غربت در کوچه بنی هاشم

نویسنده : مهدی مهدوی

ابر بهاری

بعد رسول فاطمه دانی که چون گریست - با عمر کم چو ابر بهاری فزون گریست
چون لاله داغ بر جگرش بود و همچو شمع - بر تربت رسول ز داغ درون گریست
گاهی درون خانه ولی مخفی از علی - گه رفت از مدینه بابا برون گریست
گر غیرتم اجازه دهد با زبان حال - گویم به حال فاطمه مسمار خون گریست
تنها پس از سه روز چنان دردمند شد - حق داشت گر ز جور عدوی زبون گریست
می خواست جان سپردن او بیند و چو دید - اندر کنار بستر او خصضم دون گریست
آن شب که روی زهره عیان دید ماهتاب - چشم فلک ستاره بر آن نیلگون گریست
آنجا خدای بود و جز اسما کسی نبود - آری کسی ندید علی را که چون گریست
می دید گشته عرش خدا فرش مغتسل - حق داشت گر که صبر خدا بی سکون گریست
ازبس به دل ولای علی داشت (رستگار) - هر جا که نام فاطمه بشنید خون گریست
(رستگار)

دخترم! جان بابا

دخترم! خوش آمدی، جای تو در دنیا نبود - بی وجود تو، صفا در گلشن عقبی نبود
- جان بابا! بارها مرگ از خدا کردم طلب - بی تو جز خون جگر در دیده زهرا نبود
دخترم! آن شب که من دست علی دادم تو را - جای پنج انگشت سیلی در رخت پیدا نبود
- جان بابا! نقش این سیلی گواهی می دهد - هیچکس مثل من و مثل علی، تنها نبود
دخترم! روزی که بر ماه رخت سیلی زدند - هر چه می پرسم بگو، آیا علی آنجا نبود
- جان بابا! بود اما دستهایش بسته بود - چاره یی جز صبر بین دشمنان، او را نبود
دخترم! آیا حسینم دید مادر را زدند - شاهد این صحنه آیا بود زینب؟ یا نبود
- جان بابا! لرزه بر اندامشان افتاده بود - ذکرشان جز یا رسول الله و یا اما نبود
دخترم! با آنهمه احسان که دید امت ز من - بوسه گل میخ در اجر ذوی القربی نبود
- جان بابا! خانه پر گردید از دشمن، ولی - هیچکس جز فضه و دیوار و در با ما نبود
دخترم! چون سینه مجروح تو آسیب دید - درد آن جز درون سینه بابا نبود
- جان بابا! سوز آن از نظم (میثم) سرکشید - ورنه تا این حد شرر از شعر او پیدا نبود
(غلامرضا سازگار)

خزان نخل

مبادا باغبانی در بهاران - خزان نخل بارآورد ببیند
مبادا در بهار زندگانی - که نخلی، چیده برگ و بر ببیند
مبادا عنبدلیبی، لانه خویش - ز برق فتنه در آذر ببیند
چه حالی دارد آن مرغ که از جفت - به جا در لانه، مشتی پر ببیند
وز آن جانسوزتر احوال مرغیست - که جای لانه، مشتی پر ببیند
ندارد کودکی طاقت، که نیلی - زسیلی صورت مادر ببیند
گل سرخ است مادر، کی تواند - رخ خود را چو نیلوفر ببیند
چه حالی می کند پیدا! خدایا - اگر این صحنه را حیدر ببیند
هزاران بار اجل بر مرد خوشتر - که سیلی خوردن همسر ببیند
مگو رو کرده پنهان تا مبادا - رخش را ساقی کوثر ببیند
تواند آنکه مولا بی نگاهی - رخ محبوبه داور ببیند
خسوف مه، کسوف آفتابست - نخواخد خصم بد اختر ببیند
میان شعله، در از درد نالید - که یا رب قاتلش کیفر ببیند
ولی از روی مولا شرم دارد - که مسمارش به خون اندر ببیند
مبادا خواهری، غلطیده در خون - برادر به پشت در ببیند
خدا را فضه! زینب را صدا کن - مبادا حالت مادر ببیند
ندارد طاقتی زهرا خدا را - که زینب را به چشم تر ببیند
نهان کن چادر و سجاده اش را - مبادا زینب مضطر ببیند
برو دیوار و در را شستشو کن - مگر این صحنه را کمتر ببیند
(محمد علی مجاهدی)