غربت در کوچه بنی هاشم

نویسنده : مهدی مهدوی

مدفون شبانه

دوباره شب رسید و آمدم من - دل من پرکشید و آمدم من
سلام ای تربت ام ابیها - فدای غربت ام ابیها
سلام ای همسر مظلومه من - سلام ای یاور مغمومه من
سلام ای داغ بابا را کشیده - تو هستی اولین یار شهیده
سلام ای قامت از غم خمیده - به روی قبر تو اشکم چکیده
سلام ای شمع خاموشم کجائی - من از داغت سیه پوشم کجائی
سلام ای نوح طوفان بلایم - ببین در بحر غمها مبتلایم
سلام ای بیت الاحزان سینه تو - پس از تو زینبت آئینه تو
سلام ای ناله های نیمه شب - سلام ای سینه از غم لبالب
سلام ای اشکهای مخفیانه - سلام ای زخمهای تازیانه
سلام ای داده جان اندر جوانی - که دیده در جوانی قد کمانی
سلام ای عطر وحی اندر دهانت - تو بودی پیشم از طاها امانت
سلام ای گشته مدفونه شبانه - شب دیدار جای تازیانه
سلام ای صورت مانند ماهش - سلام ای زخم بازوی سیاهش
سلام ای چهره نورانی او - سلام ای گریه طولانی او
سلام ای سینه مجروح زهرا - برون شد روح من باروح زهرا
سلام ای دیدگان بسته او - سلام ای پهلوی بشکسته او
سلام ای اشکهای جاری او - سلام ای بستر بیماری او
سلام ای عصمت و پاکی زهرا - سلام ای چادر خاکی زهرا
سلام ای روی پنهان زیر چادر - سلام ای چشم گریان زیر چادر
سلام ای آسمانم را ستاره - کجا گم گشته از تو گوشواره
سلام ای روی تو گلبرگ نیلی - چرا عطر تو دارد بوی سیلی
سلام ای غربت چشمان زهرا - سلام این ناله طفلان زهرا
سلام ای صورت نیلی ز سیلی - بدون هیچ جرمی و دلیلی
سلام ای پر پرشکسته پرگشوده - حمایت از علی جرم تو بوده
سلام ای چلچراغ خانه من - چرا تابوت تو بر شانه من
سلام ای صبر من شرمنده تو - دلم در حسرت گلخنده تو
سلام ای نام تو ورد زبانم - دلم خواهد سر قبر بمانم
دل از غم شعله ور گریده زهرا - ولی گویا سحر گریده زهرا
علی باید به خانه باز گردد - به خانه مخفیانه باز گردد
ندارم پای رفتن از مزارت - دلم خواهد بمانم در کنارت
پس از تو من زجان خویش سیرم - دلم می خواهد از داغت بمیرم
خداحافظ خداحافظ گل من - مرا در هر بلا حافظ گل من
خداحافظ بخواب آرام، زهرا - دوباره بازگردم شام، زهرا
خداحافظ چه سخت است این جدائی - عزیز جان من زهرا کجائی
خداحافظ بخواب آسوده دیگر - نه دیگر سیلی و نی ضربت در
خداحافظ تمام هست حیدر - خداحافظ عصای دست حیدر
خداحافظ فروغ دیدگانم - توان زانوان ناتوانم
خداحافظ عزیز خفته در خاک - من از داغت گریبان می زنم چاک
خداحافظ خداحافظ حبیبم - غریبم من غریبم من غریبم

چه اندر استراحت شد مدینه - چه از دست تو راحت شد مدینه
خداحافظ غریب شهر بابا - ندیده روی شادی بعد طاها
نمی دانی چه رنجی می کشیدم - ز تو عجل وفاتی می شنیدم
پس از تو آسمان زیبا نباشد - پس از تو گلشنی خضرا نباشد
شب یلدای من پایان ندارد - علی دیگر سرو سامان ندارد
غمم شد سرمدی با رفتن تو - زچشمم خواب برده خفتن تو
نمی شد باورم روزی نشینم - تو را خشت لحد ای گل بچینم
مرا قامت ز داغ تو هلالیست - به خانه می روم جای تو خالیست
یتیمانت خموش و سر بزیرند - زمن هر دم سراغت را بگیرند
خداحافظ خدا حافظ خدا عزیزم - به سر خاک مزارت را بریزم
خدایا فاطمه جانان من بود - گل من روح من ریحان من بود
خودم دیدم که جانم از بدن رفت - گلم پژمرده از سیلی زدن رفت
خدایا فاطمه افسرده دل بود - علی از روی ماه او خجل بود
دلی پرپر چو آن گلبرگ دارم - چو زهرا آرزوی مرگ دارم
فرو سر برده در چاهم چه سازم - خدا من غیره الله م چه سازم
شنیدم من صدای ناله اش را - کشیدم من عبا بر روی زهرا
خدایا من امیرالمؤمنانم - به مسجد رفته و بایک ریسمانم
درون سینه ام پر آه گردید - چو دست فاطمه کوتاه گردید
خداوندا منم مظلوم عالم - منم تنهاترین مغموم عالم
خدایا می روم از قبر زهرا - بده صبری به من چون صبر زهرا
زجا برخاست مظلوم زمانه - غریبانه روان شد سوی خانه
کنار قبر آن پهلو شکسته - کنون جای علی مهدی نشسته
بریزد اشک مهدی، همچو حیدر - ولی ذکرش بود مظلومه مادر
کنار تربت مخفی زهرا - دوباره بیت الاحزان کرده برپا
همانجا که علی از پا فتاده - همانجا که علی صورت نهاده
خداوندا به پهلوی شکسته - به آن چشم ز سیلی گشته بسته
به آن ششماهه نشکفته پرپر - به سوز سینه مجروح مادر
بده اذن ظهور مهدیش را - رسان روز سرور مهدیش را
اگر (موسوی) غرق گناهی - تو آن شه را به مثل خار راهی
چو زهرا می کند پا در میانی - به سویت افکنده شه استخوانی
(سید محمد تقی ساداتیه)

دل افروخته

باز اندر و محن را شده ایام بهار
باز از کف شده و صبر و نبود هیچ قرار
باز دیوانه شد عاشق ز غم و ماتم یار
دل افسرده ام از زندگی آمد بیزار
می رسد بسکه بگوش دل من ناله زار
عاشق از شمع محبت به دل افروخته ای
دست بر دست نهادن ز که آموخته ای
کاسه دیده چرا اشک خود اندوخته ای
ناله وا ابتا می رسد از سوخته ای
کز دل مادر گیتی ببرد صبر و قرار
دل هر کس که نسوزد بود از عشق بری
به یقین نیست در آن دل ز محبت اثری
کی توانی غم بانوی خود از یاد بری
صد چو قمری کند از ناله او نوحه گری
می چکد خون دل و دیده زمنقار هزار
برده خورشید از این غم سر خود در خم چاه
در همه ارض و سماوات بود شورش آه
دود این آه به هستی زده یکسر خرگاه
شرری زهره زهرا زده در خرمن ماه
که نه ثابت به فلک ماند و نه دیگر سیار
آنکه چون بود پدر بود به کامش دو جهان
آنکه در سایه بابا همه جا داشت مکان
آنکه بوئید پدر از تن او بوی جنان
جورها دید پس از دور پدر در دوران
نه مساعد ز مهاجر نه معین از انصار
جند شیطان چو به منزلگاه توحید رسید
ز آنچه بنمود بپا قامت اسلام خمید
تا ز امت به سویش باد موافق بوزید
بت پرستی به در کعبه مقصود و امید
آتشی زد که برافروخته تا روز شما را
جنت و حوریه و شعله آتش عجب است
اهرمن بسته براین حوریه راهش عجب است
اینچنین ابر سیه بر رخ ماهش عجب است
شرر آتش و آن صورت مهوش عجب است
نور حق کرده تجلی مگر از شعله نار
پایه عرش حق از این غم عظمی لرزید
عقل کل را زسر، از سوز جگر هوش پرید
اشک خون، بر رخ شهباز ولایت غلطید
طور سینای تجلی متزلزل گردید
چون بر آن سینه بی کینه فرو شد مسمار
رفته چون عرصه سیمرغ به یغمای مگس
جای شهباز ولایت شده چون کنج قفس
شد خراشیده چنین روی گل از پنجه خس
نه زسیلی نیلی رخ صدیقه و بس
شده از سیل سیه روی جهان تیره و تار
من نگویم که چسان گشت پریشان بانو
من نگویم که چه ها دید از آنها بانو
من نگویم که چرا گفت پدر جان بانو
بشنو از بازو و پهلو که چه دید آن بانو
من نگویم چه شد اینک در و اینک دیوار
اندر آن لحظه که می زد ز جگر او فریاد
که بیا فضه نما بانوی خود را امداد
اندر آن دم که عزیز دل زهرا جان داد
دل سنگ آب شد از صدمه پهلو که فتاد
گوهری از صدف بحر نبوت به کنار
اندر آن دم که علی بود و دلی پر از آه
بسته بد دشمن پر کینه به زهرایش راه
فاطمه رفته به آغوش در از بهر پناه
بسکه خستند و شکستند ز ناموس اله
بازوی کفر قوی پهلوی دین گشت نزار
آه از سوز دل خسته اول مظلوم
غیره الله به کنجی بنشسته مغموم
حمله بر حوریه کرد اهرمن شوم ظلوم
محتجب شد به حجاب ازلی وقت هجوم
گر شنیدی که نبودش به سر و روی خمار
دست بر دست گر آنجا بنهادی مولا
گر نیامد به هوا داری ناموس خدا
کور بنمود همه دیده ناپاکان را
قره باصبر شمس حقیقت آرا
چون کنده جلوه در او خیره بماند ابصار
چه ستمها که بر آن شاه ولایت کردند
تا که شیطان به سر مسند رحمان بنهند
ای فلک این همه ظلم و ستم و کین تا چند
بند در گردن مرد افکن عالم افکند
آنکه زاول به خداوندی از کرد اقرار
گوهر پاک ولایت به کناری علطید
نوبت خارو خس و جلوه شیطان برسید
پاک از پا بنشست و سر و پا گشت پلید
منکر حق شد و بیعت ز حقیقت طلبید
آنکه ز اول له خداوندی او کرد اقرار
کفر و اسلام همه خورد در آن روز محک
ورنه بانو به کجا داشت سویدای فدک
او که در خدمت خود داشت همه جن و ملک
رفت از کف فدک و ناله بانو به فلک
که نه حرفش شرفی داشت نه قدرش مقدار
آنکه عالم به در خانه او بود دخیل
بنهادند کناری و گزیدند بدیل
سوخت در آتش نمرود در آن روز خلیل
هیچکس اصل اصلی نفروشد به نخیل
جز خبیثی که بود نخل شقاوت را بار
آه از آن قد خم گشته ز غم همچو هلال
آه از صیحه او چون به اذن گشت بلال
آه از گفته جانسوز مرا کن تو حلال
نیر برج حیا گشت هلالی ز هزال
یا چه آهی که برآید ز درون بیمار
اینک افتاده بر بستر گل و بلبل به حضور
غنچه هایش همه پژمرده و افتاده ز شور
گل خزان می شود و باغ شود سوت و کور
روز او چون شب دیجور و تن او رنجور
لاله سان داغ و چو نرگس همه شب را بیدار
ناتوان بود و قدم چون ز قدم بر می داشت
بذر اندوه و غم اندر دل حیدر می کاشت
آه دانی ز چه آن گونه وصیت می داشت
غیرتش بکسه جفا دید ز امت نگذاشت
که پس از مرگ وی آینده به گردش اغیار
فیض روح القدس است این به لبت مفتقرا
عرشیان نوحه گر از نظم جگر سوز شما
نسرود است چنین مرثیه کس فاطمه را
گر چه حق غم بانو نشود هیچ ادا
موسوی آگه از این داغ نشد جز کرار
تضمین شعر آیه الله شیخ محمد حسین غروی اصفهانی
سید محمد تقی ساداتیه

دو بیتی ها