فهرست کتاب


پند خوبان

علی اصغر ظهیری

چند روایت

قال الصادق (علیه السلام)
کتب رجل الی الحسین صلوات الله علیه: عظنی بحرفین فکتب الیه: من حاول امراً بمعصیه الله کان افوت لمایرجوا و اسرع لمجی مایحذر(173)
مردی به امام حسین (علیه السلام) نوشت: مرا دو کلمه موعظه کن. آن حضرت به او نوشت: هرکس با نافرمانی خداکاری را بجوید، مطلوب خود را بیشتر از دست می دهد و به آمدن آنچه از آن دوری می کرده است بیشتر شتاب بخشد.
2. قال الصادق (علیه السلام)
اذا هممت بسیئه فلا تعملها فانه ربما اطلع الله علی العبدو هو علی شی ء من المعصیه فیقول و عزتی و جلالی لا اعفرلک بعدها ابداً(174)
هرگاه آهنگ کار بدی کردی آنرا انجام نده، زیرا خداوند بنده را در حال گناه می بیند و می فرماید به عزت و جلالم قسم که از این پس هرگز او را نمی بخشم.
3. قال علی (علیه السلام)
اتقوا معاصی الله فی الخلوات فان الشاهد هوالحاکم(175)
از معصیت خدا در خلوتها بپرهیز؛ زیرا آن کسی که شاهد است همو داور است.
4. قال علی (علیه السلام)
اعظم الذنوب عند الله ذنب احد علیه عامله(176)
بزرگترین گناهان نزد خدا گناهی است که مرتکبش بر آن اصرار ورزد.

شهوت

نقل کرده اند که: شبی در قصر شاه عباس، نزاعی زنانه روی داد و بین یکی از زنان شاه و دخترش کدورتی حاصل گردید.
از این رو، دختر شاه قهر کرد و مخفیانه از حرمسرا بیرون رفت.
همین که از قصر خارج شد به مدرسه ای که در همان نزدیکی ها بود، پناه برد و به اتاق یکی از دانشجویان علوم دینی، که چراغش روشن بود وارد شد.
جوان صاحب اتاق، دانشجوی فقیری بود به نام محمد باقر که در آن موقع شام مختصری تهیه کرده و رختخواب مندرس خود را روی زیلویی در کنج اتاق پهن نموده و در کنار شمعی، مشغول مطالعه بود. همین که دختر وارد اتاق شد در را بست و به محمد باقر جوان اشاره کرد که ساکت باش!
دانشجوی بیچاره چون یک مرتبه و بدون مقدمه، چنین شاهزاده زیبایی وارد اتاقش شده بود، سخت شگفت زده و در بهت و حیرت فرو رفته و اراده اش سلب و نتوانست چیزی بگوید.
دخترک همین که نشست پرسید: شام چه داری؟
دانشجو جوان، آنچه را حاضر کرده بود آورد و دختر شام را خورد و آنگاه پرسید: رختخواب کجاست؟ محمد باقر، کنج اتاق اشاره کرد. دختر به طرف رختخواب رفت و خوابید و گفت: نباید در را بازکنی و به کسی اطلاع دهی که من در اینجا هستم!
محمد باقر اطاعت کرد و او خوابید و این جوان در بهت و حیرت مشغول مطالعه و تحقیق خود شد.
از آن طرف، چون به شاه خبر دادند که شاهزاده خانم از حرمسرا خارج شده است، دستور داد تا ماموران و خدمه و فراشان، تمام گوشه و کنار شهر را جستجو کنند و او را بیابند، مبادا شب هنگام، شاهزاده خانم به جای نامناسبی رفته و حادثه غیر منتظره ای رخ دهد.
ماموران هر چه جستجو کردند، اثری از دختر پادشاه نیافتند و به فکر هیچ کس هم خطور نمی کرد که ممکن است وی در مدرسه به اتاق دانشجویی پناه برده باشد.
صبحگاهان، دختر از خواب برخاست و از اتاق خارج شد چون ماموران او را دیدند و فهمیدند که شاهزاده خانم تا صبح در اتاق این جوان بوده است پس او را دستگیر کرده به خدمت شاه آوردند.
شاه عباسی که از شدت خشم رنگ چهره اش دگرگون شده بود پرسید: چرا شاهزاده خانم را تا صبح در اتاق نگه داشته ای و به ما خبر ندادی؟
جوان گفت: قربان! او مراتهدید کرد که اگر به کسی اطلاع دهم مرا به دست جلاد خواهد سپرد!
شاه عباس، دستور داد تا دخترش را معاینه کردند و چون دیدند به او تجاوزی نشده و سالم است، از آن جوان پرسید: تو که مرد بی زنی هستی، چطور توانستی از این دختر ماهرویی که خود به اتاق تو آمده و در رختخواب تو خوابیده، چشم پوشی کنی؟ مگر تو شهوت نداری؟
محمد باقر در پاسخ او، دو دست خود را به شاه عباس نشان داد و شاه دید تمام انگشتانش سوخته و گوشتهایش ریخته. پرسید: این چیست؟ جوان گفت: چون شاهزاده خانم در رختخواب من خوابید، نفس اماره مرا وسوسه نمود که خانه خلوت و چنین فرشته ای نصیب تو شده، معطل چه هستی، چنین فرصتی کمتر به دست می آید.
اما هر دفعه که نفس مرا وسوسه می نمود و تصمیم به گناه می گرفتم، یکی از انگشتانم را روی شمع می نهادم تا طعم عذاب جهنم را بچشد و گناه نکنم. از سر شب تا صبح با نفس خود در مبارزه بود و به لطف حق اسیر نفس و شیطان نشدم.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری آن جوان بسیار خوشحال شد و دستور داد تا همان دختر را به عقد آن جوان دانشجو درآورند.
آنگاه او را به لقب میرداماد مفتخر نمود و فوق العاده او را گمراهی داشت.(177)
آری آن دانشجوی جوان به برکت مبارزه با نفس اماره، توانست یک شبه مقام والایی نائل آید و شهره عام خاص شود.

قصد گناه

رسم پیغمبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)، چنین بود که هروقت میخواستند عازم جهاد شود، میان هر دو نفراز یاران خود عقد برادری (عقد اخوت) می بستند، تا یکی به جهاد برود و دیگری در شهر بماند و کارهای لازم او را انجام دهد.
هنگام رفتن به عزوه تبوک میان سعید بن عبدالرحمان و ((ثعلبه انصاری عقد برادری بست. سعید همراه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به جهاد رفت و ثعلبه در مدینه ماند و عهده دارکارهای ضروری او شد. وی هرروز آب و هیزم و سایر مایحتاج خانواده سعید را آماده می کرد.
روزی سعید که از پشت پرده در مورد کار لازم خانه با وی سخن می گفت، وسوسه نفس، هوس خفته ثعلبه را بیدار نمود و با خود گفت: مدتی است این زن از پس پرده با تو سخن می گوید، آخر نطری بینداز و ببین در پس پرده کیست!
خیالات شیطانی و هوسهای نفسانی چنان او را تحریک نمود که، اختیار ازکف داد و پرده را کنار زد و چشمش به زنی زیبا که هاله ای از حجب و حیا رخسارش را احاطه کرده است افتاد.
با همین یک نگاه سخت شیفته او شد و بی اختیار پیش رفت و دست دراز نمود و قسمتی از بدن او را لمس نمود.
ولی زن یکباره فریاد زد و گفت: ای ثعلبه! آیا سزاوار است که پرده ناموس برادر مجاهد خود را بدری؟!
این سخن مانند صاعقه ای وجود ثعلبه را لرزاند و یک مرتبه فریادی کشید و از خانه بیرون رفت.
ثعلبه از این رفتار ناشایست خود سخت پشیمان بود و به همین جهت سربه کوه و صحرا گذاشت و شب وروز با پریشانی و بی قراری اشک می ریخت و پیوسته می گفت: خدایا تو معروف به آمرزشی و من موصوف به گناهم...
مدتها گذشت و او همچنان در بیابانها گریه و زاری می نمود و از خداوند طلب آمرزش می نمود. سرانجام رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با یاران خود مراجعت نمود و سعید نیز یک راست وارد خانه خود شد.
همین که وارد شد و احوال ثعلبه را جویا شد، زن سعید تمام ماجرا را برای شوهرش شرح داد و گفت: هم اکنون ثعلبه در بیابان، با غم و اندوه به سر می برد.
سعید با شنیدن این سخن از خانه بیرون آمد و برای جستجوی ثعلبه به بیابانهای اطراف شهر رفت، سرانجام او را در حالی که پشت سنگی نشسته بود دید.
سعید نزدیک آمده او را در آغوش کشید و گفت: ای برادر! برخیز با هم نزد پیغمبر رحمت برویم، شاید چاره ای برایت بیندیشد. ثعلبه گفت: حال که لازم است به حضور رسول خدا برسیم، باید دستها و گردن مرا با بند بسته و مانند بندگان گریزپای و فراری به حضور ایشان ببری.
سعید ناچار دستهای او را بست و طنابی به گردنش افکند و با این حال روانه شهر شدند. دختر ثعلبه همین که پدرش را به این حال دید، شروع به گریه نمود و گفت: ای پدر! این چه وضعی است؟
ثعلبه گفت: فرزندم این حال گنه کاران در دنیاست، تا شرمساری و رسوایی آنها در سرای دیگر چگونه باشد؟
آنان به حضور امیرمومنان (علیه السلام) رسیدند، حضرت فرمود:
ای ثعلبه! نمی دانستی که تو جهالت الهی نسبت به رزمندگان ره حق از هرکسی بیشتر است؟ اکنون این کار مهم، جز بوسیله پیامبر تدارک نمی شود. ثعلبه با همان سر ووضع آمد و کنار خانه رسول خدا ایستاد و فریاد زد: المذنب، گنه کار، گنه کار. حضرت اجازه ورود دادند، سپس پرسیدند: ای ثعلبه این چه وضعی است؟
ثعلبه ماجرا را به عرض رسول خدا رساند. حضرت فرمود: گناه بزرگ و خطای عظیمی از تو سر زده است، از این جا برو و با خدا راز و نیاز کن، باید دید خواست خدا چیست، ثعلبه از خانه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بیرون آمد و دوباره سربه بیابان گذاشت. وی در بیابانها می نالید و روی زمین می غلطید و می گفت:
خدایا همه کس مرا از پیش خود رانده و دست نا امیدی
برسینه ام زده اند، ای مونس بی کسان، اگر تو دستم رانگیری، چه کسی دستم را می گیرد؟ و اگر تو عذرم نپذیری چه کسی بپذیرد؟
او چند شبانه روز را به این حال گذراند، اما سرانجام هنگام نماز عصر پیک وحی آمد و آیه 135 سوره آل عمران را بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل کرد که ترجمه آن چنین است:
نیکان، کسانی هستند که هرگاه کار ناشایستی از آنها سر زند خدا را به یاد آوردند و از گناه خود توبه کنند، کیست جز خداوند که گناهان را بیامرزد؟ آنها کسانی هستند که بر کارهای زشت خود اصرار نورزند، زیرا به زشتی گناه آگاه اند.
آنگاه جبرئیل (علیه السلام) عرض کرد: یا رسول الله! خداوند می فرماید: از ما بخواه تا ثعلبه را بیامرزیم. رسول خدا نیز امیرمومنان (علیه السلام) و سلمان را به جستجوی او فرستادند.
پس از آنکه او را یافتند، امیرمومنان (علیه السلام) نزدیک آمد و فرمود:
ای ثعلبه! مژده، مژده، خداوند ترا آمرزید و اکنون رسول خدا ما را به دنبال تو فرستاده است. آنگاه آیه مزبور را برایش قرائت نمود.
پس ثعلبه برخواست و همراه امیرمومنان (علیه السلام) و سلمان به سوی شهر حرکت. همین که وارد شهر شدند مستقیم وارد مسجد پیغمبر شدند.
رسول خدا مشغول نماز عشاء بود، حضرت امیر و سلمان و ثعلبه نیز به جمع نمازگزاران پیوستند و به رسول خدا اقتداء نمودند.
پیامبر پس از قرائت حمد سوره الهیکم التکاثر را تلاوت نمود. همین که آیه اول را تلاوت نمود، ثعلبه نعره ای زد و تا حضرت به آیه سوم رسید که: کلا سوف تعلمون ثعلبه ناله ای زد و نقش بر زمین شد.
پس از نماز رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور دادند آب آوردند و به صورت ثعلبه پاشیدند ولی ثعلبه حرکتی نکرد. چون دقت کردند دیدند وی جان آفرین تسلیم کرده است.(178)