فهرست کتاب


زلزله چرا؟!

میرستار مهدیزاده‏

ناله فاطمه علیها السلام بر حسین علیه السلام و لرزه بر اندام عالم هستی!

چه بزرگ است و پر اسرار، حقایق مستور عالم هستی که جلوه رموز و اسرار الهی است، و چه کوتاه است دست ما و فهم ما و چه کوچکتر است ملاک ما علم ما از فهم و تجربه و تحلیل حقایق سترگ عالم بی کران، آنگاه که می خواهیم همه احادیث آل محمد را، با ملاک کوچک علم زمینی و ظلمانی خویش بسنجیم تا باور نماییم! هیهات هیهات؛ باید ایمان بیاوریم از روی تعبد، و تکبر علمی را فرو نهیم. علم سراسر جهل و شبهه و تردید ما کجا و حقایق نورانی گسترده تا عرش و فرو ریزان از لوح محفوظ کجا؟ علم کوتاه ما کجا و فهم حقیقت گریه بر سید الشهدا کجا؟ معرفت ظلمانی ما گنهکاران کجا و معرفت نورانی مقام امام در عالم کون و مکان کجا؟
ما کیستیم که جرات کنیم تا احادیث و اسرار ملکوت را با ملاک های علمی و مغز کوچک خویش بسنجیم؟ پس که باید در قیامت حقایق را بفهمیم و در عوالمی بسیار بالاتر و در مراحلی بسیار بعد، آنگاه که به کمالاتی برتر و علومی والاتر رسیدیم و ظرفیت انسانی خویش را تا حدودی باز یافتیم و به مرتبه نورانی خویش در عالم خلقت رجوع کردیم، باید بنشینیم و بعد از مشاهده عالم ملکوت، در مورد اسرار آن اظهار نظر کنیم.
باری، خبری بسیار جانسوز و پر راز است که امام صادق (علیه السلام) به ابا بصیر می گویند؛ همان ابا بصیری که صاحب سر امام صادق (علیه السلام) بود و باز یک از هزار هم به او گفته نشده است؛ همان طور که در متن همین حدیث نیز می فرماید که: آنچه نگفته ام بزرگ تر است. در این حدیث، خبر از گریه فاطمه زهرا (علیه السلام) بر امام حسین (علیه السلام) می دهد؛ آن هم در عالم قدس، آن هم گریه طولانی با صوتی ملکوتی و بسیار با شکوه! که صدای گریه او صدای ملائکه را بلند می کند؛ چنان که اگر صدایی از آن صداها بر زمین برسد، قطعاً اهل زمین بیهوش می گردند و کوه ها متلاشی می شود و زمین اهلش را به کام زلزله فرو می برد.
ابا بصیر می گوید: نزد امام صادق (علیه السلام) بودم و با او حرف می زدم. پسرش نزد او آمد و امام به او گفت: مرحبا و او را به سینه اش چسباند و بوسید و گفت: خداوند کوچک بشمارد هر کس که شما را کوچک شمارد، و انتقام بگیرد از آن که شما را ناراحت کند، و از چشم بیندازد هر کس که شما را دچار خذلان و افتادگی کند، لعنت کند بر آن که شما را بکشد. و خداوند دوست و حافظ و یاور شما باشد که به تحقیق طولانی شده گریه زنان و گریه پیامبران و صدیقین و شهدا و ملائکه آسمان. ( به واسطه ظلم بر شما).
سپس گریه کرد، و گفت:
ای ابا بصیر! وقتی نگاهم بر فرزندان حسین (علیه السلام) می افتد، بر من حالی رخ می دهد که نمی توانم خود را نگه دارم؛ همان حالی که بر پدرش و آنان رخ داد.
ای ابا بصیر! همانا فاطمه (علیه السلام) برای حسین (علیه السلام) گریه می کند و شیون طولانی سر می دهد، پس جهنم در هم می پیچد و اگر نبود که خزنه جهنم صدای فاطمه (علیها السلام) را می شنوند و از قبل خود را آماده کرده اند برای آنان (اضطراب و خشم جهنم) که نگذارند، (هر آینه) گردن ها از شعله آتش، از آن بیرون آید یا دودهایی از آن فوران کند و اهل زمین را بسوزاند، و (لجام آن را می کشند و جلو آن را می گیرند و از درهای آتش به شدت نگهداری می کنند، ولی جهنم آرام نمی گیرد تا لحظه ای که صوت فاطمه آرام شود. و همانا دریاها نزدیک است که از هم بشکافد و برخی در برخی دیگر داخل شود، و هیچ قطره ای از دریاها نیست مگر این که بر هر قطره ملکی موکل است که وقتی صدای گریه فاطمه (علیه السلام) را می شنود، با بال خویش جلو فوران و جوشش آب را می گیرد و برخی را با برخی دیگر نگه می دارد، چون بر اهل زمین و آنچه در آن است، می ترسند (که مبادا آب جوشش کند و زمین را فرا گیرد).
و پیوسته ملائکه دلسوز و ناراحت هستند و بر گریه فاطمه (علیها السلام) می گریند و به پیشگاه خدا دعا می کنند و تضرع و زاری می نمایند، و تضرع می کنند اهل عرش و آنان که در دور عرش هستند. (ملائکه زیاد و بسیار بزرگ و با عظمت).
و صدای ملائکه بلند می شود به تقدیس بر خدا از روی ترس بر اهل زمین (که عبادت را زیاد می کنند که مبادا برای گریه فاطمه (علیها السلام) اهل زمین دچار غضب شوند.) و اگر صدایی از صداهای آنان به زمین می رسید، هر آینه اهل بیرون از خود بی خود می گشتند و روح از تنشان بیرون می رفت و کوه ها متلاشی می گردیدند و زمین اهلش را با زلزله فرا می گرفت.(139)
گفتم: جانم به قربانت؛ این امر بزرگ است! فرمودند: غیر این بزرگ تر است. آن چیزهایی که تو نشنیده ای. سپس فرمودند: ای ابا بصیر؛ آیا دوست نداری از کسانی باشی که فاطمه را کمک کنی (با گریه کردن). پس من گریه کردم (آنگاه که این جمله را فرمود) و دیگر نتوانستم حرف بزنم و از شدت گریه، قدرت کلام از من گرفته شد. سپس امام بر خاستند و به سوی مصلای خویش رفتند تا دعا کنند و من از نزد امام با همان حال خارج شدم و غذا نخوردم و خوابم نبرد و صبح روزه گرفتم از روی بی تابی و ناراحتی، تا این که (فردا) به نزد امام صادق (علیه السلام) آمدم. وقتی ایشان را آرام یافتم، من هم آرام گرفتم و خدا را بسیار حمد کردم که بر من عقوبتی نازل نشد.(140)

نجات دادن حضرت ابوالفضل با زلزله

قضیه زیر را، نویسنده توانا جناب حجت الاسلام و المسلمین حاج سید ابوالفتح دعوتی، از یکی از دوستان خودشان که ظاهراً از اهل سبزوار بوده است، نقل کرده اند:
سیدی روحانی و پیر در زمانهای گذشته، روزی از مشهد حرکت کرد و عازم دهکده ای در اطراف گناباد - که گویا سرو دشت نام داشته - می شود، تا دهه اول محرم در آن جا روضه بخواند. در آن ایام، این راه را تکه تکه می رفتند و ماشین مستقیم برای آن مقصد وجود نداشت.
آری، ایشان کوله بار سفرش را بر می دارد و به جانب گناباد حرکت میکند. در میانه راه ماشین خراب می شود و این رسید روحانی برای این که شب اول ماه به دهکده مورد نظر برسد، در میان راه یک گاری را می بیند که دو سه نفر بر آن سوار بوده اند. آن آقای روحانی هم از ایشان تقاضا می کند و به همراه آنان سوار شده، روانه دهکده می شود.
در طول راه صحبت های مختلف پیش می آید و این روحانی بی خبر از مسایل آن منطقه، در مورد خلیفه اول و دوم بحث می کند و به آنان دشنام می گوید، غافل از آن که همراهان و صاحبان گاری از سنی های متعصب و افراطی هستند!
بنابراین، صاحبان گاری با یکدیگر صحبت می کنند و اشاره می کنند که این مرد روحانی را به دهکده خودشان ببرند و او را در آن جا بکشند و به جزای دشنام هایشان برسانند!
در پی این تصمیم خطرناک، آنان در نیمه های راه وانمود می کنند که گاری خراب شد، و اسب هم احتیاج به استراحت دارد و پیشنهاد می کنند که آقای سید روحانی امشب را میهمان آنان در دهکده باشد، تا این که فردا صبح به دهکده سرودشت بروند. سید پیرمرد هم نه ناچار می پذیرد و شب به منزل صاحبان گاری می رود.
در آن جا آنان نزد سید روحانی می نشینند و از هر بابی صبحت می کنند و سید هم غافل از همه جا، با آنان هم سخن می شود. بالاخره شام می آورند و سید هم شام می خورد و مقداری از شب می گذرد. سپس آنان رو به سید کرده، می گویند: جای خواب شما در اتاق مجاور آماده است! شما می توانید برای استراحت به آن اتاق بروید.
سپس صاحبان گاری که سه نفر بودند، بر می خیزند و سید را به اتاق دیگر راهنمایی می کنند. سید وارد اتاق می شود، اما ناگهان می بیند که قبری در آن جا کنده اند! آنان به سید می گویند: امشب جای شما در داخل این قبر است، ای کافر، ای مرتد و ای دشمن شیخین...! و بعد چند مشت و لگد به او می زنند و دست و پای او را می گیرند و داخل قبر می اندازند.
حالا بقیه داستان را از زبان سید بشنویم.
سید می گوید: وقتی که مرا به آن اتاق بردند و در برابر قبر قرار دادند و دست و پای مرا گرفتند تا به داخل قبر بیندازند، اشک در چشمانم حلقه زد و خطاب به حضرت ابوالفضل (علیه السلام) گفتم:
یا ابوالفضل العباس! به کرم و بزرگواری شما نمی آید، که من پیر مرد دلخسته، زن و بچه خودم را رها کنم تا بیایم برای شما روضه بخوانم و ذکر مصیبت کنم، آن وقت شما بگذارید که این جماعت، این گونه از من پذیرایی کنند و مرا زنده به گور کنند! حاشا و کلا از کرم شما خانواده! یا ابوالفضل العباس، یا قمر بنی هاشم (علیه السلام) خود می دانی و خدای خود!
آقای سید می گوید: آنها دست و پای مرا گرفتند و مشتی هم به دهان من کوبیدند! و مرا محکم به درون قبر انداختند و دیگر نفهمیدم چطور شد؟
تا این که یک وقت دیدم چشم هایم باز شد و مشاهده کردم که - خداوندا! - روی یک تخت خوابیده ام و لباس سبز و یا آبی بر تن دارم. در درون اتاقی هستم و یکی دو نفر پرستار زن هم در کنارم هستند! از این وضع، بسیار بسیار تعجب کردم نمی دانستم زنده هستم یا مرده ام؟ به یکی از پرستارها گفتم: این جا کجاست و چرا مرا به این جا آورده اند؟!
آن پرستار گفت: آقا سید! شما در آن جا چکار می کردید؟ در آن دهکده زلزله شده است و کل مردم آن دهکده، همه و همه تلف شده اند؛ مگر شما که به طور معجزه آسایی زنده مانده اید.
بعد آهسته آهسته، داستان آن صاحبان گاری به یادم آمد و ماجرا را برای آنان نقل کردم و گفتم، آنان مرا در قبری که کنده بودند، انداختند و دیگر نمی دانم چطور شد! ولی یاد من هست که گفتم: یا ابوالفضل العباس (علیه السلام).
آنان که دور من جمع شده بودند، گفتند: در همان اتاق و در همان لحظه زلزله شده بود و سقف پایین آمده بود و اهل آن خانه و همه اهل آن دهکده هلاک شده بودند، مگر تو! ما تعجب کردیم که تو چطور زنده مانده ای؟ یقیناً حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام) نجاتت داده اند و آن دهکده نیز با خاک یکسان شده است.
آن آقا سید که متاسفانه من (حجه الاسلام دعوتی) اسمش را فراموش کرده ام، گفته بود: اهل آن بیمارستان از شنیدن این واقعه در شگفت شدند و همه از این داستان به گریه افتادند، و داستان من شهره آفاق شد.(141)

زلزله با دعای امام صادق (علیه السلام)

در کتاب شریف مهج الدعوات و منهج العبادات ابن طاووس (رحمه الله علیه) به روایت محمد بن عبد الله اسکندری، جریان عجیب و زیبایی از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند. این جریان از کتاب التنبیه لمن یتفکر فیه نقل گردید که در آن جا چنین نوشته شده است:
از محمد بن عبدالله اسکندری روایت شده که گفت: من از جمله ندیمان و نزدیکان ابی جعفر منصور (عباسی) بودم، از بین همه من صاحب سر او بودم. روزی پیش او رفتم و دیدم خیلی غمگین است و به سختی و سردی نفس می کشد.
گفتم: این فکر چیست ای امیر المومنین؟
او گفت: ای محمد! از اولاد فاطمه حدود صد یا بیشتر کشته شده، ولی با این حال، سید و امام آنان هنوز باقی است.
گفتم: او کیست؟
گفت: جعفر بن محمد صادق (علیه السلام)
من گفتم: او مردی است که عبادات، او را از طلب ملک و خلافت به خود مشغول داشته است.
او گفت: ای محمد! من می دانم که تو به او و امامت او اعتقادی داری، (و به خاطر آن چنین می گویی) ولی من قسم خورده ام پیش خودم، که امشب را به سر نبرم، مگر این که از دست او راحت شوم!
محمد می گوید: به خدا قسم؛ در آن لحظه زمین با همه گستردگی اش بر من تنگ گشت. (و برای بار هفتم!) منصور (لعنه الله علیه)، شمشیر زن (جلاد) را صدا کرد و به او گفت: وقتی ابو عبدالله (علیه السلام) را حاضر کردم و او را با حرف زدن مشغول نمودم و کلاهم (تاج) را از سرم برداشته، زمین گذاشتم؛ پس آن علامت بین من و توست، که در آن لحظه گردن صادق (علیه السلام) را بزنی.
پس امام صادق (علیه السلام) را حاضر کرد و من در خانه به او ملحق شدم. در آن حال امام صادق (علیه السلام) لبهایش را تکان می داد. نمی دانم او چه خواند که ناگاه دیدم قصر موج بر داشت، مثل کشتی ای که در امواج دریا اسیر شده باشد! و دیدم که منصور پا برهنه راه می رود و دندان هایش (از شدت ترس و هول) به هم می خورد و مفاصل و اعضای بدنش به شدت می لرزد؛ گاه سرخ می شد گاه زرد می گشت.
منصور دست امام صادق (علیه السلام) را گرفت و آقا را بر تخت خودش نشاند، و خودش دو زانو در مقابل او مثل بنده ای در مقابل مولایش، نشست و بعد گفت: ای پسر رسول خدا! چه چیزی تو را در این لحظه به این جا آورده است؟
امام فرمود: (از روی تقیه ای که واجب است) ای امیر المومنین! در طاعت خدا و پیامبرش (صلی الله علیه و آله) و امیر المومنین (ادام الله عزه) آمدم.
منصور اظهار داشت: من نطلبیده ام؛ فرستاده، غلط کرده است (پیش خود تو را دعوت کرده است!).
بعد منصور اظهار گفت: حاجت خودت را بخواه.
امام فرمود: حاجت من این است که مرا برای غیر کار لازم (بدون دلیل) نطلبی.
گفت: باشد؛ این برای تو (محفوظ) است و غیر از این هم هر چه بخواهی قبول است!
امام همین را فرمود و برگشت.
من خیلی حمد خدا را به جای آوردم. و منصور دوانیقی (لعنه الله علیه) ابرهای خواب را طلبید سپس خوابید و تا نصف شب بیدار نشد و وقتی بیدار شد، من بر بالای سرش نشسته بودم. این کارم او را خوشحال کرد و به من گفت: بیرون نرو تا نمازم (مغرب و عشا) را قضا کنم و به تو مطلبی را بگویم.
منصور وقتی قضای نمازش را به جا آورد (نمازگزار امام کش!) رو به من کرد و گفت: وقتی امام صادق را حاضر کردم و اراده کردم آن ارده بد را که دانستی، ناگاه دیدم اژدهایی (در جلوی چشمم پدیدار شد) که با دمش همه خانه مرا احاطه کرده بود و برگرد قصرم حلقه زده بود! و لب بالایش را بر بالای قصر نهاده بود و لب پایین را بر زیر قصر، و در آن حال، با زبان فصیح، بلیغ، گویا یا زبان عربی مبین به من گفت: ای منصور! همانا خداوند تعالی مرا به سوی تو فرستاده است و به من امر فرموده است که اگر تو در مورد ابو عبدالله صادق (علیه السلام) کاری انجام دهی (او را بکشی یا بزنی) تو و قصرت و هر که را در آن جاست، ببلعم!
با دیدن این صحنه، عقل از سرم پرید و مفاصلم به لرزش افتاد و دندان هایم بر هم خورد.
محمد بن اسکندری گوید که به او گفتم: هیچ عجیب نیست ای امیر المومنین؛ چرا که همانا ابو عبدالله، وارث علم پیامبر (صلی الله علیه و آله) و جدش امیر المومنین (علیه السلام) است و پیش او اسم هایی (اعظم) و دعاهایی است که اگر آنها را بر شب تاریک بخواند، هر آینه روز روشن می گردد و اگر آن اسم ها و دعاها را بر روز روشن بخواند، شب تاریک می شود، و اگر آنها را بر امواج دریاها بخواند، آرام می گیرند.
محمد می گوید: که بعد از چند روز به او (منصور دوانیقی) گفتم: ای امیرالمومنین! آیا اذن می دهی برای زیارت ابوعبدالله صادق (علیه السلام) خارج شوم!
اجازه داد و باز نداشت. پس به محضر امام صادق (علیه السلام) داخل شدم و بر آقا سلام کردم و گفتم: ای مولایم! به حق جدت محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله) از تو می خواهم که آن دعایی که موقع دخول بر ابا جعفر منصور خواندی، به من یاد دهی.
فرمود: این برای تو (باشد)
بعد فرمود: ای محمد! این دعا، حرز (سپر) مهم و با عظمتی است و دعای بزرگی است که آن را بر (سیره) پدران گرامی ام حفظ کرده ام و آن حرزی است که از کتاب خداوند عزوجل استخراج شده است؛ کتابی که باطل از جلو و عقب بر آن راه نمی یابد، تنزیلی از حکیم مجید است.
به من گفت: بنویس و بر من املا کرد و من نوشتم. و آن حرز جلیل و آن دعای بزرگ مبارک مستجاب است. وقتی ابومخلد، عبدالله بن یحیی از بغداد با نامه ای وارد خراسان شد و برای دیدن امیر بن حسن بن احمد، به بخارا رفت، این حرز در نزد او بر ورق هایی از نقره با آب طلا نوشته شده بود و بخشش آن از شیخ ابی الفضل بن عبدالله بلعمی بود و به او گفت: همانا از بهترین تحفه ها و از با ارزش ترین بخشش ها است.
و خداوند به هر که توفیق قرائت آن را در صبح هر روز بدهد، او را از جمیع بلایا حفظ خواهد نمود و از شر سر پیچان جنی و انسی و شیاطین و سلطان ظالم و درندگان حفظ خواهد نمود و آن تجربه شده است. البته باید (نیت را) برای خداوند عزوجل خالص نماید.
اول دعا چنین است:(142) لا اله الا الله ابدا حقا حقا لا اله الا الله ایمانا و صدقا... بقیه دعا را که طولانی است، در کتاب مهج الدعوات قرائت فرمایید.
این گونه می بینیم که با دعای امام صادق (علیه السلام)، قصر منصور دوانیقی مثل کشتی در دریای مواج، می لرزد و داستانی دیگر از روایت زلزله و امام به وقوع می پیوندد.
پس باید به یقین بدانیم که اگر در جامعه ما هم، توهین به ائمه (علیهم السلام) و جایگاه آنان صورت گیرد و شیعیان به صورت شایسته از این جریان عناد آمیز جلوگیری نکنند و عاملان برخورد لازم صورت نگیرد، نباید از بروز زلزله های بزرگ تعجب کرد یا احساس امنیت نمود، پس اگر می خواهیم گرفتار زلزله نشویم، به بزرگان عالم آفرینش جسارت نکنیم و حدود آزادی را خوب بشناسیم و حد نگه داریم تا حد نخوریم.