فهرست کتاب


زلزله چرا؟!

میرستار مهدیزاده‏

زلزله در کمین قاتلان حسین (علیه السلام)

بعد از روز عاشورا نیز، حرف از زلزله به احترام حسین (علیه السلام) را در کتاب ها می یابیم.
وقتی سر شریف امام حسین (علیه السلام) را در مسیر کوفه تا شام، منزل به منزل سیر می دادند، در منزلی جریانی واقع شد و عده ای از حاملان سر مبارک که جزء قاتلان امام حسین (علیه السلام) نیز بودند، آن شب مست در کنار سر مبارک خوابیده بودند، که به دست عده ای ملائکه که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) اجازه گرفتند، کشته شدند؛ مگر یک نفر. این داستان را از او نقل می کنیم.
ابن لهیعه و دیگران نقل کرده اند:
روزی در کنار کعبه طواف می کردیم که دیدیم، کسی می گوید: خدایا! مرا ببخش؛ گر چه می دانم که چنین نمی کنی! به او گفتم: ای بنده خدا، از خدا پروا کن و چنین مگو؛ چرا که اگر گناهان تو به اندازه برگ های درختان و قطرات باران باشد و استغفار کنی، خدا تو را می بخشد، چون او بخشنده و رحیم است...
گفت: بیا تا قصه خویش را به تو بگویم. نزد او رفتم.
گفت: بدان که ما پنجاه نفر بودیم از جمله کسانی که سر امام حسین (علیه السلام) را به شام می بردند. وقتی شب می شد، سر مبارک را در تابوتی می گذاشتیم و شراب می نوشیدیم در کنار تابوت! یک شب دوستانم شراب خوردند تا مست شوند، ولی من با آنان شراب ننوشیدم. وقتی شب تاریک شد، صدای رعد شنیدم و برقی دیدم (که مثل آن را ندیده بودم) ناگهان درهای آسمان را دیدم؟ باز شده و آدم (علیه السلام) و نوح (علیه السلام) و اسماعیل (علیه السلام) و اسحاق (علیه السلام) و پیامبر ما حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) به همراه جبرئیل و تعدادی از ملائکه نازل شدند.
جبرئیل نزدیک تابوت شد و سر را از تابوت بیرون آورد و بر سینه اش چسباند و بوسید و دیگر پیامبران نیز چنین کردند و پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر سر امام حسین (علیه السلام) گریست و پیامبران او را تعزیت گفتند. جبرئیل به او گفت: ای محمد! همانا خداوند به من امر فرمود که تو را اطاعت کنم. اگر به من امر کنی زمین را بر آنان می لرزانم و بالای آن را، پایین آن می گردانم؛ همان طور که با قوم لوط کردم.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند: نه ای جبرئیل! آنها با من در پیشگاه خداوند در روز قیامت موقفی دارند.
می گوید: سپس پیامبر (صلی الله علیه وآله) بر سر مبارک نمازگذاردند. پس گروهی از ملائکه آمدند و گفتند: خداوند تبارک و تعالی ما را به قتل قاتلان حسین (علیه السلام) امر فرمود، و پیامبر (صلی الله علیه و آله) به آنان فرمودند: با آنها خود دانید (اذن داد). ملائکه شروع کردند و آنها (قاتلان مست در خواب) را با حربه هایی می زدند. سپس یکی از ملائکه مرا قصد کرد با حربه اش بزند. و من گفتم: الامان الامان یا رسول الله. پس پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند: برو، خدا تو را نبخشد. وقتی صبح شد، دیدم اصحابم همگی خاکستر شده اند.(138)
در این روایت می بینیم که جبرئیل به علت توهین و جسارت به سر مبارک امام حسین (علیه السلام) آماده است تا در زمین زلزله ایجاد کند، آن هم به امر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و همه قاتلان امام حسین را مثل قوم لوط هلاک کند ولی پیامبر (صلی الله علیه و آله) اجازه نمی دهند.
به این ترتیب، رابطه زلزله و حادثه عاشورای حسین (علیه السلام) نیز آشکار می شود و اینها ذره ای از حقایقی است که گاه ظاهر شده و در کتاب ها نیز یک از هزاران نوشته شده است و الا حقایق هستی و قدرت و عظمت امامت، بسیار فراتر از این مسایل است.

ناله فاطمه علیها السلام بر حسین علیه السلام و لرزه بر اندام عالم هستی!

چه بزرگ است و پر اسرار، حقایق مستور عالم هستی که جلوه رموز و اسرار الهی است، و چه کوتاه است دست ما و فهم ما و چه کوچکتر است ملاک ما علم ما از فهم و تجربه و تحلیل حقایق سترگ عالم بی کران، آنگاه که می خواهیم همه احادیث آل محمد را، با ملاک کوچک علم زمینی و ظلمانی خویش بسنجیم تا باور نماییم! هیهات هیهات؛ باید ایمان بیاوریم از روی تعبد، و تکبر علمی را فرو نهیم. علم سراسر جهل و شبهه و تردید ما کجا و حقایق نورانی گسترده تا عرش و فرو ریزان از لوح محفوظ کجا؟ علم کوتاه ما کجا و فهم حقیقت گریه بر سید الشهدا کجا؟ معرفت ظلمانی ما گنهکاران کجا و معرفت نورانی مقام امام در عالم کون و مکان کجا؟
ما کیستیم که جرات کنیم تا احادیث و اسرار ملکوت را با ملاک های علمی و مغز کوچک خویش بسنجیم؟ پس که باید در قیامت حقایق را بفهمیم و در عوالمی بسیار بالاتر و در مراحلی بسیار بعد، آنگاه که به کمالاتی برتر و علومی والاتر رسیدیم و ظرفیت انسانی خویش را تا حدودی باز یافتیم و به مرتبه نورانی خویش در عالم خلقت رجوع کردیم، باید بنشینیم و بعد از مشاهده عالم ملکوت، در مورد اسرار آن اظهار نظر کنیم.
باری، خبری بسیار جانسوز و پر راز است که امام صادق (علیه السلام) به ابا بصیر می گویند؛ همان ابا بصیری که صاحب سر امام صادق (علیه السلام) بود و باز یک از هزار هم به او گفته نشده است؛ همان طور که در متن همین حدیث نیز می فرماید که: آنچه نگفته ام بزرگ تر است. در این حدیث، خبر از گریه فاطمه زهرا (علیه السلام) بر امام حسین (علیه السلام) می دهد؛ آن هم در عالم قدس، آن هم گریه طولانی با صوتی ملکوتی و بسیار با شکوه! که صدای گریه او صدای ملائکه را بلند می کند؛ چنان که اگر صدایی از آن صداها بر زمین برسد، قطعاً اهل زمین بیهوش می گردند و کوه ها متلاشی می شود و زمین اهلش را به کام زلزله فرو می برد.
ابا بصیر می گوید: نزد امام صادق (علیه السلام) بودم و با او حرف می زدم. پسرش نزد او آمد و امام به او گفت: مرحبا و او را به سینه اش چسباند و بوسید و گفت: خداوند کوچک بشمارد هر کس که شما را کوچک شمارد، و انتقام بگیرد از آن که شما را ناراحت کند، و از چشم بیندازد هر کس که شما را دچار خذلان و افتادگی کند، لعنت کند بر آن که شما را بکشد. و خداوند دوست و حافظ و یاور شما باشد که به تحقیق طولانی شده گریه زنان و گریه پیامبران و صدیقین و شهدا و ملائکه آسمان. ( به واسطه ظلم بر شما).
سپس گریه کرد، و گفت:
ای ابا بصیر! وقتی نگاهم بر فرزندان حسین (علیه السلام) می افتد، بر من حالی رخ می دهد که نمی توانم خود را نگه دارم؛ همان حالی که بر پدرش و آنان رخ داد.
ای ابا بصیر! همانا فاطمه (علیه السلام) برای حسین (علیه السلام) گریه می کند و شیون طولانی سر می دهد، پس جهنم در هم می پیچد و اگر نبود که خزنه جهنم صدای فاطمه (علیها السلام) را می شنوند و از قبل خود را آماده کرده اند برای آنان (اضطراب و خشم جهنم) که نگذارند، (هر آینه) گردن ها از شعله آتش، از آن بیرون آید یا دودهایی از آن فوران کند و اهل زمین را بسوزاند، و (لجام آن را می کشند و جلو آن را می گیرند و از درهای آتش به شدت نگهداری می کنند، ولی جهنم آرام نمی گیرد تا لحظه ای که صوت فاطمه آرام شود. و همانا دریاها نزدیک است که از هم بشکافد و برخی در برخی دیگر داخل شود، و هیچ قطره ای از دریاها نیست مگر این که بر هر قطره ملکی موکل است که وقتی صدای گریه فاطمه (علیه السلام) را می شنود، با بال خویش جلو فوران و جوشش آب را می گیرد و برخی را با برخی دیگر نگه می دارد، چون بر اهل زمین و آنچه در آن است، می ترسند (که مبادا آب جوشش کند و زمین را فرا گیرد).
و پیوسته ملائکه دلسوز و ناراحت هستند و بر گریه فاطمه (علیها السلام) می گریند و به پیشگاه خدا دعا می کنند و تضرع و زاری می نمایند، و تضرع می کنند اهل عرش و آنان که در دور عرش هستند. (ملائکه زیاد و بسیار بزرگ و با عظمت).
و صدای ملائکه بلند می شود به تقدیس بر خدا از روی ترس بر اهل زمین (که عبادت را زیاد می کنند که مبادا برای گریه فاطمه (علیها السلام) اهل زمین دچار غضب شوند.) و اگر صدایی از صداهای آنان به زمین می رسید، هر آینه اهل بیرون از خود بی خود می گشتند و روح از تنشان بیرون می رفت و کوه ها متلاشی می گردیدند و زمین اهلش را با زلزله فرا می گرفت.(139)
گفتم: جانم به قربانت؛ این امر بزرگ است! فرمودند: غیر این بزرگ تر است. آن چیزهایی که تو نشنیده ای. سپس فرمودند: ای ابا بصیر؛ آیا دوست نداری از کسانی باشی که فاطمه را کمک کنی (با گریه کردن). پس من گریه کردم (آنگاه که این جمله را فرمود) و دیگر نتوانستم حرف بزنم و از شدت گریه، قدرت کلام از من گرفته شد. سپس امام بر خاستند و به سوی مصلای خویش رفتند تا دعا کنند و من از نزد امام با همان حال خارج شدم و غذا نخوردم و خوابم نبرد و صبح روزه گرفتم از روی بی تابی و ناراحتی، تا این که (فردا) به نزد امام صادق (علیه السلام) آمدم. وقتی ایشان را آرام یافتم، من هم آرام گرفتم و خدا را بسیار حمد کردم که بر من عقوبتی نازل نشد.(140)

نجات دادن حضرت ابوالفضل با زلزله

قضیه زیر را، نویسنده توانا جناب حجت الاسلام و المسلمین حاج سید ابوالفتح دعوتی، از یکی از دوستان خودشان که ظاهراً از اهل سبزوار بوده است، نقل کرده اند:
سیدی روحانی و پیر در زمانهای گذشته، روزی از مشهد حرکت کرد و عازم دهکده ای در اطراف گناباد - که گویا سرو دشت نام داشته - می شود، تا دهه اول محرم در آن جا روضه بخواند. در آن ایام، این راه را تکه تکه می رفتند و ماشین مستقیم برای آن مقصد وجود نداشت.
آری، ایشان کوله بار سفرش را بر می دارد و به جانب گناباد حرکت میکند. در میانه راه ماشین خراب می شود و این رسید روحانی برای این که شب اول ماه به دهکده مورد نظر برسد، در میان راه یک گاری را می بیند که دو سه نفر بر آن سوار بوده اند. آن آقای روحانی هم از ایشان تقاضا می کند و به همراه آنان سوار شده، روانه دهکده می شود.
در طول راه صحبت های مختلف پیش می آید و این روحانی بی خبر از مسایل آن منطقه، در مورد خلیفه اول و دوم بحث می کند و به آنان دشنام می گوید، غافل از آن که همراهان و صاحبان گاری از سنی های متعصب و افراطی هستند!
بنابراین، صاحبان گاری با یکدیگر صحبت می کنند و اشاره می کنند که این مرد روحانی را به دهکده خودشان ببرند و او را در آن جا بکشند و به جزای دشنام هایشان برسانند!
در پی این تصمیم خطرناک، آنان در نیمه های راه وانمود می کنند که گاری خراب شد، و اسب هم احتیاج به استراحت دارد و پیشنهاد می کنند که آقای سید روحانی امشب را میهمان آنان در دهکده باشد، تا این که فردا صبح به دهکده سرودشت بروند. سید پیرمرد هم نه ناچار می پذیرد و شب به منزل صاحبان گاری می رود.
در آن جا آنان نزد سید روحانی می نشینند و از هر بابی صبحت می کنند و سید هم غافل از همه جا، با آنان هم سخن می شود. بالاخره شام می آورند و سید هم شام می خورد و مقداری از شب می گذرد. سپس آنان رو به سید کرده، می گویند: جای خواب شما در اتاق مجاور آماده است! شما می توانید برای استراحت به آن اتاق بروید.
سپس صاحبان گاری که سه نفر بودند، بر می خیزند و سید را به اتاق دیگر راهنمایی می کنند. سید وارد اتاق می شود، اما ناگهان می بیند که قبری در آن جا کنده اند! آنان به سید می گویند: امشب جای شما در داخل این قبر است، ای کافر، ای مرتد و ای دشمن شیخین...! و بعد چند مشت و لگد به او می زنند و دست و پای او را می گیرند و داخل قبر می اندازند.
حالا بقیه داستان را از زبان سید بشنویم.
سید می گوید: وقتی که مرا به آن اتاق بردند و در برابر قبر قرار دادند و دست و پای مرا گرفتند تا به داخل قبر بیندازند، اشک در چشمانم حلقه زد و خطاب به حضرت ابوالفضل (علیه السلام) گفتم:
یا ابوالفضل العباس! به کرم و بزرگواری شما نمی آید، که من پیر مرد دلخسته، زن و بچه خودم را رها کنم تا بیایم برای شما روضه بخوانم و ذکر مصیبت کنم، آن وقت شما بگذارید که این جماعت، این گونه از من پذیرایی کنند و مرا زنده به گور کنند! حاشا و کلا از کرم شما خانواده! یا ابوالفضل العباس، یا قمر بنی هاشم (علیه السلام) خود می دانی و خدای خود!
آقای سید می گوید: آنها دست و پای مرا گرفتند و مشتی هم به دهان من کوبیدند! و مرا محکم به درون قبر انداختند و دیگر نفهمیدم چطور شد؟
تا این که یک وقت دیدم چشم هایم باز شد و مشاهده کردم که - خداوندا! - روی یک تخت خوابیده ام و لباس سبز و یا آبی بر تن دارم. در درون اتاقی هستم و یکی دو نفر پرستار زن هم در کنارم هستند! از این وضع، بسیار بسیار تعجب کردم نمی دانستم زنده هستم یا مرده ام؟ به یکی از پرستارها گفتم: این جا کجاست و چرا مرا به این جا آورده اند؟!
آن پرستار گفت: آقا سید! شما در آن جا چکار می کردید؟ در آن دهکده زلزله شده است و کل مردم آن دهکده، همه و همه تلف شده اند؛ مگر شما که به طور معجزه آسایی زنده مانده اید.
بعد آهسته آهسته، داستان آن صاحبان گاری به یادم آمد و ماجرا را برای آنان نقل کردم و گفتم، آنان مرا در قبری که کنده بودند، انداختند و دیگر نمی دانم چطور شد! ولی یاد من هست که گفتم: یا ابوالفضل العباس (علیه السلام).
آنان که دور من جمع شده بودند، گفتند: در همان اتاق و در همان لحظه زلزله شده بود و سقف پایین آمده بود و اهل آن خانه و همه اهل آن دهکده هلاک شده بودند، مگر تو! ما تعجب کردیم که تو چطور زنده مانده ای؟ یقیناً حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام) نجاتت داده اند و آن دهکده نیز با خاک یکسان شده است.
آن آقا سید که متاسفانه من (حجه الاسلام دعوتی) اسمش را فراموش کرده ام، گفته بود: اهل آن بیمارستان از شنیدن این واقعه در شگفت شدند و همه از این داستان به گریه افتادند، و داستان من شهره آفاق شد.(141)