غربت در کوچه بنی هاشم

نویسنده : مهدی مهدوی

بانگ یا زهرا

(چراغ خانه مولا خموش است - دمادم بانگ یا زهرا به گوش است)
بیا بشنو غم ساقی کوثر - چه آمد بر سرش بعد از پیمبر
ز داغ حضرت زهرای اطهر - شده خونین جگر ساقی کوثر
ایس و مونسی مولا ندارد - در این خانه دگر زهرا ندارد
علی چون شمع بی پروانه سوزد - بگرد کودکان در خانه سوزد
حسن نالد حسین گرید ز دیده - ز داغ مام خود رنگ پریده
به یکسو زینبین زار و خسته - چو مرغانی جانش که بال و پر شکسته
عجب حق ذوی القربا ادا شد - عزیز مصطفی جانش فدا شد
نگردد این غم عظمی فراموش - که زهرا بین در افتاده بیهوش
علی آن قهرمان بی مهابا - توانش رفته از فقدان زهرا
(طلوع) قم بریزد اشک دیده - ز شرح داغ زهرای شهیده
(غلامحسین رجبیان)

کودک سیه پوش

به یاد یار غریبی دلم بهانه گرفت - که بهر یار غربیش عزا شبانه گرفت
علی که طائر در آشیانه سوخته اش - پرید و در قفس خاک آشیانه گرفت
مگو که نیمه شبی پیکری به خاک سپرد - تمام هستی او را از او زمانه گرفت
علی شهید، در آن روز شد که جانش را - میان کوچه عدو زیر تازیانه گرفت
الا شهید، چو شاخه خشکیده بشکند دستی - که از شکسته نهال علی جوانه گرفت
بسوزد دل که علی بین خانه بود و عدو - شریک زندگی اش را در آستانه گرفت
کشید ناله ز دل آه آه فضه بیا - که قاتل از من مظلومه نازدانه گرفت
فدای غربت آن کودک سیه پوشم - که ختم مادر خود را کنار خانه گرفت
گذشت فاطمه از عالم غمش یک عمر - ز چشم های علی اشک دانه دانه گرفت
نشان خشت کجی را که دست ظلم نهاد - هماره باید از آن بی نشانه گرفت
جهان برای علی (میثم) آشکارا سوخت - در آن مراسم تدفین که مخفیانه گرفت
(غلامرضا سازگار)

اجر رسالت

تا سینه اش به داغ جگر سوز خود گرفت - رخساره اش ز عطر گل اشک بو گرفت
بعد از سه روز فوت پیمبر ز امتش - زهرا مگر چه دید که با گریه خود گرفت
جا بهر گریه بر سر قبر پدر نداشت - زین رو مکان کنار مزار عمو گرفت
از درد هر نفس که برآمد ز سینه اش - فریاد بود و بغض شد و در گلو گرفت
پیدا نکرد یک تن از انصار دادرس - گرچه سراغشان همه جا کو به کو گرفت
نگرفت گر که اجر رسالت نبی زخلق - او مزد رنج های پدر از عدو گرفت
مظلومی و غریبی زهرا نگو که خصم - در کوچه انتقام علی را از او گرفت
گلچهره اش ز سیلی دشمن کبود بود - حق داشت گر ز شوهر مظلوم رو گرفت
حق داشت زینبش که نگرید بر علی - این غنچه زآن بنفشه پژمرده بو گرفت
آن شب که رستگار سرود این چکاکه را - اول ز آب چشمه چشمش وضو گرفت
(رستگار)