کودک اندلسی

نویسنده : جواد محدثی


یادآوری

داستان آموزنده و تکان دهنده کودک اندلسی(1) سال ها پیش از انقلاب اسلامی، با همین نام، به اسم مستعار نویسنده آن م.ه. ح(2) چاپ شده بود، اما با قلمی نسبتا قدیمی که برای کتابخوان امروز، جاذبه اندکی داشت.
از آنجا که جوهره این داستان تاریخی، بسی عبرت آموز و بیدارگر است، با شرح و بسطی بیشتر و توضیح نکات مبهم و قلمی تازه که نوعی بازنویسی به شمار می رود و برخی توضیحات جانبی به صورت ضمیمه در آخر کتاب، به جوانان و نوجوانان عزیز ایران اسلامی تقدیم می شود.
باشد که ارزش گوهر گرانبهایی را که در اختیار دارند بشناسند و هویت خود را پاس بدارند.
قم -جواد محدثی .
1382
(1) آن روز کودکی بودم حساس، با یک دنیا شوق برای آموختن و فهمیدن، با ذهنی صاف و دلی امیدوار، باپدر و مادری که از محبت آنان برخوردار بودم.
اما گاهی حس می کردم بعضی چیزها را از من پنهان می کنند، بعضی حرفها را به صورت رمزی رد و بدل می کنند، بعضی کارها دور از چشم من انجام می گیرد و من از آنها سر در نمی آورم، وقتی هم می پرسم، سعی می کنند فکر مرا به موضوع دیگر مشغول کنند تا سؤال از یادم برود.مدتی با این وضع روبه رو بودم.هر وقت از دبستان به خانه باز می گشتم، دوست داشتم آموخته های تازه خود را برای افراد خانواده که در واقع همان پدر و مادرم بودند بازگو کنم. آنچه را از کتاب مقدس(3) در مدرسه حفظ کرده بودم، یا کلمات تازه ای را که از زبان اسپانیولی(4) یاد گرفته بودم با اشتیاق، برای پدرم از حفظ می خواندم.
از پدر انتظار داشتم مرا تشویق کند، جایزه بدهد، دست کم با کلمه آفرین از زحمت و تلاش من در درس و آشنایی با کتاب مقدس، قدردانی کند، اما متاسفانه می دیدم به جای خوشحالی نگران می شد، رنگ از چهره اش می پرید، حالت اضطراب و نگرانی به او دست می داد، نگاه های خاصی به من می انداخت که معنی آن را نمی فهمیدم، ولی کاملاً برایم روشن بود که خوشحال نمی شد، حالتش که عوض می شد، نگران و ناراحت بلند می شد و مرا ترک می کرد و به اتاق خود می رفت.
خانه ما بزرگ بود. اتاق پدر در دورترین نقطه خانه قرار داشت، اتاقی بود مخصوص به خود که روزی چند بار به آنجا می رفت و اجازه نمی داد کسی وارد شود. مادر نیز سعی می کرد از کنجکاوی بیشتر من جلوگیری کند. گاهی او هم حالت های شبیه پدرم پیدا می کرد.این موضوع برای من به صورت یک معما در آمده بود، بخصوص وقتی که من با پدرم از درس و آموزش های دینی و اوضاع مدرسه می گفتم و انتظار داشتم او با اشتیاق و توجه، به حرف های من گوش دهد، با اندوه و غم به آن اتاق دور و اسرارآمیز می رفت، در را می بست، چندین ساعت آنجا بود. من هم سر در نمی آوردم که برای چه آنجا می رود و چرا در را می بندد و آنجا چه می کند؟ از مادرم هم که می پرسیدم، جواب روشنی به من نمی داد.
اما وقتی از آن اتاق بیرون می آمد چشم هایش قرمز شده بود. این نشان می داد که خیلی گریه کرده است. حالتی افسرده و پریشان داشت. سعی می کرد که در آن حال چشم من به او نیفتد و متوجه گریه و ناراحتی او نشوم. این صحنه ها زیاد تکرار می شد. گاهی هم پیش می آمد که ناگهان و بی اختیار با هم روبه رو می شدیم و نگاهمان در هم گره می خورد. نگاهی حسرت آمیز به سر تا پای من می انداخت، لب هایش اندکی به حرکت می آمد، مثل کسی که بخواهد چیزی بگوید. من با شوق تمام، آماده می شدم که بخواهد چیزی بگوید، مرا با مادرم و نوازش های او تنها می گذاشت و با حالتی بغض آلود از من دور می شد و باز هم به طرف اتاق خود می رفت و من می ماندم و یک دنیا سؤال و ابهام که از ذهنم می گذشت و جوابی برای آنها پیدا نمی کردم.
(2) پدر و مادرم خیلی به من علاقه داشتند. با اینکه اکنون سال هااز آن دوران می گذرد، ولی گرمای محبت های آنان را هنوز حس می کنم. یادم نمی رود که هر وقت می خواستم به مدرسه بروم، مادر مهربانم وسایل مرا آماده می کرد و با چشمانی گریان و اشگ آلود، اما با اشتیاق و حرارتی هر چه تمام تر، تا دم در خانه می آمد، مرا در آغوش خود می فشرد، می بوسید و می بویید. چون می خواستم خداحافظی کنم، باز هم مرا در آغوش مهر و محبت خود می کشید و نمی توانست از من دل بکند و جدا شود. ولی بالاخره در میان اشک و غم و شوق و حسرت، این بدرقه انجام می گرفت، من با علاقه و ذوق کودکانه به طرف مدرسه می رفتم، او از پشت سر نگاهی می کرد و چون از پیچ کوچه می گذشتم و از نگاهش ناپدید می شدم، در را می بست. شاید در ساعت هایی که در خانه نبودم، او هم به آن اتاق اسرارآمیز می رفت و آنجا گریه می کرد. من در تمام روز، حرارت اشک های مادرم را در صورت خود احساس می کردم.
گریه و زاری مادرم هنگام بدرقه من، بر سؤال های من می افزود و معمای زندگیم پیچیده تر می شد. در ساعت هایی که در مدرسه مشغول درس بودم، بارها فکرم به طرف خانه پر می کشید و حالت های عجیب پدر و مادرم به یادم می آمد و آن صحنه ها در نظرم مجسم می شد. هر چه فکر می کردم، معنای آن حرکات و رفتار را نمی فهمیدم. ولی برایم روشن بود که آنان چیزی را از من پنهان می کنند و از آشکار شدن آن هراس و نگرانی دارند. از کسی هم نمی توانستم چیزی بپرسم، حتی از عمویم که هفته ای یک بار به خانه ما می آمد.
من نیز به آن دو خیلی علاقه داشتم. دوری آنان برای چند ساعتی که به دبستان می رفتم برایم سخت بود و برای بازگشت به خانه و دیدن دوباره آنان لحظه شماری می کردم. با آنکه محیط مدرسه و همکلاسی ها و یاد گرفتن درس جدید برایم جاذبه داشت، کشش خاصی نسبت به محیط خانه داشتم و بودن در کنار پدر و مادر، برایم شیرین بود. هرگاه از دبستان به خانه بر می گشتم، مادرم با آغوش باز و چهره شاداب به استقبالم می آمد و با ذوق و شوق زیادی مرا در آغوش می کشید، مثل اینکه سال هاست مرا ندیده است. به روشنی می دیدم که اشک در چشمانش حلقه زده است و چون پلک ها رابر هم می گذاشت، دو قطره اشک به صورتش می غلتید و فوری با دستانش آن را پاک می کرد. دوست نداشت که من چشم هایم اشک آلود او را ببینم و ناراحت شوم.
چندبار پیش آمد که می دیدم پدر و مادرم کمی از من فاصله می گرفتند و به نحوی که من متوجه نشوم، آهسته با زبان دیگری که هیچ شباهتی به زبان اسپانیولی نداشت با هم حرف می زدند و من هیچی از حرفهایشان نمی فهمیدم، با کنجکاوی به طرفشان می رفتم، وقتی کمی به آنان نزدیک می شدم، فوری حرف خود را قطع می کردند و با زبان اسپانیولی مشغول صحبت های معمولی می شدند.
این صحنه دیگر برایم هیچ قابل قبول و تحمل نبود. به خودم حق می دادم که از رفتار آنان در دلم رنجیده شوم. اگر هر کس دیگری هم به جای من بود ناراحت می شد و فکر و ذهنش به هزار جا می رفت. پیش خودم می گفتم: چرا آنان حرف هایشان را از من مخفی می کنند؟ چرابه زبان دیگری حرف می زنند؟ چه رازی را از من پنهان می کنند؟ این سؤال های بی جواب، مرا بشدت آزار می داد و دلم را پر از غصه می کرد و بر تعجبم می افزود.
گاهی به خاطر همین حرف ها و رفتارهای مرموز، افسرده و از دستشان ناراحت می شدم و با خودم فکر می کردم نکند من فرزنده واقعی آنها نیستم؟ نکند وقتی من خیلی کوچک بوده ام، به عنوان یک بچه سر راهی مرا از کوچه و بازار پیدا کرده و به خانه آورده اند و تا این لحظه مرا بزرگ کرده اند؟ اگر این طور بوده، پس پدر مادر اصلی من کدامند؟ آنان کجا هستند و چگونه می توانم پیدایشان کنم؟
این افکار و خیالات، سبب می شد که بغض راه گلویم را بگیرد. به گوشه ای پناه می بردم و دور از چشم آنان می نشستم و تا دلم می خواست گریه می کردم و آرام می شدم. کمی می گذشت، باز هم به یاد مشاهدات روزانه و حرکات غیر عادی آنان می افتادم و از ناگشوده ماندن این معما دلگیر می شدم، دلم به درد می آمد، دوباره بی اختیار بغضم می ترکید و اشکم جاری می گشت. سعی می کردم صدای گریه ام آن قدر بلند نباشد که بشنوند و به سراغم بیایند. ولی قدری گریه می کردم تا سبک و آرام شوم. اشک را تنها وسیله خاموش ساختن آن شعله درونی و درمان موقت دردهای درمان ناپذیر خود می دانستم. هفته ها گذشت و گریه و اندوه، حسابی مرا از کار انداخت، لاغر و پریده رنگ شدم. اشتهایم کم شد. دوست داشتم از همه فاصله بگیرم و به دامن تنهایی پناه ببرم. هر کس مرا می دید، با اولین نگاه متوجه می شد که حال من طبیعی نیست. غیر از ضعف جسمی، درس هایم نیز ضعیف شد. روحیه انزواطلبی و گوشه گیری سبب شده بود هیچ علاقه و اشتیاقی برای بازی و تفریح با دوستان و هم سن و سالان خودم نداشته باشم. حوصله صحبت و بازدید و معاشرت با دوستان دبستانی را هم کم کم از دست می دادم و از اجتماعات آنان فاصله می گرفتم. در خیالات خود غوطه ور بودم. حالتی شبیه بهت و حیرت و افسردگی به من دست داده بود. گاهی بیرون از خانه می نشستم و رهگذران را تماشا می کردم و چنان از خودم بی خود و غافل می شدم و چنان مبهوت می ماندم که می دیدم هنگام عبادت است و کشیش، دامن پیراهن مرا گرفته و می کشد و برای رفتن به کلیسا دعوتم می کند. تازه به خودم می آمدم و از او عذر خواهی می کردم و همراهش می رفتم. من که تنها فرزنده خانواده بودم، افسردگی و پریشانی و لاغر شدنم پدر و مادرم را هم غصه دار ساخته بود، اما از بیان آن رازی که بین خودشان بود، هنوز هم پرهیز می کردند. آنان هم از این وضع، افسرده بودند، اما حالت نگرانی و ناراحتی آنان از نوع دیگر و بخاطر مشکل دیگری بود.
(3) در همان روزهای پر از تشویش و اندوه که دنیا در نظرم تاریک شده بود، یکی به افراد خانواده سه نفری ما اضافه شد. مادرم پس از مدت ها انتظار، پسری به دنیا آورد. آن روز مدرسه تعطیل بود و من در خانه بودم. با یک دنیا خوشحالی دوان دوان پیش پدرم رفتم و تولد برادر کوچکم را به او مژده دادم. گمان می کردم که خیلی خوشحال می شود و مژدگانی خوبی به من می دهد، اما بر خلاف انتظار، مثل همیشه هیچ نشانی از خوشحالی در صورتش ندیدم، حتی لبخندی هم بر لبانش نقش نبست. پیش مادرم آمد و تولد نوزاد را تبریک گفت. ساعتی گذشته بود که با حالتی اندوهگین و چهره ای گرفته و غم آلود از جای خود بلند شد و پیش یک کشیش رفت تا او را برای انجام مراسم مذهبی و غسل تعمید(5) به خانه دعوت کند، تا طی مراسمی ویژه، نخستین مراحل و آداب و اسرار آیین مسیحیت انجام گیرد. تا وقتی پدرم برگردد، من و مادرم خوشحالی را از این نوزاد تازه به یکدیگر ابراز می کردیم. برق شادی و شوق در عمق نگاه مادر می درخشید. خوشحالی مادر، مرا هم شاد می کرد. خوشحال بودم که وقتی دلم بگیرد، بازی با این برادر کوچک، غصه ها را از یادم می برد. چیزی نگذشته بود که پدرم همراه کشیش آمد. او که پشت سر کشیش می آمد، سرش را به زیر انداخته بود و از سر و رویش نشانه های غم و یأس به خوبی آشکار بود. به نظر می رسید که با اکراه و سختی راه می آید و شاید از روی اجبار یا رسمی که قبولش ندارد، سراغ کشیش رفته است.
وارد خانه شدند و یکسره به اتاقی که مادرم و نوزاد آنجا بودند رفتند. همین که چشم مادرم به کشیش افتاد، شادی از چهره اش پرید و رنگ گلگون و شادابش تغییر یافت. با حالتی که آمیخته با ترس و نومیدی و اندوه بود، کودک عزیزش را که در آغوش داشت به دست کشیش سپرد و مثل کسی که نخواهد یک صحنه ناراحت کننده و دلخراش را ببیند، چشم هایش را بست، آنگاه رو به پنجره کرد و به حیاط نگاه کرد. این صحنه برای من تازگی داشت. نمی توانستم آن را هضم کنم. دچار حیرتی شگفت شده بودم و آنچه می دیدم، بیشتر دل مرا به درد می آورد. آن مراسم و تشریفات خشک و بی روح به پایان رسید و کشیش رفت، اما حالتی از حزن و نگرانی را در خانه ما بر جا گذاشت.
(4) روزها و هفته ها گذشت. من از تولد برادر کوچکم خوشحال بودم و او را در آغوش می گرفتم و با او سرگرم می شدم، اما رفتار و حالات پدر و مادرم همچنان روح مرا تحت فشار قرار می داد.
روزهای عید فصح(6) فرا می رسید و نشانه های جشن و شادی این سو و آن سو و در خانواده های مسیحی دیده می شد.
شب عید اوج چراغانی ها و شادی ها بود. غرناطه، این شهر زیبا و تاریخی و با عظمت، با خیابان های بزرگ و میدان ها و ساختمان های بلندش غرق در شکوه و نورافشانی و روشنایی بود. بوی عطر و عود، همه جا به مشام می رسید. مشعل های فراوان، سطح شهر را روشن ساخته و به آن زیبایی خیره کننده ای بخشیده بود. قصر الحمراء با زیبایی و جلوه منحصر به فرد خود، مثل نگینی تابان در وسط شهر غرناطه می درخشید. در میدان ها و معابر، نورهای رنگارنگ و صلیب های بی شمار دیده می شد که دل ها و نگاه ها را به سوی خود می بردند. چند ساعتی که از شب عید گذشت از تماشای بیرون خسته شدم و به خانه آمدم. شام خوردیم و بتدریج آ ماده خواب شدیم.
نمیه شب بود. مادرم و پسر خردسالش در اتاق خود در خواب بودند، اما من هنوز دستخوش افکار پریشان خودم بودم و خوابم نمی برد و نمی دانستم چرا پدرم مثل مردم دیگر در این عید پرشکوه، شاد نیست.
یک وقت دیدم پدرم آمد و مرا پیش خودش فرا خواند، دست مرا گرفت و آهسته آهسته مرا به طرف اتاق خود، همان اتاق اسرارآمیز در آن سوی خانه برد. تا به آنجا رسیدیم، هزار جور فکر و خیال کردم، ضربان قلبم رفته رفته شدیدتر می شد. خیلی مضطرب و نگران شدم، اما به روی خودم نیاوردم و سعی کردم خودم را آرام و عادی نشان دهم. وارد آن اتاق شدیم. پدرم دست مرا رها کرد و با عجله به طرف در رفت و در را از داخل محکم بست. من بیشتر ترسیدم. داخل اتاق تاریک بود. رفت تا از تاقچه، چراغ کوچک قدیمی را بردارد و آن را روشن کند، اما آن چند لحظه در نظرم به اندازه چند سال طول کشید. دلیل وحشت و نگرانی پدرم را هم نمی فهمیدم.
چراغ را که روشن کرد، همه تصورات قبلی من از این اتاق، به هم خورد. من که فکر می کردم این اتاق مرموز، پر از شگفتی های اسرارآمیز و عتیقه های گران قیمت است، وقتی به اطراف خود نگاه کردم، دیدم اتاق خالی است، فقط یک بساط ساده که نامش سجاده است روی زمین بود و کتابی هم در تاقچه دیده می شد، شمشیری هم بر دیوار آویخته بود. همین و دیگر هیچ. پدر همچنان ساکت بود و با نگاه های عجیبی به من می نگریست، نگاهی مضطرب و وحشت زده، اتاقی خلوت و ساکت، و آرامشی که در آن لحظه بر آسمان و زمین حاکم بود، اما در دل من آشوبی برپا شده بود.
من مبهوت و حیران و هراسان بودم، فکر می کردم زندگی خود را پشت این اتاق خود را پشت این اتاق در بسته ترک کرده و جا گذاشته ام و حالا به دنیای جدیدی وارد شده ام که از توصیف آن ناتوانم و احساس خود را هم نمی توانم ترسیم کنم. لحظات به کندی می گذشت. پدرم آمد و پیش من نشست. برای اولین بار، با عطوفت و مهربانی دست مرا در دست خودش گرفت. گرمای محبت را از دستانش حس می کردم. کمی آرامش یافتم. آهسته و آرام، به نحوی که گویی سخت بیمناک و نگران است، گفت:
- فرزند عزیزم، تو ثمره زندگی و امید آینده منی. اکنون ده سال از عمر تو می گذرد. حالا برای خودت مردی شده ای. اینکه در این وقت شب و پنهانی تو را به این اتاق آوردم، می خواهم اسراری را با تو در میان بگذارم، اسراری که مدت هاست در دل من است و منتظر فرصتی مناسب بودم تا تو را از آن آگاه کنم. شاید خودت هم در این اواخر، احساس کرده و پی برده باشی که در آن سوی سطح ظاهر زندگی ما چیزهای دیگری هم نهفته است و دوست داشته ای که از آنها سر درآوری، اما نمی دانم می توانی این اسرار نهان را در دل خوئ نگه داری و آنچه رامی گویم حتی از مادر و خویشاوندان و دوستانت و به طور کلی از همه مردم بپوشانی؟ همین قدر بدان که اگر پیش کسی حتی اشاره ای به این اسرار کنی، جان پدرت به خطر خواهد افتاد و این جلادان خون آشام و بی رحم که در دیوان تفتیش(7)و اداره آگاهی هستند سراغ من خواهند آمد و مرا خواهند کشت.
همین که نام دیوان تفتیش به گوشم خورد، بدنم به لرزه در آمد و وحشت سراپای مرا فرا گرفت. گرچه آن روزها من کودکی بیش نبودم و از جریان های سیاسی و فرقه ای چیزی نمی فهمیدم، اما این قدر می دانستم که دیوان تفتیش، دستگاه اطلاعاتی و امنیتی خطرناک و بی رحمی است که افرادی را دستگیر می کند و آنان را به جرم داشتن افکار و اعتقادات دیگری مکه بر خلاف عقاید مسیحیت است. می کشد. حالتی وحشت آور میان مردم وجود داشت. بسیاری از روزها وقتی به مدرسه می رفتم، سر راهم شکارهای دیوان تفتیش را با چشم خویش می دیدن، مردانی را که از طرف همان اداره دستگیر شده و به دار آویخته بودند، یا زن هایی را می دیدم که هر یک از آنان را از موهای سرشان آویخته اند و میان زمین و هوا معلق مانده اند و شکم های آنها دریده شده و مرده اند، یا گاهی صحنه هایی می دیدم که کسی را زنده زنده در شعله های آتش فرو می بردند و شکنجه اش می دادند و ناله های آتش او بلند بود و کسی هم نبود بپرسد که گناه او چیست؟ یا کسی جرأت نداشت برای نجات او اقدامی کند، چون خودش هم متهم می شد و تحت تعقیب و آزارقرار می گرفت و گاهی هم خطر جانی برایش داشت.
نام دیوان تفتیش، مرا سخت هراسان کرد. حیرت زده و ساکت مانده بودم. پدرم گفت: چرا ساکتی؟ چرا جواب سؤالم را نمی دهی؟ آیا می توانی اسراری را که می خواهم به تو بگویم برای همیشه پیش خود نگاه داری و برای هیچ کس فاش نکنی؟ قول می دهی آنچه می گویم به کسی نگویی؟ گفتم: آری، قول می دهم. گفت: این سخنان را حتی از مادر و نزدیک ترین خویشاوندان خود هم باید بپوشانی، می دانی؟
گفتم: آری، به چشم، اطاعت می کنم، قول می دهم. گفت: عزیزم، نزدیکتر بیا تا کلمات مرا خوب بشنوی، نمی توانم صدای خود را بلند کنم، راستش می ترسم دیوارها هم گوش داشته باشند و سخنان مرا به اداره تفتیش خبر دهند، آنگاه مرا هم مثل همکیشان دیگرم زنده زنده بسوزانند.
نزدیک تر نشستم و گفتم: پدر جان، هر چه بگویی گوش می دهم، قول می دهم که به هیچ کس در این باره چیزی نگویم.
آنگاه پدرم به کتابی که در تاقچه اتاق بود اشاره کرد و گفت:
فرزند عزیزم، می خواهم درباره این کتاب برایت توضیح دهم، کتاب خدا.
گفتم: همان کتاب مقدس که مسیح پسر خدا آورده است؟
پدرم که از حرف من که از حرف من ناراحت شده بود، گفت: نه، نه، این کتاب قرآن است، کتاب آسمانی اسلام، قرآنی که کلام خداوند است، خدایی که یگانه و بی همتاست، نه فرزند دارد و نه فرزند کسی است و نه شریکی دارد و نه به صلیب کشیده شده است.
من که تا دیده و شنیده بودم، انجیل بود و عیسای مسیح و صلیب مقدس، این حرف ها برایم تازگی داشت. پدرم ادامه داد: خداوند یکتا، پیام خود را به برترین آفریده خود که پرور همه پیامبران الهی است، یعنی حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم در طول 23 سال پیامبری او نازل کرد. مجموعه آن کلمات خدایی که به صورت سوره ها و آیه های کوتاه و بلند است، به نام قرآن گردآوری شده است، کتابی است بدون کم ترین تحریف و کم و کاستی. در واقع کتاب مقدس، همین قرآن است که یادگار پیامبر اسلام و معجزه جاوید و دست نخورده اوست. سال هاست که این کتاب در این سرزمین، غریب مانده و از یادها رفته است.....
پدرم بلند و از پنجره، فضای تاریک بیرون را نگاه کرد، دوباره برگشت و پیش من نشست تا حرف هایش را ادامه دهد.
(5) مثل کسی که به یک گزارش ویژه گوش می دهد و ناگفته هایی از یک حادثه را می شنود، در حالتی بین تعجب و ناباوری بودم. حرف های پدرم برایم خوب مفهوم نبود. از این سخنان، حیرت زده بودم. پدرم که دوست داشت هرچه واضح تر، اوراف این کتاب غبار گرفته را برایم ورق بزند و تصاویر این گزارش محرمانه را برایم شرح دهد، ادامه داد: اسلام، کامل ترین ادیان و آخرین دین الهی است که به وسیله حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم برای هدایت بشر به سعادت عبدی آمده است. حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم عرب زبان بنود و در مکه به پیامبری مبعوث شد، اما دعوتش جهانی و دینش همیشگی بود و همه انسانها را از هر رنگ و نژاد و قومیت مخاطب قرار داده بود و روی خطابش با فطرت انسانها بود. کسانی که دعوت او را پذیرفتند و فرمانش را اطاعت کردند و مسلمان نامیده می شوند، امتی نیرومند تشکیل دادند و با آیینی نو و پیامی آزادی بخش که عدالت و پاکی و توحید و برادری، از برجسته ترین شعارهای آن بود، در مدتی کوتاه، بخشی عظیمی از دنیای آن روز را مجذوب خویش ساختند. اسلام بر پایه دانش و ایمان و راستی و برادری استوار بود.
مسلمانان در تاریخ، تمدن عظیمی را پایه ریزی کردند و اندیشه های اسلامی و پیامهای قرآن که هم با فطرت انسان هماهنگ بود و هم با عقل، در شرق و غرب جهان گسترش یافت. آنان پیش از آن که سرزمین ها و شهرها را فتح کنند، دلها را فتح می کردند. موحدان، به هر جا می رسیدند، آگاهی و عزت و دانش و پیشرفت می بردند. موج اسلام در سالهای بعد، جاهای بسیاری را در نوردید، تا آنکه به این جا، به این جزیزه تاریخی یعنی به سرزمین اسپانیا رسید و مثل آنکه روحی به یک پیکر مرده دمیده شود، اینجا را زنده کرد و به مردم جان داد و مردم اینجا در سایه معنویتی که در اسلام بود، طعم شیرین زندگی با عزت و کرامت را کشیدم. در آن زمان جزیره اندلس، پادشاهی ستمگر و زورگو داشت، عموم مردم در فقر و پریشانی به سر می بردند، اما حاکم بیدادگر این سرزمین غرق در عیش و نوش بود و بیرحمانه بر مردم حکومت می کرد و بدبختی و محرومیت اکثریت مردم برایش اهمیتی نداشت و فقط به فکر لذت های خودش بود. مردم هم میان خود و حاکمان فاصله زیادی می دیدند و آنان را از خودشان نمی دانستند.
ساپاه اسلام، مثل موجی بزرگ به این سرزمین رسید و اینجا را فتح کرد و آن پادشاه ستمگر را از بین برد و اینجا حکومتی اسلامی بر پا شد. مردم طعم آزادی و رفاه و عدالت را چشیدند و در سایه آیین و حکومتی که برپا شده بود، به امنیت و مساوات دست یافتند. مردم که آغوش خود را به روی اسلام شوده و از عمق جان آن را پذیرفته بودند، دست به دست هم دادند و در طول سالیان دراز در این گوشه از دنیا، یکی از با عظمت ترین تمدن های جهان شکل گرفت، در حالی که بسیاری از ممالک دیگر عقب مانده و بی فرهنگ بودند. اسلام و مسلمانان مدت هشتصد سال در این جزیره حاکمیت داشتند.(8) در این مدت، اندلس به یکی از زیباترین و آبادترین کشورهای دنیا تبدیل شد، مردمش هم در سایه آن حکومت و فرهنگ، در ردیف با فرهنگ ترین و متمدن ترین ملل دنیا قرار گرفتند....
پدرم همچنان با احساس و شور، از سربلندی و شکوه و تمدن گذشته مسلمانان می گفت، به نحوی که احساس غرور به انسان دست می داد ومن که مبهوت شده و ناباورانه به این سخنان گوش می دادم، گفتم: پدر، یعنی پدران ما در گذشته مسلمان بودند و....
گفت: آری پسر جان، ما عرب تباریم و مسلمان. کتاب دینی ما قرآن است نه انجیل. پیامبر ما هم محمد صلی الله علیه و آله و سلم است نه عیسی مسیح. این همان رازی است که می خواستم به تو بگویم تا به خاطر بسپاری و اصل و ریشه خود را بدانی و با سابقه دین دین و تمدن خود آشنا شوی.
گفتم: پس این شهرهای آباد و بناهای باشکوه و قصرهای عظیم و کلیساهای زیبا در آن دوره ساخته شده است؟ گفتم آری عزیزم. ما که اهل این آب و خاک بودیم، این شهرها و کاخ ها و بناها و معابد را بنا نهادیم. اکنون همه آنها به چنگ دشمنان ما افتاده است، به دست کسانی که دشمنی شان با ما خیلی سابقه دار است. این کلیساها، گلدسته ها، قصرهای حیرت انگیز و باغ ها و بوستان های آباد که در جهان بی نظیر است، یادگار آن دوران پر افتخار و سراسر خاطره و عظمت و شکوه است که پدران مسلمان ما در این سرزمین می زیستند.
روزی صدای روح بخش و دلپذیر اذان که ندادی توحید و گواهی به پیامبری حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم بود، گوش می رسید، مردم گروه گروه به سوی مساجد می شتافتند و در پیشگاه خدای یگانه نیایش و عبادت می کردند و با قلبی پاک و خشوعی هر چه تمام تر، در صفوفی به هم فشرده به نماز جماعت می ایستادند. محراب های نماز، سکوی پرواز روحی ما بود، آهنگ دلنشین قرآن، از همه خانه ها، مسجدها و مأذنه ها به گوش می رسید، اما اکنون، به جای آن نوای دل انگیز و ملکوتی، صدای ناقوس از کلیساها به گوش می رسد و مساجد بسیاری ویران شده یا تبدیل به کلیسا گشته است و مسلمانان از بین رفته اند. در واقع، یک نسل کشی آشکار در این سرزمین اتفاق افتاده است. نمی دانم چه قدر از این حوادث تلخ، ثبت خواهد شد و چه قدر از یادها خواهد رفت. ولی من نمی توانم شاهد باشم که تاریخ و گذشته یک ملت، هم تحریف شود و هم فراموش گردد.
آری فرزندم، درون سینه ام دردی است جان فرسا دلم از شدت این درد می سوزد که اکنون زان همه بخت بلند و شوکت دیرین نشانی نیست
زمان مایه آسایش و امید مردان جهان بودیم
شعار ما عدالت بود و نقش پرچم ما جمله توحید
یکی بودیم و یک گفتیم و مردم را به یک خواندیم
ندای ما سکوت جهل را بشکست
صدای ما فضای تیره بیداد را بشکافت
زمانی در بیابان مخوف جهل، مشعلدار حق بودیم جهان کوچکی پر از صفا و عدل و آزادی بنا کردیم ولی افسوس، آن عزت زکف دادیم کنون از شوکت دیرینه نامی نیست و اینک این زمان از عزت پیشین نشانی نیست....
اشک در چشم های پدرم حلقه زد، دست برد و اشک هایش را پاک کرد، آهی کشید و با چهره ای غمگین و صدایی حزن آلود در حالی که دست مرا می فشرده، ادامه داد:
آری پسر عزیزم، ما عرب و مسلمانیم. این سرزمین را ما آباد کردیم. در گوشه گوشه این کشور بزرگ، آثار هنر و معماری و صنعت و جلوه های دانش و فرهنگ ما به یادگار مانده است.(9) این شهرهای با عظمت را ما بنا کردیم. این کاخ ها، معبدها، پل ها، مدرسه ها، راه ها، باغ ها، نهرها همه یادگار تمدن عظیم اسلامی در این سرزمین است(10) ولی متاسفانه الان چهل سال است، آری چهل سال، که ورق برگشته است، مسیحیان بر کشور ما مسلط شده اند و اسلام و مسلمانان را ریشه کن کرده اند. نسل کشی و جنایتی را که آنان هرگز نمی توانستند ببینند که مسلمانان از نظر دانش و فرهنگ و تمدن، به شکوه و عظمت برسند. دشمنی آنان با ما ریشه دار بود و عمق کینه هایشان را در برخوردی که پس از قدرت یافتن با مسلمانان داشتند حس می کردیم.
(6) دلم می خواست پدرم لحظاتی سکوت کند، تا من آنچه را می شنیدم عمیق تر درک کنم. در صداقت او هیچ تردیدی نداشتم، اما هضم کردن آن همه ستم و جفا که درباره نیاکان مسلمان ما شده بود، برایم دشوار بود. چه می شد که خیلی زودتر پدرم این حرف ها را به من می گفت؟ به نظرم آمد که تا آن موقع خیلی بی خبر و غافل و ساده لوحانه زندگی کردام.
چشمم به حقایق تازه ای گشوده می شد. کم کم داشتم به رازهای نهفته در حرکات و حالات پدرم پی می بردم و عمق رنج و اندوهش را در می یافتم، پرسیدم: چه چیزی سبب شد که مسیحیان بر این کشور مسلط شوند؟ مگر جنگ و تهاجمی پیش آمد؟ علت دشمنی آنان چه بود؟
پدرم آهی کشید و گفت: در طول هشتصد سال حکومت مسلمانان در این قسمت از اروپا و در دوره های مختلف، دولت ها و سلسه های گوناگون بر این کشور فرمانروایی کردند و برای سرزمین ما افتخارات ماندگاری آفریدند،(11) اما آخرین پادشاه بی تجربه و بی خرد ما ابو عبدالله،(12) سادگی کرد و به وعده ها و پیمان های دروغین اسپانیولی ها دل خوش کرده، فریب خورد و خیانت کرد. از آن پس، ورق برگشت و اوضاع، رفته رفته به زیان مسلمانان شد.
این را هم بگویم که از سال ها قبل، هجوم و غارت مسیحیان بر کشور مسلمانان انجام می گرفت، شهرهایی مثل غرناطه، اشبیلیه، قرطبه بارها به دست دشمنان افتاد و در آنها غارت و کشتار شد. حاکمان اسلامی نیز اغلب در برابر یورش ها ایستادگی و جهاد می کردند و با پشتوانه مردمی و جانفشانی مسلمانان دلیر، توطه ها را ناکام می گذاشتند، ولی عاقبت شکست خورند. فردیناند،(13) پادشاه مسیحی اراگون از جمله کسانی بود که در این هجوم ها سهم زیادی داشت. با آنکه با مردم مناطق مسلمان عهد و پیمان بسته بود، اما به پیمان خویش وفا نکرد و به غرناطه حمله نمود و اطراف آن را طعمه آتش و تیغ ساخت. این اولین باری نبود که دشمنان اسلام، پیمان شکنی می کردند. پرونده عهد شکنی آنان سابقه دارد.
باری... داستانش مفصل است، اما همین قدر بدان که پیمانی که با سقوط و تسلیم غرناطه، میان مسلمانان و پادشاه مسیحی بسته شد، دیری نپایید. این پیمان را در واقع می توان سند پایان یافتن حکومت اسلامی اروپا دانست. ابوعبدالله که غرناطه را تسلیم مسیحیان کرده بود به آفریقا تبعید شد. می گویند وقتی با چشم گریان خاک اندلس را ترک می کرد، مادرش به او گفت: حالا که برای حفظ کشور و حکومت، مردانه نجنگیدی، پس مثل زنان گریه کن!
وی چندی بعد ذلیلانه در کشور مغرب درگذشت. مسیحیان به هیچ یک از وعده های بسیاری که در آن عهدنامه بود عمل نکردند، فردیناند بر اندلس مسلط شد. پس از او نیز حاکمان دیگر مسیحی، مسلمانان را شکنجه های بسیار کردند. مقاومت های مردم هم به جایی نرسید. حاکمان مسیحی، مسلمانان را مجبور کردند که باید از دینشان دست بردارند و مسیحی شوند. که باید از دینشان دست بردارند و مسیحی شوند. عده بسیاری آواره شدند و سرزمین خود را ترک کرده به جاهای دیگر مهاجرت کردند. آنان هم که مانده بودند، در شرایطی دشوار به سر می بردند.
مسیحیان هزاران نفر را به بهانه اینکه منافقانه اظهار مسیحیت می کنند به محکمه تفتیش عقاید کشاندند.
حدود سه هزار نفر به حکم این دادگاه ها سوزانده شدند. چند برابر آنان هم به مجازات های دیگری گرفتار شدند. کتابخانه های مسلمانان به آتش کشیده شد. این، یعنی یک فاجعه فرهنگی! دوران سختی بود پسرم. ما را مجبور کردند که دست از اسلام و زبان اصلی خود برداریم، هم مسیحی شویم و هم به زبان اسپانیولی سخن بگوییم و الا کشته می شویم. امتحان سختی بود.
البته ما مسیحی نشدیم، ولی چاره ای نداشتیم جز اینکه مسلمانی و اعتقادات خودمان را پنهان کنیم. این، راز پوشیده نگاه داشتن مذهب خودمان است. زندگی بر ما که روزی شاهد عزت و شکوه اسلام و مسلمانان بودیم، حالا خیلی سخت و تلخ می گذرد. ما نگران فرزندان خود و سرنوشت آنانیم. می سوزیم و چاره ای جز سوختن و ساختن نداریم. اینک چهل سال از آغاز این دوران شوم می گذرد.
البته ما مسیحی نشدیم، ولی چاره ای نداشتیم جز اینکه مسلمانی و اعتقادات خودمان را پنهان کنیم. این، راز پوشیده نگاه داشتن مذهب خودمان است. زندگی بر ما که روزی شاهد عزت و شکوه اسلام و مسلمانان بودیم، حالا خیلی سخت و تلخ می گذرد. مانگران فرزندان خود و سرنوشت آنانیم. می سوزیم و چاره ای جز سوختن و ساختن نداریم. اینک چهل سال از آغاز این دوران شوم می گذرد.
پرسیدم: چرا مسلمانان در مقابل لشکرکشی ها و هجوم بیگانگان ایستادگی نکردند و به راحتی کشور خود را به دشمن تسلیم کردند؟
پدرم آه سردی کشید، گویا نمک به زخمش پاشیده باشند، اندوهناک و با حسرت گفت: با کدام انگیزه و ایمان؟ اول جوانان ما را خلع سلاح کردند، و بعد دست به حمله زدند، نه اینکه ما را سلاحی در اختیار نداشتیم، نه بلکه روح غیرت و شهامت و حماسه را در ما کشتند و برای آنکه عقاید مذهبی جوانان مسلمان را سست کنند، به ترویج بی بند و باری و فساد پرداختند. خیلی کارها کردند، خیلی کارها! باغ هایی زیبا به اسم تفریحگاه درست کردند، تا دختران و پسران جوان در آنها به چشم چرانی و گردش و تفریح با یکدیگر بپردازند و اسم این را گذاشتن آزادی. مشروبات الکلی و اعتیاد را میان جوانان رواج دادند و حتی رایگان در اختیار آنان گذاشتند. این یک نقشه حساب شده و با برنامه بود و خوب هم موفق شدند. عیاشی و مشروبخواری حتی در میان زمانداران البته به صورت پنهانی نفوذ کرد. میگساری و بی بند و باری نشانه روشنفکری و تجدد به شمار می رفت. هر که می خواست پای بند ارزش های دینی بماند، او را به نام عقب مانده و امل، منزوی و طرد می کردند. بی حجابی، خوشگذرانی، شهوترانی و مفاسد اخلاقی میان مردم به خصوص جوانان رواج یافت. آهسته آهسته جوانان در تجملات و عیش و نوش و لذت ها غرق شدند و روح ایمان و سلحشوری و مبارزه با دشمن و جانفشانی در راه خدا و برای دفاع از میهن از میان رفت. مردم هم کم کم بی تفاوت شدند. از آنگونه جوانان که در فساد و گناه غرق شده بودند، انتظار مقاوت در برابر مهاجمان بیهوده بود، چون با سست شدن عقیده ها و ایمان ها، سلاحی برای مقاومت نداشتند. این همان خلع سلاحی است که گفتم.
حکام مسیحی هم آمدند و شهرها را یکی پس از دیگری تصرف کردند و به نوامیس مسلمانان تجاوز نمودند و خون ها ریختند و کسی نبود که مردانه در مقابلشان بایستد. آن همه مجد و عظمت و افتخار از دست رفت. حتی نام شهرها هم عوض شد.(14) حالا دوران انحطاط اخلاقی و فرهنگی را می گذرانیم. ولی ناامید هم نشده ایم. شاید آنچه پیش آمد، درس عبرتی باشد تا مسلمانان بیدار شوند و از گوهر ایمان و اعتقادات و استقلال و هویت خود پاسداری کنند. شاید روزی در سایه آگاهی و صبر و جهاد، عزت گذشته برگردد و دوباره طعم آزادی و استقلال را بچشیم. ما به آینده امیدواریم فرزندم،ولی دشمنان ما می کشند وانمود کنند که کار از کار گذشته و نمی توان کاری کرد.
حال، پسر عزیزم، این اسراری را که گفتم باید در دل خودت نگه داری و به کسی ابراز نکنی. باید بدانی که زندگی پدرت از این پس، بسته به راز داری توست. البته من از مرگ نمی ترسم. شهادت در راه عقیده الهی، هم افتخار و مایه سربلندی است، هم انسان به دیدار خدا و پیامبر او می رسد و به بهشت می رود. ولی من دوست دارم و آرزومندم که زنده بمانم و دین و زبان اصلی خودمان را به تو بیاموزم و تو را از این فرهنگ تحمیلی و مسیحیت اجباری و از این محیط تاریک و خفقان بار نجات بدهم، برای این کار، فرصتی لازم است و امیدوارم با حفظ این اسرار، این فرصت را به من بدهی. من به آینده تو امید بسته ام، تو و امثال تو اگر بیدار شوید و این بیداری فراگیر شود، نمی توانند یک نسل بیدار را تباه یا نابود کنند.
همه تلاش آنان در این راه است که هویت و فکر و فرهنگ شماها را عوض کنند و از شما جوانانی قالب ریزی شده در اندازه و شکلی که خودشان می خواهند بسازند. وقتی فرهنگ شما را عوض کردند، خود به خود همان کاری را هواهید کرد که آنان می خواهند. آنها در مسیر زندگی شما ریلی را می کشند و شما روی این ریل، به همانجا می رسید که آنان می خواهند، اما آنچه این نقشه را به هم می زند، آگاهی و بیداری شماهاست.
عزیزم، دیگر کاری به تو ندارم، حالا برخیز و به جای خودت برو و استراحت کن، هر چند بعید می دانم به این راحتی خواب به چشمانت راه یابد....
(7) آن شب برای من تولد دوباره ای بود. از فردای آن شب، نگاهم به همه چیز عوض شد. ساختمان ها و در و دیوار شهر با من حرف می زدند. هر وقت نگاهم به مسجد با شکوه الحمراء می افتاد، یا گلدسته های بلند و بی مانند غرناطه را می دیدم، احساسات درونی سر تا پایم را فرا می گرفت و اضطراب و هیجان عجیبی می یافتم و با شوق فراوان، اما آمیخته به اندوهی عمیق تاریخ گذشته می برد. هر چه می گذشت، آگاه تر می شدم و در هر فرصتی از پدرم درباره گذشته خودمان و تمدن اسلامی می پرسیدم. حرف های پدر، درون مرا مشتعل ساخته بود. گاهی بی اختیار، دور مسجد با عظمت الحمراء می چرخیدم و آن را مخاطب قرار می دادم و با بغضی که در گلو داشتم و با آهنگی سوزان می گفتم:
ای مسجد زیبای حمراء، ای یادگار گذشتگان، آیا آنان را که در گذشته، تو را با این آب و رنگ و شکوه و زیبایی پدید آوردند، از یاد برده ای؟
ای حمراء دلپذیر و عزیز! چه بسیار یکتا پرستانی که در فضای تو، در مبعد نیایش و پیشگاه خدا زانو زده اند و صورت بر خاک نهاده اند! چه الله اکبرهایی که در فضای تو طنین انداخته است. اینک آنان کجایند و تو در دست چه کسانی؟
ای قصر با شکوه الحمراء! کجایند آن پادشاهان مقتدری که در محیط و فضای تو فرمانروایی می کردند، بر ستون های سنگی تو تکیه می دادند و شکوه خیره کننده حکومتشان را تماشا می کردند؟ آیا همه آنان را فراموش کرده ای؟
ای مسجد با شکوه مسلمانان! پس از صدای روح بخش اذان، آیا اینک با صدای ناقوس دلخوشی؟ روزی دانشمندان مسلمان و پیشوایان دینی در فضای تو حضور داتند، اینک با کشیشان اسقف ها چه می کنی و چگونه آنان را تحمل می کنی؟....
اینگونه با مسجد الحمراء صحبت می کردم، ناگاه به خودم می آمدم، ترس بر اندامم می نشست، بیم داشتم مبادا جاسوسان دیوان تفتیش، حرف های پر احساس مرا شنیده باشند و مشکلی برایم پیش آورند. فوری آن منطقه را رها می کردم و به خانه می رفتم و به حفظ کردن قرآن و کلمات زبان و درس عربی که از پدرم مخفیانه می آموختم مشغول می شدم. گویا هم اکنون خود را در حضور او می بینم که نشسته ام و برایش از حروف اسپانیولی می نویسم، او هم در عوض حرفی از حروف عربی را برایم می نویسد و هر لحظه یاد آوری می کند که پسرم، حرف ما این است و زبان ما آن است و مراسم و آیین دینی ما چنین و چنان است. پیوسته مرا توصیه می کرد که زبان عربی را خوب یاد بگیرم و قرآن را زیاد بخوانم و آداب وضو و نماز را به من یاد می داد و وادارم می کرد تا در آن اتاق اسرارآمیز، پشت سر او به نماز بایستم و مثل او رکوع و سجود کنم، ولی با این همه، از من واهمه داشت و می ترسید که مبادا روزی اسرار او را فاش کنم و همه دچار خطر شویم.
گاهی برای اینکه مرا امتحان کند و رازداری مرا بیازماید، مخفیانه به مادرم می سپرد تااز من بپرسد که پدرت به تو چه یاد می دهد؟ من هم انکار می کردم و می گفتم: هیچ چیز، او چیزی به من نمی آموزد. باز هم مادرم با اصرار می گفت: من خبر دارم و می دانم که تو پیش او چه می خوانی. در جوابش می گفتم: هر چه شنیده ای دروغ است، من پیش او چیزی نمی خوانم.
تا مدتی، پیش پدرم زبان اصلی خویش را آموختم و توانستم زبان عربی را بفهمم و با آن حرف بزنم. قرآن و احکام دین را هم یاد گرفتم. آنگاه پدرم مرا پیش یکی از برادران دینی و هم کیش خود برد و مرا به او معرفی کرد. از آن پس من و پدرم و او دور هم جمع می شدیم و مراسم عبادت و قرآن خوانی به جا می آوردیم، البته به صورت مخفیانه.
(8) نگران پدرم بودم. اوضاع و شرایط اندلس و غرناطه نسبت به مسلمانان روز به روز بدتر و دشوارتر می شد. دستگاه آدم کشی اندلس که به دیوان تفتیش معروف بود، روز به روز بر شدت عمل و بی رحمی خود می افزود. هزاران نفر، این سرزمین را داوطلبانه یا به اجبار ترک کرده و برای حفظ دین خود، دست به هجرت زده بودند. شماری بینوا و بی پناه هم که از عرب های مسلمان مانده بودند، در فشار بودند و امکان کوچ نداشتند. روزی نمی گذشت مگر آنکه عده ای به دار آویخته می شدند، یا زنده طعمه آتش می گشتند، یا در چنگ بازرسان و عمال تفتیش، به بدترین صورت شکنجه می شدند، شکنجه هایی سخت، مثل کندن ناخن ها، بریدن انگشت ها، گداختن بدن ها با آتش، حبس های انفرادی و تشنه و گرسنه نگه داشتن برای مدتی طولانی.
بعضی را هم وادار می کردند آن قدر آب بخورند که دیگر نفسشان بند بیاید. جنایت هایی وحشیانه و جانگداز که هرگز فراموش نخواهد شد. مسلمان ها به خاطر حفظ دینشان و پایداری بر سر عقیده، همه اینها را تحمل می کردند.
روزی پدرم با لحنی رقت بار و تأسف انگیز به من خطاب کرد:
نور چشم عزیزم، اخساس می کنم که مرگ من نزدیک شده است و بزودی گرفتار این دژخیمان خواهم شد و مرا هم مثل هزاران مسلمان دیگر به شهادت خواهند رساند. باکی هم نیست، بالاخره شهادت، بهترین فرجامی است که برای یک یکتاپرست مسلمان و مقاوم در پیش است، پاداش آن هم بهشت برین و حیات ابدی است.
من در زندگی، تنها یک آرزو داشتم و آن این بود که می خواستم تو را هر چه زودتر از گمراهی و شرک مسیحی نجات دهم. این باری سنگین بر دوش من بود. آرزویم این بود که دین راستین اسلام عزیز را مثل امانتی بزرگ و ارزشمند که نزد من است، به تو بسپارم و آسوده شوم. الحمدلله موفق شدم. تو اکنون اسلام را می شناسی و مسلمانی شده ای که با احکام خدای یگانه و قرآن آشنایی، و جوانی پاک و با ایمانی. توصیه حتمی من این است که اگر گرفتار اینان شدم و حادثه ای برایم پیش آمد، تو باید از دستورها و سخنان عموی خودت اطاعت کنی و پس از من هر چه او گفت و دستور داد، کاملاً گوش بدهی.
گفتم: مگر عمویم هم خبر دارد که....
گفت: آری، اما او هم در شرایط سختی است. می توانی او را به جای پدر خود حساب کنی و به او اطمینان داسته باشی.
چند روز گذشت، اما همراه با دلهره و وحشت و نگرانی. اندوهی عجیب دلم را می فشرد. از حرف های پدر، بوی جدایی می آمد و من چاره ای جز صبر و تحمل حوادثی را که در پیش بود نداشتم و دل به خدا سپرده بودم.
یکی از شب های تاریک که در گوشه ای از شهر، تنها نشسته بودم و به ستاره های آسمان نگاه می کردم و غرق در دنیای خیالات و افکار خودم بودم، صدای پایی مرا به خود آورد. عمویم بود که ناگهان و وحشت زده از راه رسید. معلوم بود که خیلی گشته تا مرا پیدا کرده است. با عجله از من خواست که هر چه زودتر همراه او بروم. من هم بدون کمترین چون و چرا و تردیدی به توصیه پدرم از او اطاعت کردم و با او رفتم. در راه چیزی نگفت. خواستم سری به خانه بزنم، اما نگذاشت. به اتاقش که رسیدیم، دیدم نقشه کشیده که مرا به نحوی از اندلس فراری دهد و به کشور مغرب بفرستد. آنجا شهر و دیار مسلمانان بود و امنیت داشت، می خواست مرا از چنگ اسپانیولی های آدم کش و بی رحم نجات دهد.
من پرسیدم: پدر و مادرم چه می شوند؟ من چگونه دوری و جدایی آنان را تحمل کنم؟ اصلاًبا پدرم در این مورد صحبت کرده ای؟
ناراحت شد و با قیافه ای درهم، دست مرا گرفت و با تندی گفت: مگر پدرت نگفته است که به حرف های من گوش کنی؟! من به فکر نجات جان تو هستم، تو در شرایط مخاطره آمیزی قرار گرفته ای. نباید وقت را هدر دهیم. کمترین غفلت ممکن است برای ما خیلی گران تمام شود.
من دیگر چیزی نگفتم و ساکت شدم. راه فراری را که او پیش پایم گذاشته بود و دل کندن از خانه و زندگی، برایم سخت بود، اما چاره ای هم نبود، من با نهایت تلخی و سختی همراه او شدم و شبانه از خانه او دور شدیم و به طرف بیرون شهر حرکت کردیم. هوا کاملاً تاریک بود و حالا دیگر از شهر غرناطه دور شده بودیم. عمویم روی به من کرد و گفت: می خواهم چیزی به تو بگویم و خبری بدهم. امیدوارم که تحمل شنیدنش را داشته باشی.
دلم لرزید. بی صبرانه و نگران، پرسیدم، چه خبری؟ حادثه ای پیش آمده است؟
گفت: زیباترین سرنوشت، یعنی شهادت، نصیب پدر و مادر مسلمان تو هم شد. آنان گرفتار بازرسان دیوان تفتیش شدند و به دست آن دژخیمان به شهادت رسیدند. اگر می ماندی بدون تردید سراغ تو هم می آمدند. دنبال تو بودند تا تو را هم دستگیر کنند. آنان می دانند مه ایمان و اعتقاد پدران، در فکر و زندگی پسرانی مثل تو ادامه می یابد.
این خبر، مثل کوهی سنگین بر سرم آوار شد. یک لحظه ایستادم. نای راه رفتن نداشتم. یعنی من برای همیشه پدر و مادر خود را از دست دادم؟ دیگر سایه آن دو عزیز بر سرم نیست؟ زانوهایم سست شد و همان جا روی زمین نشستم، اما نهیب عمویم مرا به ادامه حرکت وادار کرد. هر چه بود، دیگر به شهر خودم نمی توانستم برگردم. پشت سرم خطر بود و پیش رویم آینده ای پرابهام. به هر حال، به صورت ناشناس و از بیراهه ها رفتیم تا به لب دریا رسیدیم. عمویم زمینه سفر دریایی مرا فراهم کرد. با کشتی به سمت جنوب به راه افتادیم. راهی را که روزی سپاه اسلام به فرماندهی طارق بن زیاد طی کرده و به این سرزمین آمدند، بر می گشتیم. پس از چند روز، در نزدیک ترین کشور اسلامی شمال آفریقا، یعنی در مغرب مراکش بودم. من بورم و یک دنیا خاطرات از سرزمین خودم اندلس عزیز و یک دنیا حسرت از اینکه دیگر هرگز آنجا را نخواهم دید.

نام آن کودک اندلسی که از غرناطه [که امروز در نقشه های جغرافیایی گرانادا نامیده می شود]به کشور مغرب رفت، محمدبن رفیع اندلسی بود. پس از هجرت از اندلس، در کشور مغرب به تحصیل علم پرداخت و در رشته های گوناگون دانش، با نبوغ و استعدادی که داشت، پیشرفت های خوبی به دست آورد و توانست با تألیف کتاب های گوناگون، نام خود را جاویدان سازد و آیین خود را با فرهنگ اسلام، گسترش دهد.(15)
پایان

ضمیمه ها:

ضمیمه 1
اندلس در نگاهی کوتاه:
اندلس ناحیه ای است در جنوب کشور اسپانیا در کنار دریای مدیترانه و اقیانوس اطلس به وسعت 87570 کیلو متر مربع که اکنون مشتمل بر هشت ولایت است. رودخانه وادی الکبیر آن را مشروب می سازد....
در اصطلاح جغرافی نویسان اسلام، اندلس و جزیره اندلس بر تمام شبه جزیره ایبری، یعنی اسپانیا و پرتغال فعلی اطلاق می شده، زیرا اعراب مسلمان در سال 92 ه.ق به سرداری طارق بن زیاد، اندلس را به تصرف در آوردند و بعد بر قسمت اعظم شبه جزیره ایبری تسلط یافتد و از این جا بر تمام شبه جزیره ایبری اندلس گفتند.پس از آنکه در سال 92 ه.اسپانیا به وسیله مسلمانان فتح شد، تا سال 128 ه.این سرزمین به وسیله حکامی که از دمشق گسیل می گشتند اداره می شد.در این سال عبدالرحمان اول، یکی از نوادگان هشام خلیفه دهم اموی خود را امیر اندلس خواند و بدین ترتیب سلسله امویان اندلس را تاسیس کرد.حکومت امویان اندلس تا سال 422 ه.برابر با 1031 میلادی طول کشید.از آن پس، سلطنت های کوچک محلی ملوک الطوایف پیدا شد.این تفرقه، فشار مسیحیان را به مسلمانان برای پس گرفتن سرزمین های خود بیشتر کرد
از سال 479 به بعد، مرابطون فرمانروایان بربر شمال آفریقا به کمک ملوک الطوایف آمدند و کم کم بر اسپانیا مسلط شدند.در اواسط قرن ششم هجری موحدون، مرابطون را بر انداختند و تا سال 609 بر اسپانیا حکومت راندند.از آن پس تا دو قرن و نیم تنها امارت اسلامی اسپانیا، امارت غرناطه بود، تا سال 898 ه.برابر با 1492 میلادی غرناطه نیز به دست مسیحیان افتاد و حکومت اسلامی اندلس خاتمه یافت.مسلمانان در هنگام حکومت خود در اندلس، در نشر تمدن اسلامی کوشیدند و تمدنی درخشان با شهری معمور و کشاورزی و صنایع منظم و معماری پر شکوه که نمونه آن قصر الحمراء در غرناطه است، به وجود آوردند و بدین وسیله تمدن اسلامی و قسمت مهمی از علم و ادب یونان از طریق اسپانیا به اروپای غربی انتقال یافت.از میان مسلمانان اندلس، دانشمندان بزرگی در علوم گوناگون ظاهر شدند و به بسط تمدن اسلامی کمک شایانی کردند.(16)
ضمیمه 2
نام اصلی نویسنده به دست نیامد. نام وی در فهرست کتاب های چاپی فارسی خانبابا مشار به صورت م.ه.ت.ذکر شده است. جلد 4، صفحه 4165.
ضمیمه 3
مسلمین را از سال 1499 مجبور کردند که کیش مسیحی را اختیار نمایند و سپس به بهانه نفاق، آنها را به محکمه تفتیش عقاید کشیدند. این محکمه اول بار در سال 1290 میلادی در قشتاله تشکیل گردید و در سال 1480، فردیناند و ایزابلا آن را تجدید کردند، و در سال 1481 چنانکه نوشته اند تقریباً 3 هزار نفر به حکم این محاکمه سوخته شدند، و 13 هزار نفر به مجازات های دیگری رسیدند، لیکن چون سوزاندن همه مسلمانان کار دشواری بود، حکم اخراج آنان از اندلس صادر گردید. اسقف اعظم طلیطله رای داد که همه اعراب غیر مسیحی را با زن و فرزند از دم شمشیر بگذرانند و اوست که پس از فتح غرناطه 80 هزار جلد کتاب را از مسلمین آتش زد. راهبی بلدا نام گفت: شاید اعراب مسیحی شده هم در اظهار مسیحیت منافق باشند، پس باید همه را کشت، تا خدا روز حساب، بهشتی و دوزخی را از هم کند. این حکم بیرون رفتن مسلمین از کشور را صادر نمود.
بلدا می گوید: سه قسمت جمعیت مسلمین در بین راه به قتل رسیدند و در یکی از مهاجرت ها که 140 هزار نفر مسلمان به طرف آفریقا می رفتند، 100 هزار نفر آنان کشته شدند. به هر صورت ظرف مدت چند ماه، بیش از یک میلیون مسلمان از اندلس بیرون رفتند و از فتح فردیناند تا زمان اخراج مسلمین 3 میلیون نفر از مردم کشور کاسته شد.
گوستاولبون فرانسوی می گوید: شاید تا کنون هیچ یک از بی رحم ترین و وحشی ترین کشور گیران عالم، دامن خود را آلوده به چنین لکه قتل عامی نکرده باشند. (17)
ضمیمه 4
آثار تمدن مسلمین در اندلس، به بناهای عظیم و کاخ ها، مسجدها و باغ ها خلاصه نمی شد، بلکه جلوه های دیگری هم داشت، از جمله در زمینه کتاب و کتابخانه گفتی بسیار است.
یکی از قصرهای بزرگ با سالن های متعدد در قرطبه، محل نگهداری کتاب ها بود و کتب نفیس را از اطراف جهان خریده به آنجا می آورند. تنها فهرست دیوان های اشعار آن 44 جلد بود و حدود چهار صد هزار جلد کتاب داشت. در غرناطه، هفتاد کتابخانه عمومی بود و کتاب دوستی جزء صفات اهل اندلس محسوب می شد.(18)
نیز در علم نجوم و هیئت، جرجی زیدان نقل می کند: پس از آنکه مسلمانان رصد خانه های عالی تاسیس کردند و زیج های منظم ترتیب دادند، نام بلند هیئت شناسان اسلام به جهان پراکنده گشت و از دور و نزدیک به علمای اسلام مراجعه می کردند، بلکه برای حل مشکلات علمی خود به ممالک شرقی اسلامی نمایندگانی می فرستادند.... مردم اسپانی اعتراف دارند که پاندول تعیین وقت را عرب ها به آنان آموختند و مسلم است که همین پاندول، اساس بسیاری از اختراعات مربوط به علم نجوم می باشد. (19)
ضمیمه 5
بیشترین کاخ ها و عمارت هایی که در اندلس ساخته و شهرتش جهانگیر گشت، در قرطبه و غرناطه بود. کاخ بزرگ الحمراء کاخ الزهراء و مسجد قرطبه از آن جمله است. قصر الزهراء و مدینه الزهراء، شهری افسانه ای بود که در عالم اسلامی نظیر نداشت و آثار آن هنوز هم باقی است. قصری با 4300 ستون از مرمر سفید و سبز و مساحتی با طول و عرض 1518 در 745 متر، دارای 15 هزار درهای کوچک و بزرگ و حوض های مرمرین و مجسمه های متعدد. (20)
ضمیمه 6
گوستاولبون فرانسوی می گوید:
انحطاط اندلس پس از اخراج عرب به اندازه ای شدید بود که شاید در تمام صفحات تاریخ، قومی به طور نمونه پیدا نشوده که به این سرعت تا این درجه انحطاط پیدا کرده باشد. علوم و فنون، فلاحت و زراعت، حرفت و بالاخره همه آن چیزهایی که اسباب ترقی یک کشور است. دفعه از نظرها غایب گردید، کارخانه های بزرگ بسته شد، امور زراعتی یکسره مختل گردید، اراضی حاصلخیزی که بود تمام بایر ماند....
در اشبیلیه که در دولت عرب 1600 کارخانه دایر بوده و 130 هزار کارگر در آنها کار می کردند، منحصر به 300 کارخانه گردید... در طلیطله که 50 کارخانه پاچه بافی وجود داشت، فقط 13 کارخانه باقی مانده و کارخانه هایی هم که مخصوص بافتن پارچه های ابریشمی بود و 40 هزار کارگر در آنها کار می کردند، به کلی بسته شد و بقیه شهرها هم همین طور رو به خرابی و ویرانی نهاد.(21)
ضمیمه 7
توجه به نام های جدید و قدیم این شهرها در اسپانیای کنونی گویای این تغییر است: سیسیل صقلیه ، کاتالونیا قطلونیه ، کردوبا قرطبه ، کارتاخنا قرطاجنه ، مورسیا مرسیه ، مالاگا مالقه ، گرانادا غرناطه ، والنسیا یا والانس بلنسیه ، بارسلون برشلونه ، اراگون ارغون ، کادیز قادش ، ساراگوسه سرقسطه ، لیسبون لشبونه ، سالامانکاسلمنقه ، مریدا مارده و....
ضمیمه 8
برای مطالعه بیشتر درباره اندلس و تاریخ مسلمانان در اسپانیا و تمدن اسلامی و تمدن اسلامی و ظهور و سقوط آن و شخصیت های آن دیار، کتب فراوانی به فرسی، عربی و زبان های اروپایی نگاشته شده است. در این جا چند کتاب فارسی را برای آنان که می خواهند در این زمینه مطالعه بیشتری داشته باشند، معرفی می کنیم:
1. اسپانیا و تمدن اسلامی،هشام ابو ارمیله، ترجمه حمید آژیر.
2. اسپانیا اسلامی،مونتگمری وات، ترجمه محمد علی طالقانی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
3. اندلس، سرزمین خاطره ها،سید علی محقق، انتشارات نسل جوان.
4. اندلس یا تاریخ حکومت مسلمین در اروپا،محمد ابراهیم آیتی، دانشگاه تهران.
5. تاریخ اسپانیا،کالمت، ترجمه امیر معزی.
6. تاریخ تمدن اسلام،جرجی زیدان، ترجمه علی جواهر کلام.
7. تاریخ فتح اندلس،ترجمه میرزا ابراهیم خان.
8. تاریخ فتوحات اسلامی در اروپا،شکیب ارسلان، ترجمه علی دوانی.
9. تمدن اسلام و عرب،گوستاولبون، ترجمه فخر داعی.
10. سپیده دم اندلس،دکتر حسین مونس، ترجمه حمیدرضا شیخی، بنیاد پژوهشهای اسلامی.
11. سیمای اندلس،از مجموعه دیار ابرار، علی محمدی، سازمان تبلیغات اسلامی.
12. غروب آفتاب در اندلس،طنطاوی، ترجمه عبدالجواد قریب، دار الصادقین.
13. فصلنامه مشکلات، شماره 14 و 32.
14. میراث اسپانیای مسلمنان، 2جلد سلمی خضرا جیوسی، ترجمه بنیاد پژوهشهای اسلامی.
15. هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا،ایکناسیو اولاگوئو،ترجمه ناصر موفقیان، نشر شباویز.
اسکن
ملخص
الطفل الاندلسی قصه شیقة و مثیرة و معیرة تتحدث عن فتی ینحدر من أسرة مسیحتة فی الظاهر، مسلمة فی الحقیقة، من أرض الأندلس یهاجر الی المغرب حفاظاً علی حیاته و ایمانه بعد السقوط المؤلم لدولة المسلمین و حضارتهم و استیلاء المسیحیین علیها اثر اجتیاحهم العسکری و الثقاقی.
الناشر

...................) Anotates (.................
1) برای آشنایی با اندلس به ضمیمه شماره 1 مراجعه کنید.
2) به ضمیمه شماره 2 مراجعه کنید.
3) کتاب دینی مسیحیان.
4) زبان مردم اسپانیا.
5) شستشو و غسل دادن کودکان و کسانی که به دین مسیحی در می آید، با حضور کشیش و تشریفاتی از سوی کلیسا و مراسم مخصوص.
6) یکی از اعیاد مهم مسیحیان که به یاد بود صعود عیسی جشن می گیرند.
7) مربوط به حدود پانصد سال پیش. به ضمیمه شماره 3 نگاه کنید.
8) از سال 92-898 هجری.
9) به ضمیمه شماره 4 مراجعه شود.
10) به ضمیمه شماره 5 نگاه کنید.
11) به ضمیمه شماره 6 نگاه کنید.
12) ابو عبدالله، محمد بن علی بن سعد، آخرین پادشاه دودمان بنی احمر که از سال 629-897 در غرناطه حکومت داشتند.
13) نام او را فرناندو هم می گویند.
14) مثل قرطبه و غرناطه که به کردوبا وگرانادا تغییر یافته است. به ضمیمه شماره 7 مراجعه کنید.
15) به ضمیمه شماره 8 مراجعه کنید.
16) لغت نامه دهخدا، ج 1 واژه اندلس .
17) اندلس، یا تاریخ حکومت مسلمین در اروپا، ص 198.
18) تاریخ تمدن اسلام، جرجی زیدان، ص 632.
19) همان، ص 617.
20) تاریخ تمدن اسلام، جرجی زیدان، ص 963.
21) اندلس یا تاریخ حکومت مسلمین در اروپا، محمد ابراهیم آیتی، ص 199.