی می تواند این گونه باشد؟
امام سجاد (علیه السلام) می فرمایند: کسی که می خواهد با حوریه های زیبا هم آغوش شود و در دار السلام همنشین ما باشد(148).
نتیجه: نتیجه ای که می توان گرفت، این است که با مشاهده این همه معارف اسلامی مربوط به اهمیت ولایت ائمه (علیه السلام) و خطرناک بودن توهین، تعرض و هر گونه بی احترامی به مقام آنان، آن هم به شکل گسترده و عمومی، قطعاً زلزله مخرب عمومی به دنبال خواهد داشت. اگر می خواهیم از خطرات مهلک در امان بمانیم، باید به شدت و با جدیت جلو هر گونه اهانت به مقدسات، مخصوصاً به ائمه را بگیریم و الا باید منتظر عواقب قطعی بمانیم. پس بیایید هر گونه کوتاهی در مورد ائمه را کنار بگذاریم و وظایف شیعی خود را با نهایت اطاعت و احترام به جای آوریم.