غربت در کوچه بنی هاشم

مهدی مهدوی‏

سراپای علی گرید

نه چون پروانه ام کز سوز غم بال و پرم سوزد - من آن شمعم که از شب تا سحر پا تا سرم سوزد
همان بهتر نگردد هیچکس نزدیک این بستر - که دانم هر کسی آید کنار بسترم سوزد
گذارد دست خود بر سینه سوزان من زینب - ولی من بیم آن دارم که دست دخترم سوزد
مگیر ای رهبر مظلوم زانو در بغل دیگر - که این دیدار طاقت سوز، جان و پیکرم سوزد
نه تنها چشم عین الله، سرا پای علی گرید - چو از من می کند پنهان، به نوع دیگرم سوزد
چنان چیدند امت نارسیده میوه دل را - که هر که می کنم یادش، زغم برگ و برم سوزد
(علی انسانی)

آسیای دستی

فغان کرد آسیای دستی او - که دشمن زد شرر بر هستی او
دل دستاس می نالید چون رود - که دست او همیشه بر سرم بود
به مژگان فضه اش یاقوت می سفت - به دل آهسته می نالید و می گفت
چسان در بر رخ دشمن توان بست - که در بر سینه او میخکوب است
چه کرد اهل دل مسمار با او - فشار آن در و دیوار با او
که روزش رنگ شام تار بگرفت - کمک در رفتن از دیوار بگرفت
ز رفتن بسکه حالش زار می شد - عصای دست او دیوار می شد
چو زهرا دست بر دیوار می برد - قرار از حیدر کرار می برد
دل دختر چو مادر بس غمین بود - زبان حال زینب این چنین بود
که مادر چشم از مسمار بردار - خدا را دست از دیوار بردار

شمع سوخته

به خاک افتاد درب خانه من - چو گل، روح من و ریحانه من
به پیش چشم من زد همسرم را - فغان از کینه بیگانه من
زدستم رفت زهرای جوانم - زغم لبریز شد پیمانه من
چو شمع سوخته از پا نشستم - چو دیدم سوخته پروانه من
شبانه غسل دادم پیکرش را - چنین می خواست چون جانانه من
زغمهای جهان سنگین تر آمد - تن بی جان او بر شانه من
ز پیغمبر امانت بود زهرا - دریغا مقتلش شد خانه من
به اطفال یتیمم هست مادر - از این پس دختر دردانه من
حسینم چون به یاد مادر افتد - گذارد سر به روی شانه من
(رستگار)