غربت در کوچه بنی هاشم

نویسنده : مهدی مهدوی

کوثر قرآن

دختر ختم النبیین بانوی والا تبار - سرور زنها خدا را مظهر و آئینه دار
زهره زهرا که باشد فیض بخش کائنات - بانوی علم و فضیلت سر حق را پرده دار
آنکه بوسد دست او ختم رسل با احترام - شیعه باید تا که گردد در ره او جان نثار
کوثر قرآن به مدحش آمده از سوی حق - کیست تا وصف ورا گوید یکی از صد هزار
آنکه باشد مادر دو زینب و دو مقتدا - آنکه باشد بهر زنهای جهان آموزگار
آنکه باشد تالی مولا امیرالمؤمنین - آنکه باشد حجت آیت پروردگار
کیست همچون فاطمه تا همچو زینب پرورد - کیست چون صدیقه والاگهر در روزگار
ای دریغا بود کوته عمر پر رنج بتول - رفت زین ماتمسرا زهرا پس از هیجده بهار
زد شرر بر قلب زهرا داغ ختم المرسلین - در غم جانسوز ختم الانبیا شد اشکبار
وای من دشمن شرر افروخت بر کاشانه اش - پهلویش بشکست و از هجر پدر شد بی قرار
گل ستان دین خزان گردید از جور خسان - باغبان در ماتم جانسوز گل شد سوگوار
ماه رخسارش شد از جور فلک نیلوفری - کرد پنهان از امیرالمؤمنین نیلی عذار
شمع سان سوزد (فلق) در قتل زهرای بتول - هر کجا گردد بساط ماتم و غم، برقرار
(حسین پیروی)

بانگ یا زهرا

(چراغ خانه مولا خموش است - دمادم بانگ یا زهرا به گوش است)
بیا بشنو غم ساقی کوثر - چه آمد بر سرش بعد از پیمبر
ز داغ حضرت زهرای اطهر - شده خونین جگر ساقی کوثر
ایس و مونسی مولا ندارد - در این خانه دگر زهرا ندارد
علی چون شمع بی پروانه سوزد - بگرد کودکان در خانه سوزد
حسن نالد حسین گرید ز دیده - ز داغ مام خود رنگ پریده
به یکسو زینبین زار و خسته - چو مرغانی جانش که بال و پر شکسته
عجب حق ذوی القربا ادا شد - عزیز مصطفی جانش فدا شد
نگردد این غم عظمی فراموش - که زهرا بین در افتاده بیهوش
علی آن قهرمان بی مهابا - توانش رفته از فقدان زهرا
(طلوع) قم بریزد اشک دیده - ز شرح داغ زهرای شهیده
(غلامحسین رجبیان)

کودک سیه پوش

به یاد یار غریبی دلم بهانه گرفت - که بهر یار غربیش عزا شبانه گرفت
علی که طائر در آشیانه سوخته اش - پرید و در قفس خاک آشیانه گرفت
مگو که نیمه شبی پیکری به خاک سپرد - تمام هستی او را از او زمانه گرفت
علی شهید، در آن روز شد که جانش را - میان کوچه عدو زیر تازیانه گرفت
الا شهید، چو شاخه خشکیده بشکند دستی - که از شکسته نهال علی جوانه گرفت
بسوزد دل که علی بین خانه بود و عدو - شریک زندگی اش را در آستانه گرفت
کشید ناله ز دل آه آه فضه بیا - که قاتل از من مظلومه نازدانه گرفت
فدای غربت آن کودک سیه پوشم - که ختم مادر خود را کنار خانه گرفت
گذشت فاطمه از عالم غمش یک عمر - ز چشم های علی اشک دانه دانه گرفت
نشان خشت کجی را که دست ظلم نهاد - هماره باید از آن بی نشانه گرفت
جهان برای علی (میثم) آشکارا سوخت - در آن مراسم تدفین که مخفیانه گرفت
(غلامرضا سازگار)