غربت در کوچه بنی هاشم

نویسنده : مهدی مهدوی

دل افروخته

باز اندر و محن را شده ایام بهار
باز از کف شده و صبر و نبود هیچ قرار
باز دیوانه شد عاشق ز غم و ماتم یار
دل افسرده ام از زندگی آمد بیزار
می رسد بسکه بگوش دل من ناله زار
عاشق از شمع محبت به دل افروخته ای
دست بر دست نهادن ز که آموخته ای
کاسه دیده چرا اشک خود اندوخته ای
ناله وا ابتا می رسد از سوخته ای
کز دل مادر گیتی ببرد صبر و قرار
دل هر کس که نسوزد بود از عشق بری
به یقین نیست در آن دل ز محبت اثری
کی توانی غم بانوی خود از یاد بری
صد چو قمری کند از ناله او نوحه گری
می چکد خون دل و دیده زمنقار هزار
برده خورشید از این غم سر خود در خم چاه
در همه ارض و سماوات بود شورش آه
دود این آه به هستی زده یکسر خرگاه
شرری زهره زهرا زده در خرمن ماه
که نه ثابت به فلک ماند و نه دیگر سیار
آنکه چون بود پدر بود به کامش دو جهان
آنکه در سایه بابا همه جا داشت مکان
آنکه بوئید پدر از تن او بوی جنان
جورها دید پس از دور پدر در دوران
نه مساعد ز مهاجر نه معین از انصار
جند شیطان چو به منزلگاه توحید رسید
ز آنچه بنمود بپا قامت اسلام خمید
تا ز امت به سویش باد موافق بوزید
بت پرستی به در کعبه مقصود و امید
آتشی زد که برافروخته تا روز شما را
جنت و حوریه و شعله آتش عجب است
اهرمن بسته براین حوریه راهش عجب است
اینچنین ابر سیه بر رخ ماهش عجب است
شرر آتش و آن صورت مهوش عجب است
نور حق کرده تجلی مگر از شعله نار
پایه عرش حق از این غم عظمی لرزید
عقل کل را زسر، از سوز جگر هوش پرید
اشک خون، بر رخ شهباز ولایت غلطید
طور سینای تجلی متزلزل گردید
چون بر آن سینه بی کینه فرو شد مسمار
رفته چون عرصه سیمرغ به یغمای مگس
جای شهباز ولایت شده چون کنج قفس
شد خراشیده چنین روی گل از پنجه خس
نه زسیلی نیلی رخ صدیقه و بس
شده از سیل سیه روی جهان تیره و تار
من نگویم که چسان گشت پریشان بانو
من نگویم که چه ها دید از آنها بانو
من نگویم که چرا گفت پدر جان بانو
بشنو از بازو و پهلو که چه دید آن بانو
من نگویم چه شد اینک در و اینک دیوار
اندر آن لحظه که می زد ز جگر او فریاد
که بیا فضه نما بانوی خود را امداد
اندر آن دم که عزیز دل زهرا جان داد
دل سنگ آب شد از صدمه پهلو که فتاد
گوهری از صدف بحر نبوت به کنار
اندر آن دم که علی بود و دلی پر از آه
بسته بد دشمن پر کینه به زهرایش راه
فاطمه رفته به آغوش در از بهر پناه
بسکه خستند و شکستند ز ناموس اله
بازوی کفر قوی پهلوی دین گشت نزار
آه از سوز دل خسته اول مظلوم
غیره الله به کنجی بنشسته مغموم
حمله بر حوریه کرد اهرمن شوم ظلوم
محتجب شد به حجاب ازلی وقت هجوم
گر شنیدی که نبودش به سر و روی خمار
دست بر دست گر آنجا بنهادی مولا
گر نیامد به هوا داری ناموس خدا
کور بنمود همه دیده ناپاکان را
قره باصبر شمس حقیقت آرا
چون کنده جلوه در او خیره بماند ابصار
چه ستمها که بر آن شاه ولایت کردند
تا که شیطان به سر مسند رحمان بنهند
ای فلک این همه ظلم و ستم و کین تا چند
بند در گردن مرد افکن عالم افکند
آنکه زاول به خداوندی از کرد اقرار
گوهر پاک ولایت به کناری علطید
نوبت خارو خس و جلوه شیطان برسید
پاک از پا بنشست و سر و پا گشت پلید
منکر حق شد و بیعت ز حقیقت طلبید
آنکه ز اول له خداوندی او کرد اقرار
کفر و اسلام همه خورد در آن روز محک
ورنه بانو به کجا داشت سویدای فدک
او که در خدمت خود داشت همه جن و ملک
رفت از کف فدک و ناله بانو به فلک
که نه حرفش شرفی داشت نه قدرش مقدار
آنکه عالم به در خانه او بود دخیل
بنهادند کناری و گزیدند بدیل
سوخت در آتش نمرود در آن روز خلیل
هیچکس اصل اصلی نفروشد به نخیل
جز خبیثی که بود نخل شقاوت را بار
آه از آن قد خم گشته ز غم همچو هلال
آه از صیحه او چون به اذن گشت بلال
آه از گفته جانسوز مرا کن تو حلال
نیر برج حیا گشت هلالی ز هزال
یا چه آهی که برآید ز درون بیمار
اینک افتاده بر بستر گل و بلبل به حضور
غنچه هایش همه پژمرده و افتاده ز شور
گل خزان می شود و باغ شود سوت و کور
روز او چون شب دیجور و تن او رنجور
لاله سان داغ و چو نرگس همه شب را بیدار
ناتوان بود و قدم چون ز قدم بر می داشت
بذر اندوه و غم اندر دل حیدر می کاشت
آه دانی ز چه آن گونه وصیت می داشت
غیرتش بکسه جفا دید ز امت نگذاشت
که پس از مرگ وی آینده به گردش اغیار
فیض روح القدس است این به لبت مفتقرا
عرشیان نوحه گر از نظم جگر سوز شما
نسرود است چنین مرثیه کس فاطمه را
گر چه حق غم بانو نشود هیچ ادا
موسوی آگه از این داغ نشد جز کرار
تضمین شعر آیه الله شیخ محمد حسین غروی اصفهانی
سید محمد تقی ساداتیه

دو بیتی ها

دو بیتی های سید محمد تقی ساداتیه

کسی که بود پس از مصطفی پناه علی
انیس و مونس و غمخوار و تکیه گاه علی
تمام غربت هستی بر او هجوم آورد
نگاه فاطمه افتاد بر نگاه علی
آمد او از کوچه اما از علی رو می گرفت
زیر چادر دستهایش را به پهلو می گرفت
بازویش حتی توان شانه کردن هم نداشت
تا که زینب را برای شانه گیسو می گرفت
که تازیانه زده بوسه گاه طاها را
شکسته پهلوی آن تکیه گاه مولا را
پناه برد ز نامحرمان به پشت در
که با لگد بشکسته پناه زهرا را
داغ زهرا بر دل مولا چنان تأثیر کرد
مظهر صبر خدا را این غم از جان سیر کرد
زانوی غم در بغل بگرفت و شد خانه نشین
تازیانه خوردن زهرا علی را پیر کرد
آن شب که اسما بهر غسلت آب می ریخت
جای غساله از تنت خوناب می ریخت
خورشید بود و دروتر چندین ستاره
خون ازجراحات تن مهتاب می ریخت
8 برای غربت زهرا غریب می نالید
کنار قبر حبیبه حبیب می نالید
نهاده بود رخش را به خاک تربت او
قرار داده زکف بی شکیب می نالید
من نمی آمد دلم جسمت نهم در خاکها
چون نهم در خاک این آزده تن این پاک را
عاقبت از من پیمبر این امانت را گرفت
تا مگر باور کنم باور کنم این صحنه غمناک را
آفتاب عمر زهرا بر لب بام آمده
دوره کوتاه عمر او به انجام آمده
می کشد آخر نفسها را به سختی فاطمه
بر سر بالین او زینب چه آرام آمده
صبر مولا علی رو محک زدند
روزی که فاطمه رو کتک زدند
می زدن تا دل مولا بسوزه
کی می گه به خاطر فدک زدند
بر تو ای مظلومه خون باید گریست
تا به سرحد جنون باید گریست
از کفن خونابه آن شب می چکید
تا بگوید بر تو چون باید گریست
دید خاموش از سخن لبهای زهرا مانده است
باورش آمد علی تنهای تنها مانده است
در میان مغتسل بنهاد جسم فاطمه
دید جز نقشی از آن پیکر بجا نامانده است
یا فاطمه دستی به دعا سوی خدا کن
بهر فرج یوسف گم گشته دعا کن
با پهلوی بشکسته و بازوی کبود
بنمای دعا و ین گره بسته تو واکن
چو خلقت را خدا آراست بی بی
تو را خاطر زبس می خواست بی بی
تو هستی غایه الغایات خلقت
طفیل تو جهان برپاست بی بی
ای شمع وجود از تو روشن زهرا
ای باغ حیات از تو گلشن زهرا
ای سر رسالت و ولایت ز رخت
انوار خداست پرتو افکن زهرا