فهرست کتاب


زلزله چرا؟!

میرستار مهدیزاده‏

نجات دادن حضرت ابوالفضل با زلزله

قضیه زیر را، نویسنده توانا جناب حجت الاسلام و المسلمین حاج سید ابوالفتح دعوتی، از یکی از دوستان خودشان که ظاهراً از اهل سبزوار بوده است، نقل کرده اند:
سیدی روحانی و پیر در زمانهای گذشته، روزی از مشهد حرکت کرد و عازم دهکده ای در اطراف گناباد - که گویا سرو دشت نام داشته - می شود، تا دهه اول محرم در آن جا روضه بخواند. در آن ایام، این راه را تکه تکه می رفتند و ماشین مستقیم برای آن مقصد وجود نداشت.
آری، ایشان کوله بار سفرش را بر می دارد و به جانب گناباد حرکت میکند. در میانه راه ماشین خراب می شود و این رسید روحانی برای این که شب اول ماه به دهکده مورد نظر برسد، در میان راه یک گاری را می بیند که دو سه نفر بر آن سوار بوده اند. آن آقای روحانی هم از ایشان تقاضا می کند و به همراه آنان سوار شده، روانه دهکده می شود.
در طول راه صحبت های مختلف پیش می آید و این روحانی بی خبر از مسایل آن منطقه، در مورد خلیفه اول و دوم بحث می کند و به آنان دشنام می گوید، غافل از آن که همراهان و صاحبان گاری از سنی های متعصب و افراطی هستند!
بنابراین، صاحبان گاری با یکدیگر صحبت می کنند و اشاره می کنند که این مرد روحانی را به دهکده خودشان ببرند و او را در آن جا بکشند و به جزای دشنام هایشان برسانند!
در پی این تصمیم خطرناک، آنان در نیمه های راه وانمود می کنند که گاری خراب شد، و اسب هم احتیاج به استراحت دارد و پیشنهاد می کنند که آقای سید روحانی امشب را میهمان آنان در دهکده باشد، تا این که فردا صبح به دهکده سرودشت بروند. سید پیرمرد هم نه ناچار می پذیرد و شب به منزل صاحبان گاری می رود.
در آن جا آنان نزد سید روحانی می نشینند و از هر بابی صبحت می کنند و سید هم غافل از همه جا، با آنان هم سخن می شود. بالاخره شام می آورند و سید هم شام می خورد و مقداری از شب می گذرد. سپس آنان رو به سید کرده، می گویند: جای خواب شما در اتاق مجاور آماده است! شما می توانید برای استراحت به آن اتاق بروید.
سپس صاحبان گاری که سه نفر بودند، بر می خیزند و سید را به اتاق دیگر راهنمایی می کنند. سید وارد اتاق می شود، اما ناگهان می بیند که قبری در آن جا کنده اند! آنان به سید می گویند: امشب جای شما در داخل این قبر است، ای کافر، ای مرتد و ای دشمن شیخین...! و بعد چند مشت و لگد به او می زنند و دست و پای او را می گیرند و داخل قبر می اندازند.
حالا بقیه داستان را از زبان سید بشنویم.
سید می گوید: وقتی که مرا به آن اتاق بردند و در برابر قبر قرار دادند و دست و پای مرا گرفتند تا به داخل قبر بیندازند، اشک در چشمانم حلقه زد و خطاب به حضرت ابوالفضل (علیه السلام) گفتم:
یا ابوالفضل العباس! به کرم و بزرگواری شما نمی آید، که من پیر مرد دلخسته، زن و بچه خودم را رها کنم تا بیایم برای شما روضه بخوانم و ذکر مصیبت کنم، آن وقت شما بگذارید که این جماعت، این گونه از من پذیرایی کنند و مرا زنده به گور کنند! حاشا و کلا از کرم شما خانواده! یا ابوالفضل العباس، یا قمر بنی هاشم (علیه السلام) خود می دانی و خدای خود!
آقای سید می گوید: آنها دست و پای مرا گرفتند و مشتی هم به دهان من کوبیدند! و مرا محکم به درون قبر انداختند و دیگر نفهمیدم چطور شد؟
تا این که یک وقت دیدم چشم هایم باز شد و مشاهده کردم که - خداوندا! - روی یک تخت خوابیده ام و لباس سبز و یا آبی بر تن دارم. در درون اتاقی هستم و یکی دو نفر پرستار زن هم در کنارم هستند! از این وضع، بسیار بسیار تعجب کردم نمی دانستم زنده هستم یا مرده ام؟ به یکی از پرستارها گفتم: این جا کجاست و چرا مرا به این جا آورده اند؟!
آن پرستار گفت: آقا سید! شما در آن جا چکار می کردید؟ در آن دهکده زلزله شده است و کل مردم آن دهکده، همه و همه تلف شده اند؛ مگر شما که به طور معجزه آسایی زنده مانده اید.
بعد آهسته آهسته، داستان آن صاحبان گاری به یادم آمد و ماجرا را برای آنان نقل کردم و گفتم، آنان مرا در قبری که کنده بودند، انداختند و دیگر نمی دانم چطور شد! ولی یاد من هست که گفتم: یا ابوالفضل العباس (علیه السلام).
آنان که دور من جمع شده بودند، گفتند: در همان اتاق و در همان لحظه زلزله شده بود و سقف پایین آمده بود و اهل آن خانه و همه اهل آن دهکده هلاک شده بودند، مگر تو! ما تعجب کردیم که تو چطور زنده مانده ای؟ یقیناً حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام) نجاتت داده اند و آن دهکده نیز با خاک یکسان شده است.
آن آقا سید که متاسفانه من (حجه الاسلام دعوتی) اسمش را فراموش کرده ام، گفته بود: اهل آن بیمارستان از شنیدن این واقعه در شگفت شدند و همه از این داستان به گریه افتادند، و داستان من شهره آفاق شد.(141)

زلزله با دعای امام صادق (علیه السلام)

در کتاب شریف مهج الدعوات و منهج العبادات ابن طاووس (رحمه الله علیه) به روایت محمد بن عبد الله اسکندری، جریان عجیب و زیبایی از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند. این جریان از کتاب التنبیه لمن یتفکر فیه نقل گردید که در آن جا چنین نوشته شده است:
از محمد بن عبدالله اسکندری روایت شده که گفت: من از جمله ندیمان و نزدیکان ابی جعفر منصور (عباسی) بودم، از بین همه من صاحب سر او بودم. روزی پیش او رفتم و دیدم خیلی غمگین است و به سختی و سردی نفس می کشد.
گفتم: این فکر چیست ای امیر المومنین؟
او گفت: ای محمد! از اولاد فاطمه حدود صد یا بیشتر کشته شده، ولی با این حال، سید و امام آنان هنوز باقی است.
گفتم: او کیست؟
گفت: جعفر بن محمد صادق (علیه السلام)
من گفتم: او مردی است که عبادات، او را از طلب ملک و خلافت به خود مشغول داشته است.
او گفت: ای محمد! من می دانم که تو به او و امامت او اعتقادی داری، (و به خاطر آن چنین می گویی) ولی من قسم خورده ام پیش خودم، که امشب را به سر نبرم، مگر این که از دست او راحت شوم!
محمد می گوید: به خدا قسم؛ در آن لحظه زمین با همه گستردگی اش بر من تنگ گشت. (و برای بار هفتم!) منصور (لعنه الله علیه)، شمشیر زن (جلاد) را صدا کرد و به او گفت: وقتی ابو عبدالله (علیه السلام) را حاضر کردم و او را با حرف زدن مشغول نمودم و کلاهم (تاج) را از سرم برداشته، زمین گذاشتم؛ پس آن علامت بین من و توست، که در آن لحظه گردن صادق (علیه السلام) را بزنی.
پس امام صادق (علیه السلام) را حاضر کرد و من در خانه به او ملحق شدم. در آن حال امام صادق (علیه السلام) لبهایش را تکان می داد. نمی دانم او چه خواند که ناگاه دیدم قصر موج بر داشت، مثل کشتی ای که در امواج دریا اسیر شده باشد! و دیدم که منصور پا برهنه راه می رود و دندان هایش (از شدت ترس و هول) به هم می خورد و مفاصل و اعضای بدنش به شدت می لرزد؛ گاه سرخ می شد گاه زرد می گشت.
منصور دست امام صادق (علیه السلام) را گرفت و آقا را بر تخت خودش نشاند، و خودش دو زانو در مقابل او مثل بنده ای در مقابل مولایش، نشست و بعد گفت: ای پسر رسول خدا! چه چیزی تو را در این لحظه به این جا آورده است؟
امام فرمود: (از روی تقیه ای که واجب است) ای امیر المومنین! در طاعت خدا و پیامبرش (صلی الله علیه و آله) و امیر المومنین (ادام الله عزه) آمدم.
منصور اظهار داشت: من نطلبیده ام؛ فرستاده، غلط کرده است (پیش خود تو را دعوت کرده است!).
بعد منصور اظهار گفت: حاجت خودت را بخواه.
امام فرمود: حاجت من این است که مرا برای غیر کار لازم (بدون دلیل) نطلبی.
گفت: باشد؛ این برای تو (محفوظ) است و غیر از این هم هر چه بخواهی قبول است!
امام همین را فرمود و برگشت.
من خیلی حمد خدا را به جای آوردم. و منصور دوانیقی (لعنه الله علیه) ابرهای خواب را طلبید سپس خوابید و تا نصف شب بیدار نشد و وقتی بیدار شد، من بر بالای سرش نشسته بودم. این کارم او را خوشحال کرد و به من گفت: بیرون نرو تا نمازم (مغرب و عشا) را قضا کنم و به تو مطلبی را بگویم.
منصور وقتی قضای نمازش را به جا آورد (نمازگزار امام کش!) رو به من کرد و گفت: وقتی امام صادق را حاضر کردم و اراده کردم آن ارده بد را که دانستی، ناگاه دیدم اژدهایی (در جلوی چشمم پدیدار شد) که با دمش همه خانه مرا احاطه کرده بود و برگرد قصرم حلقه زده بود! و لب بالایش را بر بالای قصر نهاده بود و لب پایین را بر زیر قصر، و در آن حال، با زبان فصیح، بلیغ، گویا یا زبان عربی مبین به من گفت: ای منصور! همانا خداوند تعالی مرا به سوی تو فرستاده است و به من امر فرموده است که اگر تو در مورد ابو عبدالله صادق (علیه السلام) کاری انجام دهی (او را بکشی یا بزنی) تو و قصرت و هر که را در آن جاست، ببلعم!
با دیدن این صحنه، عقل از سرم پرید و مفاصلم به لرزش افتاد و دندان هایم بر هم خورد.
محمد بن اسکندری گوید که به او گفتم: هیچ عجیب نیست ای امیر المومنین؛ چرا که همانا ابو عبدالله، وارث علم پیامبر (صلی الله علیه و آله) و جدش امیر المومنین (علیه السلام) است و پیش او اسم هایی (اعظم) و دعاهایی است که اگر آنها را بر شب تاریک بخواند، هر آینه روز روشن می گردد و اگر آن اسم ها و دعاها را بر روز روشن بخواند، شب تاریک می شود، و اگر آنها را بر امواج دریاها بخواند، آرام می گیرند.
محمد می گوید: که بعد از چند روز به او (منصور دوانیقی) گفتم: ای امیرالمومنین! آیا اذن می دهی برای زیارت ابوعبدالله صادق (علیه السلام) خارج شوم!
اجازه داد و باز نداشت. پس به محضر امام صادق (علیه السلام) داخل شدم و بر آقا سلام کردم و گفتم: ای مولایم! به حق جدت محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله) از تو می خواهم که آن دعایی که موقع دخول بر ابا جعفر منصور خواندی، به من یاد دهی.
فرمود: این برای تو (باشد)
بعد فرمود: ای محمد! این دعا، حرز (سپر) مهم و با عظمتی است و دعای بزرگی است که آن را بر (سیره) پدران گرامی ام حفظ کرده ام و آن حرزی است که از کتاب خداوند عزوجل استخراج شده است؛ کتابی که باطل از جلو و عقب بر آن راه نمی یابد، تنزیلی از حکیم مجید است.
به من گفت: بنویس و بر من املا کرد و من نوشتم. و آن حرز جلیل و آن دعای بزرگ مبارک مستجاب است. وقتی ابومخلد، عبدالله بن یحیی از بغداد با نامه ای وارد خراسان شد و برای دیدن امیر بن حسن بن احمد، به بخارا رفت، این حرز در نزد او بر ورق هایی از نقره با آب طلا نوشته شده بود و بخشش آن از شیخ ابی الفضل بن عبدالله بلعمی بود و به او گفت: همانا از بهترین تحفه ها و از با ارزش ترین بخشش ها است.
و خداوند به هر که توفیق قرائت آن را در صبح هر روز بدهد، او را از جمیع بلایا حفظ خواهد نمود و از شر سر پیچان جنی و انسی و شیاطین و سلطان ظالم و درندگان حفظ خواهد نمود و آن تجربه شده است. البته باید (نیت را) برای خداوند عزوجل خالص نماید.
اول دعا چنین است:(142) لا اله الا الله ابدا حقا حقا لا اله الا الله ایمانا و صدقا... بقیه دعا را که طولانی است، در کتاب مهج الدعوات قرائت فرمایید.
این گونه می بینیم که با دعای امام صادق (علیه السلام)، قصر منصور دوانیقی مثل کشتی در دریای مواج، می لرزد و داستانی دیگر از روایت زلزله و امام به وقوع می پیوندد.
پس باید به یقین بدانیم که اگر در جامعه ما هم، توهین به ائمه (علیهم السلام) و جایگاه آنان صورت گیرد و شیعیان به صورت شایسته از این جریان عناد آمیز جلوگیری نکنند و عاملان برخورد لازم صورت نگیرد، نباید از بروز زلزله های بزرگ تعجب کرد یا احساس امنیت نمود، پس اگر می خواهیم گرفتار زلزله نشویم، به بزرگان عالم آفرینش جسارت نکنیم و حدود آزادی را خوب بشناسیم و حد نگه داریم تا حد نخوریم.

بی احترامی به امام رضا (علیه السلام) و زلزله در قصر مامون

صالح هروی می گوید: به مامون خبر دادند که علی بن موسی (علیه السلام) مجالسی تشکیل می دهد و حرف می زند و مردم را به علم خویش مفتون می کند!
مامون به محمد بن عمرو طوس امر کرد - که او پرده دار و حاجب مامون بود - و او مردم را از گرد امام پراکنده نمود. امام ابوالحسن الرضا (علیه السلام) با غضب از پیش او بر خاست؛ در حالی که لب هایش را تکان می داد و می گفت: قسم به حق مصطفی و مرتضی و سیده النسا، از حول قدرت خدا با دعایم حتما چیزی را نازل خواهم کرد که سبب رانده شدن سگهای این محل گردد و باعث استخفاف او (مامون) و خاصان و عامه افراد او گردد. سپس امام به سوی جایگاه خویش باز گشت و آب آماده کرد؛ وضو گرفته، دو رکعت نماز خواند و در قنوت رکعت دوم چنین دعا کرد:
اللهم یا ذالقدره الجامعه و الرحمه الواسعه و المنن المتتابعه و الالاء المتوالیه و الایادی الجمیله و المواهب الجزیله، یا من لا یوصف بتمثیل و لا یمثل بنظیر و لا یغلب بظهیر
یا من خلق فرزق و الهم فانطق و ابتداع فشرع و علا فارتفع و قدر فأحسن و صور فأتقن و احتج فابلغ و انعم فاسبغ و أعطی فأجزل. یا من سما فی العز ففات خواطف الابصار، و دنا فی اللطف فجاز هواجس الافکار یا من تفرد بالملک فلاند له فی ملکوت سلطانه، و توحد بالکبریا فلا ضد له فی جبروت شانه، یا من حارت فی کبریا هیبته دقائق اللطائف الاوهام، و خسرت دون ادراک عظمه خطائف ابصار الانام، یا عالم خطرات قلوب العارفین، و شاهد لحظات ابصار الناظرین، یا من عنت الوجوه لهیبته، و خضعت الرقاب لجلاله، و وجلت القلوب من خیفته، و ارتعد الفرائص من فرقه، یا بدی یا بدیع یا منبع یا علی یا رفیع.
صل علی من شرفت الصلاه علیه، و انتقم لی ممن ظلمنی و است بی وطرد الشیعه و اذقه مراره الذل و الهوان کما اذاقنیها و اجعله طرید الارجاس و شرید الانجاس
اباصلت می گوید: دعای مولایم تمام نشده بود که زلزله ای در شهر پدید آمد و شهر لرزید و فریاد و بانگ و صیحه بلند شد و غبار همه جا را فرا گرفت.
من از جای خود هنوز تکان نخورده بودم که مولایم (علیه السلام) بر من سلام کرد و فرمود: ای اباصلت! برو بر سطح (بلندی) که خواهی دید؛ زنی زناکار لاغر چرکین درمانده، که اشرار را تهییج می کند و پاکان را آلوده می سازد، اهل این محل او را سمانه می نامند، به دلیل حماقت و هتاکی اش، و با پیشانی سرش بر نیزه تکیه کرده است و معجزی بسته که یک طرفش قرمز است به جای پرچم، و او لشکر تلخ خود را سوق می دهد و سپاه طغیانگر خویش را به سوی قصر و منازل فرماندهی مامون می کشاند.
پس من بالا رفتم و ندیدم، مگر افرادی را که به سختی تکان می خوردند و زنانی که به وسیله سنگها تسلیم شده بودند.
و دیدم مامون را که زره پوشیده بود و از قصر شاهان (به علت زلزله) بیرون آمده و فرار می کرد، که با قلاب سنگ اندازی، از نقطه ای از بلندای سطح، پاره آجر سنگینی پرتاب شد و بر سر مامون خورد و تاجش افتاد و پوست سرش شکافت.
برخی از آنها که مامون را شناخته بودند، به سنگ انداز گفتند: وای بر تو که این امیر المومنین است. سمانه شنید و گفت: ساکت باش بی مادر، امروز روز تشخیص و شناسایی نیست، اگر این امیر المومنین بود، قطعا ذکور انسان های فاجر را بر فروج زنان بکر مسلط نمی کرد. مامون و اطرافیانش را بدجوری طرد کرد و به بالاترین شکل ذلت و خفت شدید آنان را از آن جا راند(143).