غربت در کوچه بنی هاشم

نویسنده : مهدی مهدوی

شاخه طوبی

گوهری سنگین بها از ابر بار ریخت - کز غم جانسوز او خون از درو دیوار ریخت
تا زگلزار حقایق نوگلی بر باد رفت - یک چمن گل صرصر بیداد، از آن گلزار ریخت
شاخه طوبی مثالی را زآسیب خسان - آفتی آمد که یک سر هم بر و هم بار ریخت
غنچه نشکفته ای از لاله زار معرفت - از فراز شاخساری از جفای خار ریخت
اختر فرح فردی افتاد از برج شرف - کاسمان خوناب غم از دیده خونبار ریخت
طوطئی زین خاکدان پرواز کرد و خاک غم - بر سراسر طوطیان عالم اسرار ریخت
بسملی در خون طپید از جور جبار عنید - یا که عنقای ازل خون دل از منقار ریخت
زهره زهرا چه از آسیب پهلو درگذشت - چشمه های خون ز چشم ثابت و سیار ریخت
مهبط روح الامین تا پایمال دیو شد - شورشی سرزد که خون از گنبد دوار ریخت
از هجوم عام بر ناموس خاص لایزال - عقل حیران طبع سرگردان زبان لالست لال
(آیه الله محمد حسین اصفهانی)

چشم پر اشک

آن گل کز او بدیده من خار مانده است - نقشی است کز تو بر درو دیوار مانده است
بینم ترا به بستر و نالم که در قفس - مشت پری ز مرغ گرفتار مانده است
بینم ترا که تکیه به دیوار می دهی - مانند آن کسی که ز رفتار مانده است
دستاس خانه چشم به دست تو دوخته - غافل از اینکه دست تو از کار مانده است
آن ابر تیره سایه به رویت فکنده و رفت - روز مرا هنوز شب تار مانده است
تنها اگر تبانی دیوار بود و در - خونت چرا به گردون مسمار مانده است
برخیز همسرم که نگویند دشمنان - این روزها علی است که بی یار مانده است
چشم پر اشک خویش بر روی علی مبند - که این نامه را حکایت بسیار مانده است
شرمنده ام ز دیده شب زنده دار تو - کز نیمه شب گذشته و بیدار مانده است
(رستگار)

حب زهرا

لی خمسه اطفی بهم حر الجحیم الحاطمه - المصطفی و المرتضی و ابناهما و الفاطمه
گفتم چرا عالم چنین تاریک و ظلمانی شده - گفتا میان کوچه ها کشتند مردم فاطمه
زهرا جوان بودی چرا دستش به پهلو می گرفت - عمر گرانبارش چه با سرعت گرفتی خاتمه
در کوچه باریک و تنگ آن مردم بد نام و ننگ - از کینه و بغض علی سیلی زدند بر فاطمه
(سائل) اگر مملو کنی از حب زهرا سینه ات - دیگر نمی باشد تو را از روز محشر واهمه
(حسین رجبیان)