فهرست کتاب


زلزله چرا؟!

میرستار مهدیزاده‏

وقوع و آرام گرفتن زلزله با امر امام (علیه السلام)

در روایات به طور صریح از بعضی اسرار و قوانین عالم خلقت پرده برداشته شده است و در این قسمت، دو مطلب را ثابت می کنیم:
1- زلزله با امر امام (علیه السلام) واقع می شود و با امر امام (علیه السلام) آرام می گیرد؛ یعنی مثل سایر مسایل تکوینی، ولایت تکوینی امام، بر آن نیز حکومت داشته و زلزله مثل سایر پدیده های عالم در تحت امر امام معصوم (علیه السلام) قرار دارد.
2- زلزله به دلیل ظلم و توهین به ائمه و اهل بیت (علیه السلام) پدیدار می گردد و کم توجهی به آن بزرگواران و روی گردانی از حجت خدا و مبارزه با او، بلکه هر نوع دل آزردگی امام و عدم رعایت حقوق امام معصوم (علیه السلام)، می تواند باعث زلزله گردد و می توان گفت زلزله جلوه کوچکی از لرزش قلب گرفته امام معصوم، و شعله کنترل شده و کوتاهی از تندر خشم امام (علیه السلام) است.
بیان دلایل: در کتاب تفسیر نور الثقلین(126) در تفسیر سوره زلزال، احادیث متعددی مبنی بر بیان رابطه حضرت علی و زلزله، ذکر شده است و در آن احادیث، منظور از انسان در آیه و قال الانسان ما لها حضرت علی (علیه السلام) معرفی شده است(127) که با آن زلزله حرف خواهد زد و زلزله اخبار زمین را بر او بازگو و آشکار خواهد نمود و قال الانسان ما لها یومئذ تحدث اخبارها بان ربک اوحی لها(128)

آرام گرفتن زلزله، با دستور علی (علیه السلام)

در کتاب علل الشرایع و تفسیر صافی از حضرت زهرا علیها السلام نقل کرده اند که فرمودند:
در زمان خلافت ابوبکر زلزله آمد (11 و 12 هجری قمری) و مدینه لرزید. مردم به ابوبکر و عمر پناه بردند؛ دیدند آنها رو به سوی حضرت علی (علیه السلام) برای پناه بردن، روان شده اند. با هم بر آستانه خانه حجت خدا رسیدند. حضرت بدون هیچ ملاحظه ای بیرون آمد (بی توجه به زلزله یا مردم) و مردم به دنبال ایشان روان شدند تا بر روی تلی قرار گرفتند. مردم در اطراف ایشان نشستند و به دیوارهای لرزان مدینه می نگریستند که چگونه تکان می خورد.
حضرت علی (علیه السلام) فرمودند: مثل این که شما را ترسان می بینم؟
گفتند: چگونه نترسیم که هرگز مثل این را ندیده بودیم.
حضرت علی (علیه السلام) لبهای شریف را تکانی دادند و با دست بر زمین زده، فرمودند: ساکن شو! و زمین ساکن گشت. مردم از مشاهده قدرت کلام امام، بیش تر از زلزله تعجب نمودند. حضرت فرمود: آیا از کار من تعجب کردید؟
فرمودند: من همان مردی هستم که خداوند فرمود: اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها و قال الانسان مالها من همان انسان هستم که می گوید: مالها، یومئذ تحدث اخبارها زمین فقط با من حرف می زند و به من خبر می دهد(129).
از این حدیث متوجه می شویم که زلزله با امر امام آرام می گیرد و با حضرت گفتگو خواهد داشت. حضرت علی (علیه السلام) در حدیث معروف به معرفت امام به نورانیت، به سلمان و ابوذر می فرمایند:
صار محمد (صلی الله علیه و آله) صاحب الرجفه و صرت انا صاحب الهده و انا صاحب اللوح المحفوظ ألهمنی الله عز و جل علم ما فیه، نعم یا سلمان و یا جندب...(130)
محمد (صلی الله علیه و آله) صاحب زلزله است و من صاحب رعد (و صدای سهمگین و ترساننده عقوبت گر) و من صاحب لوح محفوظ هستم که خداوند آنچه را در لوح محفوظ است، به من الهام فرموده است. بلی ای سلمان و ای ابوذر...
امام (علیه السلام) در این حدیث مهم و مفصل، باین جمله مهم، امر زلزله را، در دست معصوم اول بیان می فرماید. شروع و ختم زلزله به دست پیامبر (صلی الله علیه و آله) است، چون صاحب زلزله اوست. البته ائمه (علیه السلام) از پیامبر (صلی الله علیه و آله) تمام کمالات و علوم و توانایی های معنوی را به ارث برده و لذا آنان نیز به واسطه پیامبر (صلی الله علیه و آله) صاحب همین قدرت ها و شؤون مهم در عالم هستی بودند و با این مطالب، روشن می شود که شروع و آرام زلزله به دستور و اراده معصوم (علیه السلام) صورت می گیرد.
اکنون به نقل چند روایت و حدیث مفصل که در این رابطه نقل شده می پردازیم که حاوی داستان های مهم و معجزات شگفت ائمه (علیه السلام) در مورد زلزله می باشد و رابطه امامت و زلزله یا آرامش آن را به زیبایی بیان می دارد.

اهانت به فاطمه (علیها السلام) و زلزله

در جریان هجوم به خانه فاطمه زهرا (علیه السلام) و اتفاقاتی که افتاد، حساس ترین لحظه، آن زمان بود که بعد از بردن حضرت علی (علیه السلام) به مسجد، قصد کشتن آن امام را داشتند. حضرت زهرا (علیه السلام) برای نجات جان امام معصوم (علیه السلام)، به قصد نفرین ظالمان و غاصبان به سوی قبر منور پدرش روانه شد.
بهتر است قسمتی از این جریان را از کتب تاریخی نقل کنیم. در تفسیر عیاشی چنین آمده است:
وقتی به درب خانه حضرت علی (علیه السلام) رسیدند، فاطمه آنها را دید و در را به روی آنان بست و گمان نمی کرد که آنان بدون اجازه و با این همه گستاخی وارد خانه اهل بیت رسالت گردند (که حتی پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای دخول همیشه بعد از سلام، اجازه می گرفت). عمر رسید و با پای خود بر در زد و در را شکست که در از شاخه های درخت خرما بود و بر علی (علیه السلام) وارد شد و حضرت را بیرون کشیدند (می دانستند حضرت مامور به سکوت است). از لباسش گرفته و می کشیدند.
در آن هنگام فاطمه (علیه السلام) خارج گشته، فرمودند: ای ابابکر و عمر! می خواهید مرا از شوهرم بیوه کنید...به خدا قسم اگر شر خود را از او باز نگیرید، موهایم را پریشان خواهم کرد و گریبان چاک نموده بر نزد قبر پدرم رسول الله رفته، به خدا ناله می زنم (نفرینتان می کنم. پیامبر فرموده بود که اگر چنین کنی حتماً دعایت مستجاب خواهد شد.) آنگاه فاطمه در حالی که دست حسن (علیه السلام) و حسین (ع) را گرفته بود، (از مسجد) به سوی قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) خارج شد.
علی (علیه السلام) فرمودند: ای سلمان! دختر پیامبر (صلی الله علیه و آله) را دریاب! می بینم که دو طرف مدینه دارد واژگون می گردد. به خدا قسم اگر نفرین کند، به مدینه فرصت داده نمی شود و مدینه و هر کس را که در آن است، به زمین فرو می برد!
سلمان خودش را به ایشان رساند و گفت: ای دختر محمد (صلی الله علیه و آله) خداوند تبارک و تعالی پدرت را رحمت مبعوث کرده است، پس برگرد. فاطمه (علیه السلام) فرمود: در مورد علی نمی توانم صبر کنم. مرا رها کن تا بر سر قبر پدرم رفته و موی پریشان کرده و گریبان چاک به پروردگارم ناله زنم.
سلمان گفت: می ترسم مدینه فرو رود و علی (علیه السلام) مرا فرستاده و به تو امر می کند که به خانه ات باز گردی و از این کار منصرف شوی! حضرت زهرا (علیه السلام) فرمودند: پس در این صورت بر می گردم و صبر می کنم و حرف او را شنیده و اطاعت می کنم(131)
امام باقر (علیه السلام) فرمود:
به خدا قسم اگر فاطمه موی پریشان می کرد، همگی در جا هلاک می شدند(132)
بهتر است قسمتی از حادثه را از زبان قاتل حضرت زهرا (علیه السلام) یعنی خود جنایت کار - که بالاترین جنایت هستی را آفرید - بشنویم، چون خود او تصریح می کند که لگدی محکم بر در زدم، وی (فاطمه) که محکم به در چسبیده بود تا باز نشود، فریادی زد که پنداشتم مدینه زیر و رو شد.... اکنون مقداری از نامه عمر بن خطاب را به معاویه ابن ابی سفیان (لعنه الله علیهما) ذکر می کنیم. این نامه را یزید بن معاویه (لعنه الله علیهما) در جواب عبد الله بن عمر، که به کشتن امام حسین (علیه السلام) اعتراض کرده بود، به پسر عمر نشان داد و ثابت کرد که در حقیقت، هم معاویه و هم یزید همه این کارها را طبق دستور عمر و با راهنمایی پدرش که توسط این نامه سری به آنان ابلاغ شده، انجام می دهند و جای اعتراض برای فرزند عمر نمی باشد.
عمر بن خطاب به معاویه می نویسد:
من به خانه ستاره درخشان و نشان پر فروغ پرچم پیروز و توانمند بنی هاشم که حیدر نامیده می شد و داماد محمد نیز هست و با همان دختری که بانوی زنان جهان گفته می شود و او را فاطمه می نامند، ازدواج کرده است، حمله بردم... وقتی بیعت او (ابوبکر) فراگیر شد، فهمیدم که علی، فاطمه و حسن و حسین را در خانه مهاجران و انصار می برد و بیعت ما را با خود در چهار موضع یاد آور شده، آنان را تحریک می کند. مردم شبانه به او نوید یاری می دهند، ولی صبحگاهان کسی به کمک او نمی آید. (و از این بی کسی و غربت، آن جرات را یافتند).
من به در خانه اش رفته و از او خواستم که از خانه بیرون آید. به کنیزش فضه گفتم: علی را بگو که برای بیعت با ابوبکر بیرون آید، چون مسلمانان با او بیعت کردند. فضه گفت: علی مشغول است. گفتم: بهانه بیاور، به او بگو خارج شود و گر نه خود به زور بیرونش می آورم!
ناگهان فاطمه از اتاق بیرون آمده، پشت در منزل ایستاد و گفت: ای گمراهان دروغگوی! چه می گویید و چه می خواهید؟ گفتم: ای فاطمه! چرا پسر عمویت تو را برای پاسخ گویی فرستاده و خود در پس پرده نشسته است؟!
گفت: طغیان و سرکشی تو ای بدبخت، مرا از خانه به در آورده است و حجت را بر تو و همه گمراه شدگان تمام کرده است.
گفتم: این یاوه ها و حرف های زنانه را کنار بگذار و به علی بگو بیاید. دوستی و احترامی در بین نیست!
گفت: ای عمر! آیا مرا از حزب شیطان می ترسانی؟! با این که حزب شیطان کوچک است؟
گفتم: علی اگر بیرون نیاید، هیزمی تهیه خواهم کرد و این خانه را با ساکنانش در آتش کشیده و می سوزانم؛ مگر این که علی را برای بیعت بیرون کشانیده و با خود ببریم.
چون سخن بدین جا رسید، تازیانه قنفذ را گرفتم، بر فاطمه زدم و به خالد بن ولید گفتم: بروید و هیزم بیاورید تا آن را بر افروزم.
فاطمه گفت: ای دشمن رسول و امیرالمومنین!
فاطمه دستهایش را در جلو در خانه گرفته بود و نمی گذاشت در باز شود. او را به یک سو افکندم. راه را بر من گرفت، با تازیانه بر دست هایش زدم که از شدت درد، ناله و فریادش بلند شد.
در این حال تصمیم گرفتم که قدری نرم شوم و از در خانه بر گردم. اما به یاد دشمن علی و حرص و طمع او در ریختن خون بزرگان عرب و نیرنگ و سحر محمد (صلی الله علیه و آله) افتادم؛ بعد لگدی محکم بر در زدم. وی (فاطمه) که محکم به در چسبیده بود تا باز نشود، فریادی زد که پنداشتم مدینه زیر و رو شد و صدا زد: ای پدر، ای رسول خدا! ببین با حبیبه تو و دخترت چگونه رفتار می شود! آه ای فضه مرا بگیر! به خدا سوگند فرزندی که در شکم داشتم، کشته شد!
صدای آه و ناله او را، که برای درد زایمان به دیوار تکیه داده بود، شنیدم. در را باز کرده، وارد خانه شدم. با چهره ای با من رو به رو شد که دیدگانم را فرو بست. از روی مقنعه به گونه ای بر صورتش نواختم که گوشواره از گوشش در آمد و به زمین افتاد.
علی از اتاق بیرون آمد. چشمم که به او افتاد، با شتاب از خانه بیرون دویدم؛ به خالد و قنفذ و همراهانش گفتم: از گرفتاری عجیبی رها شدم.
(فاطمه) در حالی که دست بر جلوی سرگرفته بود، می خواست چادر از سر بر دارد و به پیشگاه خداوند از آنچه بر سرش آمده، شکوه نموده و از او کمک بگیرد.
علی چادر را بر سر او انداخت و به او گفت: ای دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خداوند پدرت را به عنوان رحمت برای جهانیان مبعوث کرد. به خدا سوگند! اگر چادر از سر برداری و از پروردگارت بخواهی که این مردم را نابود سازد، دعایت به اجابت خواهد رسید. به طوری که در روی زمین از اینان هیچ انسانی باقی نخواهد ماند، زیرا مقام تو و پدرت در پیشگاه خداوند بزرگتر از نوح است، که خداوند به خاطر او تمام ساکنان روی زمین و کسانی را که در زیر آسمان به سر می بردند، به جز چند نفری که در کشتی نشستند؛ نابود ساخت و نیز قوم هود را برای این که او را تکذیب کرده بودند، و قوم عاد را به وسیله تند باد سهمگین از بین برد. تو و پدرت از هود برترید. ثمود را که 12000 نفر بودند، برای آن ناقه و بچه اش عذاب کرد. تو ای بانوی زنان! بر این خلق نگون بخت، رحمت باش و موجب عذاب و نابودی آنان نباش.
درد زایمان سخت او را فرا گرفته بود، به درون خانه رفت و کودکش را که علی محسن نام نهاده بود، سقط کرد.
جمعیت فراوانی را در آن جا گرد آوردم، اما نه بدان جهت که از کثرت آنان در مقابل علی کاری ساخته باشد، بلکه تنها برای دلگرمی خویش چنین کردم... ابوبکر گفت: وای بر تو، این چه کاری بود که با فاطمه کردی؟ به خدا سوگند این کار زیانی آشکار است.
به خدا سوگند که علی، نه در دوران خلافت ابوبکر و نه در دوران خلافت من، با من بیعت نکرد و نه با کسی که پس از من خواهد بود.
ای معاویه! چه کسی کارهای مرا انجام داده و چه کسی انتقام گذشتگان را غیر از من، از او گرفته است؟...
و ای بنی امیه، امیدوارم که شما نیز چوبه های طناب این خیمه را بر افراشته باشید؛ بدین جهت ولایت شام را به تو سپرده و هر گونه تعرض مالکانه را در آن سر زمین به تو واگذار کرده، تو را به مردم شناساندم تا با گفتار او درباره شما مخالفت کرده باشم.
از این که او در شعر و نثر گفته بود که: جبرئیل از سوی پروردگارم به من وحی کرده و گفته است و الشجره الملعونه فی القرآن و پنداشته که مقصود از شجره ملعونه شمایید، باکی ندارم!...
ای معاویه! من با این یاد آوری ها و شرح و بسطی که از این جریانات برای تو کردم، خیرخواه و ناصح و دلسوز تو می باشم و از کم حوصلگی، بی ظرفیتی و نداشتن شرح صدر و کمی بردباریت، ترس آن دارم که در آنچه به تو سفارش کرده اختیار شریعت و امت محمد را به دست تو دادم، شتاب کرده و بخواهی از او انتقام بگیری؛ و از این که مرده او نکوهش و یا در آنچه که آورده، بخواهی رد کنی و یا کوچک بشماری، در آن صورت به هلاکت خواهی رسید و آن وقت است که هر آنچه را که بر افراشته ام، فرود آمده و هر آنچه را که ساخته ام، ویران می شود،...بر حذر باش و احتیاط را از دست مده، و در ظاهر تمام مطالبی را که محمد آورده، تصدیق کن!...
از این که علی و فرزندانش حسن و حسین (مثل کربلا) بر ما و تو بشورند، خاطر جمع نیستم.
وصیت و سفارشم را که به تو کردم، حفظ کن؛ آن را پنهان نموده و آشکار مساز. دستوراتم را امتثال کرده و گوش به فرمانم باش!
بر تو باد که به فکر مخالفت با علی (مثل صفین) باشی، راه و روش پیشینیان خود را در پیش گیر و انتقام خون آنان را بگیر و دنباله رو آنها باش! من تمام رازهای پنهانی و مطالب آشکار خود را به تو گفتم...(133)
در بعضی از آیات وارد شده است که هنگام حرکت حضرت زهرا (علیه السلام) به سوی قبر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) دیوارهای مسجدی که مردم در آن بودند، از جا کنده شده و به قدری بالا رفت (مثل کوه طور برای بنی اسرائیل) که یک انسان می توانست از زیر آن دیوارها بیرون برود و گرد و خاک، مسجد را فرا گرفت و آن زمان سلمان جلوی فاطمه را گرفت و به امر حضرت علی (علیه السلام) او را از نفرین امت محمد (صلی الله علیه و آله) باز داشت.(134)
می بینیم که چگونه اهانت به ولایت می تواند باعث زلزله گردد، ولی آن قدر حلم و صبر و عفو ائمه (علیه السلام) زیاد است که حاضر هستند حتی خود را فدا کنند، ولی امان برای اهل دین و دنیا، ولو ظالمان باشند. نفرین حضرت زهرا (علیه السلام) نه از روی کم صبری و ناراحتی برای خود و بلایا بود، بلکه برای نجات جان امام (علیه السلام) و با هدف نجات عالم صورت گرفت؛ چرا که اگر قبل از رسیدن اجل امام، به امام آسیبی برسد، رابطه فیض قطع می شود، و هلاکت همگان حتمی است. در حقیقت او با این حرکت، دشمنان را از هلاک کردن همه جامعه منحرف نمود و این کار مادرمان زهرا (علیها السلام) رحمت برای اسلام و عالم بود. اگر آن قوم باز زیاده روی و ظلم می کردند و حضرت زهرا (علیه السلام) جلو آنها را نمی گرفت، معلوم نبود بعد از آن چه اتفاقی می افتاد. البته نفرین نیز می کرد حق داشت. آری، اگر زهرا (علیه السلام) غضب کند، خدا غضب می کند، پس تا مادامی که دل زهرا (علیه السلام) آرام است، زمین و زمان نیز آرام خواهد بود و الا...