غربت در کوچه بنی هاشم

نویسنده : مهدی مهدوی

دو بیتی ها

دو بیتی های سید محمد تقی ساداتیه

کسی که بود پس از مصطفی پناه علی
انیس و مونس و غمخوار و تکیه گاه علی
تمام غربت هستی بر او هجوم آورد
نگاه فاطمه افتاد بر نگاه علی
آمد او از کوچه اما از علی رو می گرفت
زیر چادر دستهایش را به پهلو می گرفت
بازویش حتی توان شانه کردن هم نداشت
تا که زینب را برای شانه گیسو می گرفت
که تازیانه زده بوسه گاه طاها را
شکسته پهلوی آن تکیه گاه مولا را
پناه برد ز نامحرمان به پشت در
که با لگد بشکسته پناه زهرا را
داغ زهرا بر دل مولا چنان تأثیر کرد
مظهر صبر خدا را این غم از جان سیر کرد
زانوی غم در بغل بگرفت و شد خانه نشین
تازیانه خوردن زهرا علی را پیر کرد
آن شب که اسما بهر غسلت آب می ریخت
جای غساله از تنت خوناب می ریخت
خورشید بود و دروتر چندین ستاره
خون ازجراحات تن مهتاب می ریخت
8 برای غربت زهرا غریب می نالید
کنار قبر حبیبه حبیب می نالید
نهاده بود رخش را به خاک تربت او
قرار داده زکف بی شکیب می نالید
من نمی آمد دلم جسمت نهم در خاکها
چون نهم در خاک این آزده تن این پاک را
عاقبت از من پیمبر این امانت را گرفت
تا مگر باور کنم باور کنم این صحنه غمناک را
آفتاب عمر زهرا بر لب بام آمده
دوره کوتاه عمر او به انجام آمده
می کشد آخر نفسها را به سختی فاطمه
بر سر بالین او زینب چه آرام آمده
صبر مولا علی رو محک زدند
روزی که فاطمه رو کتک زدند
می زدن تا دل مولا بسوزه
کی می گه به خاطر فدک زدند
بر تو ای مظلومه خون باید گریست
تا به سرحد جنون باید گریست
از کفن خونابه آن شب می چکید
تا بگوید بر تو چون باید گریست
دید خاموش از سخن لبهای زهرا مانده است
باورش آمد علی تنهای تنها مانده است
در میان مغتسل بنهاد جسم فاطمه
دید جز نقشی از آن پیکر بجا نامانده است
یا فاطمه دستی به دعا سوی خدا کن
بهر فرج یوسف گم گشته دعا کن
با پهلوی بشکسته و بازوی کبود
بنمای دعا و ین گره بسته تو واکن
چو خلقت را خدا آراست بی بی
تو را خاطر زبس می خواست بی بی
تو هستی غایه الغایات خلقت
طفیل تو جهان برپاست بی بی
ای شمع وجود از تو روشن زهرا
ای باغ حیات از تو گلشن زهرا
ای سر رسالت و ولایت ز رخت
انوار خداست پرتو افکن زهرا

دوبیتی های سید مصطفی آرنگ

دیشب دل مرتضی علی پر خون شد
دریای غمش موج زد و افزون شد
چون کرد کفن پیکر پاک زهرا
از گریه زخمها کفن گلگون شد
دانی که سیه پوش همه خلق چراست
هر جا نگری محفل غم، بزم عزاست
در سوگ نشسته اهلبیت عصمت
ایام شهادت بتول عذراست
سیلی به رخ فاطمه کی بود سزا
میخ در و سینه بتول عذرا
با فاطمه ای فلک چه ها کردی تو
روی تو سیاه باد تا روز جزا
زهرا به حمایت علی چون زد دست
دشمن به غلاف تیغ دستش بشکست
با ضرب لگد اگر چه شد نقش زمین
دریای حق یک نفس از پا ننشست
بیجا در اشک ارغوانی نشود
بیهوده قد سرو کمانی نشود
گر نقد جهان بپای زهرا ریزد
بالله دیه سیلی ثانی نشود
زهرا پس از پدر دو سه مه بیشتر نزیست
یعنی دو ماه شاهد مظلومی علیست
در سینه اش نبود اگر زخم میخ در
هرگز کفن بحالت او خون نمی گریست
در کوچه خصم راه چو بر او نمی گرفت
او هیچگاه دست به پهلو نمی گرفت
گر بر رخش نبود اثر سیلی عدو
زهرا ز همسرش بخدا رو نمی گرفت
الا ای چاه یارم را گرفتند
گلم عشقم بهارم را گرفتند
میان کوچه ها با ضرب سیلی
همه دارو ندارم را گرفتند
(علی انسانی)
عالم صدف است و فاطمه گوهر او
گیتی عرض است و این گهر جوهر او
در قدر و شرافتش همین بس که زخلق
احمد پدر اشت و مرتضی شوهر او
(فواد کرمانی)
در جسم بغیر نیمه جان نیست مرا
جز خواهش رفتن از جهان نیست مرا
خواهم که لباس خویش تعویض کنم
فضه کمکم کن که توان نیست مرا
(رستگار)
پر لاله از اشک گر چه دامن بکنم
خواهم نکنی تو کار تا من بکنم
هر چند که فضه نوبت تست ولی
بگذارد که کارخانه را من بکنم
(رستگار)
آئینه حق نمای سرمد زهراست
بر گو به جهانیان سر آمد زهراست
ام النجبا شفیعه روز جزاست
نور دل حضرت محمد زهراست
(غلامحسین رجبیان)
نخلی که شکسته ثمرش را نزنید
مرغی که زمین خورده پرش را نزنید
دیدند اگر که دست مردی بسته
دیگر در خانه همسرش را نزنید
(سازگار)
بر سوخته باغ ما دگر سر نزنید
این خانه آتش زده را در نزنید
از ما که گذشت مادری را دیگر
در خانه به پیش چشم دختر نزنید
(سازگار)
ای لطف تو بر گناه ضامن زهرا
مهرت محک کافر و مومن زهرا
کن لطف و، برات کربلا بخش به ما
جان حسن و حسین و محسن زهرا
پیکر آفتاب می بردند
روح ختمی مآب می بردند
نیمه شب با دلی پر از اندوه
همسر بو تراب می برند
(محمد جمال رحمتی)
نه تنها داغ پیمغبر مرا کشت
نه سیلی نه فشار در مراکشت
به خون محسن مظلوم سوگند
غم مظلومی حیدر مرا کشت
(ژولیده نیشابوری)
آن شب که ابوتراب با قلب حزین
بسپرد تن ام ابیها به زمین
دانی که چرا خاک ز دستش افشاند
یعنی که تمام هستیم بود همین
(حسین یاری)
ذکر و تسبیح و دعا زهرا بود
گنج مخفی خدا زهرا بود
ای گنهکاران همه آگه شوید
شافع روز جزا زهرا بود
(علی مهدوی)