قصص الدعا یا داستانهای دعا جلد 2

نویسنده : قاسم میرخلف زاده

یاد خدا

یاد تو یا رب مرا غذای دل و جان - ذکر تو بوی بهشت و روضه رضوان
عشق تو سرمایه ایست باقی و جاوید - بندگیت موجبات عزت انسان
علت ایجاد هستی دو جهانی - ای ز تو خرم جهان به فصل بهاران
بنده عاصمی اگر در تو نیاید - پس به کجا رهسپار گردد گریان
ای در تو آرزوی بنده مظلوم - موجب آرامشی و هم سر و سامان
حاجت هر بنده را نگفته بدانی - ای تو مرا درد جان و مایه درمان

هرچه به هر کس رسیده از تو رسیده - از غم و شادی و لطف های فراوان
صالح و طالح(1) خورند روزی خود را - از تو گسترده ای تو سفره احسان
چشم بپوش از گناه بنده عاصمی - چونکه تو غفاری و کریمی و منان
گر تو نبخشی هزار وای به صدیق - دست وی و دامن رسول و امامان (2).

اگر می خواهی دعای آنها به اجابت نرسد

پادشاهی بود که هر وقت بر مردم و رعیت ظلم و ستم می کرد، مردم او را نفرین می کردند و آن پادشاه به بلا مصیبت گرفتار می شد، سلطان از استجابت دعای مردم تعجب می کرد، برای همین از اطرافیان و آگاهان دعوت بعمل آورد و راه و چاره خواست، آنها گفتند اگر می خواهی دعای آنها به هدف اجابت نرسد باید غذای حرام به آنها بخورانی.
پادشاه دستور داد مواد غذایی فراوانی را که به مخلوط به حرام بود تهیه کنند و به عنوان هدیه از طرف سلطان به مردم بدهند از آن پس سلطان هر چه قدر به مردم ظلم و ستم کرد و آنها پادشاه را نفرین می کردند دعاهایشان به اجابت نمی رسید و نفرین آنها مؤثر واقع نمی شد (3).
لقمه کامد از طریقه مشتبه - خون خور و خاک و بر آن دندان منه
کان تو را در راه دین مفتون کند - نور عرفان از دلت بیرون کند

خداوند او را بی نیاز گردانید

دو نفر کور و گدا سر راه زنی به نام ام جعفر که موصوف به کرم بود می نشستند تکدی و گدائی می نمودند.
یکی از گداها می گفت: اللهم ارزقنی من فضلک، خدایا از فضل خودت روزیم کن.
دیگری می گفت: اللهم ارزقنی من فضل ام جعفر، خدایا از فضل ام جعفر روزیم کن
ام جعفر بر دعای هر دو مطلع بود.
ام جعفر بر آنکه طالب فضل خدا بود دو درهم می فرستاد اما برای آن که طالب فضل ام جعفر بود مرغی بریان کرده و داخل شکم مرغ ده دینارء گذاشت و می فرستاد اما گدای دومی نمی دانست ده دینار در شکم مرغ است اما آنکه مرغ به او داده می شد با خود خیال می کرد که بهتر است این مرغ را به رفیقم بفروشم و دو درهم او را بگیرم چه آنکه خوردن این مرغ برای سیر کردن شکمی بیش نیست.
پس تا ده روز متصل مرغی با آن کیفیت از برای او از طرف ام جعفر می آمد و او اطلاع نداشت که ده دینار هر روز در شکم مرغ است. آن مرغ را به رفیق خود. می داد و دو درهم از او می گرفت.
چون روز یازدهم شد ام جعفر آمد عبور کند باز شنید آن گدای کور می گوید: اللهم ارزقنی من فضل ام جعفر.
ام جعفر نزدیک آمد از او سؤال که آیا فضل ما تو را بی نیاز نکرد.
مرد کور پرسید که فضل تو درباره من کدام است.
ام جعفر گفت: آن 100 دیناری که در مدت ده روز روزی ده دینار را در شکم مرغ گذاشته بود.
گدای کور گفت: من تمام آن مرغ هارا به رفیقم که از فضل خدا می خواست می فروختم و درهم های او را می گرفتم.
ام جعفر گفت: تو فضل ما را طلب نمودی محروم شدی و آن رفیقت فضل خدا را طلب نمود پس خداوند او را غنی و بی نیاز گردانید (4).
بارالها درد درمان توئی - آگه از رنج و غم پنهان توئی
در جهان آرزو سر گشته ام - خانه بر دوشم مرا سامان توئی
نعمتم بخشیده ای از حد فزون - بنده مسکینم و یزدان توئی