غربت در کوچه بنی هاشم

نویسنده : مهدی مهدوی

گل رعنا

دانی چه کرده میخ در، با سینه زهرای من
خونابه ریزد از کفن، ایوای من ایوای من
ای کاش ننمودی سفارش اینهمه ختم رسل
ایکاش امر و آت ذالقربی نبد بر عقل کل
دارد کجا تاب تحمل بر لگد رخسار گل
نیلی بود از ضربت سیلی رخ زهرای من
ایوای من ایوای من ایوای من ایوای من
از ضربت سیلی هنوز باشد رخ ماهش کبود
اکنون شود روشن چرا از من رخش پوشیده بود
بر زهره زهرای من مزد رسالت این نبود
خوش داشت پاس حرمت زهرای من اعدای من
ایوای من ایوای من ایوای من ایوای من
بر جای میخ در مکرر بوسه میزد گر رسول
یکدم نمی دیدی اگر روی تو می گشتی ملول
دست تو دائم از پدر می کرد اگر بوسه قبول
دارد گواهی دیده او امروز تو فردای من
ایوای من ایوای من ایوای من ایوای من
کردی وصیت شب دهم غسلت ز زیر پیرهن
یعنی نبینم من که زخم سینه بگشوده دهن
گوید علی در راه تو زهرای تو پوشد کفن
تا شرمساری کس نبیند ای گل رعنای من
ایوای من ایوای من ایوای من ایوای من
افتاده در شست زمانه بی تو من چون ماهیم
باشد گواه درد من در سینه روی کاهیم
تنها گناه و جرم من باشد عدالت خواهیم
جز تو گفتن یا علی ای همسر و همتای من
ایوای من ایوای من ایوای من ایوای من
بعد تو من تنها شدم ای محرم اسرار من
بودی تو تنها یاور من یار من غمخوار من
بعد تو ای آرام جان جز گریه نبود کار من
بی تو نیرزد زندگی ای مونس غمهای من
ایوای من ایوای من ایوای من ایوای من
دست حمایت را عقب نکشیدی از من هیچگاه
بار غمان برداشتی از دوش من بایک نگاه
بعد از تو باید در دل از بیکسی گویم به چاه
تا عقده دل وا کنم ای شمع بزم آرای من
ایوای من ایوای من ایوای من ایوای من
ضرب خلاف تیغ اگر بشکسته بازوی ترا
با تازیانه گر مغیره خسته بازوی ترا
دست ستم گر دستبندی بسته بازوی ترا
یادآورد از مشکل و مشکل گشائیهای من
ایوای من ایوای من ایوای من ایوای من
آندم که از ضرب لگد شد فاطمه نقش زمین
بیرون نیامد زامر حق دست خدا از آستین
پاشیده شد شیرزاه شد اوراق قرآن مبین
باشد روا گر خون بگرید چشم خون پالای من
ایوای من ایوای من ایوای من ایوای من
این درد گویم با که من با من چه کرده اهرمن
گرید بحال من همه هم غنچه هم گل هم چمن
در چشم من بی فاطمه عالم شده بیت الحزان
رفت از کف من ای دریغ آن گوهر یکتای من
ایوای من ایوای من ایوای من ایوای من
(سید مصطفی آرنگ)

گنجینه اسرار

قلب زهرا چو دل احمد مختار بسوخت - کز شرار محنتش گنبد دوار بسوخت
خون دیوار و در سوخته را هر که بدید - جان او از شرر آن در و دیوار بسوخت
وقعه ی میخ در و ضرب لگد سوخت مرا - سینه ی فاطمه چون ز آتش مسمار بسوخت
داستان پس در وقعه ی جانسوز بود - زان محن دیده هر ثابت و سیار بسوخت
چه کشیده است ندانم ز غلاف شمشیر - که دل و پهلویش از شعله ی آزار بسوخت
تازیانه بنمود است سیه بازوی او - عالمی زین ستم دشمن خونخوار بسوخت
رنجه کردند دلش چون فدکش گشتی غضب - که از آن رنج، دل احمد مختار بسوخت
(آهی)

ابر بهاری

بعد رسول فاطمه دانی که چون گریست - با عمر کم چو ابر بهاری فزون گریست
چون لاله داغ بر جگرش بود و همچو شمع - بر تربت رسول ز داغ درون گریست
گاهی درون خانه ولی مخفی از علی - گه رفت از مدینه بابا برون گریست
گر غیرتم اجازه دهد با زبان حال - گویم به حال فاطمه مسمار خون گریست
تنها پس از سه روز چنان دردمند شد - حق داشت گر ز جور عدوی زبون گریست
می خواست جان سپردن او بیند و چو دید - اندر کنار بستر او خصضم دون گریست
آن شب که روی زهره عیان دید ماهتاب - چشم فلک ستاره بر آن نیلگون گریست
آنجا خدای بود و جز اسما کسی نبود - آری کسی ندید علی را که چون گریست
می دید گشته عرش خدا فرش مغتسل - حق داشت گر که صبر خدا بی سکون گریست
ازبس به دل ولای علی داشت (رستگار) - هر جا که نام فاطمه بشنید خون گریست
(رستگار)